پشت سرم خواب می رود. فکر کنم از خستگی و یا احتمالا فکر و خیال الکی است. در ۹۹٪ موارد بنده از کاه کوه می سازم. باور کنید فوق تخصص دارم. فکر کنم البته ارثی باشد.
دیروز در دانشکده که بودم ر.ع را دیدم. از شاگردهای پارسالم بود. سال آخر بودند و من واحد ترجمه پیشرفته با آنها داشتم. البته بیشتر ترجمه تطبیقی کار کردیم. جلسه اول به خاطر اینکه دیر آمد سر کلاس و بعد هم مدام نیشش باز بود یک حال اساسی ازش گرفتم. ولی بعد از یکی دو جلسه دیدم نه٬ بچه خوبی است. راستش هم دوره ای هایش همه بچه های زرنگی بودند. از کار کردن باهاشون لذت می بردم. بعد از چند جلسه فهمیدم که ر. معروف بود به روبرتو. شاید به خاطر پوست سفید و موهای روشنش. وسطهای ترم فهمیدم که عضو بسیج است. البته به ظاهر و رفتارش نمی خورد. من حتی یکبار هم رفتاری ازش ندیدم که تند باشد. همیشه مودب٬ خنده رو و شوخ بود. در امتحانهای نیمسال دوم فهمیدم که کارشناسی ارشد مطالعات اروپا و آمریکا قبول شده است. یک رشته جدید در دانشگاه تهران است. در همان خیابان امیرآباد بالاتر از دانشکده خودمان. چند هفته پیش دوستهایش برایم تعریف کردند که ازدواج کرده است. دیروز که دیدمش و بهش تبریک گفتم کلی ذوق کرد. دیگر دلم نیامد بگویم پسر جان چرا اینقدر زود٬ مگر عقلت کم بود! در چند دقیقه ای که با هم صحبت کردیم٬ توصیه های خیلی جالبی در مورد ارشد کرد و خیلی هم با آرامش صحبت می کرد. وقتی از هم خداحافظی کردم کلی به خودم فحش دادم به خاطر این همه کوههایی که در این چند وقت دور و بر خودم ساخته ام. البته ناگفته نماند که می خواهم یک ماه و دو هفته ای مرخصی بگیرم و مانده ام که چطوری بروم با مدیر صحبت کنم. این هم یک کوه دیگر. امروز سر کار حسابی خرتوخر بود. شاید چهارشنبه... به هر حال برای نجات از گدا و سیما باید ارشد قبول شوم و بروم پی کارم. وگرنه می شوم فسیل...
همین الآن از ایتالیا خبر رسید که ع. در شرف ازدواج است. عکس العمل احمقانه ام این بود: "چه جالب!!!". چی باید می گفتم؟! مثلا مبارکه؟ خب٬ خبر را پسر داییش که جای بچه من است به من داد٬ من هم نمی توانستم بگویم چه خوب٬ به سلامتی٬ ایشالا به پای هم پیر شوند. یک کمی خنده ام گرفته بود. البته در گفتگوی مجازیم با سروش از راه اینترنت می توانستم قاه قاه بخندم بدون اینکه او صدای خنده ام را بشنود. اصلا ناراحت نشدم. شاید حتی به نوعی خیالم راحت شد. حالا می توانم با خیال راحت هر وقت دلم خواست بروم ایتالیا و هر چقدر هم دلم خواست پیش شهره بمانم. دیگر هم کسی نیست که بخواهد چپ و راست گیر بدهد و بگوید چشمت را به سوی دنیا باز کن و ببین که همین دور و اطراف پسری هست بسیار مغرور که ممکن است از تو خوشش بیاید. من هم مجبور نیستم صغری و کبری بچینم و غیر مستقیم حالیش بکنم که دنبال یکی مثل آن پسر مغرور نیستم به این دلیل و آن دلیل...!
