تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

سوگ نامه

بعد از 14 سال وقتی رسیدیم شمال خودمون هم می دونستیم که چندان هم به ما خوش نخواهد گذشت. ولی خوب دایی جان و زن دایی جان و یاسمن جون من بودند و وقتی با دایی و زن دایی هستی نمی توانی نخندی و خوش نگذرانی. یاسی هم که باشه خاطرت جمعه که یکی هست که قربون صدقه اش بری و هی بگیری ماچش کنی. وقتی که یاسی باشه یادت می ره که 13 سال ازش بزرگتری و تو و برادرت و خواهرت کلی با این دوردانه دختر دایی کیف می کنین. دایی هم که از بچگی برات یه برادر بزرگ بود و زن دایی هم وقتی رسید یک دوست خوب، مهربون و خندون. بعد زن دایی جون هم شد یک چیزی بهتر از فامیل و خیلی نزدیک. حتی نزدیک تر از خاله ای که کم برات خالگی کرده. خلاصه وقتی کهرسیدی شمال سعی کردی خیلی چیزها یادت بره. یادت بره که یک روزی یه مامان جونی داشتی که براش می مردی. سعی کردی یادت بره که اون مامان جون تموم زندگیت بود. توی تمام خاطراتی که از شمال داری مامان جون هست و بس، شمال با مامان جون و پدربزرگ. تو توی ماشین توی بغل مامان جون. شمال شب خوابیدن توی بغل مامان جون. دریا و جنگل با مامان جون. ولی مامان جونت وقتی که تو هنوز خیلی بچه بودی و هنوز 6 سالت هم نشده بود رفت. بعدا که بزرگتر شدی فهمیدی توی 49 سال مردن یعنی جوان مردن و از زندگی چیزی نفهمیدن. هنوز هم وقتی یاد مامان جون می افتی گریه ات می گیره و وقتی خیلی ناراحتی مثل موقعی که خیلی بچه بودی دلت می خواد بری بغل مامان جون گریه کنی. وقتی رسیدی شمال سعی کردی به نوشهر عین متل قو نگاه کنی. ولی متل قو یک چیز دیگه بود. اون ویلای جمع و جور توی اون کوچه باریک که یک پیچ می خورد و می بردت صاف دم دریا دنیای دیگری بود . وقتی رسیدی گفتی پدربزرگ اینجاست و باید خندید. سعی کردی یادت بره که حالت از اون زنک عوضی به هم می خوره. باید می خندیدی...به خاطر پدربزرگ. نمی دونم والا. این چند روزه خوش گذشت. چون یاسی بود و دایی جان و زن دایی جان. چون شاهرخ بود و فرناز و 6 تایی هر غلطی دلمون خواست کردیم و هرهر خندیدیم. بیچاره مامان. طفلک بابام. توی این چند روز هیچ کاری نکردند به جز اینکه از سجایای نداشته علیاحضرت وصله ناجور تعریف کنند که بانو "نکبت" مبادا بهشون چیزی بر بخوره! به خاطر پدر بزرگ اون دست پخت زهر ماری خانم رو می فرستادیم پایین و هی می گفتیم به به! عجب طعام بهشتی! حالم ازش بهم می خورد ولی به خاطر مامان و پدربزرگ هر بار می اومد طرف و بغلم می کرد مجبور بودم بخندم و جواب محبت ساختگی و خرکیش را بدهم. یکی دو دفعه به ذهنم اومد که نه بابا این خانم خانما اونطورها هم که ما فکر می کنیم بد نیست...ولی دریغ از اینکه زیر اون ماسک محبت کیلویی، علیا حضرت وصله ناجور در حال پرورش نفرت و خوف نسبت به ما بوده. امروز صبح با کلی سلام و صلوات و دست شما درد نکنه به خاطر این همه زحمت،ما را تا آخر عمر مدیون کردید و هندوانه هایی از این قبیل خداحافظی کردیم. تا کمربندی نوشهر به خاطر مامان جون و روزهای خوش کودکی و درد امروز پدربزرگ گریه کردم. یاسمن خوابیده بود و سرش روی پای من بود و نفهمید...خیلی دوستش دارم شاید چون خیلی شکل مامان جونیه که هیچوقت ندیده.
دیروز پدربزرگی الکی الکی بانو "نکبت" را بغل کرد و بوس کرد. داییم ناراحت شده بود. من هم دلگیر شدم، چون حتی اون موقعی که مامان جون خیلی مریض هم بود پدربزرگ زیاد باهاش مهربون نبود. مامان جون من کجا و علیاحضرت وصله ناجور کجا. پدر بزرگ تا زانوش سرش کلاه رفته و خودش حالیش نیست. دم دریا داییم گفت که دلگیر شده، من هم الکی گفتم بیخیال بابا! سخت نگیر. با هم خوش باشن که خوبه. ولی دلم برای داییم مچاله شد. هیچ وقت یادم نمی ره صحنه ای رو که خونه پدر بزرگ ختم بود و داییم دم در اتاقش روی زمین نشسته بود و من رو بوس کرد. اون موقع تازه 19 سالش بود.    
با خیالی واهی و قلبی الکی خوشنود رسیدیم تهران. بعد از دو، سه ساعت در نوشهر زهری بر علیه ما ریخته می شود. حالا خوبه این همه بانو "نکبت" را الکی الکی آدم حساب کردیم. مامان بیچاره من که از مظلومیت و ملاحظه کاری بی نظیر است الآن با گریه نشسته توی ایوون و بابای بنده خدایم حالش گرفته و چیزی نمی گه. نه خیر آقا، من اشتباه نکرده بودم. مامان جون من مامان جون بود.
حالم از این زنه به هم می خوره. دلم می خواد خفه اش کنم. دلم می خواد زنگ بزنم و هرچی دلم می خواد بهش بگم. ولی نمی شه. چون تا حالا از این کارها توی عمرم نکردم. بعد مامان و بابام اجازه نمی دن و بالاخره این که به قول داییم ما باید نام خانوادگیمان را بگذاریم زبان در قفا!
من دیگه غلط بکنم برم شمال. همین 14 سال هم خوب کردم نرفتم. تا وقتی که این زنک هست شمال رفتن ما، چه سراغ پدربزرگ برویم چه نرویم، مصادف است با شر و بلای خانمان سوز. و به جای سفرنامه باید سوگنامه بنویسم. از این زنه متنفرم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:35  توسط نازنین  | 

اندر مضرات فارسی نوشتن!

