تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

گفت آسان گیر بر خود کارها از روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

به نظر شما غ ت مخفف چه کلمه ای می تواند باشد؟ تنها کمکی که می توانم بکنم این است که این یک محل است که می تواند همه جا وجود داشته باشد. یکی هم در جایی که ما کار می کنیم هست. صرف وجودش ایرادی ندارد. اما مشکل ما اینجاست که کم کم دارد روی اعصابمان می رود و غیر قابل تحمل می شود. یکی دو نفر حسابی رنجیده اند. من تقریبا بی خیالم و برای حرص نخوردن رو به مسخره بازی و خنده الکی آورده ام. چون در واقع کمی تا قسمتی هم مسخره است. اما نمی دانم که تا کی می توانم تحملش کنم. عین یک بار سنگین می ماند که روی دوش آدم سنگینی می کند. به هر حال باید یک جوری آن را برداشت...یک راه حلی حتما هست که دیگر نخواهی حضور سنگینش را حس کنی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط نازنین  | 

دیروز و یکشنبه هفته پیش بی بی سی یک برنامه خیلی جالب در مورد تاریخ اسلام در اروپا با عنوان   An Islamic History of Europe داشت. از اسپانیا شروع شد و رفت تا بزرگترین مرکز اسلام شناسی در پاریس. برای اولین بار بود که در عمرم چیزی جدای از کشتار مسلمانان در اندلس می شنیدم. طبیعتا حساسیت بالایی که نسبت به قتل عام مسلمانان توسط اسپانیاییها یا توسط ایتالیاییها در سیسیل داریم شاید آنقدر زیاد باشد که نخواهیم چیز بیشتری در مورد آن بدانیم. هفته پیش بیشتر از این حرص می خوردم که چرا ما از تاریخ بنی امیه فقط همانقدر می دانیم که به ما گفته اند. علایق و تعصب خاص به خاندان پیامبر طبیعتا جای خودش را دارد. اما من فکر نمی کنم که صحبت نکردن از یکی از مهم ترین دوران تاریخ اسلام کار درستی باشد. یکی از نکته های خیلی جالبی که حداقل من نمی دانستم در مورد چگونگی تاسیس حکومت اسلامی در اندلس بود. و بعد هم آن همه سخن سرایی در مورد همزیستی کاملا مسالمت آمیز و تاثیر پذیر مسلمانان٬ یهودیان و مسیحیان در مدت زمانی طولانی پیش از قتل عام مسلمانان و یهودیان...یهودیان ساکن اسپانیا هم مثل مسلمانان یا کشته شدند یا مجبور به تغییر مذهب و با این همه زندگی با عنوان کافر بودند. چیزی که ممکن است کمتر کسی در مورد آن اطلاعات دقیق داشته باشد. تمام محققین و تاریخ نگارانی که در طول برنامه صحبت می کردند هیچکدام از دانشگاههای کشورهای مسلمان نبودند... 

 

 

دیروز خانه مادربزرگم که بودم یکی از اقوام شروع کرد در مورد بی هویت شدن دین و ملیتمان صحبت کند. جوابهای بقیه پر بود از حرفهای بی معنی و پر از تعصبات احمقانه. اما به نظر من راست می گفت. همیشه معتقد بوده ام که محروم کردن مردم از پیشینه تاریخ ملی و مذهبی آنها بزرگترین و بد ترین ضربه ای است که می توان به آنها زد. در همین برنامه یک عکاس فلسطینی حرف خیلی جالبی زد: امروز اسلام برای مردم تبدیل به یک ایدئولوژی مطلق شده است. به نظر من پدیده وحشتناکی است که همه ما تبعات آن را به چشم خودمان می بینیم. من منکر استعمار ملل مسلمان نیستم...اما تا وقتی که این اراده عمومی برای مطالعه حتی در سطوح غیر تخصصی وجود نداشته باشد این خوی خشونت و افراط گرایی که در بین عده ای از مسلمانان وجود دارد بدتر و بدتر و بدتر خواهد شد. به قول یکی از نویسندگان معاصر ایتالیایی مورد علاقه من٬ اومبرتو اکو (Umberto Eco) تا وقتی که کتاب نخوانیم و نخواهیم بیشتر در مورد خود و دیگران بدانیم باید باز شاهد شکسته شدن شیشه مغازه ها و سایر مصتاقهای آن باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:8  توسط نازنین  | 

