می دانی کم کم به این نتیجه می رسم که باباجان خیلی هم حق داشت که نتوانست زیاد
خوب با نبودنت کنار بیاید. خیلی وقتها که تنها خوابیده بود و می رفتم سراغش می دیدم
چشمهایش خیس است. با شوخی و مسخره بازی تمام می کردم گریه اش را. خیلی وقتها دعوایم
می کرد که ساکت الان مادرت می فهمد. چند بار گفتم خب من هم الان می زنم زیر گریه،
باز دعوایم می کرد می گفت حق نداری گریه کنی، چیزی نشده که گریه کنی، برادرت از
گریه ات ناراحت می شود. وقتهایی هم که با عکست حرف می زد دیوانه می شدم. احساس می
کردم تمام انرژی بدنم توی مشتم جمع می شد و دلم می خواست بزنم یک چیزی را داغون
کنم. از آن بدتر وقتهایی بود که برای همه حرف که می زد می گفت "از پسرم خواسته
ام..." یا "از پسرم اجازه گرفته ام...". خیلی سخت بود. الان که دو تا "نبودن"
اینطوری پشت سر هم روی هم جمع شده اند، شاید بتوانم بفهمم که چرا اینقدر برای
باباجان سخت بود. بعد تازه باور کن که خیلی حسودیم می شود که دیگر ناراحتی دور بودن
از تو را نمی کشد. به هر دویتان که فکر می کنم می گویم "نامردهای بزرگ روزگار".
فکر می کردم که خیلی راحت می توانم امروز لباسهایت را جمع کنم و همانطوری که
بقیه می گویند بگذارم برای بقیه ای که هر کسی می توانند باشند. خبر نداشتم که
درکمدت را که باز می کنم لباسهایت را بغل می کنم زار می زنم. بعد هر کدام را که
نگاه کردم فقط می گفتم نه، این نه، این را اینطوری پوشیده بود. این یکی را اینطوری.
بعد بدترین کاری که با من می توانستی بکنی این بود که همه چیزهایی را که برایت
خریده ام کاملا نو نگه داشته ای. آدم بدجوری می سوزد. چندتایشان را فقط یکی دوبار
پوشیده ای. لباس به کنار، هر چیز دیگری را که برایت گرفته ام دست نخورده و نو کنار
گذاشته ای.
وضعیت اتاقت را اصلا دوست ندارم. مامان نمی گذارد که کارم را بکنم. امروز کلی
بحث داشتیم سر اینکه بگذارد من یکی دو روز وقت بگذارم سر اتاقت و همانطوری بشود که
شاید قبلا بود. اینطوری که تویش پر از کارتن و پاکت و کیسه شده است حالم را می
گیرد. راستش را بخواهی هم اصلا فکر نمی کنم که از این وضعیت نجات پیدا کند. مامان
می خواهد خودش باشد و دل ندارد که ببیند در همه کارتن ها یکی یکی باز می شود و
لوازمش را جدا کنیم. امروز فقط گریه می کرد. من سرش غر می زدم. چند بار بلند فقط
گفتم "بسه" ولی باز گریه می کند و الان وارفته ام آمده ام نشسته ام اینجا. نمی دانم
با اتاقت چی کار کنم. یادت است که خودت وقتی اتاقت را با آن همه دقت و وسواس تمیز
می کردی، آخر کار را نمی توانستی جمع کنی و صدایم می کردی "نازنین بیا بگو چی کار
کنم". تمام آن سالهایی که با هم توی یک اتاق بودیم هم همیشه همین مشکل "ته کار" را
داشتی. خودت را خسته می کردی. یک بار مامان از اینکه این همه سر مرتب کردنش وقت می
گذاشتی عصبانی شد و گفت "مگه تو دختر هستی؟". امروز سر همین حرفش یک عالمه گریه
کرد. من خلاصه می خواهم اتاقت را یک سر و سامانی بدهم ولی نه وقتش را دارم الان نه
اینکه مامان می گذارد. احساس می کنم برایش خیلی سخت است. شاید بعدا اگر مامان یکی
دو روزی رفت مسافرت این کار را کردم.