آقا جان اول از همه بگم بر خلاف تایپ لاتینم که عین باد می مونه و اصلا یک دونه اشتباه هم نداره٬ تایپ فارسیم افتضاحه! شابد به خاط اینه که دکمه های صفحه کلید در ذهن من به علامتهای لاتین ثبت شده اند. چون موقع تایپ لاتین ۱۰۰ سال یک دفعه هم صفحه کلید رو نگاه نمی کنم! پس تو رو خدا به ایرادهای ابلهانه تایپ من نخندید!

به هر حال...دیشب تا حالا دارم فکر می کنم عجب غلطی کردم وبلاگ فارسی راه انداختمها...دیگه دستم به ایتالیایی نوشتن نمیره! و با توجه به اینکه اولین کتاب من باید به زبان ایتالیایی چاپ بشه باید خودم رو محکوم به حماقت بکنم. به خدا تقصیر این پائولا  است. با ۶۰ سال سن عین یه مخ مریض توخالی می مونه. هر چی من می نوسیم میاد یه حرف مفت می زنه. کم کم کار داشت به جاهای باریک می کشید.  هر جی من راجع به ایران می نوشتم به صرف اینکه ۳۰ سال پیش ۵سال ایران بوده می اومد یه حرف مفتی میزد. هر چی هم من و لیدا (Leida) و چند نفر دیگه می گفتیم بابا اون ۳۰ سال پیش بوده٬ باز حرف خودش رو می زد. یک دفه سر حجاب مچالش کردم ولی آدم نشد. زن حسابی به تو چه ربطی داره که زن مسلمون می خواد با حجاب باشه و تازه نوع حجاب رو هم خودش انتخاب می کنه!؟ یک دفعه دیگه هی گیر داده بود که ای دختر جوان باهوش و با استعداد و با ذوق و قریحه ایرانی٬ تو باید از اون مملکت فرار کنی جون برای اونجا حیفی! ها ها! حتما لابد برم ایتالیا! خلاصه ولش می کردی می خواست بگه ایران سیاه ترین نقطه روی کره زمین با شرورترین موجودات خاکی است. تا یانکه یک دفعه که ما دقیقا یک صفحه ترسناک از زندگیمون رو تعریف کردیم خانم به ما مارک روانی بودن زد و گفت باید بری پیش روانپزشک قرص بخوری خوب بشی! من بیچاره اول با ادب و احترام گفتم خانم جان شما این چه حرفیه می زنی. یه چیزی بود تموم شد رفت٬ روان پزشک کیلویی چنده.بعد حمله کرد و گفت ما غربیها از این امکانات و اون مزایا برخورداریم و بدون ترس به راحتی می ریم پیش روان شناس  و تو هم ظاهرا از چند نوع بیماری و ناراحتی روانی رنج می بری. اصولا آدمی که معتقد به برتری مطلق فرهنگ غربی است به درد لای جرز هم نمی خورد. سوء تفاهم نشه ها. من خودم از اونهایی هستم که برای فرهنگ ایتالیایی٬ البته از نوع ناب و کلاسیکش٬ می میرم. ولی ۱۰۰٪ مطئنم که ایران و دین خودمون از صد تای ایتالیا بهتره. مثلا همون جناب دانته آلیگیری (Dante Alighieri) اون شاهکار ادبیش "کمدی الهی" رو از روی معراج پیامبر اسلام (ص) کپی کرده بعد شده دانته و تازه با کمال وقاحت ابو علی سینا و چند تا مسلمون دیگه رو هم به خاط مسیحی نبودن گذاشته توی جهنم! اون هم چه موقعی...وقتی که توی موهای خودش شپش وول می زده و مسلمونها توی تمیزترین و بهترین عمارات زندگی می کردن. به هر حال حمله آخر خانم پائولا خیلی براش گرون تموم شد. اول از همه امیر کلی بهش توپید و البته پائولا به اون هم گفت روانی! بیچاره امیر! خلاصه امیر با کمال خونسردی از ایشون خواست دیگه نیان توی وبلاگ من به عنوان کامنت اراجیف ببفاند. بعد هم چند تا ایتالیایی دیگه من جمله لیدای عزیرم اومدن و حالش رو اساسی گرفتند. و بدبخت مرد! یعنی دیگه گفت قهر قهر تا روز قیامت! بهتر . اعصاب من رو خورد می کرد. دلم نمی اومد بهش فحش بدم هی دعوت به راه راستش می کردم.

ولی خب من باید به ایتالیایی بنویسم. چون فکر کنم اولین کتابم باید در مورد ایران و اسلام باشه. اون هم به ایتالیایی. فکر نکنید می ترسم ها! نه...به هیچ عنوان. حوصله نداشتم دعوا کنم. ولی بدبختی الآن اینه که فارسی نوشتن بدجوری به من چسبیده. ولی نه! باید برگردم سرخونه اولم. بابا نا سلامتی اون ور که می نوشتم یه چیزهایی سر از یه جاهای خوبی مثل رپوبلیکا در می آورد. خونم می جوشه رقتی می بینم در مورد ایران بعضی روزنامه ها چرت و پرت می گن!

در خاتمه لازم می دانم به اطلاع کلیه خوانندگان عزیز برسونم که بنده از فردا صبح تا یکشنبه آینده تهران نیستم و معنی ننوشتن قهر با وبلاگ نیست. بلکه عدم دسترسی به اینترنت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:31  توسط نازنین  | 

طفلکی...!

