هست زیبا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این سرما را خیلی دوست دارم چون کنکور ارشد را ۲۰ روز به عقب انداخته است...هوررررررررررااااااااااااااا
کلافگی از ۵ شنبه پیش شروع شد که به زور عمه جان مجبور به رفتن به یک مهمانی پر از تظاهر و احمقانه شدم. از ۵شنبه شب تا همین الآن دیوانه ام و از چند ده روزی به خاطر این درس خواندن مسخره ام از زمین و زمان شاکیم. شاید به خاطر مدل احمقانه زندگی ایرانی است که همه همیشه به زندگی آدم کار دارند و هر کسی به خودش اجازه می دهد که اظهار نظر کند. مشکل اصلی این است که چند سالی می شود که از این همه تظاهر و ولخرجی در فامیل پدری حالم به هم می خورد. همه به روی هم می خندند و تو مطمئن هستی که همین آدمهای پشت سرت بدترین حرفها را می زنند. نمی دانم اسمش را بگذارم شانس یا بدبختی. ولی از وقتی یادم است رفتار ما ۵ نفر زیر ذره بین یک خانواده پر سر و صدا بود. آب می خوردیم بقیه حمله ور می شدند به سمت شیر آب. و متاسفانه الآن هم همه نشسته اند که ببینند ما چکار می کنیم. در مهمانی احمقانه ۵شنبه٬ بنده گیر افتادم بغل دست زندایی پدر جان. خودتان حساب کنید که چقدر سرگرم شدم. نمی دانم چی شد که یکدفعه بانوی محترم بدون هیچ مقدمه ای از من بنده خدا پرسید: "نازنین٬ شوهر ایده ال تو چطوری باید باشد؟". احساس کردم که همه خون داخل بدنم جمع شد توی سرم. خجالت کشیدم؟ نه بابا! از عصبانیت داشتم خفه می شدم. دلم می خواست همانجا بلند شوم کله عمه ام را بکنم و باهاش فوتبال بازی کنم که دیگر من را به زور جایی نبرد. داشتم انگور می خوردم و اینقدر حرصم گرفته بود که می خواستم هسته هایش را پرت کنم توی صورت آن بنده خدا. ولی خب نمی شد بی احترامی کرد. الآن هم یادم نمی آید چه جوابی دادم. فکر کنم کلی چرت و پرت گفتم. مامان هم چون به مهمانی نیامده بود٬ نمی توانست من را از آن مخمصه نجات دهد. بقیه مهمانی با غیبت پشت سر چند نفر از فامیل گذشت و من هم سرم را گرم کرده بودم به فوتبال دستی بازی کردن با پسر بچه صاحبخانه. همان شب کلی در خانه غرغر کردم. مامان را کلافه کردم. من از این مسخره بازی ها و حرفهای صد من یک غاز در مورد ازدواج و سن ازدواج و خواستگاری به هم می خورد. ضد ازدواج نیستم ولی آرزوی رفتن به خانه بخت در اولین فرصت را هم ندارم. در زندگی به چیزهای دیگری فکر می کنم. مثل درس خواندن و همیشه جلو رفتن و پیشرفت کردن. حالا اگر این وسط کسی پیدا شد که شد! اگر نه خب دنیا که به آخر نمی رسد٬ می رسد؟ حالا بقیه بگویند که مردها ار زنهای تحصیل کرده می ترسند. خب بترسند. من بیخیال آرزوهایم بشوم که مردها از من نترسند؟!!!!!!! خوشبختانه بابا و مامان در این مورد کاری به کار ما ندارند. البته اگر اناث محترم و بیکار در فامیل هی به جان مامان دلشوره نیندازند. که آن هم مقطعی است و مامان شکر خدا زود بی خیال می شود.