چند روزی هست که دست و دلم به نوشتن نمی رود. دو سه بار نوشتم. اما هنوز تمام نشده همه چیز را پاک کردم. نمی دانستم از چه چیزی بنویسم. از این که اینقدر احساس حقارت و خواری می کنم یا از اینکه عصبانی هستم از آدمهای خود خواه که با کوچکترین کار نسنجیده ای خرمنی از آتش به پا می کنند که خاموش کردن آن کار روزها است و جای سوختگی اش خوب که نمی شود هیچ، بلکه زخمهای کهنه را هم دوباره زنده می کند. نمی دانم که آیا بخشیدن خوب است یا نبخشیدن. شاید فراموش کردن بهترین راه حل باشد. اینطوری سر کسی هم منت و دین نمی گذاری. شاید بهتر باشد که یکی از چشمهایت را ببندی و خسته هم که شدی بلند در دلت داد بزنی: گور بابای همه شما هم کرده...خیری که از شما به ما نرسیده و نخواهد رسید. پس بروید و دست از سر خوشیهایمان بر دارید. نبودنتان بهتر از بودنتان است. پس بروید و دیگر آفتابی نشوید. نمی خواهمتان. چون هروقت هستید گلوی مامان از بغض باد می کند و صورت بابا نشان می دهد که چقدر در فکر است. خواهری و محبت یک طرفه مادر من روی همه شما را یکی یکی آنقدر زیاد کرده که به خودتان اجازه می دهید هر وقت هر طوری خواستید ضربه ای به او بزنید که هر بار چند سال پیرترش کند. نمی دانم.
حال آدمی را دارم که خسته است و دلش می خواهد برود و مدتی نباشد. نباشد تا نبیند لج بازی ها به کجا می کشند. نباشی و نبینی خیلی چیزها را بهتر است تا در عذاب وجدان خوار و خفیف بودن و ترسو بودن بیفتی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:47  توسط نازنین  | 

برای آنهایی که پرسیده بودند و می پرسند: اگر خواستید صدای من را زنده بشنوید از کانال رادیوی ماهواره می توانید از ساعت ۱۱ تا ۱۲ برنامه رادیو ایتالیایی را گوش بدهید. روزهای یکشبنه و چهارشنبه من هستم. اگر هم خواستید ساعت ۱۴ تا ۱۵ می توانید تکرار برنامه را روی موج اف. ام فرکانس ۱۰۰.۷ گوش کنید. البته بگویم که آش دهان سوزی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:9  توسط نازنین  | 

کسانی که مثل من از طرفداران سریال friends باشند٬ حتما با خصوصیات اخلاقی مونیکا٬ یکی از ۶ شخصیت داستان کاملا آشنا هستند.

 

 