مغزم واقعا خواب می رود...شاید خسته ام! دلم مامان را می خواهد که به جونش غر بزنم و بابا را که سر به سرش بگذارم. روزها که از سر کار بر می گردم خانه دلم می گیرد. اول از همه بابا دنبالم نیامده و بعد هم مامان در خانه نیست. از چایی عصر هم بدون مامان بدم می آید. یعنی اگر مامان نیاید به اتاقم و نپرسد که شکلات دارم یا نه و بعد با شیطنت بخندد چایی مزه ندارد.
خیر سرم الآن باید حقوق حاکم بر هوا و فضار می خواندم. داشتم می خواندم. داییم آمد٬ کلافه بود. دمق و شاکی. از اون روزهایی که به زور می خندید. دلم سوخت...مرجان می خندید٬ یاسی ولی کسل بود. می گفت خوابش می آید و هنوز مشقهایش را ننوشته است. با بند ساعتش بازی می کرد. دایی دعوایش کرد. من هم سر داییم داد زدم. کمک! بابا که برگردد مجبورش می کنم یک کاری کند که دایی هم از این بلاتکلیفی در بیاید. کار جدید را هم قبول نکرد...گفت مثل استثمار است. راست هم می گفت. کاری به ماه بودن زنش ندارم٬ ولی دایی بیکار بودی اینقدر زود زن گرفتی؟! دلم برایش کباب است. از خوبی زیادیش حرصم می گیرد. وقتی هم که رفتند حوصله درس خواندن نداشتم. الآن هم می روم بخوابم...شب بخیر.
راستی امروز و فردا پدیده می رسد ایران. هوووورررررررااااااا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:54  توسط نازنین
|
پنج شنبه ظهر ناهار پیش مادربزرگم بودم. نمی دانم چرا ایندفعه به جای شاکی شدن از بعضی از کارهای عمه کوچکم٬ خنده ام می گرفت و به زور جلوی خودم را می گرفتم که یک وقت خدای ناکرده ناراحت نشود. سر ناهار مخصوصا کارهایی می کرد که من چهار شاخ مانده بودم...ولی خب با هزار جور مکافات نخندیدم. عصر با خواهرم رفتیم خرید. ماشین را که پارک می کرد من همین طور که ایستاده بودم خمیازه می کشیدم. یکدفعه دیدم یک آقای نه چندان محترمی که منتظر بود زن و بچه اش از ماشین پیاده شوند ادای من را در می آورد. یک کمی جا خوردم. توی دلم گفتم مرد حسابی از سن و سالت و زن و بچه ات خجالت بکش و موفق شدم که با یک کمی عصبانیت جلوی خنده ام را بگیرم. شب شام با دخترخاله و خواهرم خانه داییم بودم. بعد از شام زندایی جان فیلم عروسیشان را گذاشت. حتی موقعی هم که FRIENDS تماشا مي كنم اينقدر نمي خندم. هربار كه اين فيلم را مي بينم به قيافه احمقانه خودم در سن ۱۱ سالگي مي خندم. منتهي خب ايندفعه دخترخاله جان هم بود و ۲ تايي ولو كف زمين غش غش مي خنديديم و دايي جان حيران ما دو تا را نگاه مي كرد. ياسي كه خب طبيعتا غايب بزرگ عروسي والدينش است٬ پا به پاي مي خنديد و ما دو تا را به خاطر قيافه هاي ابلهانه مان در فيلم مسخره مي كرد. فرناز جان هم به جاي اينكه به سرخپوستي بازي خودش در فيلم بخندد٬ تا دوربين روي يكي از مرحومين فاميل زوم مي كرد٬ اشك توي چشمهايش جمع مي شد. البته بگذريم كه خود من هم وقتي داداش فسقليم را ديدم يك دفعه دلم براي بچه بودنش تنگ شد. ديروز