تبليغاتX
زندگی یعنی همین
زندگی یعنی همین
هست زیبا!
مسابقه بوکس تا حالا دیده اید؟ اینقدر مشت می کوبند توی صورت حریف که بیچاره گیج می شود. مات می ماند. تا پای کما هم شاید رفت. بعد مربی اش بلندش می کند. به گوشه تشک می بردش. آب می پاشد توی صورتش. سرش داد می زند که مبادا کم بیاورد. آن بیچاره هم گیج گیج می خورد. دنیا جلوی چشمش تار می شود. ولی بعد یک نفس عمیق می کشد و بعد لنگان لنگان راه می افتد و یکی محکم می خواباند توی گوش حریف لاکردارش.

بار اولی که سنگینی زندگی را درک کردم وقتی بود که خاله جان فوت کرد. لحظه به لحظه همه چیز را یادم است. زیاد دور نیست. ۳ سال پیش. جوری بود که می خواستم فرار کنم ولی باید می ایستادم. یادم است که گریه هایم یواشکی و شب بود که می رسیدم خانه و سرم را می گذاشتم روی بالش. صبح هم که می رسید محکم بیدار می شدم و می رفتم خانه مادربزرگ. عید بدی بود. مراسم طولانی. یک شب ساعت ۲ بود که برمی گشتیم خانه و شاهرخ برایمان بستنی خرید. مزه اش هنوز زیر دهنم است. روزهایی بود که از خودم می پرسیدم یعنی زندگی از این سخت تر هم می شود. بعد از مراسم هفتم یک روز که همه ناهار خورده بودند نشسته بودم و فکر می کردم. بعد دیدم دارم گریه می کنم. فروزان بغلم کرد و گفت حالا که گریه همه تمام شده خودت را اذیت نکن.

پریروز صبح بدی بود. سیاه بود. یکی زنگ زد. من بودم که باید دلداریش می دادم. ولی تا گفت: نازی چی شده؟ من بود که زدم زیر گریه و گفتم خورد شدم.له شدم. کسی من را نزد. ولی کاشکی همه دردها مثل کتک خوردن بود. "کلمه" در لغت عرب یعنی چیزی که ایجاد جراحت می کند. و کلمات مثل دشنه ای تمام تنم را پاره پاره کردند و بعد هم ولم کردند روی خاک...پریروز دایجان بعد از چند ماه زنگ زد به موبایلم و تا گفت: سلام پدرسوخته٬ من زدم زیر گریه ای که آن بنده خدا فقط هق هقش را می شنید.

من یک سیلی محکم خوردم. خیلی سخت بود. خیلی گیجم کرد. هنوز هم که یادش می افتم جلوی چشمم سیاه می شود. اما بلند شدم. یادم افتاد که سه سال پیش از خودم پرسیده بودم که آیا زندگی از این هم سخت تر ممکن است بشود. الآن می دانم که سخت تر هم خواهد شد و اگر یادم برود که باید یک زره آهنی تنم باشد ممکن است کار دست خودم بدهم.

امروز فکر می کردم که همه ما این چند وقت گذشته سیلی محکمی خورده ایم و همه دچار رخوتیم. سهم من یک سیلی دیگر بود که بی ربط با سیلی اول نیست. اگر بخواهم دیگر سیلی نخورم باید قدم را صاف کنم و سرم را بالا بگیرم. درد زخم کلمات تا ابد می سوزاند و همه مان هم تا دلمان بخواهد از این زخمها همه جای تنمان داریم.

ولی می دانم که قسم خورده ام که جواب این همه دشنه بازی را بدهم. نه. تسویه حساب شخصی نمی کنم. من اهلش نیستم. اما انتقام جمعی می گیرم. خلاصه این که فلان ابن فلان تو بزن...من کم نمیارم. حواست را جمع کن که فقط گیجی از سرم پریده است و ممکن است آنچنان بخوری که نفهمی از کدام طرف باید بیفتی...

