تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

به به به خودم!

بخوانید bah bah be khodam! بله٬ عرض کنم خدمت خودم که همین الآن احساس کردم که فیلسوف بزرگی هستم...

صبح بعد از اینکه خبر استعفای لاریجانی عین صاعقه ای وسط بیابان لم یزرع خورد وسط فرق سرم٬ یک دفعه بغضم گرفت. به خاطر لاریجانی؟ نه بابا! برای او که گریه نمی کنم هیچی٬ برای روحانی هم گریه نکردم و فکر هم نمی کنم یک روزی به خاطر جانشین لاریجانی اشک بریزم. به خاطر سولانا هم نبود. حتی به خاطر جلسه سه شنبه در رم هم نبود. راستش ته دلم کلی به مطبوعات ایتالیایی که کلی در این باره قلم فرسایی کرده بودند و از نقش بین المللی٬ مهم و صلح جویانه ایتالیا نوشته بودند٬ خندیدم. حسابی ضایع شدند. بغضم گرفت به حال خودم...حرصم گرفت چون حرفه ای نمی توانم کار کنم. چون در کل سیستم صدا و سیما بنده حقیر مورچه ای بیش نیستم که دیگران به عنوان مترجمی ساده می بینند. حالا اهمیت ندارد که من شخصا چقدر خودم را خفه کنم و سعی کنم حتی المقدور مترجمی انتزاعی نباشم. وای وای وای....چقدر حالم از نگاههای احمقانه مدیر کل طبقه مان بدم می آید. خدا را صد هزار بار شکر که دیگر مجبور نیستم در آن جلسه های علمی تخیلی هندوانه و چای خوری شرکت کنم. یکی نبود به این مرد محترم بگوید تو که این همه ادعا داری چرا چیزی بارت نیست. انتظار داشت که ما سی ان ان باشیم و دست بی بی سی را با این امکانات در پیت و ۴ تا کامپیوتر فکسنی و خط تلفن زمان پدربزرگ هیتلر ببندیم. انتظار داشت که ما مورچه مترجم ها تبدیل به محللین سیاسی بشویم و اگر کسی جرات می کرد محلل بازی در بیاورد بدجوری ضایع می شد. البته به غیر از همکاران محترم رادیو فرانسه٬ آن هم به خاطر کلاس الفاظ فرانسه پراندن و چند صباحی در کوچه پس کوچه های پاریس قدم زدن. جالب است که اینجا از ما انتظار دارند که همگی به نحوی باربا پاپا های ماهری باشیم و در عوض حقوق همان مورچه مترجم ها را بگیریم و جیک هم نزنیم. تازه مگر مورچه می تواند جیک بزند؟ بعد آقایان والا مقام سر ماه که آمار مزخرف بازدید کنندگان سایت را می زنند به در و دیوار٬ دهانشان باز است که بینند رادیو انگلیسی و فرانسه و آلمانی چند تا بازدیدکننده داشته است. به جهنم که حالا مثلا چند ماه متوالی رادیو ایتالیایی پوز همه را به خاک مالیده بود. مهم این است که تعداد ویزیتور که آمد پایین بتوبند به مدیر رادیو. الهی الحمدلله که بنده معاف شدم.

عرض می کردم که بغض کردم...دلم برای خودم سوخت و کباب شد. چی شد که اینطوری شد؟! تخصص کیلویی چند است؟ چه ماستی؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟ خاک برسرت کنند نازنین. همه دهانشان باز است که تو داری چی کار می کنی! همین بهاره که امروز دیدی...مریم و علی که هر دفعه کلی ازت تعریف و تمجید می کنند. مریم مهماندار. یا شهره که هربار با هم تلفنی از راه دور صحبت می کنید یادت می آورد که روی سرت قسم می خورد و دلش می خواهد که ایتالیا بودی و بچه هایش تو را می دیدند. دکتر حق گو را بگو که هر هفته شنبه ها چپ و راست دورت می گردد و کیلو کیلو تعریف و تمجید مجانی نثارت می کند. دکتر کیایی هر کس و نا کسی را می بیند می گوید نازنین م. چیز دیگری بود. نسیما هم که بعد از خودش فقط یک نازنین می شناسد. خاک بر سرت. آخرش چی شد؟! هان؟ بدبخت فلک زده شدی یک مورچه مترجم. دیدی که خانم دکتر (کیلویی) اسماعیلی هفته پیش چه جوری بسیار محترمانه گند زد به تمام هیکلت٬ آن هم جلوی رییس سابق دانشکده زبانهای دانشگاه تهران. تو هم نشستی که آن مگس سریال نیک و نیکو هر چی دلش می خواهد بگوید و لام تا کام حرف نزدی با اینکه می دانستی که دارد اراجیف می بافد و نود درصد عرایضش طبل تو خالی است. تازه قد و قواره ات هم که دو برابرش است. بدبخت الآن هیچی نیستی به غیر از یک جوجه مترجم بسیار ماهر و متبحر. خب کی چی؟ تا دنیا دنیا بوده صد تا٬ بلکه هزار تا عین تو دیده.