ناهار استفانو آمده بود خانه مان. بعد از ناهار نشسته بود و با كلي افتخار تعريف مي كرد كه در ايتاليا به كلاس رقص فلامينگو و تانگوي آرژانتيني مي رود و من با اين قوه تخيل احمقانه اي كه دارم٬ در ابري كه بالاي سرم در آمده بود داشتم تصور مي كردم كه چطوري با اون يك متر و نود و خورده اي قد و هيكل دراز و لاغرش تانگو مي رقصد و كم مانده بود كه قاه قاه بزنم زير خنده و طفلكي را ناراحت كنم. شب هم الكي الكي با ياسي تا ساعت ۱۰ شب به در و ديوار خنديديم. نصفه شب ساعت ۲ با صدای اس ام اس دختر خاله ام از خوب پریدم...یک جک احمقانه بود که باعث شد خواب از سرم بپرد و یک ربعی می خندیدم. امروز صبح در ماشين توي كوچه منتظر خواهرم بودم و راديو اخبار ورزشي گوش مي كردم. مصاحبه مطبوعاتي فيروز كريمي بعد از بازي با صنعت نفت...با صداي بلند مي خنديدم و براي داييم اس ام اس مي زدم. سرم را كه بلند كردم ديدم يكي از همسايه هايمان هاج و واج دارد نگاهم مي كند. پريدم از ماشين بيرون كه سلام كنم. گفت: مامان و بابا كه نيستند ظاهرا حسابي برايتان سخت است! نمي دانم٬ شايد منظورش اين بود كه ديوانه شده ام ولي به زور لبخند زدم و گفتم نه بابا! به ه هر حال در دو روز گذشته لاي هيچ كتابي را باز نكردم و يك كلمه هم درس نخواندم. در عوض كلي خوش گذشت. امروز مي خواستم خر عزيز را شهيد كنم...اما همين الآن سحر اس ام اس زد كه عصر مي آيد پيشمان. به خنديدنش مي ارزد. براي همين فكر كنم امروز هم نشود بيشتر از ۲ ساعت درس بخوانم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:10  توسط نازنین
|
دبیرستانی که من می رفتم کلکسیون بچه های لوس و ننر و عتیقه بود. یکی از بهترین دبیرستانهای تهران که همه خودکشی می کردند بتوانند واردش بشوند تا کنکور را ۱۰۰٪ با رتبه عالی قبول شنود. هم من و هم
خواهرم الآن فکر می کنیم که شاید بهتر بود به یک دبیرستان معمولی تر می رفتیم...سال آخر همه تب معماری٬ برق٬ مکانیک و مهندسی پزشکی داشتند. هیچوقت قیافه پدر و مادرهایی که با نگرانی برای مشاوره با معلمها به مدرسه می آمدند و آن موقع دو سه میلیون تومان خرج می کردند که نور دیده شان بتواند تخم چند زرده در کنکور برایشان بگذارد. من نسبتا خیلی خونسرد بودم. حتی کلاس کنکور هم نرفتم. نه به خاطر اینکه فکر می کردم نابغه هستم٬ فط به خاطر اینکه جو کلاسها و رفتار بچه ها آرامش را موقع درس خواندن از من می گرفت و آن وقت به جای فکر کردن به حال خودم همش حواسم به کار بقیه می بود تا مبادا از کسی عقب نیفتم. الآن از بچه های دبیرستان خبر ندارم. بهترین دوست آن دوران سال سوم رفت کانادا و بعد هم دو سال پیش به طرز خیلی احمقانه و بچه گانه ای به من ثابت کرد که آدمها گاهی اوقات به جای اینکه بزرگ شوند می توانند عقبگرد کرده و فقط به توقعات و خواسته های بی جایشان فرصت رشد بدهند. با اینهمه هنوز هم به خاطر دوستی ساده و صمیمی سه سال اول دبیرستان دوستش دارم. هر چند که دیگر ازش خبر ندارم. یادم است که بعد از کنکور همه آرزوها و ادعاها خوابیدند. من دلم می خواست که یا فیزیک قبول شوم یا ایتالیایی. بعد از اعلام نتایج همکلاسیها و پدر و مادرهایشان با من تماس می گرفتند و طوری حرف می زدند که انگار دچار مصیبت عظمی شده باشم و به من تسلیت می گفتند: "