وای وای وای! من که هیچ وقت دلم نمی خواد مدیر بشم. بیچاره آقای مدیر! خیلی دلم برایش می سوزد. نمی دونم چرا بعضی افراد اینقدر "الاغ" هستند. خیلی وقتها دلم می خواد یه کمکی به این مدیر مهربونمون بکنم. ولی کار چندانی از دست من برنمیاد. همین که کار خودم خوب و عین آدم انجام بدم بسه! بعضی موقعها هم عذاب وجدان می گیرم. ولی خب تا جایی که امکان داره سعی می کنم کم کاری نکنم. نمی دونم والا. این سیستم کاری ما هم خیلی مزخرفه. کمترین امکانات بالاترین توقعات. کمترین حقوق بالاترین میزان حمالی! بابا به خدا خیلی ستمه.

امروز وقتی جناب مدیر اومدن سرکار خیلی خوش اخلاق بود. ولی بعد ازظهر٬ بعد از جلسه مدیران رفتم که جندتا کاغذ رو بدم بهش دیدم از عصبانیت صورتش سرخ و سیاهه! وای وای وای! و وقتی هم ایشون عصبانی هستند باید بری یه جایی قایم بشی. من که حداقل اینطوریم. اون اوایل که رفته بودم سر کار فکر می کردم از دست من عصبانیه و دلم می خواست بمیرم. بعدا فهمیدم که نه عوامل عصبانیت اشخاص دیگری هستند. امروز ولی من در اوج عصبانیتش رفته بودم توی اتاقش....! و من رو بگو که می خواستم مرخصی بگیرم. فمر کنم رنگ خودم شد عین گچ دیوار! چون سرور هی می گفت برم برات آب قند بیارم. خلاصه به بدبختی و با کلی سلام و صلوات بعد از نمازم رفتم توی اتاقش و گفتم: ببخشید آقای... می شه من چهارشنبه و پنج شنبه نیام؟" من رو نگاه کرد و لبخند زد و گفت باشه.

آخی ی ی ی ی ی! کلاهم رو انداختم هوا و امدم خونه.

ولی دلم خیلی برایش می سوزد. اگه مدیر بدی بود می گفتم آخی دلم خنک شد. ولی این طفلک خیلی خیلی خیلی خیلی آدم خوبیه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:24  توسط نازنین  | 

اینترنت مزخرف!!!!!!!!

اینترنت صدا و سیمای مملکت که این باشه وای به حال بقیه جاها! مامان!  خل شدم. به خدا خل شدم. می خوام مصاحبه بگیرم دنبال آدم می گردم و این اینترنت کوفتی از حلزون هم کندتره. این ایتالیاییها هم که همه رفتن ددر! ماه آگوست رو ازشون بگیری درجا همه با هم دق می کنن! به هر خری که زنگ می زنی می گه: "متاسفم من الآن در تعطیلاتم و مصاحبه نمی کنم. در اوایل ماه سپتامبر در خدمت شما هستم". بترکین همتون. می میرین از لب دریا چهارتا کلمه حرف بزنین؟ البته پارسال یکی اینکار رو کرد. بعد ارزیاب دنگول رادیوی ما برداشته بود گزارش کتبی نوشته بود که شخص مصاحبه شونده ظاهرا از دستشویی صحبت می کرده چون صدای سیفون می آمده!!!  هه هه!   مردک سیفون کجا بود٬ صدای موج دریا بوده! حالا من با کدوم خری مصاحبه کنم٬ هان؟! کریستسن هست ولی عمرا به اون زنگ بزنم. محاله! چرا؟ اونش کاملا به خودم مربوطه. الآن چند تا گزینه دیگه دارم. به سناتور و معاون وزیر هم زنگ نمی زنم. آقا مگه زوره. من بدم میاد هی زنگ بزنم خونه مردم بعد بشم سنگ روی یخ! لیلا٬ جون مادرت برگرد سر کارت دیگه!

اه! این اینترنت هم که درست نمی شه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:48  توسط نازنین  | 

چیزی که من از زندگیم می خوام!

آره! بعضی موقعها خودم هم نمی دونم دقیقا از این زندگی چی می خوام. دیروز ۷ ساعت توی آشپزخونه بودم و می پختم. کیک٬ پیتزا٬ مربا٬ دسر...! از اون شبهای خوب بود که ما بودیم٬ دایی جان و زن دایی جان٬ یاسی خانوم پدرسوخته یا به عبارتی دیگر عسل طلایی من٬ و دختر خاله گرامی. یک شب گرم تابستان. قهقه خنده. هندوانه٬ چایی و قهوه٬ شام و بعدش حرف و حرف. توی این گرما و هوای دم دار توی آشپزخونه با فر روشن کار کردن یه کمی سخته. ولی من دوست دارم... شب که رفتم بخوابم دیدم روی میزم کتاب "حقوق بین الملل عمومی" نیمه بازه. کل اون کتابهایی که باید بخونم می شه ۴۰ تا. من از پسش برمیام. از این مطمئنم البته انشاالله. نمی دونم فقط که آیا این همون چیزیه که از زندگی می خوام. مسلما تا دو ماه پیش این چیزی نیود که من می خواستم. ولی چرخ زندگی یه طوری بعد از ۴ سال حالیم کرد که نه بچه! فعلا قرار نیست تو به این آرزوی نه چندان دور و دراز و بعید برسی. خودم به این امر ایمان کامل دارم که اون چیزی که خدا برای آدم می خواد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر بهتر و عالیتر از چیزیه که خود انسان ممکنه بخود و روش پافشاری کنه. خیلی کارها هست که می خوام توی این زندگی انجام بدم. مهم ترینش پیشرفته.

دلم می خواد الآن همه اون کارها رو ایجا لیست کنم. مارلیزه٬ یک دوست خیلی عزیرم٬ به من می گفت که همیشه آرزوهات رو روی یه کاغذ بنویس. اینطوری هم به چشم می بینیشون هم ذهنت بیشتر روشون تمرکز می کنه...پس بنویسم!