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط نازنین |
ایران ساعت ۶ صبحه...دارم می نویسم چون می دونم یادم نمیره. زبان به کار که می افتد زخم می کند. خون راه می اندازد. خورد می کند...می میری. من مردم. اما گریه نکردم. آهای آقای خدا من دیگر نمی دانم با این همه چوب که می زنی کجا می خواهم برسم. آقای خدا ازت نخواستم یک ذره آروم بشم که درس بخوانم؟مرسی از این همه توجه...مرسی!! ولی دیدی که له شدم. ببین من داشتم سعی می کردم یاد بگیرم که آنهایی را که دوست ندارم دوست داشته باشم. خودت نگذاشتی. بعدا نگی من نگفتم. خدایا ولی رسمش نبود که اینطوری خورد بشوم. ولی بازم مرسی. اینج ۴:۳۰ صبحه و نمی خوابم...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط نازنین |
بیدار که شدم سرم را روی بالش چرخاندم و همه کتابهایی را که روی زمین انداخته بودم نگاه کردم. بعد هم چشمم را دوختم به سقف و رفتم به سراغ رشته فکری که مغزم را دیگر کاملا از همه طرف سوراخ کرده است. از جایم بلند شدم و نشستم و چانه ام را گذاشتم روی زانوهایم. دلم می خواست صدای پای آشنایی را بشنوم که از بیرون در اتاقم می آید. لبخند سردی زدم و صدای پای بابای علا را شنیدم که بیدار شده بود. زیاد آشنا نبود. غریبه. خداحافظی که می کردیم برایم دعا می کرد. برمی گشت عربستان و حرف آخرش هم این بود که زیاد فکر نکنم و هوای دخترش را هم داشته باشم. وقتی هم که رفت با خودم گفتم که دخترش هم که دو روز دیگر می رود و من می مانم و این خانه زیادی بزرگ و یک دنیا تنهایی و سکوت و فکر. و همراهی کتابهایی که مانده اند روی زمین و باید بخوانمشان. صامی رسید که با ما چایی بخورد. خیره مانده بودم به فنجان چایی اش و به حرفهایی که به عربی نامفهومی با علا می زد گوش می کردم. بعد سعی کرد یک کمی به ایتالیایی حرف بزند و قبل از من خودش زد زیر خنده و دستهایش را به علامت تسلیم برد بالا و گفت: به خدا نازی امروز درس می خوانم. من هم نگفتم صامی جون٬ هفت ماه است که اینجایی و تنها جمله ای که می توانی درست و حسابی به ایتالیایی بزنی این است: "من صامی هستم. اهل عربستان. ۲۶ سالم است و چند ماهی است که ایتالیا هستم". فقط بهش گفتم که تا شب اگر هر سوالی داشت بیاید سراغم و تعارف نکند بلکه فرجی شد و برای بار سوم یک ترم را تکرار نکرد. خندید. رفت. قبلش البته گفت که برادر من است اینجا...من هم دلم برایش سوخت که بیشتر به عنوان بارکش در خریدهایمان ازش استفاده می کنیم. و برای سر حال آمدن او را می گذاریم سرکار. نمی دانم معرفتش را چه طوری اندازه بگیرم. یک روزی جلوی پایم تف کرد و گفت همه چیز تقصیر ایران است. امروز می گوید برای ماه عسلش با زنی که برایش در جده گرفته اند و او فقط یک بار صورتش را دیده است به ایران می آید و من می گویم خرجان ماه عسل می روند پاریس و ونیز و نه تهران. صامی رفت و علا رفت سر درسش. من آمدم به اتاقم و نشستم سر یکی از کتابها...نوشته یکی از استادها. سیلی محکمی دوسه روز پیش به من زد. بیدارم کرد. تکانم داد. شبیه سازی یکی از امتحانها بود. جواب را برایش ایمیل زدم. نیم ساعت بعد برایم نوشت: "نازنین کارت عالی بود. ولی بین همه خطهایی که نوشته ای سایه پررنگ ترس هست و اضطراب. ترست بی مورد نیست و اما ربطی به درس ندارد. جدایش کن. دور بیندازش. یا اگر می توانی مثل دلتنگی با ترس هم نوعی همزیستی مسالمت آمیز راه بینداز. همه ما به یادت هستیم. دوستت داریم و به تو نزدیک هستیم". لازم نیست که بگویم چند لیتر اشک ریختم. قدرت خدا این چشمه اشک که خشکی ناپذیر است.