آخی...چی قبول شدی؟ چی؟؟
ایتالیایی؟ آخی طفلکی...عیبی ندارد. غصه نخور. آزاد که کامپیوتر قبول شدی...حالا کدوم دانشگاه؟ دانشگاه تهران؟ خب...حالا خوبه باز دانشگاهش یک اسمی دارد. ولی حالا چرا ایتالیایی چار انگلیسی؟
اصلا غصه نخور. همون دانشگاه آزاد رو برو. مثل سراسری نیست. ولی بالاخره مهندسی است. ایتالیایی را نخوانیها...آینده ندارد. ۴ سال ریاضی و فیزیک خواندی که بری زبان بخوانی؟ " آخ که چقدر دلم می خواست با گوشی تلفن بکوبم توی سرشان. توی این مملکت همه دنبال اسم هستند. مهندس نباشی به درد لای جرز می خوری...جالب اینجاست که الآن که هر از چند گاهی خبری از بچه های اونموقع می رسد٬ می بینم که آینده من ظاهرا بهتر از همه بوده است...! شاید آن موقع از قبول نشدن در فیزیک ناراحت بودم. اما الآن خیلی هم راضیم. نمی دانم چرا داستان آن سالها دوباره دارد برایم تکرار می شود. یکشنبه قبل از رفتن به سر کلاس دانشگاه رفتم پیش دکتر کیایی. گفت که می خواهند دپارتمان اسپانیایی و ایتالیایی را ادغام کنند و اینطوری می توانند فوق لیسانس ادبیات تطبیقی بگذارند. اولش خوشحال شدم. اما بعد در تمام ۴ ساعتی که سر کلاس بودم و مثلا باید به جوجه های تازه وارد در دانشگاه درس می دادم تمام فکرم متوجه آن خبر ظاهرا خوش بود. دلم می خواست کلاس را ول کنم و بروم یک گوشه فکر کنم ببینم چه مرگم شده است که دیگر مثل چند ماه پیش عشق ادبیات ندارم. یعنی دارم...ولی دیگر نه به صورت یک مشغولیت در ایران. اینجا با اساتید احتمالی کیفی ندارد. شاید اگر ایتالیا بودم بی برو برگرد اینکار را می کردم. ولی اینجا...ترجیح می دهم دیگر مثل یک سرگرمی برایم باشد. بعد هم اعتراف می کنم که حقوق بین الملل بدجوری اغوایم کرده است. موضوع جدی و جالب که یک عالمه اطلاعات به روز دارد. شاید به خاطر نوع کارم در رادیو و ارتباطات تازه ام حقوق بین الملل و روابط بین الملل برایم جذابیت بیشتری دارد. به هر حال فکر می کنم این دفعه هم باید همه چیز را واگذار خدا کنم. چون آن دفعه که راهی که جلوی پایم گذاشت از هر چیز دیگری بهتر بود. بعد هم به این نتیجه رسیده ام که با اراده خدا هیچ جوری نمی شود در افتاد...!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:54  توسط نازنین
|
