وای...دیروز صبح حدس می زدم که ابرها دل پری داشته باشند. اما سعی کردم زیاد دل خودم را خوش نکنم. حتی وقتی ساعت ۲ ناردانا داشت از پیشم می رفت و تا دم در حیاط همراهیش کردم٬ سرم را به سمت آسمان بلند کردم و توی دلم گفتم: من که چشمم آب نمی خورد. ولی ایندفعه را باید آب می خورد. بالاخره باران آمد و باور کنید اگر هوا یک کمی سردتر بود آنوقت برف می آمد. چقدر خوب می شد. ولی خب من خیلی خوشحالم. سر شب چند تا اس ام اس تبریک برایم آمد. اول یکی از شاگردهایم و بعد هم سرور. ولی خب ساعت ۶:۳۰ بود که حالم یک دفعه خیلی گرفت. در اخبار شبکه تهران نشان داد که یک بچه دستش رفته بود لای چرخ گوشت. حالم خیلی بد شد. رفتم نشستم در آشپزخانه و گریه کردم. بعد مامان آمد و دلداریم داد٬ اما اصلا فایده نداشت. جگرم کباب شده بود و توی بدنم یک چیزی می لرزید. تا یکی دو ساعتی اینطوری بودم تا با سحر حرف زدم. می گفت که امشب سپیده باید بیاید ایران...شب هم با صدای باران از توی حیاط و از توی کانال کولر اتاقم خوابم برد. صبح کله سحر بیدار شدم. روز گند دبیر خبری. قبلا چهارشنبه ها را بیشتر دوست داشتم. الآن دیگر نه...! ماشین صدا و سیماساعت ۶:۱۵ آمد دنبالم. توی تاریک و روشنی که از میدان تجریش رد می شدم دیدم که روی کوه برف آمده و ایندفعه کلی قند توی دلم آب شد. تا ساعت ۹ تنها بودم. هوای تاریک ابری. کار در سکوت. به به! کلی کیف داشت. بعد سرور آمد و بعد هم حضرت والا. خب چون تصمیم گرفتم که بد و بیراه نگویم٬ مجبور هستم به حضرت والا قناعت کنم. امروز از آن روزهایی بود که ماهیت بسیار نانازش را رو می کرد. و خب من بدبخت هم که صبوری را از رو برده ام. چیزی نگفتم. حتی در پخش هم که مثل همیشه مانور مرگش را اجرا کرد کاری به کارش نداشتم. گیر بدی داده به این سرور بیچاره و عین آدمهای معتاد تا روزی چند بار حال این دختر طفلک را نگیرد خمار است و ول کن معامله نیست. کم کم دارم متوجه می شوم که والاحضرا از درجات بالای حسادت هم رنج می برند. حالا درد و مرضهای دیگرش را کاری ندارم که تا یک دختر خوشگل می بیند با اون سن و سالش حالش بد می شود. من نمی دانم خوشگلم یا زشت ولی از وقتی که خانم الف گفته که این آقا بدجوری موس موس من را می کند حال تهوع دارم. البته خانم الف اضافه کرده اند که بنده در مقابل حضرت والا به شدت جدی هستم. به هر حال که از وقتی این حرف را شنیدم یک کمی جدی تر شده ام. در ضبط هم از شانس خراب من با هم بودیم و مجبور بودم در فواصل برنامه به هتاکی هایش و از خود تعریف کردنهایش گوش بدهم. بعد از ضبط که من بدبخت باید پرونده دبیر خبریم را با شکم خالی می بستم همانند بوغلتون بین دو تا اتاق رادیوی ما می رفت و می آمد. یک گند گنده زده بود و از دفتر مدیر کل گیر داده بودند به ایشان و مثل مار تا وقتی سر و ته قضیه را هم نیاورد به خودش می پیچید. مدام هم به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. بعد یکدفعه انگار که خواب نما شده باشد گفت:
باید یک کاغذ بنویسیم و بزنیم به دیوار و بگوییم همکاران عزیر دروغ گفتن ممنوع". من می دانستم که منظورش به سرور است. آن دختر بیچاره دروغ گفتنش کجا بود؟! اینقدر زیادی خوب است که دست همه راستگوها را از پشت سر بسته. ولی فقط گفتم: اینجا به اندازه کافی کاغذ به در و دیوار می زنند. بعد هم در ادامه حرفهایم توی دلم گفتم: اول از همه هم باید به خودت بگویند که یک روده راست در شکمت نیست و بعد هم بدبخت٬ سرور به تو دروغ نگفته. مدیر رادیو گفته که تو از حسادت نترکی و به پر و پاش نپیچی!!! خلاصه در آن گیر و داری که من در چند تا سایت اینترنت بودم و خبرهایم را هزار جا آرشیو می کردم یک دفعه برگشت بلند بلند گفت:
باید سیفون اینجا را بکشند تا خیلی ها راآب با خودش ببرد. یک مشت گند توی این رادیو جمع شده اند و من بدخت با اینها یک جا هستم. خیلی جلوی خودم را گرفتم که نگاهش نکنم. دلم می خواست بگم آب اول از همه خودت را می برد. اما مدیر محترم رادبو تشریف نداشتند و اگر دعوایی سر می گرفت٬ حضرت والا بعدا هزار تا تعریف غلط و ناجور از جریان می کرد و پرونده من را می بست. هر چند که حتی اگر مدیر رادیو هم بودند بنده حرفی نمی زدم. چون این آقای محترم دهانشان به الفاظ محترمانه عادت ندارد و برای من بد می شد. ولی وقتی که رفت. از عصبانیت ترکیدم. در رادیو را کوبیدم به هم و هر چی که دلم خواست گفتم. البته فقط خانم الف در اتاق بود و من هم فحش ندادم!!! بعد سرور بیچاره من را برد ناهار و اینقدر از این در آن در حرف زد تا من ناهارم از گلویم پایین برود. نمی دانم این دختر چطوری می تواند اینقدر خوب باشد و همه چیز راتحمل کند و جوش نیاورد.
شانس آوردم که باران می آمد و هوا اینقدر قشنگ بود که نخواهم اعصابم را خورد کنم. نصف راه تا تجریش را پیاده رفتم...از تماشای آدمها در باران خیلی خوشم می آید. الآن هم هنوز دارد می بارد. این متن را که تمام کنم می روم سر درسم...اوضاع درسی بدک نیست. دیشب کلی با یکی از کتابهای حقوق بین المللی خصوصی کلنجار رفتم تا بفهمم منظور از "مصادره بر مطلوب" چیست. ولی چیزی حالیم نشد. کسی می تواند به من کمک کند؟!
به هر حال از فردا با او می شوم عین سگ! اگر هم بپرسد می گویم چون آدم نیست. اگر هم بگوید منظورش من نبوده ام می گویم برو بمیر! قبلش هم یک کمی ادب یاد بگیر. بدبخت زنش!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:27  توسط نازنین
|
دیشب جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم. یادم نمی آید چی تماشا می کردم. شاید اخبار ایتالیا بود و مراسم تشییع جنازه آن جوان نگون بخت که تیر خورده بود به گردنش! مامان هم نشسته بود و چایی می خورد. به همه چیز فکر می کردم به غیر از آنچیزی که تلویزیون نشان می داد. به پارسال که پدربزرگ خانه ما بود و مریض مریض. به اینکه چه ها که نکشیدیم. هر وقت یاد آن شب کذایی می افتم تمام بدنم می لرزد. در یک ساعت چند بار فکر کردم پدربزرگ از دستمان رفت. وای خدا...هیچ وقت اینقدر گریه نکرده بودم. اصلا نمی دانستم چکار کنم. دایی طفلکم را بگو. در آن وضعیت وحشتناک بابام با رنگ و روی پریده از همه ما به خودش مسلط تر بود. پدربزرگم از درد نعره می کشید و از حال می رفت. عین یک بچه گریه می کرد و ناله می کرد. دست من را فشار می داد و می گفت نازی جانم دارم می میرم. مادر خدابیامرزش را صدا می زد...