تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

جاسازی

در کتاب کامل شرلوک هلمز وقتی واتسون تازه با او آشنا می شود و همخانه می شوند چند وقتی را صرف می کند تا اول از همه بفهمد این موجود عجیب و بلند و باریک چه شغلی دارد و دقیقا چرا اینقدر عجیب است. در مکالمات کوتاهشان متوجه می شود که شرلوک هلمز علیرغم همه اطلاعات دقیق و موشکافانه ای که دارد٬ یک سری از بدیهیات را نمی شناسد. مثل قانون کوپرنیک یا گردش زمین به دور خورشید و یا خیلی چیزهای دیگر. وقتی هم با کنایه از او می پرسد که چرا این چیزها را نمی داند٬ شرلوک هلمز جواب می دهد که ذهن انسان یک گنجایش محدود دارد و مثل یک اتاق خالی می ماند که بخواهند آن را مبله کنند. اگر هر چیزی را که بخواهند در آن اتاق بگذارند بعد از مدتی تبدیل به انباری شلوغی می شود و مبلهای اصلی و به درد بخور زیر وسایل دیگر مدفون می شود. برای همین او هم از هر چیزی که برای ذهن خودش و عناصر اصلی آن به درد بخور و مکمل نیست فاکتور می گیرد تا فضای ذهنش خلوت و مرتب باشد و هر آن چیزی را که می خواهد به راحتی به یاد آورد.

حالا دیشب سر شام آدریانو هم می گفت چیزهایی را که مهم نمی داند از ذهنش پاک می کند و اصلا شاید حتی به آنها در وهله اول توجه هم نکند.

ظاهرا فن جالبی به نظر می رسد. ولی ایراد بزرگی که دارد این است که در مناسبات اجتماعی٬ آنجایی که بحث مربوط به فعالیت تخصصی شخص است خطر احمق به نظر رسیدن یا ایزوله شدن خیلی زیاد است. مثل همین چند شب پیش که مهمانی بودیم و من داشتم از خواهر صاحبخانه که بغل دست من ایستاده بود نقل قول می کردم و آدریانو پرسید: حالا این لوییزا که می گی کی هست؟ خوشگل است؟ به درد می خورد؟

من و لوییزا با شوخی و خنده همه چیز را زیر سبیلی رد کردیم اما لوری تا همین دیشب "خنگ" بودن جانبی آدریانو را به رخش می کشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 12:4  توسط نازنین  | 

مرد نکونام *

 

گاهی اوقات فکر می کنم وقتی که به لقاءالله پیوستم اولین کاری که می کنم این است که سوار ماشین زمان بشوم و برگردم به زمانهای دور. اولین کسی که به سراغش خواهم رفت میکل آنجلو خواهد بود. می نشینم کنار دستش و نگاهش می کنم که چطوری کار می کند. منظاره هایش با ساوانارولا را نگاه می کنم و برایش دست می زنم. رقابتهایش با لئوناردو را دنبال می کنم و برای این داوینچی از خود راضی زبان درازی می کنم. با او به رم سفر می کنم و تمام روزها و شبهایی که بالای داربست٬ فرسک "آفرینش آدم" را خلق می کند را دنبال می کنم تا ببینم چگونه توانسته است اثری را خلق کند که امروز با مدرنترین تکنولوژیها هم خلق دوباره اش غیر ممکن است. و شاید هم از او پرسیدم که چرا تمام مجسمه های حضرت مریمش نگاهی دور و متفکرانه دارند.