زیاد عادت به رادیو گوش کردن ندارم. ولی وقتی خانه هستم رادیو روشن است و مامان در حال کار کردن برنامه های مختلف رادیو سلامت و رادیو فرهنگ را گوش می کند. ظاهرا این عادت تا حدودی به من هم سرایت کرده٬ چون اگر سر حال باشم و مشغول جمع آوری یا آهنگ گوش می کنم یا رادیو. اگر شاهرخ٬ برادرم٬ در خانه باشد داد و بیداد راه می اندازد. می گوید که آهنگهای مورد علاقه من بیشتر به درد قبرستان و مراسم ترحیم می خورند. بعد هم از آهنگهای ایتالیایی بدش می آید. خیلی کم پیش می آید که سر یک آهنگ با هم توافق داشته باشیم. اگر رادیوی ایتالیایی گوش بدهم که درجا صدا را قطع می کند. اما با رادیوی ایران زیاد مشکلی ندارد. به هر حال...جمعه صبح ها رادیو فرهنگ برنامه جالبی دارد. مصاحبه با اساتید موفق دانشگاه و آدمهای بزرگ. دوست دارم که به حرفهایشان گوش بدهم. انرژی خوبی به من می دهد. هر چند که بعد از هر برنامه کلی به خودم بد و بیراه می گویم چون وقت تلف کن بزرگی هستم. اما برایم جالب است که در بین دوستانم معروف هستم به آدمی مصمم با اراده قوی و پر از اطلاعات و دائره المعارف سخن گو. هر چقدر هم که به هر کدام بگویم "بیشین بابا" باز حرف خودشان را می زنند. مثلا همین قضیه درس خواندن برای ارشد. دو سه نفر از دوستانم بیشتر از جریان خبر ندارند. مریم تا فهمید گفت: برو قبولی! گفتم: کی گفته؟! گفت: خفه! تو کارت درسته!--- واقعا اینطوری است؟! دانشگاه که بودم یک استاد ایتالیایی داشتم. اهل شهر برگامو (Bergamo) نزدیک میلان. شمالیهای ایتالیا بر عکس جنوبیها خیلی رک و جدی هستند و اهل دوز و دغل نیستند. این پروفسور عزیز همیشه به من می گفت که من آینده خوبی دارم. حالا بگذریم که چند بار هم بدجوری حالم را گرفت. (با این همه خیلی دوستش دارم و الآن هم که برگشته ایتالیا هر از چند گاهی برایش ایمیل می نویسم) به هر حال من دائما در حال انتقاد از خودم هستم و به نظر خودم موجود احمق و به درد نخوری هستم. هر جمعه صبح دلم می خواهد من هم که پیر شدم اینقدر به جوانیم افتخار کنم. دیروز صبح ولی یک دفعه به این نتیجه رسیدم که زندگی یعنی یک مبارزه٬ جلو رفتن. یاد روزهای اولی که رفته بودم رادیو افتادم. روزهای اول دانشگاه. بعد دوره های آلمانی در گوته...امتحانهایم در ایتالیا و...! خوب که فکر کردم دیدم چیزهایی که می توانم بهشان افتخار کنم کم نیستند. بعد اما باز هم به این نتیجه رسیدم که تلف کردن وقت اگر نباشد به چیزهای بهتری می رسم. ولی نتیجه مهمتر این بود که باید یک کمی آرامش داشته باشم٬ اینطوری وقت تلف کردن هم کمتر می شود.
امروز احساس خوبی داشتم. سر کار نرفتم...صبح خوب درس خواندم. یک کمی مامان بازی در آوردم و خانه را جمع و جور کردم. بدون مامان از خانه مان بدم می آید. عصر دایی جان و زندایی جان و یاسی جانم آمدند. یاسمن از همیشه مهربانتر شده و از وقتی رسیده چند بار الکی الکی من را بغل کرده و بوس کرده است. داشتن تنها یک دختر دایی در این دنیا هم مزه خودش را دارد. مخصوصا وقتی ۱۳ سال ازش بزرگتر باشی و از روز اولی که به دنیا آمده است احساس می کنی که حاضری برایش بمیری. اگر دو سه روز نبینمش احساس خفگی می کنم.