بعد هم رفتم در این فکر که باید از یک اجنبی مثل کریستین رو دست بخورم و گوش بدهم ببینم آن آقا چه تحلیلی از اوضاع مملکت من دارد. یا مثلا ببینم که فرانچسکا عین بلبل با لهجه ایتالیایی شعر حافظ را از حفظ می خواند و سرجو اشعار مولوی را بیت به بیت با گوته و چند تا شاعر اروپای شرقی که من حتی اسمشان را نشنیده ام مقایسه می کند و برایم از کرامات شیخ عطار سخن سرایی می کند٬ آن هم بدون اینکه یک کلمه فارسی بلد باشد.

اسمش را بگذاریم تلنگر؟ نمی دانم...بگوییم بیداری از خواب غفلت؟ میل خودتان است!!! تا کی می خواهم صبح تا شب ناله بزنم و مدیر کل طبقه مان را نفرین کنم؟! این شد که به محض رسیدن به خانه شعله زیر خرخوانیم را زیاد کردم. به جهنم که در جند ماه آینده خوابم کم می شود. من باید قبول شوم. یعنی مطمئن بودم که قبول می شوم. باید این دفعه دیگر تا ته جاده بروم...البته اگر انتهایی داشته باشد. خسته شدم از بس مدیر کل طبقه ما برداشت روی ترجمه هایم به فارسی افاضه ای کرده و فرمانی صادر کردند.

الآن می توانم بگویم به به به خودم. همین چند ربع ساعت پیش داشتم برای مادرجان قوانین تبعیت در ایران را توضیح می دادم. خودم ماتم برد. بزنم به تخته...به هر حال امیدوار شدم. تا به امروز ایران فقط دو تا نماینده در کمیسیون حقوق بین المللی داشته است. سومیش خودم هستم...البته اگر دبیر کل سازمان ملل نشدم. آخ که آن موقع چقدر به ریش این آقای مدیر کل و روسای بالا دست و پایین دستش می خندم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 20:24  توسط نازنین  | 

دق مرگ شدیم!