۱. استاد دانشگاه (نه اونطوری که الآن هستم...باید من بشم عضو هیات علمی. حالا شاید دانشکده علوم سیاسی هرجای دنیا...ادبیات ایتالیایی که ظاهرا تا اطلاع ثانوی پکیده!!!)

۲. یک مترجم و یک نویسنده خیلی خوب...البته نه نویسنده رمان و کتابهای عاشقانه. یک محقق که بتونه کتاب با ارزش علمی بنویسه.

همین! این همه اون چیزیه که من از زندگی می خوام. بقیه چیزها رو دارم. پدر و مادر خوب٬ خانواده عالی٬ قدرت بالا در آشپزی که به اندازه یه دنیا من رو سرگزم می کنه. کار که علیرغم تمام غرغرهام به خاطر نوع کار دوستش دارم٬ کتاب به اندازه فراوان٬ عشق بالای موسیقی و بالآخره دوستهای خیلی خیلی خیلی خوب. 

نمی دونم خدایا! آرزوهای من اونقدر هم محال نیست. خیلی انتظاره بزرگیه اگه ازت بخوام یک کمی بیشتر دست منو بگیری و یه پس گردنی محکم هم بهم بزنی که آدم شم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:27  توسط نازنین  | 

پنجشنبه آروم!

یک پنجشنبه آروم. نسیما و داوود نیستند. نسیما رفته رشت پیش مامانش. داوود هم احتمالا اصفهانه. آقای کاظمی باید الآن نهاوند باشه. آقای صبح گل هم که بنده خدا پایش را عمل کرده. صبح من بودم و آقای واقفی. ساعت ۹ سرور طفلک اومد. با اون بلایی که هفته پیش سرش اومد باید حالا حالاها استراحت می کرد ولی نمیدونم چرا این بشر اینقدر مهربون و ملاحظه کاره! پخش معمولی...بعد روی دور خیلی آروم و خونسردانه ای بودم و الکی الکی ۲ تامصاحبه گرفتم. مدیر عزیز هم که از راه رسیدند کلی به سرور گفتند که خانم برو خونه با خیال راحت استراحت کن. ولی کو گوش شنوا! چون آقای کاظمی نیست ضبظ نداشتیم. الآن فقط من هستم و سرور. کارم تقریبا تموم شده. مونده چند تا ترجمه که اونها رو خونه انجام می دم. اصولا رادیو رو موقعی که خیلی خلوت و ساکته دوست دارم. ولی حیف که در اکثر موارد خیلی خیلی شلوغ و پر از سر و صدا است!!! دارم به این فکر می کنم که چطوری می شه همیشه بتونم با این میزان از آرامش کار کنم و زیاد حرص نخورم. در مورد مدیر عزیز اشتباه نمی کنم. آدم اصلا بدی نیست. بر عکس زیادی خوبه. فقط ممکنه نشون نده! و پای لنگ تصمیم رفتن من هم مدیره. شاید اشتباه می کنم. ولی فکر می کنم رفتن من ممکنه به دردسر بندازتش! البته بگذریم که در مواقعی حتی از دست شخص ایشون هم عصبانی می شم!! به هر حال الآن درسته که ساختمون برون مرزی از خلوتی بیشتر از همیشه بوی قبرستون می ده ولی آرامشش بیشتره. بسه! برم پایین بگم مصحبه ها رو از روی سیستم مزخرف دیجیتالی بریزن روی سی دی! امیدوارم که اون بابا که نمی دونم اسمش چیه نباشه...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط نازنین  | 

بدبخت کریستف کلمب!

بله. همین در الآن در سایت آن لاین روزنامه ایتالیایی لاستامپا  آورده اند که تحقیقات FBI نشان داده است که مارکو پولو ۲۰۰ سال قبل از کریستوف کلمب آمریکا را کشف کرده است. مدرکشون هم یه نقشه جغرافیایی است که توی کتابخونه کنگره آمریکاست و  FBI از سال ۱۹۴۳ داره بررسیش می کنه. به این میگن سماجت و پشت کار و البته الافی! می گن روی این طرح که کشتی هست که کنارش هند٬ چین٬ ژاپن و آمریکای شمالی هست. جلوی کشتی هم یک علامت هست که زیرش نوشته مارکو پولو. اگه راست باشه دوباره باید کارتونها و فیلمهای مارکو پولو را از اول بسازند. بیچاره کریستف کولومب را بگو...طفلکی از نام آوری افتاد. جالب اینجاست که خود مارکو پولو قبل از مرگش به اطرافیانش می گه که در سفرنامه اش نصف اون چیزی رو که به عینه دیده هم ننوشته!  پس فرضیه FBI می تونه درست باشه!این وسط من دلم برای کریستف کلمب خیلی میسوزه. از روز اول هم از ایتالیایی بودنش هیچ شانسی نیاورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط نازنین  | 

نون و پنیر رویایی!