و من نمی دانم اگر فرید الماسی و آقای حسینی نبودند پدربزرگ چی می شد. و من دیشب همان جایی دراز کشیده بودم که پارسال پدربزرگم خوابیده بود. به این فکر می کردم که مامان و بابا که بروند مسافرت چه طوری باید برنامه هایم را تنظیم کنم. بعد یک دفعه یاد لائورا٬ آلوارو و وینی سوس افتادم که روز آخر در سیه نا من را تا ایستگاه قطار همراهی کردند. من و لائورا با هم آواز می خواندیم. وینی سوس هم یک کمی ناراحت بود و می گفت:تو که بروی دیگر کسی نیست که به من بگوید "دیوانه" و به زور لنگ ظهر من را از خواب بیدار کند. آلوارو هم مثل همیشه می خندید و می گفت نازی دلمان برایت تنگ می شود. هی دلم می خواست بهش بگویم یادش نرود که برایم پرچم برزیل بفرستد ولی چون منتظر خورخه بودم و دلم شور می زد که نرسد حواسم زیاد جمع نبود. در بار ایستگاه با هم یک چیزی خوردیم. من کلی بار داشتم و تا خود تورین باید ۳ بار در فرصت خیلی کمی قطار عوض می کردم و دلم شور می زد که نرسم. خورخه هم هنوز نیامده بود. بعد یکدفعه لائورا گفت:
خب نازی٬ اصلا دلت شور نزنه. ببین سر هر بار قطار عوض کردن این دو تا کوله پشتی را بینداز گردنتو این یکی کوله پشتی را از دستت آویزان کن و چمدانها را هم با خونسردی تمام بلند کن. تو از پسش بر میایی. حرفش تمام نشده بود که اتوبوس از راه رسید و خورخه ازش پیاده شد. کلی ذوق کردم. تا پیزا با من می آمد و دقیقا هر سه بار که باید قطار را عوض می کردم با من بود. خداحافظی خنده داری بود. قرار بود لائورا٬ آلوارو و وینی سوس عین کارتونها دنبال قطار بدوند و من از پنجره دست تکان بدهم. ولی عدل تا قطار راه افتاد بابام از تهران زنگ زد به موبایلم و همه چیز به هم خورد. ولی یادم است که لائورا می دوید و جیغ می زد نااااااااااااااااااازی! همان روز بعد از ظهر ایستگاه قطار تورین شهره و سارا. خانه شهره. خورش قورمه سبزی. بوی خانه شهره. آشپزخانه گرم. اتاق سارا. چشمهای شهره. عین مامان دوستش دارم. وای خدا چقدر دلم برای شهره تنگ شده. پیاده روی آن روز برفی در پارک گاریبالدی. به روز برفی که رسیدم بغضم گرفت. در دلم گفتم بسه...هر چند که آرزو می کردم بتوانم بدوم پیش شهره٬ با هم چایی بخوریم٬ حرف بزنیم٬ برویم خرید٬ بخندیم. چقدر مهربان است...عین مامان. بالاخره با هم دخترخاله اند. شهره برای من مادری کرد. وای خدا...روز آخر که از هم خداحافظی کردیم. صبح خیلی زود. من از اتوبوسی که من را به میلان می برد دیدم شهره چطوری ناراحت به سمت خانه شان می رفت. قلبم تکه پاره شد...! و هنوز هم که با هم تلفنی حرف می زنیم تا صدای "نازنین جان" گفتنش را می شنوم بغضم می گیرد. به هر حال...همانطور که غرق در افکار تلویزیون تماشا می کردم٬ فکر کردم که ۲۳ آبان است و هنوز باران نیامده. دلم گرفت. پارسال چقدر باران می آمد. حتی هنوز زمستان نشده برف آمد. حتی ترسیدم. خشکسالی! وای! چرا باران نمی آید؟! ای خدا رحم کن...پاییز بدون باران یعنی مرگ. بعد سعی کردم بی خیال شوم. بلند شدم. مامان را یک ماچ گنده کردم و یک کمی هم سربه سرش گذاشتم. بعد رفتم به اتاقم. عکسهای شهره به من لبخند می زد. برای او هم یک ماچ گنده فرستادم. دلم می خواست الآن که اسباب کشی دارد بروم و کمکش کنم. لعنت به این ویزا بازی...!
