دیروز و یکشنبه هفته پیش بی بی سی یک برنامه خیلی جالب در مورد تاریخ اسلام در اروپا با عنوان An Islamic History of Europe داشت. از اسپانیا شروع شد و رفت تا بزرگترین مرکز اسلام شناسی در پاریس. برای اولین بار بود که در عمرم چیزی جدای از کشتار مسلمانان در اندلس می شنیدم. طبیعتا حساسیت بالایی که نسبت به قتل عام مسلمانان توسط اسپانیاییها یا توسط ایتالیاییها در سیسیل داریم شاید آنقدر زیاد باشد که نخواهیم چیز بیشتری در مورد آن بدانیم. هفته پیش بیشتر از این حرص می خوردم که چرا ما از تاریخ بنی امیه فقط همانقدر می دانیم که به ما گفته اند. علایق و تعصب خاص به خاندان پیامبر طبیعتا جای خودش را دارد. اما من فکر نمی کنم که صحبت نکردن از یکی از مهم ترین دوران تاریخ اسلام کار درستی باشد. یکی از نکته های خیلی جالبی که حداقل من نمی دانستم در مورد چگونگی تاسیس حکومت اسلامی در اندلس بود. و بعد هم آن همه سخن سرایی در مورد همزیستی کاملا مسالمت آمیز و تاثیر پذیر مسلمانان٬ یهودیان و مسیحیان در مدت زمانی طولانی پیش از قتل عام مسلمانان و یهودیان...یهودیان ساکن اسپانیا هم مثل مسلمانان یا کشته شدند یا مجبور به تغییر مذهب و با این همه زندگی با عنوان کافر بودند. چیزی که ممکن است کمتر کسی در مورد آن اطلاعات دقیق داشته باشد. تمام محققین و تاریخ نگارانی که در طول برنامه صحبت می کردند هیچکدام از دانشگاههای کشورهای مسلمان نبودند...

دیروز خانه مادربزرگم که بودم یکی از اقوام شروع کرد در مورد بی هویت شدن دین و ملیتمان صحبت کند. جوابهای بقیه پر بود از حرفهای بی معنی و پر از تعصبات احمقانه. اما به نظر من راست می گفت. همیشه معتقد بوده ام که محروم کردن مردم از پیشینه تاریخ ملی و مذهبی آنها بزرگترین و بد ترین ضربه ای است که می توان به آنها زد. در همین برنامه یک عکاس فلسطینی حرف خیلی جالبی زد: امروز اسلام برای مردم تبدیل به یک ایدئولوژی مطلق شده است. به نظر من پدیده وحشتناکی است که همه ما تبعات آن را به چشم خودمان می بینیم. من منکر استعمار ملل مسلمان نیستم...اما تا وقتی که این اراده عمومی برای مطالعه حتی در سطوح غیر تخصصی وجود نداشته باشد این خوی خشونت و افراط گرایی که در بین عده ای از مسلمانان وجود دارد بدتر و بدتر و بدتر خواهد شد. به قول یکی از نویسندگان معاصر ایتالیایی مورد علاقه من٬ اومبرتو اکو (Umberto Eco) تا وقتی که کتاب نخوانیم و نخواهیم بیشتر در مورد خود و دیگران بدانیم باید باز شاهد شکسته شدن شیشه مغازه ها و سایر مصتاقهای آن باشیم.
حال آدمی را دارم که خسته است و دلش می خواهد برود و مدتی نباشد. نباشد تا نبیند لج بازی ها به کجا می کشند. نباشی و نبینی خیلی چیزها را بهتر است تا در عذاب وجدان خوار و خفیف بودن و ترسو بودن بیفتی.

یکی از مشخصات بارز مونیکا مبارزه طلبی و تمایل برای بهترین بودن است و در خیلی از موارد دچار مبارزه ای بر علیه خودش می شود تا از خودش پیشی بگیرد و پیروز شود. چند روز پیش خیلی اتفاقی متوجه شدم که این قضیه در مواردی حتی به شکلی شدیدتر در مورد من هم صدق می کند و اتفاقا آنجایی که خودم برای از رو بردن خودم وارد عمل شده ام خیلی زود به نتیجه ای ایده آل و باور نکردنی رسیده ام. شاید این یک اصل روان شناسی باشد...اما چیزی که یک کمی باعث نگرانیم شد این بود که در موارد محدودی این مبارزه طلبی علیه خودم تبدیل به یک وسواس روحی می شود که می تواند آرامشم را کاملا بر هم زند. در این کند و کاو درونی خودم خوشبختانه به این نتیجه رسیدم که هیچوقت به رقابت با کسی فکر نکرده ام و اصلا دچار این دغدغه فکری نبوده ام که بخواهم خودم را به کسی ثابت کنم یا برای اینکه بخواهم روی کسی را کم کنم خودم را به دردسر بیندازم. این خودش خیلی چیزی خوبی است. اما در این مبارزه های شخصی و علیه خودی کار می تواند بالا بگیرد. باید ببینم کجا و چطوری می توانم یک ترمزی حتی شده مجازی برای خودم پیدا کنم تا کار به جای باریک کشیده نشود.