یک کیسه بزرگ کنار اتاقت هست، یعنی بود، من دزدیمش. توی کیسه چیزهایی هست که می
دانم می خواستی از شرشان خلاص شوی. یا شاید نشوی. نمی دانم. قبل از اینکه مامان
برسد همه کیسه راخالی کردم. آشغالهایش را ریختم دور. یک کیسه کوچکتر تویش بود پر از
کاغذهای تکه پاره. اول می خواستم آن را هم روانه سطل کنم. ولی بعد قایمش کردم. شاید
یک روز نشستم آن کاغذ پاره ها را به هم چسباندم. چیزهایی را که ماند برگداندم سر
جایش قبل از اینکه مامان بفهمد ته کمد خودم قایم کردم. کار بدی کردم؟ دزد خوبی
هستم؟ حس می کنم تو نمی خواستی مامان آنها را ببیند. من هم قایمش کردم. چکارشان
بکنم؟ نمی دانم. باید با فرناز حرف بزنم. نمی خواهم هیچکدامشان برای خودم بماند.
چیزهایی هستند که یک روز خیلی دوستشان داشتی و یک روز اینقدر ازشان بدت آمده است که
اینطوری روانه کیسه شان کردی. خیلی دلم می خواست خودت بودی می گفتی چکارشان کنم.
نمی خواهم اصلا مامان ببیندشان. بعدا که از دستشان راحت شوم و اگر مامان سراغشان را
گرفت شاید گفتم.
این کیسه، سند حماقت خودم هم هست. خواهر احمقت. خواهری که یک روز برای اولین و
آخرین بار سرش داد زدی گفتی "فکر کردم خواهرم اینقده آدمه بشه باهاش حرف زد". خب،
خواهرت خر بود و تا آخر عمرش یادش می ماند که یک روز روی فرش قرمز اتاقت نشسته بود
و حرفهای تو را گوش می داد و نمی دانست چکار کند...خواهرت خیلی احمق و بی شعور و
نفهم بود. تو ببخشیدش. اگر اینقدر احمق و بی شعور نبود همان روزها جلوی کسی که پایش
تا کجا وسط زندگیمان بود می ایستاد و نمی گذاشت اینقدر تو اذیت شوی. راستی شاهرخ یک
چیز بد دیگری هم که یادم نمی رود یک شب است که من و باباجان آمدیم به اتاقت و تو یک
جایی خیلی ناراحت با گریه گفتی "بئس الاثم الفسوق بعد الایمان".
می خواستم سجاده و جانمازت را برای خودم بردارم. مامان نگذاشت. دلم واسه مسخره
بازیهایت موقع نماز خواندن خودم تنگ شده است. خیلی وقتها الان خودم همان کارها را
با فرناز می کنم...
ضرباهنگ زندگیم شده است فکر تو و باباجان. می دانم که چیز زیاد خوبی نیست. می
گویند زمان می خواهد تا با آن کنار بیایم. خیلی وقتها به خودم می گویم که اگر
اینطور نمی شود شاید هر دوتایتان مثلا تصادفی چیزی می کردید و باز وضعیت الان همین
بود و همین قدر برایمان سخت بود. دیدن مریضی تان و ذره ذره رفتنتان خیلی زجرآور
بود. آدم در جا و یک دفعه یاد هر دوتایتان می افتد و نفسش بند می آید. دیروز وسط
حیاط می خواستم یک داد بلند بزنم. ولی نزدم. دلم برای مامان سوخت و بعد هم به این
فکر کردم که کارگرهای ساختمان رو به رویی تا وقتی اینجا کار می کنند هر بار که من
را ببینند می گویند این همان دختر دیوانه است که وسط حیاط داد زد.
همه سفارش مامان را به من می کنند که "تنهایش نگذار". امروز با همه گریه هایی که
می کرد ترسیدم. می دانی که خیلی می ترسم از اینکه بروم و مامان تنها باشد و مثل
باباجان در تنهایی گریه کند و کسی هم نباشد که مچش را وقت گریه بگیرد. این یکی از
آن جاهایی است که مثلا باید باباجانی باشد که برویم ازش بپرسی "باباجان شما می گین
چی کار کنم؟". که نیست...! مساله این است هر روز که بیشتر می گذرد بیشتر می فهمم چه
چیزی را از دست داده ام. به قول مامان "خدا چرا یک رحمی به ما نکرد؟".
من هنوز دلم می خواهد جانمازت را بردارم برای خودم. دلم برایت تنگ شده است.