دیروز که سر کار پایان نامه بودم فکر می کردم که یا نبوغ بشریت به محدودیت رسیده و یا پرورش انبوه و سریع نبوغ مانع خلق شاهکار جاودان می شود. نویسنده ها باید یا سرمایه کلان داشته باشند و یا به انتشاراتی بزرگی بربخورند تا شاید کتابفشان "پرفروش" از آب در بیاید. آن هم به صورت مقطعی و موقت. موسیقی دان و نقاش و مجسمه ساز و غیره غیره هر کدام به نحوی با همین شاید "مشکل" رو به رو باشند. مثلا در رشته خود من بالبونی در ایتالیا حرف اول را می زند. اما چقدر بالبونی می تواند در تاریخ جلو برود را نمی دانم. و چند نفر با شنیدن اسم بالبونی به حال من می افتند که حتی با فکر در مورد میکل آنجلو هم گریه ام می گیرد؟ کتابی می خوانم با عنوان "پایان پست مدرن" که می تواند امیدوار کننده باشد. اما با این همه یک چیزی در دنیای امروز ما هست که علیرغم همه زیباییش یک حس پوچ بودن با خودش دارد. همه چیز گذرا است...بدون اینکه حتی اثری از خودش باقی بگذارد. برای همین است که وقتی مشغول نوشتن و ورق زدن و ذوق زدگی برای لحظه های پر از رضایت از کارم هستم٬ یادم می آید که زیاد هم نمی توانم دور بردارم. زمان "مرد نکونام" شدن گذشته است...و نسلهای بعد بعد از مرگ سراغ نازنین نامی نخواهند رفت.

* پوچ گرایی ساعات آخر یک یکشنبه زمستانی بعد از ۱۰ کیلومتر کوه پیمایی و سوزش تاولهای کف پا!!! نه جدی دارم فکر می کنم اگر پابرهنه راه رفته بودم محال بودم پایم اینطوری تاول بزند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 1:12  توسط نازنین  | 

وقتی که می آید

امشب از آن شبهایی است که خسته ام تب دارم اما جلوی ذهنم را هم نمی توانم بگیرم. اگر باران نمی آمد شاید می رفتم بیرون و راه می رفتم. فکر می کنم باید بروم میلان. خانه ویزلیها. بنشینم توی آشپزخانه شان و با آناماریا حرف بزنم. از فنجانهای کثیفشان چایی بخورم. از سرما هم بلرزم. اما با آنا حرف بزنم. برایش بگویم که هر چقدر که زمان می گذرذ حرفهایش را بیشتر می فهمم و متاسفانه - یا شاید خوشبختانه - بروم به سمت زندگی آنها. همه ظواهر را بگذاری کنار. همه وسواسها و حاشیه ها و قضاوتها و...را فراموش کنی تا بتوانی پرده جلوی چشمهایت را بزنی کنار و آنطرفش را ببینی و حس کنی که چقدر زندگی قشنگ است. حتی اگر داری از یک لیوان کثیف چایی می خوری یا کلی پول می دهی که بروی مثلا مغولستان و در چادرهای عشایرشان بخوابی.

یادم است یک سال ماه رمضان افطار مهمان داشتیم. صابره زن کریم - یک مهندس افغانی که در ایران دربانی می کرد - برای مامان یک غذای افغانی پخته بود و فرستاده بود. یکی از مهمانهایمان از آن غذا خورد. تعریف کرد و گفت خوشمزه است و مامان گفت که دست پخت صابره است. جمله مامان تمام نشده بود که مهمان با کلاس ما همه چیز را تف کرد توی دستمالی که توی دستش بود. نمی دانم. شاید فکر می کرد که غذای افغانی یک چیزی ازش کم می کند. یا شاید افغانی اش بکند...

حالا مثال غذای آن شب اینجا بهانه است. درد دل من ظاهر بین بودن آدمها و چسبیدن دو دستی شان به یک قالب و چهارچوب خاص است که از طریق آن خواسته و ناخواسته دیگران را تحقیر می کنند.

من تحقیر نشدم. یا شاید شدم. اما امشب دیدم دختری که ناتوانی نهان جسمی دارد به خاطر کند دویدنش تحقیر شد. زنی که شوهرش کارگر است و اما خیلی خوشگل است به نداشتن "فرهنگ" متهم شد. زن جوانی به خاطر داشتن شوهر سابق آمریکایی اما "سیاه پوست" تحقیر شد. و اگر بخواهم ادامه بدهم می گویید قضیه را شخصی کرده ام. ادامه نمی دهم پس.