امروز دستم خورد به کتاب پترارک. قلبم گرفت. پیش درآمدش را فوسکولو و لئوپاردی نوشته اند. بازش کردم...گفتم می روم آرتزو...بعد یادم افتاد که در این مملکت چکمه مانند جایی هست که وقتی به آن می رسی نفست می گیرد و برمی گردی به همان روزهایی که یکی به دنبال سایه ای برای خلوتگاه شبانه با اندیشه شاعران قدیمی. یا همان جایی که طاعون که آمد یکی آنقدر شجاع و خوش روحیه بود که صدتا  داستان نوشت اسمش را گذاشت دکامرون. 

رفتم سراغ کامپیوتر. استاد برایم ایمیل زده بود. ازش یک سوال کرده بودم. فقط یک سوال و او نوشته بود: "جوابت را در قلبت داری". سوال حرفه ای. فرض کنید بر سر این که آیا تئوری نسبیت واقعی می تواند باشد یا خیالبافی. خیلی جدی. "اگر بخواهیم به تئوری های انتخاب متون ادبی برای اهداف آموزشی فکر کنیم به جایی می رسیم که ارزش کار را و ذوق ادبی را از دست می دهیم. من چکار کنم. بمانم بر سر همین مسیر؟".

جواب توی قلبم است. در تمام زندگیم شاید یکی دوبار به ندای قلبم گوش کرده ام. این دفعه اما گوش کردم. یعنی می خواهم گوش کنم. 

ایمیل استاد را دوباره می خواندم. علا آمد: نازنین چهارشنبه برویم فلورانس. "نه. یعنی برو. من نمی آیم. درس دارم". نگاهم کرد و گفت: بیا.

مائوریتزیو گفته بود که به قلبم گوش بدهم. یاد تخیل خودم و خوردن دستم به کتاب پترارک و حوس فلورانس افتادم. گفتم: می آیم. علا بغلم کرد. صامی برای ناهار آمد پیشمان. گفت که او هم می آید. خب...بارکش خریدهای علا هم پیدا شد. همین طور آدمی که من سرکارش بگذارم و بخندم. شاید اگر سر کیف بودم می گویم دخترک چینی که عاشق دل خسته صامی هم شده بیاید...می روم. شاید کمتر فکر کردم. شاید کمتر ترسیدم و بی خوابی کشیدم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط نازنین |
پارسال تابستون یک بعد از ظهر سرخوش که تازه یک مستند خیلی قشنگ در مورد میکلانژ دیده بودم. یکی برایم اس ام اس زد و ازم پرسید که حاضرم با او سر یک پروژه کار کنم یا نه. من گفتم باشه. خریدمش. خواندمش. خوشم آمد. درجه انتقادم کم نبود. خیلی هم تند بودم. دوستمان را دو سه باری دیدیم و بحث کردیم که چکارش بکنیم و من استارت کار را زدم. فرناز خیلی منتقد بود. می گفت وقتت را حرام کار نکن که یارو کلا از بیخ عرب است و چیزی بارش نیست. عصبی است و معلوم نیست چی می خواهد بگوید. من ولی گوش به حرف نبودم و با این دوست عزیز آرام آرام جلو می رفتیم.

قبل از اینکه بیایم...دقیقا یک ساعت قبل از رفتنم به فرودگاه کوله پشتی ام را باز کردم و چپاندمش بین آنهمه باری که داشتم و وزنش ۴۰۰ گرمی اضافه شد. مامان گفت: برای چی می بری. گفتم مامان باید رویش کار کنم.

رسیدم ایتالیا. سر جمع شاید ۴ یا ۵ ساعت رویش کار کردم اینجا. جلد زرد استفراغی اش جلویم بود. انتقادم هی بیشتر می شد. چون وقتی موشکافانه روی چیزی کار می کنی خیلی باید نکات مثبتش سر سخت باشند که جاهای بد و خط خطی توی ذوقت نزنند. شاید کار خدا بود که بیشتر رویش وقت نگذاشتم.