به جون خودم نمی خواهم ناله کنم. باور کنید الآن کلی قانع شده ام که اگر به خاطر کارم در رادیو ایتالیا نبود٬ الآن این همه درسهای حقوق بین الملل عمومی و خصوصی٬ حقوق اساسی٬ حقوق مدنی تعهدات و متون حقوقی به نظرم آسان نمی آمد. ولی خب٬ به خاطر برخی اخلاق مدیر محترم رادیو در بعضی موارد جان به لب و بلکه دق مرگ می شوم. نه اینکه آدم بدی باشد. بر عکس. خیلی هم مرد خوب و محترمی است. شاید یکی از دلایلی که من در این جهنم و قبرستان صدا و سیما دوام آورده ام آقای مدیر باشد. بعد خب اگر مطالب قبلی را بخوانید متوجه می شوید که بنده ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم. نوع کار در رسانه خیلی جذاب و جالب است. همین که دائما با اخبار در تماس هستی و اطلاعاتت همیشه به روز است و بعد هم به خاطر نوع کار ما با خبرنگارها٬ سیاستمدارها و کارشناسان ایتالیایی هم در ارتباط هستی خودش کلی مزیت است. در مجموع کار رادیو برای من خیلی مهم است. دلم می خواهد که هر روز روند کاری همه همکارها حرفه ای شود و دیگر کسی نباشد که سرسری کار کند تا یک پول قلمبه ای آخر ماه بگیرد. خودم هم سعی می کنم که با وجدان کامل کار کنم و حتی المقدور از زیر کار در نروم. اما از طرف دیگر مجموعه محیط صدا و سیما بسیار بسیار بسیار اعصاب خوووورد کن و کمر شکن است. حالا شما فکر کنید که در هفته ۵ روز جناب مدیر مهربان همین طوری الکی الکی قیافه اش در هم باشد و دور از جان مبارکش شباهتی چند به عمر داشته باشد. خوب اعصاب از آن چیزی که هست له تر می شود. در این دوره و زمانه نمی شود کسی را پیدا کرد که اصلا هیچ مشکلی نداشته باشد. بعضی ها هم خب مشکلات بسیار زیاد تری در زندگی دارند. من نمی دانم آقای مدیر عزیز چه مشکلاتی می تواند داشته باشد. البته افرادی که بیشتر با او آشنا هستند می گویند این اخلاقش است که یک روز زیادی سرخوش باشد و یک روز دمغ. ولی خداییش وقتی اخمهایش توی هم است وای. خدا به داد آدم برسد. جوب سلام آدم را هم به زور می دهد. خلاصه اینطوری می شود که صحبت و برقراری ارتباط سخت می شود. آقای مدیر جان من حالا از دست همکاران هم شاکی هستی٬ حرف بزن. اینقدر اعلامیه و بیانیه از در و دیوار آویزان نکن. چون اینطوری به نظر می رسد که تر و خشک را با هم می سوزانی و میل به کار کردن از بین می رود و در اثر این دق مرگهای متمادی ممکن است علیرغم میل باطنی در اسرع وقت یک خط قرمز دور این کار می کشم و می روم حال جوانیم را می برم. البته اگر در دلت نگویی که خب برو چکارت کنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:52  توسط نازنین  | 

از این در و از آن در

دیگه افتادم به روغن سوزی. همیشه آخر ماه رمضون که می شه من هم کم میارم. ولی سعی می کنم زیاد بهش فکر نکنم و سعی کنم به روز عید فطر فکر کنم که سر نمازش کف پام درد می گیره.

مشکلات کاری همچنان ادامه دارند و به این نتیجه رسیدم که "دایه مهربانتر از مادر شدن" فایده نداره و من هم به هیچ عنوان موظف نیستم همه کس را به یک اندازه دوست داشته باشم٬ حتی اگر قبلا جور دیگری در مورد این افراد فکر می کردم. همین که بتونم گلیم خودم را درست و حسابی از آب بکشم بیرون کافیه. به من چه بقیه چه غطی می کنند و آیا به درد کاری می خورند یا نه. به قول داوود حیف اعصاب که بخواد خورد بشه...

شکر خدا در چند روز گذشته افتادم روی دور درس خوندن...البته اگر بگذارند و من به همین رویه ادامه بدهم احتمال ۹۹٪ قبول می شوم...تازه کلی هم خوشم آمده و دیگه با ۱۰۰۰۰۰۰ تا علامت تعجب و سوال مطالعه نمی کنم. شاید به خاطر اینه که بالاخره این ذهن صاحب زنده من توانست بین حقوق بین الملل عمومی و حقوق بین المللی خصوصی تمایز قایل شود. بله بنده حسابی راضیم. یعنی در این ذهن صاحب زنده که سبک سنگین می کنم می بینم تصمیم بسیار و فوق العاده عاقلانه ای گرفته انو

بدجوری زده به سرم که دست از ضد عرب بودنم بردارم و ۳ روز برم پیش سپیده دوبی. گور بابای هر کسی که می خواد از دوستی ما و سپیده ناراحت بشه. دلم برای خل بازیهای سحر لک زده. و دیشب فکر می کردم چی می شد اگه ۳ تایی الآن عین سه فرزند خلف آدم و حوا داشتیم توی ایتالیا حال می کردیم؟! ای روزگار....