کاشکی همه چیزهایی را که برایت خریده بودم کهنه کرده بودی و شکسته بودی. شاید الان
کمتر دلم می سوخت. یا کاشکی اینقدر خوب نبودی. کاشکی آن روزی که سرم داد زده بودی
یکی هم می زدی توی صورتم آنوقت الان کمتر از حماقتم عصبانی بودم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:57  توسط نازنین
|

...اگر نیاز به امرار معاش را به کناری نهیم، فکر می کنم چهار انگیزه بزرگ برای نوشتن - به هر صورت برای نثرنویسی - هست. این انگیزه ها در هر نویسنده ای با درجات متفاوت وجود دارد، و نسبت ها بر حسب فضای زندگی نویسنده توفیر می کند.
۱. خودپرستی محض: آرزو برای هوشمند جلوه کردن. نقل مجالس بودن. جاودان یاد ماندن. انتقام گرفتن از بزرگسالانی که تو را به هنگام طفولیت تحقیر می کردند، الخ. به نظر من تظاهر به اینکه خودپرستی انگیزه ای در کار نویسندگی نیست، مسخره است. نویسندگان در این خصیصه با دانشمندان، هنرمندان، سیاستمداران، حقوقدانان، سربازان، تجارت پیشگان موفق - کوتاه سخن با تمام قشر فوقانی بشر - سهیم اند. توده عظیمی از انسانها در واقع خودخواه نیستند. پس از سی سالگی جاه طلبی شخص را فرو می گذارند - در حقیقت در بسیاری از موارد، حس فردیت را از دست می دهند - و در اصل برای دیگران زندگی می کنند، یا زیر کار طاقت فرسا از میان می روند. اما کمینه ای از مردمان پرقریحه ای با عزم راسخ هم وجود دارند که اراده کرده اند تنها برای خویشتن زندگی کنند، و نویسندگان به این طبقه وابسته اند. این را هم بگویم که روی هم رفته نویسندگان جدی مغرورتر و خویشتن گراتر - هر چند به پول کم علاقه تر - از ژورنالیستها هستند.
۲. افسون زیبایی شناسی: دریافت زیبایی در دنیای خارج، یا از سوی دیگر، در کلمات و به رشته کشیدن درست آنها. رضایت در اثر یک صدا بر روی صدایی دیگر، در انسجام نثر خوب یا آهنگ داستانی خوب. آرزو برای سهیم شدن در تجربه ای که آدم احساس می کند ارزشمند است و نباید از دست داده بشود. انگیزه زیبایی شناسی در اکثر نویسندگان بسیار ضعیف است، اما حتی یک جزوه نویس یا نویسنده کتابهای درسی کلمات و عبارات مانوسی دارد که بدون توجه به موارد سودمندی آنها، برایش جاذبه دارند. در غیر این صورت به چاپ و پهنای حاشیه توجه زیادی خواهد کرد. سوای کتابچه راه آهن، هیچ کتابی از تلقی زیبایی شناسی به دور نیست.
۳. انگیزه تاریخی: آرزو برای دیدن اشیا آن چنان که هستند، برای کشف واقعیات و ذخیره کردن آنها برای نسل بعد.
۴. هدف سیاسی: با به کار گیری کلمه "سیاسی" در مفهوم وسیع آن. آرزو برای سوق دادن دنیا در مسیری معین، برای دگرگون ساختن افکار سایر مردم درباره نوع اجتماعی که باید برای آن به تلاش بپردازند. تکرار کنم که هیچ کتابی از تعصب سیاسی رها نیست. این عقیده که هنر باید از سیاست برکنار بماند، خودش یک گرایش سیاسی است.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:2  توسط نازنین
|
* این نوشته بیان کننده نظریات کاملا شخصی است و قصد هیچگونه توهین به کسی را ندارد.