ماه پیش که مامان و بابا اینجا بودند و باید اسباب کشی می کردم گرفتمش و پرتش کردم قاطی چیزهایی که می خواستم دور بریزم. مامان بلندش کرد و گفت پول دادی برایش و حیف است. نگاه کردم مامان را و گفتم مامان حیف همه پولی که برایش این همه آدم داده اند. حیف همه کاغذی که حرامش شده است. حیف همه ساعتهایی که حرام خواندنش کرده اند  آخرش گفته اند "که چی؟؟" حیف انرژی من و شما است که الآن بخواهیم وزن این را هم بگذاریم روی بارمان. بابا همه آشغالها را برد و خالی کرد.

نمی دانم الآن کجاست. تویش پربود از یادداشتهای قرمز من. پر از نوت برداریهایم و علامتهای سبز. یک جایش با ماژیک قرمز نوشته بودم: آخرش که چی ای آدم هذیان باف عصبی.

آخرش این شد که الآن نشسته ام و فکر می کنم که همه آن تاریخ ادبیات که خوانده ام و دارم می خوانم الکی نوشته نشده است. هر چند که اگر اسم کارش را بخواهیم در ردیف آثار ادبی بگذاریم٬ باید یک سنگ قبر برای کل واژه ادبیات و هزاره های عمرش سفارش بدهیم.

نمی دانم کجاست. مال من رفت قطی زباله جات. شما هم جنب بخورید و اگر بین کتابهایتان است از شرش خلاص شوید.

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم تیر 1388 توسط نازنین |
آینه را می گذاری جلوی آدم. نباید که همیشه خودت را ببینی. یعنی نباید همیشه چشم و ابروی خودت را ببینی و بخندی. بعضی موقعها آینه ای که خدا می گذارد جلوی پایت خودت در جسم دیگری هستی. بعد می بینی که چقدر آن تویی که در آن آدم هستی چقدر چندش آور و رقت بار هستی. ولی باز یک نفس راحت می کشی و می گویی خدا را شکر که باز آینه را جلویت می گذارد تا بتوانی گوشه ابرویت را که زده ای کج کرده ای درست کنی یا آن لکه ای را که روی صورتت افتاده پاک کنی...اینه که رفیق زیاد به خودت سخت نگیر. آینه را نگاه کن و بعد بیشتر لبخند بزن. دنیا همین است. درست عین زندگی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط نازنین |
یک چیزی هست به اسم وطن. وطن یعنی همه چیز. یعنی تو٬ یعنی هویتت٬ یعنی قلبت٬ یعنی گذشته و آینده ات. یعنی همه کوله باری که روی دوشت است و هر جا که باشی بودنت به آن بسته است. ایران و سرزمین پارس وطن من است. جایی است که یادش که می افتم گلویم به هم می پیچد. جایی است که دلم برای آدمهایش تنگ شده است. برای خاک زیر پایم دلتنگم. برای همه زشتی ها. بوی دود. مردم اخمو و بداخلاق. برای شلوغی ها و ترافیکش. چون وطن برای من یعنی ایران. یعنی بودن. یعنی یک لبخند و یک حس غرور این اواخر سرافکنده. برایم قطره اشک شیرینی است که روزی که ترکش کردم به عظمتش قسم خوردم که برخواهم گشت و آنچه را که برایش مفید می دانم به ارمغان خواهم آورد تا هم نام گذشتگانم را بالا ببرم و هم فردای فرزندانم را بسازم. شعار نمی دهم. سیاسی هم نیستم. وطن پرست اما هستم. و دلم می خواهد که از ایرانی بودن خودم به تمام دنیا فخرفروشی کنم. دلم می خواهد مردم کشورم مثل مردم اینجا بخندند. دلم می خواهد صدای خنده های جوانهای ایرانی خیابانهای کشورم را بر دارد.