رفتم سراغ میزم. نشستم سر کتاب حقوق اساسی. مبحث آزادیهای فردی و اجتماعی را باید می خواندم. ته دلم روشن است که فوق لیسانس قبول می شوم. شب کتابهای حقوق به انگلیسی به دستم رسید. از چیزی که فکر می کردم آسانتر هستند. خدایا
کمک کن که قبول بشوم. و خدایا
جدی جدی چرا باران نمی آید؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:6  توسط نازنین
|
ای وای...خدا می داند که چقدر دلم هوای کتاب خواندن را کرده است. همین الآن هفت هشت تا کتاب نخوانده دارم که کلی هم چشمک می زنند ولی قایمشان کردم تا چشمم آنها را نبیند. چند تا را ریتا آورده، کارلا هم سه تا کتاب توپ برایم فرستاده و هنوز چند تا از کتابهایی که آنا فرستاده است نخوانده ام. حالا بگذریم که خودم هم چند تا کتاب از شهر کتاب خریده ام و هنوز هم ورق نخورده اند. البته گذاشته ام برای بعد از کنکور فوق. به خودم هم قول داده ام که اگر قبول شوم برای خودم یک جایزه توپ بخرم. یک گیتار. خیلی احساس خوبی است. این که یک هدف تازه دارم و با تمام وجودم سعی می کنم به آن برسم. از همه شیرین تر این احساس خنده دار است که آدم برای بعد از یک تاریخ برای خودش کلی نقشه می کشد که این کار و آن کار را می کنم. ولی باور کنید دلم لک زده است برای کتاب خواندن. اما اگر جلوی خودم را نگیرم و شروع به خواندن بکنم آنوقت کلی از درسهایم عقب می افتم و این درست نیست! تازه از الآن باید تا 17 دسامبر بکوب بخوانم. چون پدیده گفته است که بلیطش را تایید کرده و حتما می آید ایران. خوب اگر بخواهم با او هم باشم باید از الآن یک کمی جلو بیفتم. خب یک اتفاق دیگر هم افتاده است. این که خودم را کاملا زدم به رگ بی خیالی. سرکار تبدیل به یک سیب زمینی گنده شدم. همین امروز در پخش زنده، همکار بسیار عزیزم با همان دقت صفر درصد همیشگی اش یک خبر همینطوری از اینترنت بدون اینکه بخواند برداشته بود و وقتی داشت آنرا زنده می خواند من یک وقت شنیدم: "بلندیهای جولان در سال فلان به دست نیروهای اسراییل فتح شده اند". یک دفعه برق از سه فازم پرید. ما محال است بتوانیم این حرف را بزنیم. همیشه از الفاظی سنگین تر از اشغال و غصب به ایتالیایی استفاده می کنیم. و این کار همکارم شبیه خودکشی بود. ولی بعد از سرویس خبر که به او گفتم، شانه هایش را بالا انداخت و گفت ارزیاب که سواد ندارد نمی فهمد. خواستم بگویم خب اگر یک در هزار فهمید و به دردسر افتادی چی؟ ولی جلوی خودم را گرفتم و گفتم به من چه! به هر حال...یک کمی هم عادت به شدت اعتیاد آور وبلاگ بازی را کنار گذاشته ام. شاید کمتر فارسی می نویسم...و مسلما کمتر وبلاگ می خوانم. می خواستم همین را بگویم که احساس رضایت می کنم...آهان، درست است که عادت را تا حدودی ترک کردم. ولی همین الآن یک
میرزاپیدا کردم که خوب می نویسد. تاحدودی هوس کتاب خوانی من را ارضا می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:5  توسط نازنین
|
امروز بالاخره خندیدم. صبح یک سری از دست ناردانا که تا بخواهد ایتالیایی یاد بگیرد جان من را بالا می آورد. یک سری از دست
امیر به خاطر مطلب جدیدش. از دست سحر و تماشای عکسهای خل بازیهایمان. و بالاخره موقعی که منتظر بودم که بازی پرسپولیس و مس کرمان شروع بشود و وسط بحث حاج رضایی و پیمان یوسفی یک دفعه یکی داد زد "