حالا همه این حرفها را که برای آنا بزنم می گوید نازنین می دانی چقدر همه این تجربه هایت با ارزش هستند؟ بزرگ می شوی. برو جلو. نترس. اگر هم سیلی خوردی٬ صورتت را سفت تر نگه دار. اما به قول یکی از دوستهایم که الان با هم حرف می زدیم "به خدا خسته شدیم از بزرگ شدن"..."از طلا گشتن پشیمان گشتیم".

نمی دانم چه بگویم. اما همیشه برای من تحقیر حربه کسی بوده است که خودش را در موقعیت پایینتری می بیند و مجبور می شود با طعنه همه چیز را جبران کند. اما زخمی هم که کلام بر روح آدم می زند جایش برای همیشه درد می کند. کلا عصبانیم. خیلی. آنقدر که حتی نمی توانم جنبه خنده دار ماجرا را ببینم و تنهایی با صدای بلند بزنم زیر خنده.

دلم می خواهد هفته دیگر که از اداره پلیس بیرون آمدم بروم میلان و پروازم را برای تهران اوکی کنم. با آناماریا چایی بخوریم و برویم توی کتابفروشیهای. جرفهای آناماریا را گوش کنم. با مائورو بخندم. انسانیت را حس کنم.  در دستم بگیرمش. بعد هم برگردم و چمدانهایم را ببندم برای تهران. و بابا را سفت بغل کنم. آنقدر که صدایش در بیاید. پهلوی مامان بخوابم. با شاهرخ چایی بخورم و برقصم و فوتبال تماشا کنم و با کمدیها بخندم. فرناز را چکار می کنم؟؟؟ می کشمش. لهش می کنم. از همه مظلوم تر بوده است و مستحق یک کتک درست و حسابی است.

خلاصه اینکه عصبانیم. زیاد. کلافه ام. شاکی از انسانیت خودمحور آدمها. فرقی هم نمی کند که روحیه استعمارطلب برتری جوی غربی باشد یا ایرانی از خودراضی و از دماغ فیل افتاده!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:39  توسط نازنین  | 

میرزا بنویس

امروز یاد روزهای کار در رادیو افتادم که می گذاشتنت سر کار برای ترجمه یک متن الکی و به درد نخور و از صبح تا ظهر و بلکه بعد از ظهر باید سرت خم بود و در عین حال چشمت هم خیره به مانیتور. امروز هم باید می نوشتم. فرقش این بود که کار امروز به امید خدا هدفمند است و کار رادیو برای خالی نبودن عریضه بود.

هنوز هم کارم تمام نشده است. باید یک صفحه دیگر بنویسم. ذهنم خالی از خلاقیت است و مدام می گویم نه این بد است. نه این کلمه دو پهلو است. این جمله منظورت را نمی رساند. نزدیک ظهر هم که در عمق کار بودم و تراوشات مثبت ذهنی خوب کار می کردند یک دفعه لوری از راه رسید و زد همه کاسه کوزه هایم را به هم ریخت...تند تند و پشت سر هم: چرا دیوار عنکبوت بسته؟ برای مهمانی فردا شب چیزی باید بخریم به نظر تو؟ یعنی تو بدون اینکه به ما بگویی می خواستی بروی شکلات بخری؟ یعنی عیبی ندارد برای ایرانیها گل خرید؟ حالا چه گلی بخریم؟ نه نمی خواهد تو بروی زیر این باران دنبال گل...فردا شب با هم می رویم. حالا شاید آدریانو هم شیرینی پخت. از مامان بابات دیشب تا حالا خبر داری؟ خواهرت چطور است؟ نه...این رسم شماها زمان مادربزرگهای ما بود و الآن دیگر نیست. یعنی محال است کسی از شنیدن خبر بد بمیرد. اگر مرد یعنی از قبل یک مشکلی داشته است. این سیکلمه ها هم که امسال اصلا خوب نبودند. این یکی گندیده است. عجب باران بیخودی.