دیروز یک شاگرد جدید داشتم. نارادانا معرفیش کرده بود. از وقتی که وارد حیاط شد یک دور کامل زد تا من را دم در پارکینگ دید آمد و گفت چه حیاط قشنگی! بعد هم که یک نگاه کامل به داخل ساختمون انداخت و هنوز وارد اتاق من نشده بود که شروع کرد به بازپرسی: "چند نفرید؟ خونه شما چند تا اتاق خواب داره؟ بالا هم مثل پایینه؟ چرا بالا را اجاره نمی دهید؟ برادرتون چند سالشه؟ چرا خودتون نمی رید ایتالیا؟ ایتالیایی شما خیلی خوبه؟  چرا خیلی خوبه؟ (با چشمهای گشاد کتابهای حقوق را نگاه می کند) حقوق می خونید؟ چرا؟ حقوق چه ربطی به ایتالیایی داره؟ به پسرها هم ایتالیایی درس می دین؟ آخه من شاید دوست پسرم هم بخواد ایتالیایی بخونه"...همه این سوالها را یک نفس پرسید و من توی دلم به خودم و ناردانا بدوبیراه می گفتم. البته قیافه با نمکی داره. فقط یم کمی مشنگ می زنه و فضول!

در هفته گذشته به این نتیجه رسیدم که یاسمن رو ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر بیشتر از فبل دوست دارم. مخصوصا وقتی که با این قد و قواره می شم همبازی اون و با هم کلی می خندیم. جالب تر از همه اینکه فسقلی به حرفهای من و فرناز عین بچه آدم گوش کرد!

کریستین همچنان در صدر جدول اوضاع  قوزبالاقوز زندگی منه. خیلی ترحم برانگیزم. حالم از خودم به هم می خوره. و نمی دونم چه گ*ی باید بخورم. حوصله ندارم زیادی فکر کنم. خودم رو خوب می شناسم. پس بی خیال!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:38  توسط نازنین  | 

پیامک ابلهانه

همین الآن یه اتفاق خیلی احمقانه و خنده دار افتاد . تقریبا یک ربع پیش موبایلم٬ نه ببخشید تلفن همراهم زنگ خورد. پیش شماره ۰۹۱۳بود و حدس زدم ممکنه اشتباه باشه. با این حال جواب دادم و هر چی گفتم "الو" کسی حرف نزد. حتی فوت هم نکرد. من هم قطع کردم و بر گشتم سر کارم. تا اینکه الان پیامکی با این مضمون از همان شماره برایم آمد. البته متن پیامک پینگلیش بود:

salam, ma hamdige ro nemishnasim. man dust daram ba ham ashna shim. agar dust nadarid ye sms bedid man dige mozahem nemisham. Esme man mosayeb ee

فکر می کنم چشمهایم عوض ۴ تا شد ۱۰۰ تا! بعد هم زدم زیر خنده و نازی٬ همکارم توی اتاق بازرگانی٬ را صدا کردم تا متن پیامک را برایش بخوانم. البته چون بلند خواندم همه شنیدند سر ذوق آمدند!!!! کلی خندیدیم. مانده بودم جواب بدهم یا نه...ولی برای اینکه سکوت را حمل بر رضا نکند. جواب دادم که "لطفا به هیچ عنوان مزاحم نشوید".

من مانده ام در میزان الافی این ملت...ببین چه الکی الکی مخابرات را پول دار می کنند!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 11:24  توسط نازنین  | 

خواهش ملتمسانه!

خوانندگان محترم که امیدورام تعدادتان خیلی خیلی خیلی زیاد باشد٬

نا امیدانه احتیاج به کمک شما عزیزان برای بقا و زنده نگه داشتن فعالیتهای رادیو ایتالیایی برون مرزی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران داریم. از همین رو از آنجایی که تعداد ویزیتور سایت رادیوی ما به خاطرات تغییرات فنی به میزان قابل توجهی کاهش یافته عاجزانه از همگی شما مخصوصا خوانندگانی که در خارج از کشور به سر می برند خواهشمندم که اینجا کلیک کنند و در صورت امکان برای مدتی آدرس http://ital.irib.ir را به صفحه اصلی خود بکنید. مسلما انجام این عمل خیر در ماه مبارک رمضان از ثواب بسیار بسیار بالایی نزد باریتعالی برخوردار خواهد بود. جدی می گم! چون اگر آمار سایت بالا نرود٬ اعضای تحریره رادیوی ما از نان خوردن می افتند. پس هر چقدر می توانید اینجا کلیک کنید. شاید به برکت این عمل خیر و خداپسندانه توانستید ایتالیایی هم یاد بگیرید. اجرکم عند ا...! در پایان از جانب مدیریت محترم رادیو از شما تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:17  توسط نازنین  |