من اصولا زیاد از خواب بعد از ظهر خوشم نمیاد. از بچگی هم هر بار خونه مامان بزرگم بودم و عمه ام مجبورم می کرد بخوابم دلم می خواست یه طوری فرار کنم. بعضی وقتها با بچه های دیگه موفق به فرار می شدیم. ولی در بقیه موارد عمه جان شستش خبردار می شد و تا میومدیم جم بخوریم یه جوری جلوی ما رو می گرفت. الآن هم زیاد خوشم نمیاد جایی باشم که بعد ازظهر همه خوابن. خودم اگه سر کار نباشم، بعد از ناهار به زور آدامس و چایی و قهوه خواب رو از کله ام می پرانم. چون اگه خدای نکرده خوابم ببره وقتی بیدار می شم از کسالت خودم حالم به هم می خوره. امروز ولی نمی دونم چی شد که ناهار خورده و نخورده بیهوش شدم. صبح زود برای کاری باید می رفتم بیرون. ظهرخسته و کلافه از گرما رسیدم خونه. وسط ناهار کلی ذوق زده شدم. کریستین به من زنگ زد...از اون تلفن هایی بود که صد سال هم به خوابم نمی دیدم. کلی مشعوف و خوشحال شدم!!!!! از شدت خوشحالی نفهمیدم ناهار چی چی خوردم. حالا البته بگذریم که جناب کریستین باز می خواست که براش یه چیزی بنویسم. اون هم چه مقاله ای. قصاص در اسلام. هنوز از خوشی سرمست بودم که داوود زنگ زد. تصمیم به سفر گفته وپنج شنبه نیست. باز خون در رگهایم به جوشیدم افتاد. بابا بی انصاف نامرد اون روزی که لیلا رفت قرار شد که من و تو "باهم" بشیم مسوول مصاحبه. نه اینکه من از خواب و خوراک بیفتم و تو راه به راه هی به من دستور بدی! احمق! به جهنم. به من چه. اگه لیلا از اول مهر برگرده سرکار من هم بلدم چی کار کنم. البته دوشنبه آینده مستقیما به سراغ شخص مدیر می رم تا بگم که می خوام ساعت کاریم رو خیلی خیلی خیییییییلی زیاد کم کنم چون باید درس بخونم. به هر حال داوود جان حال ما رو بدجوری گرفت و خوشی تلفن کریستین از سرم پرید! چون حالم خیلی بد بود(از اثرات گرما برای من گرمایی ضعف و تهوع شدیده!!!) رفتم که بخوابم. اول هی از دست داوود حرص خوردم. بعد گفتم خره بگیر بخواب. و نمی دونم چی شد که خوابم برد. اون هم چه خوابی. معادل خواب کل اصحاب کهف. اصلا هیچی نفهمیدم. بعد توی خواب دیدم که خونه مامان بزرگم هستم و با خواهرم حرف می زنم. بعد بوی نون داغ میاد. می رم توی هال می بینم باغبون مامان بزرگم نون تازه با یه پنیر خیلی خوشمزه آورده گذاشته روی میز. همینکه خواستم یه تیکه از نون رو بخورم با صدای اس ام اس موبایلم از خواب پریدم. نمی دونم چقدر طول کشید. ولی گیج گیج بودم. نمی دونستم صبحه شبه، جمعه است، کجام، چرا خوابم. صدای بابام از توی حیاط می اومد. مامان ظاهرا توی اشپزخونه بود. صدای خواهرم هم میومد. خلاصه به بدبختی فهمیدم که سه شنبه بعدازظهره. ساعت رو نگاه کردم دیدم سه و ربعه. پس یک ساعت و نیم خوابیده بودم . کلی از دست فرستنده اس ام اس شاکی بودم. چون نذاشته بود اون نون رو با پنیر بخورم. یه چیز خیلی رویایی بود. بوش رو یادمه و توی خواب می تونستم مزه اش رو هم تصور کنم. کلی دلم سوخته. ولی خوب برای اولین باردر عمرم بعد ازظهر خوابیدم و بعدش اصلا کسل نشدم!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط نازنین  | 

5 تا انگشت دست!!!

می رم توی آبدارخونه. خودم هم می دونم قیافه ام عین زهرماره. به یکی از بچه های رادیو روسی به زور لبخند می زنم و سلام می کنم. آبدارچی بیچاره نگاهم می کنه . می گم می خوام نهار بخورم. طفلکی باز نگاهم می کنه. دستش رو می بره بالا٬ ۵ تا انگشتش رو از هم باز می کنه می پرسه: اینها مثل هم هستن؟ می گم: نه! خب که چی؟ می گه: اینقده حرص نخور دنیا همینه. نگاهش می کنم می گم: برو بابا!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:19  توسط نازنین  | 

پوست کلفت

 

 می گن که کار پوست آدم رو کلفت می کنه. در مورد من که اینطوری بود. نمی دونم چه طوری بابای من که از وقتی یادمه می گفت بچه های من نباید کارمندی کنند گذاشت من برم سر کار. راستش خودش دست من رو گرفت و برای ا ولین بار برد اتاق بازرگانی ایران و ایتالیا. چرا؟ والا خودم به حدسهایی می زنم. ولی چون دلم می خواد که اشتباه کنم اصلا راجع بهش حرف نمی زنم. یواش یواش یه سرعت باد پیش رفتم. همه از کارم و کیفیتش راضی بودند. دست آخر هم گذارم افتاد به صدا و سیما. برای منی که هیچوقت از گل کمتر نشنیده بودم و جوری تربیت شده بودم که به کسی کوچکترین بی احترامی نکنم خیلی چیزها عجیب و غریب بود و توی ذوقم می خورد. تازه اونجا فهمیدم دهن گشاد داشتن یعنی چه. به بدبختی با صاحب دهنی گشاد، مفت خور، چترباز و بی همه چیز کنار اومدم. آدمی که روزهای اول صدبار گریه ام رو در می آورد. جالب بود که آدم بفهمه ورود به جامعه زهرماری یعنی چی! اون هم برای منی که عاشق دنیای سبز ادبیات و شعر ایتالیایی بودم. تئاتر پیراندلو (Pirandello) و شعر اونگارتی (Ungaretti) و مونتاله (Montale) حفظ می کردم. هنوز دارم اون آدم دهن گشاد رو فقط تحمل می کنم. و متاسفانه هر روز بیشتر می فهمم که این آدم چقدر خوار و خفیف است.
الان تقریبا پوستم کلفت شده، هر چند که هر روز اینقدر حرص می خورم که وقتی می رسم خونه سرم درد می کنه و نصف موهام سفید شده.
تعداد آدمها خوب روی زمین خیلی کمه. بیشتر ما آدمها نه خوبیم و نه بد. با اینکه می دونم خوبی یا بدی مطلق نیستن، خیلی وقتها از رفتار آدمها بدجوری جا می خورم. می دونم که نباید انتظار داشته باشم که همه مثل خودم باشند. اما بازم بعضی مواقع انگار سیلی محکمی می زنند توی صورتم.
در روزهایی مثل امروز که انسانهایی "بی شعور" عین "گاو" به خاطر هیچ و پوچ به من توهین می کنند، اون هم وقتی که من دارم با لبخند و روی باز براشون توضیح می دم، از خودم می پرسم اگه بابام بفهمه چی می شه؟ اگر بفهمه چه طوری با عزیز دوردونش تا میکنن احتمالا دیگه نمی ذاره پامو بذارم توی صدا و سیما. و من هم خیلی از اینگارش خوشحال می شم. منتهی نمی دونم چرا هیچی نمی گم و چرا لال مونی می گیرم.
و نمی دونم چرا در این جور موارد پناه می برم به دنیای قشنگ سبز نوشتن، آهنگ گوش کردن، پیراندلو خوندن، توی ایوان نشستن و درختها رو نگاه کردن و...! مثل الآن که دارم می نویسم و Lorena Mckennit گوش می دم.
دیروز عصر در مهمانی عصرانه مادربزرگم همه به من می گفتند که قیافه ام خیلی خسته است. کاشکی فقط قیافه ام بود. خودم هم نمی تونم میزان خستگی ام رو اندازه بگیرم. اینقدر هست که احساس پیری و فرتوتی می کنم.
توی اتاقم آرزوهای نه چندان محال و دور هر روز و شب به من لبخند می زنند.
دلم می خواد دیگه نرم سر کار. دلم می خواد خودم باشم. آرامش خونه. و هزار تا کار مهم مه می خوام توی زندگیم انجام بدم. اون موقع حتما از زندگیم راضی خواهم بود. بسه هر چی که پوستم کلفت شد. این نازنین بابا نباید عمرش، جوانیش، اینطوری حروم بشه!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:46  توسط نازنین  | 

