تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

تلویزیون یا آینه دق؟

دیشب افطار خانه مادربزرگم بودم و بالاجبار مجبور بودم تلویزیون روشن را تحمل کنم. ایی سریالهای ماه رمضان که در بوق و کرنا کرده اند٬ چیزی نیست به جز آینه دق و این ۷۰ میلیون و اندی ایرانی در ۲۹ یا ۳۰ روز ماه مبارک تبدیل به ننه غصه خورهای حرفه ای می شوند و برای ۴ تا سریال در پایان این ماه همگی از انواع و اقسام ناراحتیهای روانی رنج خواهند برد. البته خب از آنجایی که مردم ما همگی از رفاه بالای اقتصادی برخوردارند و شکر خدا مشکلات زیادی ندارند شاید بتوانند با استفاده از این سریالها روحیه شان را تعدیل کنند. و خوشبختانه مسوولین رسانه ملی هم در طول سال سریالهای دق آور مختلفی را به خورد مردم می دهند تا مبادا ماه رمضان رو دل کنند.

چند دقیقه بعد از افطار سریال ظاهرا  کمدی "یک وجب خاک" شروع می شود. طبیعتا کمدی خنده دار است. اما کمدی های ایرانی همگی به شدت کشدار و اعصاب خورد کن است. و حالا بگذریم که این "یک وجب خاک" پر از نامردی و جفتک اندازی است. خود من بعد از ۳ قسمت کلا بی خیال شدم.

سریال بعدی "اغما" است که همانطور که در این چند سال مد شده یک طور مجانی و جگر خراش به بهشت زهرا و تشییع جنازه دارد و یاد همه بینندگان می اندازد که می توانند تومور مغزی بگیرند و بمیرند. آنهایی که پدر و مادر خود را از دست داده اند رسما می توانند دق کنند. آنهایی که تومور مغزی دارند می توانند از حالا بار سفر ببندند و های های گریه کنند. آنهایی هم که هم پدر دارند و هم مادر می توانند از حالا غصه زبانم لال روزی را بخورند که آنها نباشند.

اولین صحنه سریال بی مزه و غیر واقعی "شکرانه" هم که تاج گلی جهت عرض تسلیت در بهشت زهرا بود. صدای گریه زنها و نوحه خان که مادر مادر می کرد. حالا هم که باید نامردیهای تاجیکستانیها را تحمل کنیم. موضوع فیلم هم که گرته برداری اسلامی و شرعی از موضوعهای فیلمها و سریالهای کیلویی آمرکای جنوبی است.

و بالاخره "میوه ممنوعه"...مطابق معمول هر کی پول دار است نا مرد و بدکار و فاسد است. البته چون اصلا این یکی را تماشا نکرده ام نمی توانم حرف زیادی بزنم.

و یک چیز دیگر٬ نمی دانم این پسر مزلف و بی مزه٬ مجری برنامه "ماه عسل" که قبل از افطار در شبکه ۳ پخش می شود را از کجا آورده اند. به همه٬ از کوچک و بزرگ٬ می گوید "تو"! تو بیا٬ تو برو٬ تو بشین٬ تو بگو٬ تو پاشو٬ تو بنویس"و این تو تو گفتن توهین آمیز از دهنش نمی افتد. از همه بدتر هم این است که احساس باحالی می کند و هی پشت دوربین قیافه های مکش مرگ من می گیرد و مدام از اصطلاحاتی فاقد هرگونه معنایی استفاده می کند. نمی دانم این یعنی مدرن گرایی و جوان گرایی و مبارزه با تهاجم فرهنگی؟ به نظر من از عنوان برنامه تا نحوه اجرا و...ضد فرهنگ است.

خلاصه که اگر در همه جای دنیا تلویزیون وسیله ای است برای تمدد اعصاب و استراحت در ایران حداقل برای من خود آینه دق است!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:2  توسط نازنین  | 

چکار کنم؟!

چند دقیقه داشتم سر عنوان مطلب فکر می کردم. بعد بی خیال شدم...خودش حالا خود به خود به فکرم خطور خواهد کرد. می خوام دوتا مطلب کاملا متفاوت بنویسم. هر چه باداباد!