یکی از مشخصات بارز مونیکا مبارزه طلبی و تمایل برای بهترین بودن است و در خیلی از موارد دچار مبارزه ای بر علیه خودش می شود تا از خودش پیشی بگیرد و پیروز شود. چند روز پیش خیلی اتفاقی متوجه شدم که این قضیه در مواردی حتی به شکلی شدیدتر در مورد من هم صدق می کند و اتفاقا آنجایی که خودم برای از رو بردن خودم وارد عمل شده ام خیلی زود به نتیجه ای ایده آل و باور نکردنی رسیده ام. شاید این یک اصل روان شناسی باشد...اما چیزی که یک کمی باعث نگرانیم شد این بود که در موارد محدودی این مبارزه طلبی علیه خودم تبدیل به یک وسواس روحی می شود که می تواند آرامشم را کاملا بر هم زند. در این کند و کاو درونی خودم خوشبختانه به این نتیجه رسیدم که هیچوقت به رقابت با کسی فکر نکرده ام و اصلا دچار این دغدغه فکری نبوده ام که بخواهم خودم را به کسی ثابت کنم یا برای اینکه بخواهم روی کسی را کم کنم خودم را به دردسر بیندازم. این خودش خیلی چیزی خوبی است. اما در این مبارزه های شخصی و علیه خودی کار می تواند بالا بگیرد. باید ببینم کجا و چطوری می توانم یک ترمزی حتی شده مجازی برای خودم پیدا کنم تا کار به جای باریک کشیده نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:8  توسط نازنین  | 

دو سه روز پیش بحثی در گرفته بود با یکی از دوستان درباره فرار مغزها...و اینکه چرا برویم و چرا نه. من خودم زیاد موافق با مهاجرت و ترک از وطن نیستم. اما اگر کسی هم تصمیم به رفتن  و جلای وطن بگیرد زیاد تعجب نمی کنم. چون خودم هفته ای چند بار به خانه که می رسم می گویم: ول کنیم این مملکت را برویم پی کارمان تا یک نفس راحت بکشیم...مخصوصا وقتی که صحبت از حقوقهای به قول یکی از دوستان "بخور و بمیر" کارمندان و غیره پیش می آید. دیروز ریتا٬ یکی از دوستهای ایتالیاییم که پارسال تابستان به ایران آمده بود٬ برایم سفرنامه کوتاهی را که نوشته بود فرستاد تا در یکی از برنامه های رادیو استفاده کنم. علیرغم اینکه خیلی از خواندن تمام چیزهایی که نوشته بود هیجان زده شده بودم٬ بار غم خیلی خیلی ناراحت کننده ای را هم احساس می کردم. مثلا وقتی که می خوانی فرودگاه ایران خاکستری و زشت است. یا تهران شهری بی در و پیکر با راننده های عصبی است. و یا خیلی چیزهای دیگر که دلیلی برای نوشتنشان در اینجا پیدا نمی کنم. خنده دار بود که امروز شنیدم یکی از خانمهای ایتالیایی که دو سه سالی می شود که در ایران ساکن است را دو سه باری گشت ارشاد گرفته است و بعد به او این اتهام را زده که تو خارجی نیستی و ادای خارجیها را در می آوری. خانمی است که شاید بالای ۴۵ سال سن داشته باشد و اتهام ارشادش به بهشت اجباری پوشیدن مانتویی بوده است که به گفته خواهران و برادران معظم چاک پهلویش زیادی باز بوده است.

در این چند روز گذشته که فرناز برای چند تا کاغذ دور تهران می چرخید و التماس حسن و حسین برای امضا می کرد که شاید دولت فخیمه جمهوری چک مرحمت کند و ویزای چند روزه تقدیمش کند به این فکر می کردم که کم کم باید برای ویزای افغانستان هم پرونده و توماری بلند بالا تقدیم کنسول افعانها بکنیم.

تعطیلات تابستان می آید و می رود. همین الآن سرم به جدول کاری مردادم گرم بود و دیدم ای بابا. مرداد هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. کار و کار و کار! مرداد هم تمام نشده ماه رمضان می شود و بعد هم پاییر. این مشکل مخصوص من نیست. همه جا همین است. کار می کنی و می دوی به آخر ماه هم می رسی سر جمع حقوق چند جا کار کردنت را که می شماری می بینی ای بابا! حیف آن همه انرژی. و تازه اگر پس اندازی هم بکنی سال که تمام شود می بینی چقدر توی سر پولت خورده است.

