تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

امتحان

چهارشنبه امتحان دارم. فردا می روم به سمت دانشگاه...با لیدا. ۶ ساعت قطار سواری دپش و ۶ ساعت وقت برای حرف زدن...!

تلفنم الآن زنگ خورد...خوشحالم. کی بود؟ یکی از ایران. یکی که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم. از همین فامیل خودمان...که در روزهای سختی که گذراندیم هر روز و هر روز با ما بود. یک سلام و احوالپرسی سریع...اما پر از یک دنیا انرژی.

با شاهرخ چت زده ام. یک ساعت. حرف زده ایم و خندیده ایم. با فرناز هر روز حرف می زنم و مخش را می خورم. بیچاره!

دارم وسایلم را می گذارم در چمدانم و خوشحالم از اینکه بالاخره یک سفر سبک می کنم. بدون بارکشی. خوشحالم از سفری که همه اش حتما به خنده خواهد گذشت و در مسیر برگشتش یک شیرجه دارم به یک دنیا شکلات!!

چهارشنبه مش ممد را می بینم!! راستش قرار بود اول با هم برویم سیه نا...بعد حضرت والا مسیرش را عوض کرد. چهارشنبه ورونیکا را می مبینم...سیمونتا. عنود. تاتسویا...مارکوی خومان. می روم سیه نا. شاید دون ویتوریو را هم دیدم و رفتم شمعی در کلیسایش روشن کردم. می روم میتیک بار پیش برادران "بد سیه نایی" که بگویم کاپوچینو با یک شیرینی که تویش چربی خوک نباشد و آنها هم نیم ساعتی به من بخندند و کلی حرف بزنیم. دلم تنگ شده است برای همه چیز...و خوشحالم از هیچ چیز و از همه چیز.

می روم می نشینم وسط میدان کامپو آدمها و آسمان را نگاه می کنم و می خندم با لیدا!!!

اما خودمانیم امتحان دارم و این چند روز زیاد درس نخوانده ام. خدایا توبه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:28  توسط نازنین  | 

برای خودم

اینکه اجازه بدهی زندگی هر بلایی سر تو بیاورد٬ نشانه بی مسوولیتی است. خلق روزهای عمرت حق الهی توست.

همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:56  توسط نازنین  | 

دبیرستانانه

سال اول دبیر ادبیاتمان خانم کیا بود...که برایش می خواندیم قمرکیا قر بده بیا. بیچاره آدم خوبی بود. من دوستش داشتم. هر چند که روی اعصاب بود. بعدا شد ناظم و خداییش ناظمی خیلی بیشتر بهش می آمد. جدی می گویم...موهای فر ریزی داشت که همیشه از جلوی مقنعه اش یک کمی بیرون بود. همیشه صاف راه می رفت و حتی موقعی که عصبانی بود می شد یک ردی از خنده در چهره اش دید. خلاصه اینکه اصلا معلم خوبی برای ادبیات نبود. اما ناظم خوبی بود. هر چند که ما ازش نمی ترسیدیم...

سال دوم معلم ادبیاتمان شاهکار خلقت بود. جلسه دومی که قرار بیاید سرکلاس روی تخته با گچ گنده نوشتیم: تف ممنوع!!! بچه ها دو سه تا بسته دستمال کاغذی هم خریده بودند گذاشته بودند روی میز. وقتی که رسید اصلا به روی خودش نیاورد که جلسه قبل خلط مبارک گلوی مبارکتر را جلوی چشم ۳۲ تا دانش آموز صاف پرت کرده بود روی زمین و بعد ادامه شعرش را خوانده بود. لاغر بود و عصبی...زیر مانتویش و روی شلوار مشکی اش دامن جین آبی می پوشید. یادم است یک بار که با یک کلاس دیگر درس داشت٬ من و یاسمن دوستم یک کتاب را که همیشه سرش با یکی از بچه های آن کلاس شوخی داشتیم برداشتیم و رفتیم روی یک صندلی و کتاب را باز کردیم و یکی از عکسهایش را آوردیم و چسباندیم به شیشه بالای در کلاس و هر هر می خندیدیم و قیافه شیوا را هم می دیدیم که بنفش شده بود. بعد از کلاس دبیر محترم که همیشه فکر می کرد من چقدر احترامش را دارم آمد و به زبانی فرهیخته یک جوری حالیم کرد که کمال بی ادبی را به خرج داده بودم. حالا به ظاهرش کاری نداریم. بیچاره چیزی بارش نبود از ادبیات. از فارسی سلیس هم درود و دو صد بدرود را می دانست. خلاصه کار بالا گرفت. شکایت اولیا و اعتصاب ما...دبیر را وسط سال عوض کردند: لیلا پرتوی!

