تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

نقطه جوش

حواستان را جمع کنید که از خانه تان که می روید یک علی آباد دیگری نسبت به ارتفاع علی آباد جدید نسبت به سطح دریا نقطه جوش فرق می کند. و اگر این نقطه جوش پایین بیاید مواظب باشید که هر چیزی حتی نخود نپز زود زود زود می پزد و سیم ثانیه می سوزد و بوی گند همه جا را بر می دارد...خیر سرمان خواستیم ناهار را ما بپزیم یک قسمتی از غذایمان سوخت...!!! حالا غذا را بی خیال...با این بوی سوختگی و هوای سرد چکار کنم که اگر درها را باز کنم سرما می میرم!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:20  توسط نازنین  | 

چهارشنبه سوری

دیروز که از ماشین پیاده شدم بوی دود خورد به دماغم. رفتم به شبهای عید و بوی چوب و چلهای خیس که راهی ندارند به جز سوختن. یا عصرهای پاییز که مشدحسین برگ خشکها را جمع می کرد ته باغ و توی آن گودالی که بهش می گفتیم باتلاق می سوزوند. گودال هنوز هم هست و برگ هم درش می سوزد! اما اینجا چوبی ندیدم که بسوزد. بعد فهمیدم بوی شومینه هاست که از دودکش می زند بیرون.

همه چیز خوب است. همه چیز عالی است. همه چیز هست. همه چیز. چیزی کم ندارم. حتی هم نشین. هوا ابری است و بارانی. دلم گرفت؟ نه!!! باران باران است. اینجا و آنجا ندارد. چایی مان دم است و وسایلمان هم جمع. پس خانم بفرمایید خرتان را بزنید.

دارم با فرناز حرف می زنم. می گوید ایران اینترنت بدتر از بد است. از من خبر می گیرد. یادم می افتد که الآن دلم می خواست خانه باشم. بعد می گویم حالا گیرم که خانه هم بودم. گیرم که از سرخوشی قلبم می لرزید. اما بعدش چی؟ آخرش که چی؟ دور زدن حول یک محور...حالا اگر می شد در ایران هم پرید و شکوفا شد آن حرف دیگری بود...این است که خانه را می آوریم اینجا. حداقل تا زمانی که بشود در ایران هم پرید.

آهان...همه خاطره می گویند از ۱۳ آبانهایشان...من هم بگویم که کلاس اول بودم. موشک باران بود و دبستان شهید سلیمانی که توی کوچه صالح ، خیابان شریعتی، بود را برای ساختن پناهگاه بسته بودند و ما بعد از ظهرها می رفتیم یک دبستان پسرانه که توی کوچه صالح بود و الآن شده است دانشگاه آزاذ زبانها...۱۳ آبان فکر کنم بود. بعد یک پرچم آمریکا سر صف آتش زدند و گفتند بگویید مرگ بر آمریکا. من هم که اصلا چه می دانستم دنیا دست چه کسی. داد زدم مرگ بر آمریکا. فرناز کلاس سوم بود و تارا کلاس پنجم. دیدم هر دو با دوستهایشان دارند هرهر به من می خندند. شدیدا بهم برخورد و با شدت بیشتری گفتم مرگ بر آمریکا...آنها هم بیشتر خندیدند. شب شام خانه دایجان بودیم. تارا و فرناز می خندیدند و ادایم را موقع شعار دادن در می آوردند. بعد نیکو برایم تعریف کرد که خنده دار ماجرا چی بوده است...آن موقع اصلا خنده ام نگرفت. بیشتر دلم برای خودم می سوخت. الان اما خنده ام می گیرد. همان یک بار بود. فقط یک بار. آن هم جدا از روی نفهمی کودکانه ام!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:26  توسط نازنین  | 

بزن باران

باران می آید. امروز زیر باران به دنبال آدرس دست نیافتنی بودم. لذت می بردم از برگهای روی زمین و خیس خیس از باران.

خب اگر روزی به میلان برسید چیکار می کنید؟! من وقتی رسیدم پریدم بغل آنا و مائورو و از خستگی ولو شدم توی ماشینشان. از فرودگاه رفتیم بازار دست دوم!!! از آنجا هم رفتیم یک جایی که مزرعه بود و پر از گاو و گوسفند و بز و الاغ و اسب برای اینکه می خواستند پنیر بخرند...از نوع بزی کپک زده اش! ها ها!! که در ضمن خیلی هم خوشمزه است...الکی آن قیافه را به خودتان نگیرید.

ناهار پنیر کپک زده بزی و اسفناج پخته خوردم...عصر رفتم کلیسا و شمع روشن کردم برای شاهرخ. شام پیتزای بادنجان و فلفل. قیافه نگیرید که خیلی هم خوشمزه است.

با اینها که باشید زندگی را ساده می گیرید. حالا مهم نیست که مائورو رییس بانک است و خانه شان وسط شهر میلان.

امروز هم باید می رفتم دنبال کارهایم. زیر باران و آدرسی که پیدا نمی شد. آدرس را که پیدا کردم کارم را انجام دادم. رفتم یک کتابفروشی و دو ساعتی فقط کتاب نگاه می کردم. بعد رفتم بریوش با نوتلا خوردم. از همان جا هم رفتم کلیسای سانت آمبروجو و باز هم برای شاهرخ شمع روشن کردم.