از بچگی ام از روضه متنفر بودم. مراسمی بود همیشه گرم با زنهای عرق کرده و سر تا پا مشکی پوشیده با روسری و چادرهایی که روی صورتشان کشیده اند و یک دستمال سفید دستشان است و شانه هایشان تکان می خورد و هر از چندگاهی روی پایشان می کوبند. عامل همه این ناراحتی هم صدای یک مرد بود که از یک اتاق دیگر می آمد و یا یک زنی که در صدر مجلس روی یک مبل نشسته بود و جلویش هم یک پارچ گنده آب یخ بود. روضه برایم بوی چادر کلوکه و گرم و خفه کننده مادربزرگم و کلدکرم افسون که به دستهایش می مالید را می دهد. چیزی که از مادربزرگم یادم است این است که این قدر گریه می کرد و بی تابی می کرد که نفسش بند می آمد و چند تا زن یک دفعه به دو برایش آب قند خنک و یک معجون از چند جور عرق می آوردند و بادش می زدند و التماسش می کردند که آرام شود. چیزی که بیشتر از همه غیرقابل تحمل ترش می کرد گرمای هوا بود. در بچگی من ماه محرم در اوج گرمای تابستان بود. بزرگتر که شدم وقتی می دیدم مادربزرگم و چند زن دیگر به آن حال می افتادند تعجب می کردم که چرا صدایی که از بلندگو می آمد بیشتر اوج می گرفت و با اوج صدا حال مادربزرگم به جای اینکه بهتر شود، بدتر می شد. یک سال همین روضه ها در روز عاشورا باعث شده بود که چندماهی از خوابیدن در اتاقم بترسم و هر شب مامان یا بابا می آمدند توی تختم و تا خوابم نمی برد پیشم می ماندند. ماجرایش این بود که در روز تاسوعا در یکی از همین روضه ها - البته من تاکتیکش را بعد که بزرگتر شدم فهمیدم - یک نفر از یک جایی مثل اسلاید با نور سبز سایه سوارکار عربی را بر روی سقف انداخت و چند تا از خانم های حاضر در مجلس جیغ زنان و بر سرزنان بیهوش شدند و من هم با دهن باز شاهد این بودم که آنهایی که غش نکردند محکم روی سرشان می کوبیدند. تا شاید ۱۲، ۱۳ سالگی عذاب وجدان خیلی خیلی سنگینی داشتم به خاطر اینکه همه گریه می کردند و من گریه ام نمی آمد و همین عذاب وجدان باعث می شد که وسط کار من هم گریه ام بگیرد. گریه از سر کلافگی. بعضی وقتها هم دلم برای مثلا صاحب عزایی یا مادربزرگم می سوخت و گریه ام می گرفت.
باز بزرگتر که شدم و حرفهای روضه خوان را که گوش می کردم دیدم چه حرفها و چه نقل قولهای دقیقی می کند. وجود یک نفر در فامیلمان و توضیحاتی که برایم داد باعث شد که بفهمم روضه خوان به خاطر شغلش کاری می کند که خوب غده های اشکی حضار در مجلس را بچلاند و الزاما نقل قولهایشان سندیت ندارد. برای همین تقریبا از آن به بعد خیلی کم - مگر در صورت اجبار - در مراسم روضه خانی می رفتم. شنیدن حرفهایی که بیشترش توهین آمیز به شخصیتهای بزرگی بود که تبدیل به موجوداتی ضعیف می شدند بیشتر عصبانیم می کرد تا منقلب. و هر بار دیدن گریه های مادربزرگم بیشتر لجم را در می آورد و خودم از یک سنی به بعد تبدیل شده بودم به آن خانمهایی که به دو لیوان به دست به سمتش می رفتند و بادش می زدند و التماسش می کردند که آرام شود. از یک جایی به بعد فهمیدم که وقتی سرش را بغل می کردم و نوازش می کردم و می بوسیدم و با قربان صدقه ازش می خواستم که آرام شود، یک لبخند محو می زد و حاضر می شد از لیوان بنوشد و بعد اشکهایش را با پشت دست پاک می کرد و یکی دو تا سرفه می کرد و تقریبا آرام می شد.
دو سه باری، وقتی مجلس زیاد بزرگ نبود که به هم بریزد به حرفهای روضه خوان مونث مجلس اعتراض کردم. عین همان دو سه بار خوب مورد مواخذه قرار گرفتم و از چپ و راست نیشگون و سیخ و سقلمه که استغفرالله و نگو و کفر نگو و بی ادب و...!! در اکثر موارد مشکل این است که "یاوه گوییهای" روضه خان دستمایه کسانی می شود که کارشان انکار همه چیز از بیخ و بن است و با حرفهایی که می شوند تازه مدرک هم پیدا می کنند که توهین و وقاحت را به حداعلایش برسانند.