عاشقش شدیم. همه با هم. اهل رشت بود با لهجه شدید رشتی. خونگرم و با نمک. تپل و قد کوتاه و سفید. از ادبیات هم آنقدر می دانست که اگر ۴ ساعت پشت سر هم می نشستی سر کلاسش خسته نمی شدی. درد دل می کرد. درس می داد. می خنداند. جدی می شد. و همیشه این قدرت را داشت تا آنهایی را هم که از ادبیات متنفر بودند اهلی کند...دانته داشتیم. ادبیات پیش دانشگاهی.

شده است که همه عمر به چیزی علاقه داشته باشید و دنبال یک جرقه باشید که بپرید و بروید دنبال علاقه تان؟ همان دانته نه چندان کامل و جامعی که در دو ساعت کلاس ادبیات خواندیم منی را که نشسته بودم روی نیمکت یکی مانده به آخر ردیف وسط کلاس را بس بود که بفهمم جرقه علاقه ام آنقدر هم بی رمق نیست. بگذریم که حالا رسیده ام به جایی که دانته را علیرغم تمام استعداد فوق العاده اش زیاد نمی توانم نابغه با هوشی حساب کنم...!

امروز یاد لیلا پرتوی افتادم. به هزار دلیل. به مهدی سحابی فکر می کردم و رسیدم به دوران دبیرستان. بعد یولاندا را دیدم که می نالید از معلم ادبیات پسرش!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:41  توسط نازنین  | 

چشمهایش

قبلا گفته بودم که تا حالا باعث شده ام چندین نفر از دیدن صحنه های فرار خجالت آور من از جلوی حیوانها با این قد و قواره ام از خنده روده بر شده اند. اینجا که هستم همیشه باید مسیر زیگزاگ طی کنم که خدای نکرده سگی پاچه ام ر ا نگیرد.

امروز صبح زود منتظر اتوبوس بودم که بروم بانک و هوا آنقدر سرد بود که مچاله شده بودم توی کاپشنم و خدا خدا می کردم که اتوبوس وامانده زودتر برسد...پشت سرم یک خانه ویلایی بود که تا حالا هیچ وقت زیاد بهش دقیقه نشده بودم. همینطور که می لرزیدم و از سرما چشمهایم درد گرفته بود دیدم صدای نفس کشیدن یک سگ خرس گنده از بغل گوشم می آید...یعنی مردم. نه می شد بپرم وسط خیابان و جان خودم را فدای ترسم بکنم نه جرات داشتم برگردم ببینم سگ عزیز در چه وضعیتی قرار دارد...خلاصه اینکه تصمیم گرفتم به روی خودم نیاورم ولی سگ جان شروع کرد به زوزه جگر سوزی کشیدن. این بود که کلیه شجاعت ممکن را جمع کردم و برگشتم نگاهش کردم...خوشبختانه پشت میله های خانه بود. پوزه اش را تکیه داده بود روی دستهایش و سرش از زیر میله ها آورده بود نزدیک من. نگاهش کردم...یک جوری نگاهم می کرد اینگار می خواست بغلم کند. یا انگار صد سال بود که من را می شناخت.

یک کمی حرف زدم...دست راستش را آورد جلو...چیزیش هم نبود...بعد دستش را بلند کرد. انگار می خواست دست بدهد. گفتم قربونت...دیگه نمی شه یه دفعه پسرخالم بشی. اما دستش را همانطور بالا نگه داشت. من هم دیگر کم آوردم و انگشتهایم را زدم به دستش. انگار که ذوق زده باشد بالا و پایین پرید و زوزه شادی کشید...یک دفعه دلم خواست که سگ داشتم. یک سگ با همین چشمها. همین قدر مظلوم.

نیم ساعت پیش که برگشتم خانه و از اتوبوس پیاده شدم شروع کرد به پاس کردن...صاحبش هم بود. بلند گفت چیه بازم یه دوست جدید پیدا کردی...بعد هم برای من دست تکان داد!!!

خلاصه اینکه این هم اولین دوستی ما در این شهر کوچک و سرد و اما دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:12  توسط نازنین  | 

به رنج اندر

"پایت را بلند کن و از روی جوی آب بپر...بپر و بخند. ببین اگر آن روزی که بیاید که از آن حرف می زنی و هم از دست بدهی و هم نرسیده باشی به آنچه که می خواستی باید برای دو چیز گریه کنی و آه بکشی. تا حالا توانسته ای...عرضه اش را اندازه یک مرد داری. غیر از ترست از حیوانات جایی که مرد هم نمی ایستد تو سفت بودی و دادت را هم زده ای. کم نیار. بایست. بزن توی گوشش...ده بار. صد بار. بلکه هزار بار. فقط سفت باش. تو که بخندی...دنیا می خندد. کم نیار. پشت سرت آنقدر از عشق محکم است که نمی افتی. نترس".

آناماریا حرف می زد و می چرخیدیم بین خیابانها. امروز به حرفهایش فکر می کردم...و می چرخیدم بین خیابانهایی این شهر که سر و تهش به دربند خودمان هم نمی رسد. راضی هستم.

یادم آمد که "به رنج اندر است خردمند گنج"

...همین!! محض اینکه بدانم...جهت تکرار!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:28  توسط نازنین  |