۱. قبلا گفته بودم که داییم رو خیلی دوست دارم نه؟ خب طبیعتا زن دایی و دختر دایی رو هم همینطور. یاسی (دختر دایی) رو همیشه خیلی زیاد دوست داشتم. شاید هم بعضی مواقع در این دوست داشتنم اغراق می کنم. البته حالا بگذریم که الآن دو هفته ای می شه که ندیدمش و نمی دونم چرا عین خیالم نیست. در موارد دیگه ۱۰۰۰ بار زنگ می زدم خونشون و کلی التماس می کردم که بیایند پیش ما. ولی یک چیزی یه جایی به هم خورده و نمی دونم منم که اشتباه می کنم یا دایی جان و زن دایی جان تر. اندر مضرات کامپیوتر برای نوجوانان و امثال یاسی که هنوز ۱۳ سالش هم نشده این است که اگر کنترل بالای سرشان نباشه چون وارد دنیای بدون محدودیت و بی سر و تهی می شوند می توانند سر از جاهای خطرناکی در بیاورند. به نظر من این اینترنت می تونه چندین میلیون برابر از ماهواره خطرناک تر باشه. و به همین خاطر هم از فیلترکردن خیلی سایتها ناراحت که نمی شم هیچی٬ بلکه کاملا هم استقبال می کنم. مخصوصا که شاید برای یک رده سنی خاصی بهتر باشه خیلی چیزها کنترل شده و تدریجی وارد زندگیشان بشه. حالا اگر پدر و مادرها بی خیال کنترل هستند پس همان بهتر که مقامات بالاتر وارد عمل بشوند. مثلا همین سایت مزخرف yahoo360...من نمیدونم چرا فیلتر نمی شه! شده لانه فساد یک مشت دختر و پسربچه و جولانگاه چشم و هم چشمی که من بیشتر خواننده می شناسم. من بیشتر دوست پسر دارم و من با تعداد دختر بیشتری حال می کنم. پر از عکس زنها و خواننده هایی که امثال Jennifer Lopez و Shakira باید در مقابلشان لنگ بیندازند. من نمی دونم چرا ما ایرانیها باید هر چیزی را از شور به در کنیم. چیزی که برای در ارتباط بیشتر بودن و پیدا کردن ارتباطات مفید است و در تمام دنیا عین "آدم" ازش استفاده می کنند٬ اینجا شده یک لانه فساد و من نمی دونم چرا اونهایی که سایتهای بسیار مفید رو توی این مملکت الکی الکی بر می دارند و فیلتر می کنند٬ نشسته اند و کاری نمی کنند. وقتیکه یاسمن گفت من هم عضو بشم به خاطر خودش قبول کردم. ولی هر چی می گذره حالم بدتر می شه. یاسمنی که اول عین یک دختر بچه معصوم و مامانی بود و باعث می شد من بیشتر دوستش داشته باشم یواش یواش به سمتی متمایل شده که شاید آخر و عاقبت خوبی نداشته باشه. دلم می خواهد که اشتباه بکنم ولی از همان زمانی که عضو این سایت مزخرف شده اخلاقش هم بگی نگی تغییرات اساسی کرده. بنده در دو نوبت به دایی و زن دایی مراتب نگرانی خودم را ابراز کردم. دایی جان گفتند من چکار کنم و تو بگو و خودشان می دانند. زن دایی هم خیلی خونسرد نگاهم کردند! من هم به این نتیجه رسیدم که آقا جان اصلا به من چه! بچه من که نیست این همه دلم شور می زنه...ولی عکسی که امروز گذاشته بود صفحه اول حالم را حسابی بد کرده و عصبانی هستم. در تمام دنیا رسم این است که پدر و مادر بیشتر از یک حد مشخصی به بچه ها در اینترنت آزادی نمی دهند و دائم هم کنترلشان می کنند. امر بر کسی مشتبه نشود ها. من نه خر مقدس هستم نه متعصب. ولی معتقدم در هر مساله ای باید یک حد وسطی را نگه داشت تا آدم از یک طرفی با مخ پرت نشه روی زمین و تا ابد علیل بمونه. بد می گم؟ حالا من چکار کنم. باز به دایی جان چیزی بگم یا نه؟!

۲. دچار بحران دارم می شم. یعنی دارم فکر می کنم که یک مشکلی دارم. چرا؟ مشکلی به نام "سرور". یا کله شقی اوست که کفرم را در میاره یا میزان کمی از عصبی بودن که تازگیها داره زیاد می شه. یا این علاقه مفرطش به کشیدن مو بیرون از ماست. هزار بار هم که بگی بابا اینطوری با مصاحبه شونده حرف نمی زنیم و زیادی بهش عزت و احترام نمی گذاریم باز کار خودش رو می کنه. چند بار بهش گفتم بابا این داوود اخلاق نداره ولی تجربه داره و خیلی می تونه کمکت کنه. تو هم ازش بخواه که راهنماییت کنه. حالا می بینم که اصلا با داوود حرف هم نمی زنه! ای بدبختی...خدا نکنه اتفاقی بیفتد اینقدر عصبانی و غیر قابل تحمل می شه که نگو و نپرس. بهش گفتم ترجمه های واقفی را دورا دور کنترل کن٬ اینقدر تابلو بازی در آورد که الآن واقفی شده دشمن خونیش. بهش هم که حرف می زنم می گه نازنین جون من تظاهر نمی کنم٬ دروغ هم نمی گم. خلاصه که یواش یواش دارم فکر می کنم که منم که مشکل دارم. البته پدر جان با توجه به شناختی که ازش داره و قدرت بالای آدم شناسیش معتقد است که من تاحدودی حق دارم. ولی خوب من هم اخلاق گند خودم رو دارم و نمی دونم چرا کم کم دارم نسبت به کارها و حرکتهایش حساس می شم...!!! من مشکل دارم؟ شاید. ولی خب سرور متاسفانه بسیار بسیار کله شق است و وقتی نخواهد حرف گوش نمی دهد. در این مورد چکار کنم.