خیابانی"!!! صبح که بیدار شدم احساس می کردم که یک چیزی دارد قلبم را له می کند. دیشب الکی الکی خیلی دعوای بدی با
فرناز بیچاره کردم. صبح هنوز حالم بد بود. خودم می دانستم که حال و روز خرابم به خاطر چی بود. فقط الکی ربطش دادم به اینکه کنکور کارشناسی ۱ ماه افتاده جلو٬ به اینکه رفتم ختم شوهر خانم صادقی و دیدن نیکو در آن حال و روز حسابی من را به هم ریخت٬ به اینکه پدرم نزدیک غروب حرف از وصیت نامه جده بزرگم و اشتباهات وصی و مرحوم شوهر خاله اش زد٬ به اینکه از مسجد با دایی جان مصطفی برگشتم خانه و او هم کلی غرغر کرد که من نباید عمرم را با کارمندی در صدا و سیما حرام کنم و بالاخره به اینکه سر کار اعصابم خورد است. نخیر به خاطر هیچکدام نبود. حتی آن موقع هم که نشسته بودم روی تختم و جاش گروبان گوش می کردم و زار می زدم ته دلم می دانستم دردم از چه جنسی است. فقط کسی را پیدا نمی کردم که بخواهد دردم را بشنود و شروع به نصیحت کردن نکند. عاشق شدم؟ نه بابا! من تا قبل از عاشق شدن هر دفعه صد بار طرف را از جوانب مختلف بررسی می کنم و دست آخر هم می گویم این یکی را هم بی خیال می شوم. یک هفته ای می شود که به این نتیجه رسیده ام که نباید برای کسی که برای من تب نمی کند بمیرم. مطمئن شدم که آقای کریستین مشمول قاعده سلام گرگ بی طمع نیست می شود و هر وقت کارش گیر می کند یاد من می افتد و کلی تعریف و تمجید می کند و بعد هم می گوید که باید یک مقاله برایشان بنویسم و تازه با آن همه دقت و وسواسی که من می نویسم بعضی مواقع نمی فهمم چرا روی سایتشان نمی رود و هیچوقت هم به غیر از یک "grazie" (مرسی خودمان) چیزی نمی گوید. به این نتیجه رسیدم که حتی نمی خواهم که دوستم هم باشد. چون دوست خیلی معانی وسیعی دارد که کریستین شاید فقط با یکی دوتا از آنها همخوانمی داشته باشد. دوست برای من کسی مثل ریکاردو است که هر روز خدا حالم را بپرسد و با شوخی های مسخره اش من را بخنداند. دوست خیلی از افرادی هستند که در دنیای مجازی وبلاگ شناخته ام و هر از چند گاهی حتی شده به وسیله ایمیل حالم را می پرسند تا خیلی بیشتر از چیزهایی که در
درد دلهای ایتالیاییم می نویسم بدانند. خلاصه به این نتیجه رسیدم که کریستین چیزی نیست جز یک نیمچه همکار. یک خبرنگار فرصت طلب. این خصوصیت بارز همه خبرنگاران است. عین گربه فرصت طلب هستند و تا خرشان از پل می گذرد می گویند مثلا نازنین کیلویی چند است. باور کنید! و دیشب به حال خودم و حماقتم گریه کردم. دیشب با این فکر خوابیدم که باید خودم باشم. همین آدمی که هستم. همین آدم خوب یا مزخرف که به گفته بعضی از دوستان خیلی هم خوب و دوستداشتنی است. ودلیلی نمی بینم که بخواهم برای کریستین خودکشی کنم. همین اعصاب خورد باعث شد که برای درس خواندن و مسافرت مامان و بابا و هزار تا چیز دیگر اضطراب بگیرم و همانند ابر بهار گریه کنم. ولی خب...خجالت دارد! یعنی اگر دختر به این گندگی با ابن همه دک و پز گریه کند به درد عمه اش هم نمی خورد.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:14  توسط نازنین
|