هوا اینجا بارانی است و ما هم سرگرم در خانواده فوماگالی...فردا روز دیگری است و پیش به سوی خرخونی! خدایا خودت بخیر کن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29  توسط نازنین  | 

حالش را می بریم

حالش را می برم به خاطر شاهرخ. گریه بی گریه...الکی...یعنی مثلا گریه بی گریه. آدم می شوم. یعنی سعی ام را می کنم. آمدم اینور آب. خسته ام و له. آهای فرناز خانمی...الهی قربونت برم من! همین. تا بعد!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط نازنین  | 

دم رفتن

نمی دانم این چه مرض لاعلاجی است که وقتی به جان آدم می افتد نفس آدم را می گیرد. باز اسم رفتنم می آید و بعد از چند هفته بلیط را به عقب انداختن ظاهرا این بار باید همه چیز را اوکی کنم و به زودی بپرم.

عین یک دیو می ماند که از داخل به جان آدم چنگ می زند. عشق به ایرانت بالا می زند و دوباره می شوی عاشق وجب به وجب خاکت. حالا مهم نیست که روزی چند بار داد می زنی که این هم شد مملکت؟ بعد هم جو خدمت به مملکت محکم می چسبد بیخ ریشت و باز هم مهم نیست که همین چند روز پیش برای لطفی که داری در حق همین مملکت می کنی چقدر بی محلی دیدی! یعنی اصلا یادت می رود که همین کاری را که در دست داری موقع اتمامش کسی حتی حاضر نیست که بر روی آن آب دهن پرت کند.

همیشه عاشق اتاقم بوده ام. عاشق تختم. عاشق کتابهایم. عاشق میز گرد جلوی ایوانم. عاشق تنه درخت کاجی که دور تا  دورش پاپیتال پیچیده است و چشمهایم را که باز می کنم با رنگ سبزش ذوق می کنم. عاشق همه گنجشکهایی هستم که هر روز دوبار بین همین پاپیتالها برایم معرکه می گیرند. حالا وای به حال اینکه یک نفر هم گفته باشد که اتاقم پر است از انرژی مثبت و آرامش - که البته این مساله زیاد به وجود من ربطی ندارد (مسلما)!!!

عاشق خانه مان هستم و چایی و غرغرهای خودم به جان همه. عاشق لم دادن جلوی تلویزیون و این کانال و آن کانال کردن.

و گفتن ندارد که عاشق مامان و بابا و فرناز و شاهرخ...که این آخری آتش زده است بر جانم! . گفتن ندارد که عاشق دایی هستم و مرجان و یاسی و آن فسقلی یک سال و سه روزه شان. اما سخت است گفتن اینکه یک جفت چشم تازه پیدا شده اند که نگاهشان قند را در دلم آب می کند. کیمیا را می گویم...شاید حماقت می کنم اما همین دو ساعت که پیشم که حرف رفتنم را می زدم نگاهم کرد و گفت: اگه بری قهر می کنما...! بعد هم بغض کرد. بغلش کردم و نشاندمش روی کابینت و بوسش کردم و گفتم بابا برمی گردم خب! دستش را زد به کمرش و گفت: آخه بچه!! درس خوندن مهمتره یا کار و زندگی؟! ....خلاصه اینکه این دو تا چشم مال دختر یک خاله ای است که تازه دوباره پیدایش کرده ایم. خاله ای که پریروز دم غروب وقتی رسید و چشمهای قرمزم را دید زد زیر گریه و بغلم کرد و گفت که خودش هم توی ماشین تا صدا داشته جیغ زده است و خدا را صدا کرده است که شاهرخ زودتر خوب بشود.

شاهرخی که همیشه خوب بود و الآن خوب بودن و مهربان بودنش هزار برابر شده است و پاکتر از آبی ترین آسمانها و نگاهش آنقدر مظلوم شده است که قلب آدم را از جا می کند.

و عاشق هزار و صد چیز دیگر هستم...به خیلی چیزها که عادت نداشتن بدجوری این چند وقت عادت کرده ام. مثل شنیدن صدای فروزان حداقل یک بار در روز و سر به سر پارسا گذاشتن. به ساعت چهار صبح بیدار شدن و در اتاقم خلوت کردن و صدا کردن امام حسین و منتظر صدای اذان شدن که از دور به کوچه مان برسد. عادت کرده ام به درس نخواندن و فکر کردن به اهداف نزدیک و دور.

هزار دلیل دارم برای نرفتن و ماندن. اما یک دلیل دارم برای رفتن. یک به هزار نمی چربد. اما این یک دلیل برایم اینقدر مهم است که هزارتای دیگر می توانند منتظرم بمانند. دفعه پیش که می رفتم بابا در آخرین لحظه بغلم کرد و گفت به من افتخار می کند. حالا این افتخار باید صدبرابر بشود و مشترک بین همه. باید آنقدر بزرگ شود که خستگی این همه ناراحتی این چند وفت از تن همه مان در برود.

دلم می گیرد وقتی به رفتن فکر می کنم. اما می دانم که بالاخره من مال این زمین هستم. مال این خانه. مال این خانواده. جایم همین جاست. و می دانم که برمی گردم. هرچند که زمینم اشغال است و نفس کشیدن در آن حرام! میدان خالی کردن خطاست و من به هر حال مال این زمینم و از جنس همین مردم!

همان کسی که از انرژی اتاقم می گفت برایم گفته است که مسیرم درست است و راهم صحیح. پس این همه تردید بی معناست و این من و این میدانی که مسلما خالیش نمی کنم!

با این همه اسم رفتن که می آید تمام بدنم می لرزد و این میل به گریه کردن امانم را می برد! 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:53  توسط نازنین  |