حالا که خودم سه چهار تا مصیبت بزرگ و شخصی دیده ام به این نتیجه رسیده ام که شخص داغدیده با هر صدای غمگینی گریه می کند. کلا عدم تواناییش در شنیدن و تحمل کردن هر نوع ریتم غمگینی باعث می شود که درجا بزند زیر گریه. در مورد من این روضه ها گریه ام را در نمی آورد فقط یک جور حس جنون به من تزریق می کند یا یک ناامیدی بسیار بزرگ. دلم می خواهد درجا بلند شوم و فرار کنم. مخصوصا وقتی که روضه خوان اوج گرفته است و بقیه چشمشان به من صاحب عزا است که چطوری گریه می کنم.
امشب شاید بدترین مراسم روضه عمرم بود. یک آقایی برای شاید نیم ساعت برای حضرت فاطمه روضه می خواند و ول کن معامله هم نبود که درست در نقطه اوج مثل بقیه روضه خوانها بگوید "صل الله علیک یا اباعبدالله". دایم می گقت همین یک بیت را هم بخوانم و رفع زحمت کنم و آن یک بیت کذایی اصلا نمی رسید. تاثیری که روی من داشت این بود که می خواستم سرم را بکوبم به دیوار یا بلند شوم و برگردم خانه. هر کلمه ای که می گفت انگار دل و روده ام را در ماشین لباسشویی کیسه می کشیدند. یک لحظه دیدم که من فقط دارم سرم را تکان می دهم، فقط به خاطر اینکه صدای روضه خان آخرین روزهای شاهرخ و باباجان را در ذهنم تداعی می کرد و تکان دادن سرم یک جور تلاش بیهوده برای پس زدن هجوم تصویرهای ناخوشایند بود. روضه که تمام شد تمام فضایی که درش بودم دور سرم می چرخید و می خواستم چایی را که قبل از روضه خورده بودم بالا بیاورم.
نمی دانم بر روی بقیه چه تاثیری دارد و چقدر گریه زمان روضه آرامشان می کند. برای من از بچگی ام اثر عکس داشته است.
چیزی که می دانم این است که دوست داشتن آدمهای بزرگی که برایشان روضه می خوانند را مدیون روضه ها نیستم. در مورد مثلا امام حسین روضه نیست که گریه من را در می آورد، اما اگر روز عرفه وقت خواندن دعا را داشته باشم - بدون روضه خوانی وسطش - متن دعاست که منقلبم می کند.
به هر حال روضه امشب خیلی خیلی بد بود و برایم خاطره های تلخی را دوباره زنده کرد که برای "فکر نکردن" بهشان در طول روز کلی زحمت می کشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:27  توسط نازنین
|
آدمهایی را در زندگی خیلی دوست داریم. خیلی خیلی زیاد. دلمان برایشان ضعف می رود. می خواهیم همیشه باشند. از بودنشان لذت می بریم. می شوند محرم راز آدم. پیش می آید که شبهای طولانی با کلی ذوق پیششان بخوابی و تا دیر وقت هم فقط حرف بزنید. وقتی ازشان دوری، یادشان که می افتی ممکن است گریه ات بگیرد و از شنیدن صدایشان از ان طرف تلفن جیغ می زنی. وقتی برمیگردی لحظه شماری می کنی که بدوی توی حیاط و بغلشان بکنی. سفت سفت..
یک روز عصر مثل امروز، ۱۲ فروردین ۱۳۹۱، از سفر که بر می گردی هنوز لباست را که عوض نکرده ای می شنوی که توی راهروی خانه دو سه نفری فریاد می زنند. داد و بیداد. سر آدم از خیلی از حرفهایی که می شنوی تیر می کشد. همه اش را می دانستی اما تظاهر به ندانستن می کنی. بعد قبل از اینکه به خودت بیایی می بینی خودت هم آن وسط هستی و داد می زنی "بسه الان سکته می کنی".
یکی از این آدمهایی که دوران کودکی وارد زندگیم شده بود و خیلی زیاد دوستش داشتم، یک نفر دیگر را که قسمتی از وجود من است و همخون من را اذیت می کند و تا پای مرگ می برد.
از یک طرف برق کمرنگ چشمهای هم خونم است که اذیتم می کند و از یک طرف دیگر حس بدی که خودم به دوش می کشم. من آن آدم را خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوست داشتم.