سحر زنگ زد. کلی خندیدیم. فردا شب یا شاید جمعه با هم باشیم. ولی این مهم نبود. قصه چیز دیگری است. یک شنبه بعد از ظهر با محمد م. یکی از شاگردان سابقم در دانشگاه حرف می زدم. کلی اغراق کرد سر این قضیه که من اگر ۱۰ساعت در روز درس نخوانم محال است که به جایی برسم. البته بعدا از این حرفش پشیمان شد. چون من قانعش کردم که به شدت در اشتباه است. حداقل در مورد. حال کنید اعتماد به نفس من را و همه با هم بگویید هوووووووراااااااااااااااااااااااااااااااا! در مورد کتاب قانون مدنی در نظام حقوقی کنونی هم عرض به خدمت شما که همان روز شنبه کلی به حماقت خودم خندیدم و روده بر شدم. از آن هزار و اندی قانون و ماده فقط باید آنهایی را بلد باشم که مربوط است به تعهدات و برخی از قسمتهای حقوق بین الملل خصوصی. بعدش هم تازه...مامان جان من به اتفاق پدرجان در اقدامی خداپسندانه از حالا دستور اکید داده اند که در طول مدت یک ماه غیبتشان از خانه کسی کاری به کار من نداشته باشد. از عمه جان گرفته تا غیره و ذالک. خبر بهتر: در طول یک ماه غیبت والدین سپیده می آید ایران! باز بگویید هوووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:4  توسط نازنین
|
آي ملت دلم پوسيد. بلكه خشك شد و پژمرده شد. كمبود دوست هم بد دردي است...نمي دانم يعني در حال حاضر مكافات و بلاي عظيم است. ياد آن موقع بخير كه دانشگاه مي رفتم و هر روز چندين ساعت با پديده و مريم ها و گلرخ بودم. ياد آن موقع بخير كه به درز ديوار هم مي خنديديم. ناهار را با هم مي خورديم. سر كلاس نقد ادبي با هم چرت مي زديم و شب امتحان همه با هم درس مي خوانديم. سال آخر ولي شايد از همه بهتر بود. لذت عظيم از زندگي...ولي خوب يادم است كه روز امتحان آخر٬ تلخيص دو٬ با پروفسور تستا٬ كه يك متن در مورد نظام وظيفه عمومي و رعب و وحشت ناشي از آن در اسراييل براي تلخيص به ما داده بود٬ بعد از امتحان يك دفعه احساس كردم كه سرنوشت همه ما مشخص شده و هركدام از آن روز به بعد راهي متفاوت از ديگري داشتيم. پديده مي بايست در آينده اي نه چندان دور به همسرش در كانادا مي پيوست. مريم شماره ۱ قرار بود با علي ازدواج كند و با هم به ايتاليا بروند. مريم شماره ۲ همچنان مهماندار مي ماند و شايد او هم به ايتاليا مي رفت. گلرخ هنوز يك ترم داشت تا ليسانس بگيرد و بعد هم حتما مي رفت در آژانس هواپيمايي پدر و مادرش كار مي كرد. بقيه زياد برايم مهم نبودند. خودم هم كه به ايتاليا مي رفتم و نمي دانستم ماندني هستم يا رفتني. همان روز عصر تا رسيدم خانه هاي هاي گريه كردم. دلم سوخته بود كه ديگر آن روزهاي طلايي تمام شده بود! ديگر ازآن روز هيچكدام از بچه ها را با هم نديدم...! ايتاليا رفتم رم پيش مريم و علي. آنجا هم كه بودم دوستهاي خوبي داشتم كه هنوز هم از آنها خبر دارم اما با ايميل و تلفن. فكر مي كنم۲ سالي باشد كه گلرخ را نديده ام. حالا خوب است كه در دو قدمي هم هستيم. هر سال كه مريم و علي مي آيند ايران٬ همديگر را مي بينيم. با مريم مهماندار هم هر از چند گاهي تلفني حرف مي زنيم و هر بار هم به هم قول مي دهيم كه همديگر را مي بينيم ولي معلوم نيست كه آن يك بار كي اتفاق مي افتد. هفته پيش تلفني با پديده صحبت كردم و گفت شايد براي اولين بار در اين چند سال دسامبر بيايد ايران....دل خوش كنيم كه بيايد!