دو سه هفته دیگر بچه های دانشگاه همه بالاخره در تهران جمع خواهند شد. دلم برای پدیده خیلی تنگ شده است. باز هم دوسه هفته دیگر لیدا (Leida) می آید ایران. سرم با او هم شلوغ می شود. شاید بشود گفت که به نوعی همزاد ایتالیایی من است. لیسانس زبان و ادبیات فارسی٬ عاشق ایران و در حال نبرد با همه کسانی که راجع به ایران پیش داوریهای تندی دارند و متاسفانه در این روزها این قضاوتها بد و بدتر می شود! احتمالا با یک فرانچسکای دیگر که او هم لیسانس زبان و ادبیات فارسی دارد در روزهای آینده آشنا می شوم...فرانچسکای شماره یک که در نوع خودش اعجوبه ای است. این یکی هم باید اینطور باشد...حداقل زیادی فارسی را دوست دارد...اگر اشتباه نکنم در تهران با یک پسر افغانی دوست شده است. ذهنتان به سمت افغانیهای توی خیابان نرود.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:34  توسط نازنین
|
تقریبا ۲۴ ساعته که متحیر مانده ام! من بودم آن همه داد و بیداد کردم؟! جلوی آن همه آدم؟! وای...خاک بر سرم! حالا بگذریم که به خوبی تمام شد. ولی عین یک خواب بود. به خودم آمدم دیدم همه دارند با قیافه وحشت زده و دهن باز من را نگاه می کنند و من هم دارم داد می زنم. اصلا نفهمیدم که شروع کردم به داد زدن...بعدش مردم از خجالت. مرجان (زندایی جان) را بگو که بعدش سعی می کرد من را آرام کند و هی بوسم می کرد و می گفت بابا نا سلامتی تو دختر فهیمه ای. ولی به خدا همه داد و بیدادم به خاطر فهیمه بود. مامان

ولی به خدا هنوز شاخهایی که در آورده ام برنگشته اند سر جاشون. جدی جدی من بودم؟! خاک بر سرم کنند! آبروم رفت...! مهم نیست که بقیه بگویند عیبی ندارد. مهم این است که یادم رفت که بلدم عصبانیتم را کنترل کنم. بیچاره مرجان و یاسی چقدر برایم ترسیدند. بمیرم برای یاسی. بچه چقدر هول کرد. حالا جدی چرا یک دفعه اینقدر دیوانه شدم؟ هان؟!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:55  توسط نازنین
|
شنبه از صبح تا شب عطسه کردم. البته عطسه ها را گذاشتم به حساب حساسیت همیشگی. الآن چند ماهی می شود که هر روز صبح به محض بیدار شدن پشت سر هم چند دهتایی عطسه می کنم. یکشنبه صبح به محض اینکه بیدار شدم فهمیدم که ای داد بیداد تب دارم. ولی صدایم در نیامد که مبادا والدیم محترم بویی ببرند. از شانس گند من هوا هم سرد سرد بود. با دایی جانمان والدین را به فرودگاه بردیم. هوای آنجا که خیلی سردتر بود و من در آستانه موت بودم. مامان هم مدام می گفت تو چرا اینقدر ناراحتی؟ خبر نداشت که دلم می خواست همان وسط فرودگاه ولو بشم. آنها که به خیر و سلامت رفتند٬ ما برگشتیم به خانه. از آن اتفاقهای عجیب و غریب بود. من خیلی کم تب می کنم و تازه زود هم تمام می شود ولی دیشب تا ساعت ۱۱ شب که رفت پی کارش همانند جنازه روی تختم ولو بودم.