پس من هم هستم. دلم می خواهد حتی برای یک بار هم که شده باور کنم دموکراسی وجود دارد و من هم می توانم...پس من هم هستم و دلم می خواهد شنبه صدای شادیم از اینجا به تهران برسد!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط نازنین |
چند روزی میلان بودم. مامان و بابا باید برمی گشتند ایران. دیروز هم در ایتالیا رای گیری بود: انتخابات شورای شهر و اتحادیه اروپا. رای دادن برایشان خیلی عادی است. یعنی مثل شام شب است. می دانی که همه رای می دهند و اگر نگاهشان کنی و بگویی من که رای نمی دهم در جا چند تا شاخ در می آورند و به بدترین حالت ممکن نگاهت می کنند و اسمت را می گذارند شهروند بد. هیچ سر و صدایی هم نمی کنند. دیروز سر ناهار خانواده مائورو بحث داغی داشتند که به چه کسانی رای بدهند. من و مایا٬ یک دختر انگلیسی که مشغول تحصیل در مقطع دکترای تاریخ هنر رنسانس است٬ نگاهشان می کردیم. فرقمان این بود که مایا با پیروی از سیاست انگلیسی کاملا ساکت بود و من سربه سرشان می گذاشتم و می خندیدم. اینجا کم هم بی قانونی نمی شود. مثال: برلوسکونی که نخست وزیر است نفر اول لیست کاندیداهای حزبش برای انتخابات اتحادیه اروپایی است. هم از نظر قانون اساسی ایتالیا و هم منشور اتحادیه اروپایی این کار غیرقانونی است. اما برلوسکونی با وقاحت تمام خودش را کاندید می کند چون می داند مردم به او رای می دهند٬ بعد چون خب پست نخست وزیری از نمایندگی در اتحادیه اروپایی چرب تر است به نفع نفر دوم یا سوم لیست خودش کناره گیری می کند. درست مثل همین قضیه در مورد وزیر دفاعشان هم اتفاق افتاده است.

با مائورو از تقلب در انتخابات حرف می زدم و می گفت محال است که اینجا٬ یعنی در ایتالیا٬ تقلب شود. برایشان دموکراسی و رای دادن از سریر مقدس هم والا مقام تر است و اگر خود عیسی مسیح هم بیاید و بگوید رای ندهید می گویند برو بابا٬ حالت انگار خوش نیست.

ساعت ۱۰ شب با مائورو و خانواده رفتیم برای رای گیری. جلوی لیستها ایستاده بودند و بحث می کردند و من می خندیدم. با جدیت تمام و خونسردی رفتند رای دادند و با خنده هم برگشتیم خانه. تلویزیون برنامه های عادی خودش را داشت و خبری از گزارشات خفن در مورد حضور پرشور مردم نبود. کسی هم نبود بگوید آی آفرین به این ملت پرشهامت ایتالیا که رای می دهند. توی حیاط رای می دن بدو بابا!!! رای می دهند. بحث می کنند. انتقاد می کنند. بد و بیراه می دهند. ناراحت می شوند و خوشحال. برلوسکونی می برد و نفرینش می کنند. اما باز می روند و رای می دهند و کارت مخصوص رایشان مهر می خورد و آب از آب تکان نمی خورد.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط نازنین |
در این گیر و دعوا و مباحثات اینترنتی و تلویزیونی سر انتخابات نصیب من یا خنده است یا عصبانیت. بار سنگین خشم خیلی بیشتر از لبخند یا هیجانات زودگذر و به قول خودمان جوگیر شدن است.

 مطلب قبلی که همین جا پست کردم را اگر بخوانید متوجه خواهید شد که گذارم افتاده است به اعراب و زندگی خوب و آرامش بخش با آنها. همه آنها بورسیه دولت عربستان و شخص شخیص ملک عبدا... هستند. مبلغ بورسیه هم ۵۰۰ یا ۶۰۰ یورو نیست. هر دانشجو بالغ بر ۲۷۵۰ یورو در ماه می گیرند و در مورد دخترها که باید حتما همراه با یک مرد "محرم" باشند ۲۰۰۰ یورو هم حواله آن آقای محرم که ممکن است پدر٬ همسر و یا برادر باشد می شود. اگر هم زوج باشند که هر کدام همان ۲۷۵۰ تا را بدون هیچ گونه تعهد به خدمتی برای دولت می گیرند. دیروز علا حکم بورسش را که ملک عبدا... امضا کرده بود نشانم داد و نمی دانم بگویم که تا کجایم سوخت. تاکیدی که بر تاریخ سرزمین عربستان و تاریخ آل سعود کرده بود. توجهی که به تحصیل فرزندان خاک مقدس "عربستان" در بهترین دانشگاههای دنیا و فراهم کردن رفاه صددرصد و نه نسبی دانشجویان در مدت تحصیل داشت. "شما نمایندگان مملکت سعودی در خاک بیگانه هستید و ملزم به سکونت در بهترین مکانها و پوشش با بهترین و زیبنده ترین البسه و ایاب و ذهاب با بهترین وسایل هستید. به عنوان نمایندگان مملکت سعودی و دین اسلام باید بهترین الگوی زندگی مسلمانان را به جهانیان عرضه کرده و نام اسلام و پیامبر ختمی مرتبت (ص) به نیکی در تمامی دنیا پراکنده کنید".