به همه اینها دلمردگی و افسردگی و عدم شادی زندگی اجتماعی را هم اضافه کنی می بینی حق داری که هر روز عصبانی باشی و از دیدن خانمهای بیکار که به غیر از بحث در مورد رنگ مو٬ چرت و پرت گفتن پشت سر شوهر و فامیل شوهر٬ چاپیدن مردهای بدبخت و چشم و هم چشمی کاری ندارند شاکی شوی. و بعد هم خب قانع می شوی که وقتی فلان دوستت می گوید که می خواهد جایی برود که کسی او را نشناسد حق دارد. یا وقتی می شنوی که یکی دیگر می گوید آرامش غربت را با هیچ چیز وطن عوض نمی کند٬ ناراحت نمی شوی. اگر به من بگویند جوان هستی و جوانی یعنی آینده سازی از این به بعد می توانم بگویم جوانی خوشی و سر زندگی هم هست...چیزی که ما اینجا نداریم. دو ماه دیگر ۲۷ سالم می شود و باید از خودم بپرسم چند سال از این ۷ سال را خوش بوده ام. به سال نمی رسد. به ماه هم شاید نه!

چرا نرویم؟ چرا بمانیم؟ چرا بگذارم که روزها بروند و افسوس بخورم. گور پدر این رادیو ایتالیایی. گور پدر حرفه ای کار کردن برای یک مشت نفهم. گور پدر هر چی احساس ناب و عشق برای خانه و کوچه و محل کار و مملکت هست.  چی شد که من برگشتم؟ هیچی از عشق وطن تاول زده بودم. از همان اول هم راه عاشقی را کج رفتم. عاشق شدن هم بلد نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:18  توسط نازنین  | 

گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر

هیچ درمان نیست چون درد ای پسر

حرف من نیست. حرف عطار  است. منتها یک موقعی می بینی یک نفر دیگر درد می کشد. می دانی که مرد می شود. اما طاقت سردرگمی و ناراحتی اش را نداری. می دانی بادی است سخت که کمرش را خم می کند و آخر سر باد که رفت خودش را تکان می دهد...قامتش را صاف می کند و می خندد و می گوید ریشه هایم بیشتر و عمیقتر در خاک فرو رفت. اما آن موقعی که با نگاههای مظلوم٬ عین همان موقع که بچه بودیمُ با استیصال صدایت می زند و ازت کمک می خواهد حس می کنی یک نفر در دلت چنگک انداخته و خشم از کسی به دل می گیری که خاطر او را آزرده و برایش خواسته و نا خواسته دردی به وجود آورده است. مرد می شود...می دانم٬ مرد می شود حتی اگر دختری مثل او باشد. اما دیدن دردش برای من مثل مرگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:30  توسط نازنین  | 

تا دو سه هفته آینده هر روز باید حتی شده برای نیم ساعت به خانه مادربزرگ بروم. داستان٬ قصه مسافری عزیز است که از ینگه دنیا آمده ایران. آن هم بعد از یک سکته قلبی و مغزی و یک عمل سنگین. مسافر عزیزی است که خیلی ها می گویند من شبیه او هستم. اولین باری که شناختمش ۶ یا ۷ سالم بود. عمه ام عکسی را نشانم داد. من تازه به دنیا آمده بودم و بغل او بودم. ۱۱ سالم بود. تابستان بود و عید قربان. فردایش برای اولین بار در آن چند سال می آمد ایران. وقتی که رسید از ماشین پیاده نشده بغضش ترکید و همانجا های های گریه کرد. پای ماشین خشکش زده بود و تا مادربزرگم نیامد دم در قبول نمی کرد که وارد ساختمان شود. از آن سال به بعد تقریبا هر دو سه سال یکباری می آید و می رود. اما سه شنبه شب که رفتم خانه مادربزرگم تا ببینمش دیدم چقدر پیر شده است. پارسال خیلی جوانتر بود. شاید به خاطر دو سکته ای که پشت سر هم کرده باشد. دلم برایش می سوزد. با یک دل امید می آید که با همه باشد و فامیل را ببیند و بگوید و بخندد. خبر ندارد که روزها که می گذرند نسل نه چندان جوانی با دندانهای تیز کرده نشسته اند و رو به رویت می گویند و می خندند و برایت در ظاهر حاضرند بمیرند. اما از پشت سر حاضرند تکه پاره ات بکنند. انگار که آدمیزاد هر چه بیشتر داشته باشد حریص تر است. خیلی احساس بدی است. اما وقتی دو سه نفر از آنها را می بینم٬ هر بار مطمئن تر می شوم که منتظر بوده اند پدر و مادرشان بمیرند و اینها بیفتند به جان بقیه که اگر خدایی ناکرده یک قرانی و یا دو هزاری به آنها می رسد را با چنگ و دندان بگیرند و قورت بدهند. مادرشان که فوت کرد برای اولین بار رفتم بهشت زهرا که کاش نمی رفتم. نمی دانم...ندیدند که آن همه جلال و جبروت و حرص رفت زیر چندخروار خاک ؟ اگر دیدند پس چرا همان مسیر بدون برگشت را جلو می روند؟!