بله...امروز عصر بعد از مسافرتی بسیار خوب به تهران برگشتم و همه اش با داد زدن و گفتن "بسه الان سکته می کنی" و "تو رو خدا بسه" و سر درد سنگین به راحتی از دماغم درآمد!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 20:10  توسط نازنین
|
۵ تا بچه هستند. مصداق بارز قد و نیمقد. من فقط می دانم که منصور بچه اول است و چهارم و پنجمی را هم می دانم که میلاد و النا هستند. آن وسط ظاهرا یک الهام و پریسا هم هستند و من نمی دانم کدام دوم است و کدام یکی سوم. میلاد ۱۹ ماهش است و النا ۸ ماه. عجیب ترین چیزی که دیدم این است که دخترک ۸ ماهه راه می رود. خواهر و برادر دست هم را می گیرند و راه می روند. به یک زبانی هم با هم ظاهرا حرف می زنند که من نمی فهمم. دفعه اول که منصور را دیدم از پشت سر بود. یک پیراهن رئال مادرید تنش بود. عکسش هنوز روی موبایلم هست. پشت به دوربین مداد دستش است و یک چیزی می نویسد که تازگی فهمیدم مشقش است. یکبار که پدرشان را دیدم پرسیدم "قد و نیمقد"ها باز هم ادامه دارند، خندید و گفت نه!
امروز منصور آمد گفت "پلی کپی" دارد. هنوز هم پلی کپی می دهند یعنی؟ خوب یادم است که عمه هایم یک چیزی داشتند به اسم "کاغذ استنسیل" یا یک همچین چیزی و نسخه اورجینال همین پلی کپی ها بود. منصور منتظر بود که یکی از ما دستش خالی بشود و برود سراغش. تا حالا زیر دست من مشق ننوشته بود. حس می کردم که یک کمی از من می ترسد. دو تا سوال اول را که جواب داد ازش پرسیدم کدام مدرسه می روی؟ گفت محیط. اسم معلمش را هم پرسیدم. نمی شناختم. مدیر ولی آقای یوسفی بود. می دانم که سال ۶۹ تا ۷۴ یک مرد لاغر با ریش انبوه و یک عینک با قاب کائوچو بود. منصور پرسید "شما محیط درس خوندین؟ پسرونه ست ها!!". گفتم "نه...داداشم مدرسه شما می رفت. به آقا یوسفی بگو خواهر امیرشاهرخ براتون سلام رسوند". پسرک چشمهایش برق زد. شاید ذوق کرد که یک حرفی دارد که به مدیر بزند. پارسال آقا یوسفی یک روز زنگ زد خانه ما و یک دل سیر گریه کرد. طفلک!
منصور که مشق می نوشت یک دفعه یاد روز اول مدرسه شاهرخ افتادم. من چهارم دبستان بودم. از مدرسه رفتم خانه مادربزرگم تا شاهرخ هم تعطیل بشود. با مامان آمدند دنبالم. روپوش پسرانه سورمه ای با کیف کوله پشتی زرد. خیلی خوشحال بود. دو تایی با مهرداد در یک کلاس بودند. بعدا مامانم تعریف کرد که برای انجام یک کار مهرداد را صدا کرده بودند و شاهرخ هم ذوق کرده بوده که بعد از مهرداد صدایش می زنند. ولی صدایش نزده بودند! نمی دانم شاهرخ ناراحت شده بود یا نه. همان روز خودم خیلی دلم برایش سوخته بود.
یک بار مشقش را برایش رج زدم. یک صفحه لغت داشت که باید می نوشت. خط شاهرخ هم ریزتر از من بود و یک کمی در هم پیچیده. من فکر می کردم می شود دستخط یک کلاس اولی را راحت کپی کرد. خودش گفت نه. ولی من دلم برایش سوخته بود که باید آن همه بنویسد. دفترش را برداشتم رج زدم. ولی ظاهرا کلمه های من یک کمی بزرگتر از کلمه هایی بود که خود شاهرخ نوشته بود. فردا معلمشان - خانم شاهوردی - فهمیده بود که مشقشق را خودش ننوشته. نمی دانم دعوایش کرده بود یا نه. این را ولی یادم است که شاهرخ عصر همان روز گفت "خیلی نامردی نازنین". یاد اینها که افتادم گریه ام گرفت. دلم برایش تنگتر از چیزی شد که هر روز می شود. منصور زل زده بود به صورتم هیچی نمی گفت. سرش را انداخت پایین پرسید "به آقا یوسفی اینم بگم خواهر امیرشاهرخ هی بغض می کرد گریه می کرد؟"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:21  توسط نازنین
|