قیمت خودخواهی

 

 

خیلی خیلی گرون تموم می شه. خودخواهی آدمها خیلی سنگینه. نه فقط برای خودشون. بقیه هم باید تاوان ندونم کاری ناشی از خودخواهی بقیه رو بپردازند. و این قصه همیشگی خونه ما بوده. از وقتی که یادمه ما 5 نفر بدون انیکه بخوایم درگیر عواقب اشتباههای دیگران بودیم. شاید هم تقصیر مامان و بابای منه که در مقابل تموم دنیا احساس مسوولیت می کنن و این حس رو به ما هم منتقل کردند. اون موقع که بچه بودم از وقتی یادمه همه درگیر ازدواج نا به جای خالم، قهر و آشتی ها، دعواها، طلاق، حذانت (بی سواد حضانت) دخترخالم و... بودیم. بعد هم که ازدواج مجدد احمقانه تر از دفعه اول. خاله عزیز من هم نمک نشناس خوبیه. و یک باره کل زندگی ما رو ضایع کرد و رفت پی کارش. مامان من هم با ناراحتی دائم و نگرانی برای خواهرش زندگی را به خودش و ما سخت می کرد. بعد پدر بزرگم. تمام سرمایه ای که الآن شاید میلیاردها تومن ارزش داشت (چند تا مغازه و دفتر توی تجریش) را الکی الکی فروخت. رفت ریخت توی جیب یه زن خر. یک زن زرنگ خر. بعد هم زندگی  اینجا رو ول کرد و رفت شمال یه زمین خرید 2 سال توی بارون و سرما توی چادر خوابید تا توش یه ویلا بسازه. مامان من هم با دل خون زندگی می کرد. اون ویلا بعدا تقدیم مادر فولاد زره شد و پدربزرگم تبدیل به سرایدار ویلای علیاحضرت شد. زن و شوهری از راه دور! علیاحضرت تهران، تبریز و ترکیه تشریف دارند و پدربزرگم شمال تنهایی با یه مشت مرغ و خروس گذران امور می کنه و ماهی یک بار میاد تهران. تصو کنید حال مادر من رو! مخصوصا به این خاطر که پدربزرگم دوبار بعد از سکته قلبی با اتوبوس اومد تهران. یک بار هم پارسال با دیسک کمر در رفته و له و لورده اومد تهران و رفت خونه علیاحضرت وصله ناجور! ایشون هم باید تشریف می بردند تبریز و تلفن زدند بیاین باباتون رو ببرین. اون شب من تا خود صبح گریه کردم. عملا پدربزرگم رو با اردنگی از خونش بیرون کرد. اما بعد از 4 ماه بدبختی و پرستاری از پدربزرگم توی خونه خودمون، ایشون ترجیح دادن برن دستبوس علیاحضرت! 

اگه بری شمال به خانوم بر می خوره چرا اینها رفتن شمال توی زندگی من. اگه هم نری پدربزرگم غر می زنه و گنده بار آدم می کنه. اگه  هم بخوایم تعطیلات را در قبرستان دیگری سپری کنیم مامان اینقده غصه می خوره که زهرمارمون می شه و می گیم گور بابای مسافرت. عید امسال زهر مارمان شد چون مامان جان می خواست بره شمال و باباجان مجبور بود تهران باشه به خاطر مادرش. من هم باید می رفتم سرکار. مامان جون رفت شمال و هر روز هی زنگ زد و گریه کرد چرا ما نرفتیم. پدربزرگ هم فکر کرد بابام نخواسته بره و کلی چرت و پرت به من و دادش و خواهرم و بابام تحویل داد! بیچاره بابام. یکی نیست بگه آقا خودت پاشدی رفتی اونجا. با کسی هم مشورت نکردی که حالا اینقده توقع داری. چه کنیم که بزرگتره و احترامش واجبه. به مامان هم بگی بی خیال می گه "بابامه! چیکار کنم!"