کاری به این ندارم که بچه های سعودی چه می کنند و چقدر درس می خوانند و چقدر مسلمان هستند و چه و چه. اما می خواهم بگویم که حالا که دارید در سر و کله خود می زنید که چه بکنید و چه نکنید و به کی و چه جوری رای بدهید به این هم فکر کنید که ما مردمی هستیم که با وجود تاریخ تقریبا ۳ هزار ساله و تمدنی چنین و چنان شدیدا دچار از خودباختگی هستیم و نمی دانیم تاریخ اصلا یعنی چه.

عربها را دوست دارم و نمی خواهم چیزی بنویسم که بوی ضد عربیت داشته باشد. اما می خواهم بگویم که ما هم پول نفت و گاز داریم و هم تاریخ داریم و هم باهوشتریم و هم هزار چیز دیگر. چی است که ما این هستیم و عربها این...!! جوابش با شما...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط نازنین |
اینجا می گویند اگر یک ساعت در میدان کامپو بنشینی محال است که با کسی دوست نشوی.

 من همیشه نسبت به آشناییهای جدید خوش بین بوده ام٬ چون تا به حال از یک سلام ساده و یک لبخند در جواب سلام به جاهایی رسیده ام که شاید در خواب هم نمی دیدم. بعضی مواقع هم شاید حتی یک سلام ساده هم در کار نبوده است و فقط کسی را دیده ام. بعد همان آدم در یک لحظه خاص آنقدر در زندگیم نقشش پر رنگ می شود که خودم می مانم که چرا این زندگی غیر قابل پیش بینی است و چرا این همه بازیهای جالب و زنگ به رنگ دارد.

داستانش تکراری است. باز هم اما می روم سر خط. آخر ماه فوریه یک روز استثنائا آفتابی نشسته بودم در میدان کامپو و بی خیال از دنیا سرم به کتابم بود. صدایشان را شنیدم که حرف می زدند و می خندیدند. اول فکر کردم مراکشی هستند و بلند شدم که جایم را عوض کنم که دیدم لهجه شان به مراکشی ها نمی خورد. عرب عربستانی و شیعه وسنی. از همان اول شیعه هایشان عاشقم شدند: ایرانی هستم و ایران برایشان سرزمین موعود است. اولش البته برای شوهرهایشان زیادی مدرن بودم و زیاد دوست نداشتند که زنهایشان دور و بر من باشند.

کار آموزیم که شروع شد همه شان آمدند زیر دستم. یواش یواش یخ بدبین هایشان آب می شد. گشت و گشت تا روزهایم را با عنود سر می کردم و با علا (Ola) درس می خواندم. شیعه ها قبل از امتحانهایشان تمام شارژ تلفنم را تمام می کردند و واسطه سوالهای شوهرهایشان بودند.

امروزم اما همه چیز فرای یک دوستی ساده رفته است: به اصرار علا آمده ام و با او زندگی می کنم. دیروز اسباب کشی کردم. عنود بالا و پایین می پرد و دیگر برای زندگی در٬ به قول خودش٬ سوراخ نمور و مغموم٬ فحشم نمی دهد. نمی دانم چرا آن خانه اینقدر اوراق بود. مامان تا واردش شد زد زیر گریه و بابا هم شدیدا ناراحت شد و درجا گفت باید جایت را عوض کنی. این وسط هم علا پایش را کرد توی یک کفش که باید بیایی پیش خودم. آمده ام اینجا بین همه شان. همه شان اینجا هستند و در یک طبقه هستیم و بعد از چند ماه وقتی می خوابم چشمهایم را که باز می کنم واقعا صبح شده است.