در این چند روز گذشته که فرناز برای چند تا کاغذ دور تهران می چرخید و التماس حسن و حسین برای امضا می کرد که شاید دولت فخیمه جمهوری چک مرحمت کند و ویزای چند روزه تقدیمش کند به این فکر می کردم که کم کم باید برای ویزای افغانستان هم پرونده و توماری بلند بالا تقدیم کنسول افعانها بکنیم.
تعطیلات تابستان می آید و می رود. همین الآن سرم به جدول کاری مردادم گرم بود و دیدم ای بابا. مرداد هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. کار و کار و کار! مرداد هم تمام نشده ماه رمضان می شود و بعد هم پاییر. این مشکل مخصوص من نیست. همه جا همین است. کار می کنی و می دوی به آخر ماه هم می رسی سر جمع حقوق چند جا کار کردنت را که می شماری می بینی ای بابا! حیف آن همه انرژی. و تازه اگر پس اندازی هم بکنی سال که تمام شود می بینی چقدر توی سر پولت خورده است.
به همه اینها دلمردگی و افسردگی و عدم شادی زندگی اجتماعی را هم اضافه کنی می بینی حق داری که هر روز عصبانی باشی و از دیدن خانمهای بیکار که به غیر از بحث در مورد رنگ مو٬ چرت و پرت گفتن پشت سر شوهر و فامیل شوهر٬ چاپیدن مردهای بدبخت و چشم و هم چشمی کاری ندارند شاکی شوی. و بعد هم خب قانع می شوی که وقتی فلان دوستت می گوید که می خواهد جایی برود که کسی او را نشناسد حق دارد. یا وقتی می شنوی که یکی دیگر می گوید آرامش غربت را با هیچ چیز وطن عوض نمی کند٬ ناراحت نمی شوی. اگر به من بگویند جوان هستی و جوانی یعنی آینده سازی از این به بعد می توانم بگویم جوانی خوشی و سر زندگی هم هست...چیزی که ما اینجا نداریم. دو ماه دیگر ۲۷ سالم می شود و باید از خودم بپرسم چند سال از این ۷ سال را خوش بوده ام. به سال نمی رسد. به ماه هم شاید نه!
چرا نرویم؟ چرا بمانیم؟ چرا بگذارم که روزها بروند و افسوس بخورم. گور پدر این رادیو ایتالیایی. گور پدر حرفه ای کار کردن برای یک مشت نفهم. گور پدر هر چی احساس ناب و عشق برای خانه و کوچه و محل کار و مملکت هست. چی شد که من برگشتم؟ هیچی از عشق وطن تاول زده بودم. از همان اول هم راه عاشقی را کج رفتم. عاشق شدن هم بلد نیستم.
گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر
هیچ درمان نیست چون درد ای پسر
حرف من نیست. حرف عطار است. منتها یک موقعی می بینی یک نفر دیگر درد می کشد. می دانی که مرد می شود. اما طاقت سردرگمی و ناراحتی اش را نداری. می دانی بادی است سخت که کمرش را خم می کند و آخر سر باد که رفت خودش را تکان می دهد...قامتش را صاف می کند و می خندد و می گوید ریشه هایم بیشتر و عمیقتر در خاک فرو رفت. اما آن موقعی که با نگاههای مظلوم٬ عین همان موقع که بچه بودیمُ با استیصال صدایت می زند و ازت کمک می خواهد حس می کنی یک نفر در دلت چنگک انداخته و خشم از کسی به دل می گیری که خاطر او را آزرده و برایش خواسته و نا خواسته دردی به وجود آورده است. مرد می شود...می دانم٬ مرد می شود حتی اگر دختری مثل او باشد. اما دیدن دردش برای من مثل مرگ است.
حالا این مسافر عزیز آمده و چشمش شاید به در خیره باشد که ببیند چه کسی از راه می رسد. آرزویش است که همه را ببیند و بگوید و بخندد. پنج شنبه یکی از گنده ترین متظاهرین فامیل با زن و بچه متظاهرتر از خودش رسید. همان دم در٬ از راه نرسیده کاری کرد که در دلم گفتم که الحق که پسر همان مادر خدا بیامرزت هستی! همان قدر فضول و همان قدر حریص! شاید مسافرمان نفهمید که چرا من یک دفعه غیبم زد و دیشب دو سه بار پشت سر هم پرسید دیروز چرا رفتی و چرا برای شام برنگشتی. دلم نمی آمد بگویم که خیلی از این خنده ها و قربون صدقه رفتن های الکی حالم را به هم می زنند. خودش می داند که همه چیز تظاهر است. اما باز هم می آید. بیشتر به خاطر مادربزرگ...عمه ها٬ ما و دایجان.
مزن بی تامل به گفتار دم
نکو گو اگر دیر گویی چه غم