از طرف پدری عمه جانی دارم به نام "الهه توقعهای بیجا". خیلی مهربونه. ولی خدا نکنه بیفته رو دنده زور گویی. خدا هم حریفش نیست. اگه ازدواج کرده بود تا حالا صد دفعه شوهرش طلاقش داده بود. ایشون به شدت رفیق بازه و اگه جلوشو نگیری دائم می ره با دوستاش ددر! 3 هفته است که گند زده به برنامه های ما! می ره مسافرت. بعد زنگ می زنه من فلان جام. مواظب مادر و اون دو تا عمه تون باشین. شب هم برین اون جا بخوابین. وقتی تلفن می زنه خون خونم رو می خوره. اولا اون دو تا عمه نی نی کوچولو نیستن بعد هم دایی بابام و زن و بچش توی همون خونه زندگی می کنن. طبیعتا لولو کسی رو نمی خوره. ولی بالاخره چون باباجانمون نسبت به خواهرهایش الکی الکی احساس دین می کنه و اونها را بیخود از خودش طلبکار کرده یکی از ما مجبور می شه بره شب اونجا بی خوابی بکشه! 

دیشب شاهکار بود: علیاحضرت وصله ناجور دستور دادن پدربزرگم ویلا رو رنگ کنند. خودشون تشریف بردن تبریز و پدربزرگ ناتوانم باید زندگی خانم را بپاید. ولی حالا که توش مونده ما رو ناله و نفرین می کنه که نمی ریم کمکش. همینمون کم مونده بریم به وسایل علیاحضرت دست بزنیم تا شر به پا بشه. خاله جان هم سهم موثری در پر کردن مخ پدربزرگ بر علیه مامان و داییم داره!

از طرف دیگر عمه جان و رفقا رفتن پلور و عصر زنگ زدند و پیغام همیشگی رو مخابره کردند. بابا عصبانی. مامان کلافه و گریان!

 

گه بگیره این زندگی رو. از هفت روز هفته 8 روزش صرف حرص خوردن از دست اینها می شه. دلم می خواد برم یه جا زندگی کنم که هیچ کس من رو نشناسه! این مامان و بابای من هم بی خیال نمی شن که. قیافه الآن بابام: پکر، توی فکر، گردن پایین، کم حرف، قهر! مامان: چشمهای پف کرده، کسل، گلوی باد کرده، قهر!

ما سه تا؟ هیچی هر کدوممون یه وری قایم شدیم. چون در این جور موارد از اون جایی که زورشون به بقیه نمی رسه دق دلیش رو سر ما خالی می کنن. و اگه ما حواسمون نباشه یه دفعه دعوامون می شه.

  به خدا دارم می ترکم. دلم می خواد یه ذره برای خودم زندگی کنم. برم تنهایی بگردم  و بگم گوربابای هرچی خره. ولی نمی شه! چون دلم برای مامان و بابام می سوزه!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:16  توسط نازنین  | 

اه ه ه ه

مامان! الآن می زنم زیر گریه. کلی چیز نوشته بودم پرید همش!!! لعنتی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط نازنین  | 

ته جهنم

خل شدم. به خدا خل شدم. دنبال دیوار خالی می گردم تا سرم رم محکم بکوبم به دیوار! ای خدا من رو این بدبختی نجات بده! (خدا هم الآن می گه دختره خر،  تو بی عرضه ای به من چه ربطی داره؟) دیشب بعد از اون مهمونی "جان فرسا" ساعت ۲ مثلا رفتم بخوابم ولی از درد مچ پام اصلا خوابم نبرد (توضیح: مهمونی خونه خودمون بود...و ۲ روز دویدم دور خودم دور خونه و...همانند حمالی واقعی جان کندم و از مهمونی هم زیاد چیزی نفهمیدم) ساعت ۶ صبح آفیش ماشین داشتم! می رسی سر کار.کامپیوتر اصلی که سرور (server) پرینتر است سر جاش نیست و تو تنهایی!  توی اتاق مدیر هم غلط می کنی بروی! صلا چه معنی داره؟! ۵ دقیقه بعد مدیر می رسه . خب که چی؟ می خوای به مدیر بگی؟ ول کن بابا...چیکار کنی؟ هیچی! عین بدبختها بدون پرینتر بشین خبر ترجمه کن! خاک بر سر بی لیاقت این سازمان!ترجمه کن غر هم نزن.. چه خبرهایی...این مونیتور هم قرابتی خونی با آفتاب پرست داره و هی رنگ عوض می کنه. ساعت ۸ سرور (Soroor) می رسه و می گه پرینترها درسته و تو می گی خاک بر سر احمق نفهم من. ولی جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته. ۴ تا خبر آخرتو پرینت می گیری. تفسیر؟ بگرد تا بگردم...هر چی سایت می شناسی رو سر می زنی تا مجبور نشی ترجمه کنی....ولی دست آخر مجبور به ترجمه می شی : بوش و براون: فصل جدیدی در روابط لندن و واشنگتن. آقای و. از راه می رسه. چقدر آدمها حرف می زنند. موقع ترجمه مخصوصا موقعی که وقت تنگه دلت می خواد همه از دم خفه شن! خبرها رو می خوام ببندم. ولی یه دفعه خبر مهم می رسه: تصویب لایحه ضد ایرانی در مجلس نمایندگان آمریکا! گور پدر آمریکا.  راهروی استودیو پخش: بوی گند! صدابردارها یکی از یکی عتیقه تر. مطابق معمول موقع پخش زنده جون به لبت می رسه. از آدمهای پر حرف بدت میاد. از خودت هم بدت میاد...ولی تقصیر تو نیست...موقع کار دلت می خواد که سکوت باشه و الکی هی کسی با کسی حرف نزنه. چه برسه به اینکه به خودت هم گیر بدن. در این جور موارد می فهمی که چرا مدیر علاقه به محبوس کردن خودش توی غار تنهاییش داره! سرور می ره 2 تا مصاحبه می گیره. ضبط نمی شه. وای ی ی ی ی ی! ناراحت می شه. گیر می ده و قاطی می کنه. حالا حداقل الان می فهمه تو چرا روزی 10000 بار سر کار به زمین و زمان فحش می دی! برو ببین چرا مصاحبه ضبط نشده. دستگاه خرابه...برو ببین سرور کجا رفته.  توی دستشویی. گریه کرده؟ نه...شایدم آره. بعد برو پایین به بچه های Server Room  بگو ضبط دیجیتال ما خرابه. دلت می خواد سر به تن اون احمق از خود راضی نباشه. نگاهش هم نمی کنی، چه برسه به اینکه بخوای سلام کنی. داوود می رسه. با اون حال و روز باید بری استودیو ضبط. درهای استودیو رو می کوبی به هم. داوود میاد یه چیزی بگه بهش می گی خفه! بد ترین اجرای عمرت!