حالا این مسافر عزیز آمده و چشمش شاید به در خیره باشد که ببیند چه کسی از راه می رسد. آرزویش است که همه را ببیند و بگوید و بخندد. پنج شنبه یکی از گنده ترین متظاهرین فامیل با زن و بچه متظاهرتر از خودش رسید. همان دم در٬ از راه نرسیده کاری کرد که در دلم گفتم که الحق که پسر همان مادر خدا بیامرزت هستی! همان قدر فضول و همان قدر حریص! شاید مسافرمان نفهمید که چرا من یک دفعه غیبم زد و دیشب دو سه بار پشت سر هم پرسید دیروز چرا رفتی و چرا برای شام برنگشتی. دلم نمی آمد بگویم که خیلی از این خنده ها و قربون صدقه رفتن های الکی حالم را به هم می زنند. خودش می داند که همه چیز تظاهر است. اما باز هم می آید. بیشتر به خاطر مادربزرگ...عمه ها٬ ما و دایجان.   

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:23  توسط نازنین  | 

وقتی که به وبلاگ جدیدی می رسی که توجهت را به خودش جلب می کند٬ درست مثل وقتی می ماند که شروع به تماشای فیلمی بکنی که حداقل نیم ساعت از اول آن گذشته است. طول می کشد که بخواهی از ماجرای فیلم سر در بیاوری. مگر اینکه فیلم را به عقب برگردانی و بخواهی از اول آن را تماشا کنی. البته در این صورت هم برای ورود در دنیای بازیگران باید چند دقیقه ای وقت بگذاری و صبوری کنی. هیچوقت نمی شود وسط کتابی را باز کرد٬ چند صفحه ای از آن را خواند و بعد در مورد کل کتاب٬ سبک نگارش آن و تفکر نویسنده نظر داد. در شبکه مجازی و گسترده وبلاگ نویسی٬ هر خواننده و یا بلاگر کاملا و صد در صد در انتخاب صفحه های مورد علاقه اش آزاد و مختار است. اما وقتی که تصمیم گرفت وارد دنیای مجازی من بشود٬ شاید بهتر باشد که حداقل احترام را برای من نویسنده و عقایدم قایل باشد. حرف بر سر این نیست که هر آنچه که من می نویسم را بدون چون و چرا بپذیرد و دایما به به و چه چه کند. مشکل از آنجایی شروع می شود که بعضی ها قواعد بازی را شاید بر اساس خصومتهای شخصی٬ یا عجول بودن و یا هزار و صد دلیل دیگر اشتباه می گیرند و یادشان می رود که صاحب  این ملک مجازی من هستم و آنها به عنوان مهمان نمی توانند هیچ جوره چتر خود را باز کنند و به خاطر هر مساله کوچک و بزرگی جنجال راه بیندازند و من نویسنده را بدون هیچ چون و چرایی و بدون اینکه کوچکترین شناختی نسبت به من واقعی و یا حتی من مجازی داشته باشند به باد انتقادی نه چندان سازنده و بلکه تحریک کننده بگیرند. جای شکرش باقی است که فضا٬ فضایی است مجازی...در غیر این صورت افرادی از این دست مستقیما به سمت منزل من نوعی لشکر کشی می کردند تا حقم را رسما به خاطر اینکه نخواسته ام کامنت آنها را چاپ کنم و یا نوشتن چیزی که به مزاق آنها خوش نیامده کف دستم بگذراند. به هر حال...شدیدا جای تاسف است که سلام یکی ازدوستان در یکی از نوشته هایشان خطاب به من باعث شد که خیلیهایی که از وسط راه رسیده بودند مارک "نازی" بودن و نژاد پرست بودن به این دوست ما بدهند. نمی دانم نوشتن "سلام نازی" چه معانی دیگری می تواند داشته باشد. و نمی فهمم که اگر حتی این دوست عزیز بنده می نوشت "هایل هیتلر" یا همان هیتلر به سلامت باد خودمان باز هم دلیل می شد که این قدر مورد تاخت و تاز چند نفر عجول و بی جنبه قرار بگیرد که بعد بخواهند او را به زندگی در لجن متهم کنند. نمی دانم چرا این بیت سعدی به ذهنم می رسد که می گوید:

مزن بی تامل به گفتار دم

نکو گو اگر دیر گویی چه غم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:17  توسط نازنین  | 

ته یکی از کشوهای اتاقم پر است از دفترچه هایی که سیاه کرده ام و هر روز در آن نوشته ام که امروز چه خوردم و چه کردم و چه نکردم. هر بار هم که قلم به دست می شدم در ذهنم به خوانندگانی فکر می کردم که بعد از مرگم دفترچه ها را پیدا می کنند و در مورد راز نداشته ام بحث و تحقیق می کنند. یا به نوه ها و نتیجه هایی فکر می کردم که در نوجوانی مادربزرگشان فضولی می کردند. آن موقع تنها خواننده فضولم خواهر جانم بود و گاهی اوقات مامان. چیزی که به دردشان بخورد نمی نوشتم...راز قلبی و عشق پنهان و چیزی از این دست نداشتم. خطرناک ترین نوشته هایم مال وقتی بود که از دست مامان و بابا شاکی بودم و آن چیزی که رویم نمی شد به آنها بگویم در دفترچه ها می نوشتم. الآن اما اگر یک روز از سر بیکاری چشمم به آن نوشته ها بیفتد می توانم ساعتها به بچه و احمق بودن خودم بخندم و طوری رفتار کنم که انگار کسی که آنها را نوشته است من نبوده ام. عاشق نوشتن بوده ام. یکی با ساز زدن آرام می شود...یکی دیگر با قلم مو و رنگ. هر کسی یک راه فراری دارد. من می نویسم...مقایسه حالات روحی ام قبل و بعد از نوشتن٬ مخصوصا آن موقع که برای خواننده های خیالی آینده ام درد دل می کردم٬ قابل مقایسه نیست. یکی دوبار داستان نوشتم. ولی عین هر دوبار آنها را پاره کردم و بی خیال شدم. وبلاگ داشتن خیلی خوب است...بعضی ها شجاعت آن را دارند که آن چیزی را که در ذهنشان است عریان و بدون هیچ پوششی می نویسند و در معرض قضاوت دیگران می گذارند. من شاید جزو این دسته نباشم و باز هم شاید ترجیح می دهم که خیلی چیزها را ننویسم...اما همین که می دانی خواننده های شناخته و ناشناخته ای دارند که تو را می خوانند خودش عاملی می شود که باز هم بیایی و بنویسی.  اما مشکلی هست...اگر من مردم این نوشته ها هم می میرند؟ بعد از چند ده سال کسی می تواند به این نوشته ها دست یابد و آن وقت در مورد راز نداشته ام تحقیق کند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:20  توسط نازنین  |