خواهر جانمان کلی سوپ و چایی و شیرداغ و آب میوه به خوردمان داد. عصر هم زن دایی جان با یک کاسه گنده آش گشنیز و چند تا شلغم گنده و اسفرزه به سراغمان آمد. طفلکی کلی زحمت کشیده بود. شام هم باز سهم بنده یک کاسه گنده آش بود. نزدیک ساعت نه شب زنگ زدم به یکی از بچه های رادیو و اعلام کردم که نمی روم سر کار. در آن حال زار و نزار من ریتا و مری زنگ زدند که بگویند یکی از دوستهایشان چهارشنبه می آید ایران و می خواهند برای من عکس و چند تا کتاب بفرستند. بعد هم طفلکی ها کلی حرف زدند. بعد از آنها نوبت نگار بیچاره بود. حرف که می زد من چرت می زدم و فقط می گفتم: "آهان"...چقدر خوب است که آدم بتواند با آرامش و خیال راحت تا صبح یک خواب سیر بکند و دلش شور چیزی را نزند. بعد از صبحانه یک کمی جمع و جور کردم. الته
فرناز جان کلی بد و بیراه نثارم کردند که بروم بخوابم. من هم حرفش را گوش کردم. به خاطر اثر آنتی بیوتیکها تا ساعت ۲ خوابیدم. زندایی جان و دایی جان و یاسی با خورش قیمه برای ناهار رسیدند. چه حالی می دهد که آدم اینقدر زنداییش خوب باشد. از صبح تا حالا هزار نفر زنگ زدند که بگویند جای مامان و بابا خالی نباشد. عمه جان عصری آمد پیش مان. بعد از ناهار با مامان و بابا تلفنی صحبت کردم. صدای مامان را که شنیدم نزدیک بود زردانم بترکد. ولی جلوی خودم را گرفتم. دیشب تا حالا به چند نفر دروغ گفتیم: به عمه جانها٬ مادربزرگ٬مامان و بابا گفتیم که من دکتر رفتم که نرفتم و گفتیم که دایی جان و خانواده شب پیشمان ماندند که نماندند!!! خدا از سر تقصیرات همه بگذرد. به هر حال به دلیل بیماری و تب و سرما هنوز از خانه بیرون نرفته ام. فکر کنم چهارشنبه ظهر برای خودم یک جایزه گنده بخرم. از دست پدربزرگم ناراحتم...بعدا می گویم چرا! البته بستگی به رفتار خودش دارد. اگر درست رفتار کرد٬ از تعریف ماجرا صرفنظر می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:49  توسط نازنین
|
والدین محترم فردا صبح تشریف می برند. دیشب از آن شبهایی بود که اصلا دلم نمی خواست می بود. باید با کمک عمه جان عزیز و مامان چمدان می بستیم. اول زد به سرم که برم به کار خودم برسم. بعد دیدم مامان یک کمی مستاصل است. برای همین یک کفش آهنی پوشیدم و وارد کارزار شدم. دو سه روزی هست که مامان رنگ پریده است و مدام می گوید من مادر خیلی بدی هستم. شما سه تا را تنهای می گذارم. و خیلی سعی مس کند که جلوی خودش را بگیرد که گریه نکند. من هم با تلاشی غیر قابل وصف موفق به عوض کردن موضوع می شوم...پدرجان هم بگی نگی در فکر است و مدام در حال سفارش کردن. دیشب تقریبا خیلی خسته شدم. مامان هربار که می رفتم به آشپزخانه می گفت تو ناراحت شدی؟ من هم می گفتم: نه بابا٬ این مسخره بازیها چیه؟ بعد هر بار که مجبور می شدم به اتاقم بروم به خودم می گفتم: احمق مقاومت کن...و بعد به زور یک چیز خیلی گنده ای به اسم بغض را سعی می کردم قورت بدهم. بعضی مواقع فکر می کنم که باید پیش یک روانپزشک بروم چون در مورد پدر و مادرم زیاده از حد احساساتی هستم. از بچگی همیشه همینطوری بودم. مامان که نبود می رفتم یک گوشه ای پیدا می کردم و اینقدر گریه می کردم تا بیاید. منتها الآن چون خیر سرم بزرگ شده ام و مثلا دوری از پدر و مادر را هم خوب تحمل کرده ام خیر سرم ایندفعه باید آدم باشم. همین چنددقیقه پیش مامان را موعظه می کردم که مامان جان خیلی بد است که ما اینقدر احساساتی هستیم. خلاصه کلی از بالای منبر وعظ و خطابه کردم و باز پایین که آمدم ته دلم لرزید. باور کنید اگر خوب مقاومت کنم در اسرع وقت بعد از رفتنشان یک جایزه خوب برای خودم می خرم...!!!!