خلاصه اینکه از یک سلام ساده رسیده ام به جایی که دیگر پسرهای شیعه دیگر نسبت به من بدبین نیستند: شده ام وکیل مدافع محمد بیچاره که چپ و راست اینجا استادها در حقش نامردی می کنند. دنبال کارهای پذیرش دانشگاه علی هستم. با صامی دنبال هدیه برای نامزدش می روم. از سایه تورکی و سلطان فرار می کنم. حالم خوب است و آرامش دارم. مامان و بابا هم هستند...خدا را شکر می کنم. میدان کامپو را دوست دارم...سیه نا را هم دیگر دوست دارم...خدا را شکر!

اما بازی روزگار را ببین...من ضد عرب کجا افتاده ام و چقدر هم خوشحال هستم.

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط نازنین |
وقتی این ترمز را برداری اینقدر راحت می نویسی و حرف می زنی و آنقدر احساس رضایت می کنی که جایی برای فکر برای خودت نمی گذاری. هزار و صد بار وقتی حرف بی ربط می شنوی خودت را می زنی به کوچه علی چپ. و هزار و صد بار وقتی می خواهی بنویسی جلوی خودت را می گیری. همین الآن سر نوشتن همین چیزها هزار بار مجبور شدم هر کلمه را سبک و سنگین کنم.

وقتی حرفی سر دلت سنگینی می کند و می خواهی ولش کنی ترجیح می دهی حرف توی دهانت بماسد و یادت می افتد که پدربزرگ هزار بار بهت گفته است که نجابت زیادی نکبت میاورد.

دست خودت نیست که زیادی جدی هستی و در عین حال با همه سر شوخی داری. دست خودت نیست که از بازیهای عاشقانه و رمانتیک بازی دلت به هم می خورد و نه می توانی دنبال کسی بدوی و نه خوشت می آید به کسی التماس کنی و دلت می خواهد همانی باشی که هستی و بگویی و بخندی و دنبال جنبه جدی زندگی باشی. دلت می خواهد زیر سایه یک درخت بنشینی و یک سیب گاز بزنی و یک کتاب بخوانی و هر کسی را از آن دور و بر رد می شود بگذاری سر کار و سرت گرم بشود. دلت می خواهد بنشینی گوشه یک بار و سرت به یک روزنانه گرم باشد و با قهوه چی ها شوخی کنی. دلت می خواهد بروی یک کتابفروشی و بنشینی روی زمین و کتاب بخوانی و بقیه را نگاه کنی و ببینی فلان دختر با عینک سراغ چه کتابهایی می رود. دلت می خواهد هر وقت خواستی آهنگ جواد گوش بدهی و هر وقت خواستی بروی سراغ آهنگهای سنگین. دلت می خواهد روزی صدبار بروی توی سایت یوتیوب و بنشینی غرور و تعصب نگاه کنی و مست قیافه کالین فرت بشوی. دلت می خواهد هر وقت خواستی حرف نزنی و هر وقت خواستی چرت و پرت بگویی. دلت می خواهد آنطوری که می خواهی نماز بخوانی و حوصله هم نداری به کسی بگویی که چرا اصلا نماز می خوانی و چرا نمازت را تند یا کند می خوانی.

دلت برای فرناز٬ سپیده و سحر و ساناز و پریسا و یا شاید حتی بنفشه تنگ شده است. دلت می خواهد بروی کیش میش و مثل ندید بدیدها سراغ شهروز را با ساناز و پریسا بگیری و اصلا هم ندانی که این شهروز اصلا چه شیخی است.

از همه بدتر این است که می دانی چه کسانی اینجا را می خوانند. ای بدبختی. من دلم می خواهد هر چی می خواهم بنویسم. اما نمی شود که...

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط نازنین |
Blog Skin