بعد هم رفت. من ماندم و رشته کلام از دستم در رفته!!! و از ساعت ۲ تا ساعت ۴ فقط داشتم فکر می کردم چی می خواستم بنویسم. ساعت ۵ است و من گرسنه. و مانده است نوشتن یک نامه دیگر و خیر سرم تازه می خواستم امروز قسمت اول پایان نامه را برای استاد راهنمایم هم بفرستم.

یک کمی هم تقصیر امیر است که این حرف را کرده است در کله ام که اگر بخواهم می توانم و تواناییم هم کم نیست و گرنه من بیجا می کردم به فکر این خیالات خام بیفتم و هوس بالاتر پریدن به سرم بزند. یعنی کلا زده بودم به سیم بی خیالی و تمایل پیدا کرده بودم به زندگی عادی. حالا هم کلی آرزوی جدید در سر دارم و هم گردنم درد گرفته و هنوز هم یک نامه را ننوشته ام...و باید قسمت اول کارم را هم برای استاد جان بفرستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نظرم احمقانه میاد. یعنی یک چیزی درش هست که راضیم نمی کند. قسمت اول پایان نامه را می گویم. از هر طرفی نگاهش می کنم انگار وسطش یک سوراخی چیزی پیدا می کنم. بچگانه است.  یک چیزی کم دارد. کامل نیست. هر چی هم به خودم می گویم که برای همین است که باید استادم کنترلش کند باز هم راضی نمی شوم که روی دکمه send کلیک کنم. اگر هم نجنبم دیر می شود و امروز به فردا کردنم ادامه می یابد و آخر سر هم هیچ غلطی نمی کنم. همین الآن هم یادم افتاد که آخر هر فصل باید مرجع بزنم...حالا اگر بگوید مراجعت کم است چی؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 19:24  توسط نازنین  | 

مه گرفته

از این نامجو زیاد خوشم نیامده است. هیچوقت یعنی. به خاطر اینکه نوتهایش و بدتر از همه صدایش ذهنم را به هم می ریزند. حالا این آهنگی که درش هی داد می زند بیابان را سراسر مه گرفته را از بس این رادیوهای بیگانه و جیره خور قدرتهای استعماری پخش کرده اند٬ چند روزی می شود که صبح که بیدار می شوم و مه را می بینم صدای نامجو در سرم می پیچد که می گوید بیابان را سرار مه گرفته. حالا بگذریم که اینجا همه چیز می تواند باشد به غیر از بیابان.

حالا دو سه ساعت پیش داشتم درس می خواندم و روی مبل لم داده بودم و از آنجایی که فکر می کنم تب داشتم - شاید هم هنوز دارم - کتاب به دست یک چند دقیقه ای خوابم برد. درس مربوط به عناصر فراکلامی زبان ایتالیایی است و جلد کتاب پر است از طرح سرهای آدمهایی دوران روم که با لبهای کلفت با هم حرف می زنند. در همان چند دقیقه ای که فکر کنم خواب بودم سرهای این رومیان باستان را می دیدم که هی نزدیک تر می شدند و به حالت کور می خواندند بیابان را سراسر مه گرفته و بعد وسط آوازشان یک زنی هم هی می گفت نازی کوه رفتی؟ بعد این صدا هی بلندتر می شد و بعد یک نفر با مشت کوبید به در که نازی کجایی و ما از خواب پریدیم و دیدیم لوری از سر کار برگشته است و آمده به من سر بزند و ببیند که امروز کوه رفتم یا نه. باز خدا پدرش را بیامرزد که از این کابوس مه گرفته بیرونم کشید. بگذریم که از بیابان مه گرفته رسیدم به چشمهای مه گرفته و سر گیجه. یعنی اگر فردا حالم خوب نشده باشد دمار از روزگار خودم در می آورم. حالا وقت مریضی بود؟ نه...واقعا...تنهایی با این همه فکر و این همه درس نخوانده و مثلا خوشحال باید بودن هر وقت که با مامان و بابا حرف می زنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:25  توسط نازنین  |