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:8  توسط نازنین
|
ای امان از دست بلاگفا
اومدم ابروش را بردارم زدم چشممش رو کور کردم
می خواستم غلط دیکته ها رو درست کنم کل مطلب پرید 
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:31  توسط نازنین
|
دروغ چرا؟! من دارم حسابی کیف می کنم. یعنی از دیدن رنگ آسمان٬ برگهایی که ریخته کف حیاط و حسابی خیس خورده و آن برگهایی که به زور هنوز خودشان را چسبانده اند به شاخه درختها لذت می برام. صدای رعد و برق هم که می آید به جای ترسیدن ذوق می کنم. یک کمی هم هوس می کنم بدوم به حیاط و زیر باران بایستم که از ترس مادرجان از انجام این عمل قبیح به شدت خودداری می کنم. یعنی در صبح بیدار شدن و هوا را ابری دیدن لذتی هست که در ۱۰۰۰۰ تا صبح قشنگ آفتابی نیست. زمستان هم دوست دارم بیدار شوم و ببینم حیاط پر از برف است...امروز هم که ساناز پیشم بود به جای درس خواندن فقط حرف زدیم و خوردیم. از چیزی که خیلی بدم می آید آفتاب بد از برف است که همه چیز را به هم می زند.
دیروز نسبت خویشاوندی نزذکی با سگ آقای پتی بل داشتم. البته فقط سر کار. فکر کنم حضرت والا فهمیده باشد که اوضاع خراب است. از همین حالا هم دست پیش می گیرد که مبادا زبانش لال پس نیفتد. بنده هم منتظر کوچکترین مردم آزاری هستم تا گفتگوی دوستانه ای با مدیر رادیو داشته باشم. هرچند که اوضاع و احوال نشانگر افزایش شکایت همگانی است و متاسفانه حضرت والا می تواند روزهای بدی در پیش رو داشته باشد. ولی واقعا میزان نفهمی اش حرصم می دهد. اگر به خاطر مشکل قلبی و زن و بچه دار بودنش نبود تا حالا صد بار نسخه اش را پیچیده بودند.حتی قبل از اینکه من پایم به ساختمان برون مرزی باز شود. پس یارو آدم شو دیگه!!!!! فکر کنم یک اولتیماتوم یک ماهه برایش در نظر بگیریم و بعد اقدام کنیم. حالا بگذریم که دیروز یکی از همکاران شفیق از ما اناث به خاطر احساسات زنانه دست و پا گیرمان شاکی بود و می گفت باید یک بار برای همیشه وضع خودمان را با حضرت والا روشن کنیم. تنها مشکلم این است که هفته ای ۳ روز با او پخش زنده دارم و می ترسم اذیت کند. هر چند که اگر دست از پا خطا کند مستقیما به دفتر مدیر رادیو مراجعه می کنم.
خبر آخر اینکه والدین محترم یکشنبه شب ۱۰ آذر برای مدت یک ماه به مسافرت خواهند رفت. مادر جانم یک کمی ناراحت است و دلشوره ما سه تا خرس گنده را دارد. من هم مدام می گویم مامان جونم شما هم سن من که بودی سه تا بچه داشتی. پدرجان هم ظاهرا به شدت در صدد کنترل ناراحتی هایش است. شاید من خیلی بیشتر از خواهر و برادرم بدانم چقدر این مرد ظاهرا جدی و محکم چقدر احساسات پاک دارد و چقدر از دوری ما سه خرس گنده عذاب می کشد. خدا به داد برسد دم فرودگاه رفتنشان...طفلکی بابام!!! مامان نشان داده که آنقدر هم احساساتی نیست...ولی بابا!!!!!!!!!!!!!
یک چیز دیگر: چند شب پیش سر میز شام داشتم می گفتم که احتمالا حقوق بشر قبول می شوم. پدر جان نگاه سنگینی کرد و گفت: هر کاری می کنی بکن ولی دور و بر حقوق بشر را خط بکش! من هم گفتم: ای بابا! همه که شیرین عبادی نمی شوند. نترسید...! ولی خب جرات نکردم بگویم که بیشتر از حقوق بین الملل از حقوق بشر خوشم میاد...! پس خواهش می کنم دعا کنید همان بین الملل قبول شوم٬ و گرنه پدر جان کلی غصه خواهند خورد. ولی به خدا من از لحاظ فکری کوچکترین شباهتی به خانم عبادی ندارم. حداقل فمینیست نیستم.
راستی٬ مرسی از کمکی که نکردید. خودم فهمیدم "مصادره بر مطلوب" چیه!
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:7  توسط نازنین
|