يكي از بهترين دوستهاي غير دانشگاهيم بنفشه بود. ولي او هم هوسي كرد و پشت پا زد به شوهر و زندگي و رفت كه مثلا در ايتاليا دكترا بگيرد و فكر كنم در ايتاليا محو و بلكه گم شد.
سپيده و سحر كه وارد زندگيم شدند خوشحال خوشحال بودم. ولي بعد خيلي خيلي زود همه چيز به هم خورد. سپيده رفت دوبي. و سحر هم در حال حاضر در ماوراي ابرها در عشق سهراب زندگي مي كند و به ما زميني ها كاري ندارد. مخصوصا كه اگر ما زميني ها مخالف زندگي بر روي ابرها و موافق محكم بودن زمين زير پا باشيم. سپيده تقريبا هرروز يادم مي آورد كه بايد يك سر به دوبي بروم و چند روزي را با او باشم. ولي امان از اين ملاحظات مسخره...!
نمي دانم...اما به هر حال از بي دوستي مردم. مهم نيست چند تا دوست خيلي خيلي خوب در خارج از ايران دارم. مهم اين است كه الآن٬ در اينجا و در همين تهران خودمان كسي نيست كه بتوانم ۴ تا كلمه حرف حساب با او بزنم و احساس كسالت نكنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همين الآن چند تا كتاب حقوقي را با پيك برايم آوردند. ۴۱ هزار و پانصد تومان پياده شدم. پولش به جهنم... تا قيافه "قانون مدني در نظم حقوقي كنوني" و دو جلد بسيار قطور "حقوق اساسي در جمهوري اسلامي ايران" افتاد٬ ته دلم لزريد. شدت لرزش خيلي خيلي زياد بود. احساس كردم يك چيزي در گلويم گير كرده و پايين نمي رود. يك كمي هم از شما چه پنهان وا رفتم و به خودم گفتم: "آخه دختره احمق بيشعور...مرض داري سنگ بزرگ برمي داري؟ به كجا مي خواي برسي؟ "...بد باز خودم گفتم: "اولا كه خوب كردم. بعد هم به تو چه دلم مي خواد. اون روزي كه قبول شدم خودم به ريشت مي خندم. و تازشم اين كه چيزي نيست از پس گنده تر از اين هم بر ميام...تا جفت چشمهايت در بياد". ولي خودمونيم٬ مجبور بودم خودم را با شاخ قول و بچه هاي نخبه حقوق در بيندازم؟ "آره. خفه شو. دلم خواسته. تا ته خط هم مي رم" ...نازنين جان! شعر دانته و پترارك و تئاتر پيرانللو بهتر نبود؟ "خفه شو. گريه ام رو هم در نيار. ۴ سال صبر كردم نشد. پس خفه شو بذار كارم رو بكنم". چشم خفه مي شم...اميدورام موفق باشي!
دو كلمه حرف با خدا: اي خدا
كمكم كن!!! اي واي
اون يك ماهي رو بگو كه والدين محترم نيستند و احتمالا عمه جان نمي گذارند ما آب خوش از گلويمان پايين برود. وااااااااااااااااي خدا! عدل همين امسال كه من تصميم گرفتم در خاك وطن بمانم بايد تاريخ امتحان فوق ۱ سال مي افتاد جلو؟ هان؟!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:15  توسط نازنین
|