در پایان پیشاپیش از همه کسانی که قصد دارند کامنت چرت و پرت مثل "قلم روان و شیوایی داری" بگذارند می گویم که زیاد به خودشان زحمت ندهند. چون کامنتشان پاک می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:44  توسط نازنین  | 

چی بگم؟

چی بگم؟ وقتی که آدمیزاد می دونه که درجه حماقت سنجش بالا می زنه٬ بهتره ساکت بشه و حرفی نزنه. پس بهتره حرفی نزنم. به ضربه ای محکم احتیاج دارم تا عقلم رو بیاره سر جاش! ای بابا دلم برای خودم می سوزه. آخه این چه وضعیه؟ حالا در کل بی خیال حماقت سنج و این جور حرفها که بشیم باید بگم که در هفته گذشته حسابی در گیر بودیم.

مارتا و ماری اومده بودن ایران و ۳ روزی درگیر گردشهایشان توی تهران بودم. به من خیلی خوش گذشت ولی خوب ایین تمایل به وراجی ایتالیاییها پدرم رو در میاره. مخصوصا که مجبور باشی مدام حرفهاشون رو ترجمه کنی. شب با سر درد بدی می خوابیدم. و از الآن عزای هفته دیگه رو گرفتم که بعد از سفر به دور ایران بر می گردن تهران! آدمهای خیلی خوبی هستند ولی مشکل پرحرفی ایتالیاییها خیلی دردسر سازه!

بعد پدربزرگ چند روزی خانه ما بود و طبیعتا بحث و جدل بر سر مسائل همیشگی.

خلاصه اینکه کل شور و اشتیاقی که در وجود ما برای درس خواندن بود پرید. فقط سه شنبه شب یک اتفاق خوبی افتاد٬ که خب البته ارتباط مستقیمی با حماقت سنج داره. موبایلم زنگ می زد ولی تا برسم بهش قطع شد. شماره ایتالیا بود. زود خودم تماس گرفتم و اپراتوری که جواب داد گفت: "peacereporterبفرمایید"! معلوم شد که کریستین با من کار داشته...!

- نازی٬ نظرت راجع به نتیجه انتخابات امروز چیه؟

-کدوم انتخابات؟

-انتخاباتی که رفسنجانی درش برنده شد!

-رفسنجانی؟ کی؟ کجا؟

- یعنی تو نمی دونی؟

- نه! امروز خونه بودم و اصلا اخبار گوش نکردم.

بدجوری ضایع شدم. خبر ایران رو اون اجنبی بهتر از من می دونست. خلاصه طبق معمول بعد از احوال پرسی و چه خبر از این طرف و اون طرف قرار شد که براش یه تحلیل بنویسم.

و اینطوری شد که میزان الحماقه زد بالا! خاک بر سر من. تمام دیروز هم هی با خودم کلنجار رفتم که درس بخونم نشد که نشد که نشد. صبح والدین گرامی منزل نبودند و مجبور بودم به کارهای خانه بپردازم. بعد از ظهر فقط کتاب خودنم. عصر پای کامپیوتر بودم. شب سرور زنگ زد. و بعد هم شام خوردم و خوابیدم.

یکی به من انگیزه و انرژی بده که درس بخونم. همینطوری دارم وقتم رو هدر می دم. ای خاک بر سر من!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:43  توسط نازنین  | 

به روز خواهم کرد

بله بله! به زودی به روز خواهم کرد..........وقت ندارم. ولی به زودی خواهم آمد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:57  توسط نازنین  | 

پول تاکسی!

امروز صبح دم در مسجد بلال از ماشین بابام پیاده شدم. یه کمی ترافیک بود و از ترس تصادف با ماشین روی لبه جوی راه می رفتم. جلوتر دم یک پل یک پراید ایستاد. اول یک دختر بچه ۵٬۴ ساله خواب آلوده اما سرخوش پیاده شد. بعد هم مادرش که سعی می کرد کیفش رو نگه داره و به محض اینکه پیاده شد بچه اش رو نگاه کرد و با یک جور درماندگی خشن گفت: ببین ۳۰۰ تومن پول تاکسی دادم. از اوین تااینجا ۳۰۰ تومن پول تاکسی دادم. انگار انتظار داشت بچه اش بفهمه چی می گه. یا اینکه شاید فکر می کرد تقصیر بچه بوده. اون طفلکی هم خیلی بی تفاوت مادرش رو نگاه می کرد. خواستم به اون هانم محترم بگم برای چی ذهن این بچه رو به خاطر ۳۰۰ تومن خراب می کنی. و چرا اون بچه باید الکی الکی عذاب وجدان بگیره که مادرش ۳۰۰ تومن پول تاکسی داده. نمی دونم. شاید اون مادر بنده خدا هم واقعا درمونده بود!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:16  توسط نازنین  |