تلفن و ضبط دیجیتال درست می شه. سرور هی می خنده. 10 دفعه بهش می گی: خنده داره؟ چرا می خندی؟ بسه دیگه...ولی باز می خنده و میاد بالا سر تو سر به سرت می ذاره! بیچاره هنوز ندیده که تو چه جوری بعضی وقتها چطوری تبدیل به سگ پاچه بگیر می شی. و طفلکی هنوز نفهمیده این کار چقدر آدم رو داغون می کنه. جا داره تا سوار کار بشه. و دلت می سوزه براش. زیادی آدم خوبیه و افتاده قاطی یه مشت دیوونه. یکیش خود تو. آقای ز. تنها صدابرداری که سرش به تنش می ارزه می گه ساختمون برون مرزی ته جهنم روی زمین است. راست هم می گه!  

برای کامل شدن کلکسیون نوار مغزی افتضاح امروزت یه سر می ری اتاق خبر: بوی گند. چرا اینها خودشون رو نمی شورن؟ چرا این دخترها اینقده کثیف هستن؟ این مردها چرا همه دمپایی پوشیدن؟ بوی گلاب قاطی بوی عرق! ریش نزده. پیرهن روی شلوار. چادر خاکی. مقنعه تنگ. نگاه های بد و تنگ نظرانه. تا برسی به دبیر خبر صدبار آرزوی مرگ می کنی. پایین که می ری بلند می گی: خدایا من رو از اینجا نجات بده. سرور نگاه عاقل اندر سفیهی بهت می کنه. میگه:این حرفها چیه. شاکی می شی و می گی: حال تو رو بعد از دو سال حتما می پرسم!  

من دلم می خواد این کار رو ول کنم. یکی به من بگه کره خر برای چی اینقده دست دست می کنی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:24  توسط نازنین  | 

می گن سلام سلامتی میاره!

من اگه غم دنیا هم توی دلم باشه و به حد مرگ عصبانی باشم موقع سلام کردن به بقیه عین زهر مار نیستم. و سعی می کنم که با یک لبخند زیبا به آدمی که جلوم ایستاده سلام کنم! برای همین حالم از کسی که ۲۴ ساعت عین عمر می مونه و طوری جواب سلامت رو می ده که انگار تو  مسوول همه مشکلاتش هستی به هم می خوره .  نمیدونم والا، شاید این آدمها هم دلیلی برای این رفتارشون دارن...ولی به خدا خیلی خوبه که وقتی سلام می کنی به طرف مقابلت روحیه بدی ، اینجوری خودت هم احساس سبکی می کنی! !
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:45  توسط نازنین  | 

یک روز خوب

امروز کلا روز خیلی خوبی بود. البته به غیر از گند کاری دبیر خبری و استرسش. ضبط هم بد نبود و طبق معمول برنامه فارسی برای شما کلی لج من را در آورد. باورم نمی شد ولی بعد از ضبط یک دفعه الکی الکی 2 تا مصاحبه گرفتم.  و بعد چون قرار بود راجع به لغو تحریمهای ایتالیا بر علیه بانکهای ایران هم یک مصاحبه بگیرم زنگ زدم اتاق بازرگانی ایران و ایتالیا در رم. خیلی دلم می خواست با رافائلا حرف بزنم ولی وقتی خودم را معرفی کردم اون خانمی که اونطرف خط بود حرفی نزد. فقط کلی تحویلم گرفت و گفت فردا می تونم با دکتر داگاتا مصاحبه کنم!!!! آخر سر من ازش خواستم که به دوستم خانم دکتر رافائلا کائولی سلام برسونه. اون هم خندید و گفت حتما! حالا  الآن که اومدم خونه و هات میلم رو چک کردم می بینم میل زده که بابا من خودم بودم ولی هیچی نگفتم چون همکارام زل زده بودند ببینند من چی می گم. من خنگ رو بگو که صداش رو نشناختم! ولی همین آلان یک جواب طولانی به ایمیلش دادم! ساعت 2 کارم تموم شد و همون موقع هم بارون کرفت. آقای ج. می گفت که خیلی عجیبه که وسط مرداد بارون بیاد. حق داره، و من دلم برای جنوبیهای ایتالیا سوخت که دیروز در پولیا در آتش ناشی از گرمای شدید سوخته اند. ازجام جم تا پارک وی را پیاده زیر بارون راه رفتم. خیلی کیف داشت. حالم از مردم تی تیش مامانی که با روزنامه و نایلون سرشون رو پوشونده بودن تا خیس نشه به هم می خورد. بوی زمین نم خورده هم حسابی ریه هایم را تازه کرد و تا تونستم نفس عمیق کشیدم. وقتی رسیدم خونه مامانم از پشت آیفون گفت هیس! صدا نکن! پدربزرگم خونه ما بود و خوابیده بود. هنور هم خوابه و من بی صبرانه منتظرم تا بیدار بشه و کلی بوسش کنم. چون چند وقتی میشه که ندیدمش! نمی دونم چرا یک دفعه یاد بچگی هام افتادم که من را می گذاشت سر شونه هاش و می گفت: "آی شیره شیره، شیره!" و من فکر می کردم که در بالاترین نقطه دنیا هستم.    چه خوب همین الآن بیدار شد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:27  توسط نازنین  |