گفتم که از مدل احمقانه درس خواندنم خسته شده ام. هیچ وقت خر خون نبوده ام. هیچ وقت هم شب امتحان درس نخوانده ام. همیشه در طول سال تحصیلی و ترم با خونسردی و با لذت درس می خواندم و شب امتحان شاید یکی دو ساعت فقط دوره می کردم. قبل از ورود به جلسه امتحان همیشه سر حال بودم و همیشه هم بالاترین نمره را می گرفتم. مخصوصا در دانشگاه. عاشق عمیق درس خواندن بودم و هستم. ولی الآن از این هول هولکی درس خواندن حالم به هم می خورد. قبلا گفتم که خیلی از حقوق بین الملل خوشم آمده است. هنوز هم می گویم که واقعا موضوعی بسیار جالب و هیجان انگیز است. چند روز پیش که اتاق بازرگانی بودم دعوایی بود بین بانک تجارت و یک بانک ایتالیایی و من باید چند تا نامه برای ایتالیا می نوشتم. وقتی که می دیدم تمام چیزهایی که در حقوق بین المللی خصوصی خوانده ام در آن نامه ها بود کلی لذت بردم. نمی دانم با این در س خواندن مسخره ام امسال قبول می شوم یا نه. اگر شدم که شدم. اگر نه خب فکر می کنم سال دیگر آمادگی بیشتری داشته باشم. اینطوری شاید هم جزو چند نفر اول شدم و صاف رفتم به وزارت امور خارجه. آنوقت دیگر هیچ حسن کچلی هم به سراغم نمی آید.
به هر حال در سردر گمی مطلق به سر می برم. این چند روزه ریتم زندگی حسابی به هم خورده است. دلم نمی آید همه کارها را سر مامان بریزم. از یک طرف هم نمی توانم بدون تمرکز درس بخوانم و این درس خواندن تکه پاره به غیر از حال گیری و عصبانیت چیزی برایم ندارد. این از خود انتقاد کردن من هم بی پایان است. مدام فکر می کنم که در زندگیم هیچ غلطی نکرده ام. دلم می خواهد که روزها و ساعتهایم مال خودم باشند و آنطوری که دلم می خواهد برنامه ریزی کنم. اما نمی شود. هر روز یک خبری هست. دو سه روز است که پدربزگ خانه ماست و وقتی اینجاست سکوت نیست و آدم هم دلش نمی آید تنهایش بگذارد و برود به دنبال کار خودش. برایمان مهمان می آید تا مامان و بابا را ببینند و باید پذیرایی کنیم و بعد هم جمع و جور. فکر می کنم باید یک برنامه بنویسم بدهم دست مامان و بابا و بگویم این چیزی است که مه می خواهم و شما هم کمکم کنید. آن بیچاره ها که حرفی ندارند. بابا که همه زندگیش مال ما است و تمام فکر و ذکرش موفقیت ماست. مامان هم که طفلکی از روزی که مادر شده خودش را یادش رفته است. مشکل اطرافیان و توقعاتشان و بی معرفتی آنهاست. نمی دانم. شاید خودم هم تنبل هستم...ای بابا! خدایا برای بار هزارم: کککککککممممککککک!
۲. دیروز در آن سرما داشتم فکر می کردم که مردن در هوای سرد هم باید خیلی وحشتناک باشد. وقتی رسیدم خانه یاسی دوید توی پارکینگ به استقبال من...سفت بوسم کرد و گفت عموی مامانش فوت کرده است. دلم خیلی برای مرجان سوخت. یک نفر هم که می میرد من حالم بد می شود. این قدر فکرهای عجیب و غریب می کنم که به مرز جنون می رسم.
۳.لیدا شنبه شب آمده است ایران. امروز قرار است به بچه های دانشگاه ناهار برویم بیرون. لیدا را هم با خودم می برم. حالا مانده ام با این برفی که آمده است چطوری تا خیابان وزرا بروم! برادر جان فرموده اند که من را می رسانند. به هر حال خیلی خوشحالم...دیدن بچه ها بعد از چند سال حسابی به آدم می چسبد. راستی گفتم لیدا٬ یک فوتو بلاگ از سفرهایش دور ایران درست کرده است که به دیدنش می ارز. اگر خواستید اینجا کلیک کنید.
۴. مامان و بابا سه شنبه شب می رسند. مانده ایم که چطوری بگوییم یک ماشین چرخش در رفته است و بعد هم داریم فکر می کنیم یک چاخانی فعلا سر هم کنیم. من خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم. بچه ننه خوبی هستم. دلم برای جفتشان حسابی تنگ شده است. دیشب دایی می گفت که این یک ماه از ماه رمضان هم طولانی تر شده است. راست هم می گوید.
۵. باید یک فکری هم به حال تمام دروغهایی که در این یک ماه به عمه ها و مادربزرگم گفته ایم بکنیم. باید هزار رکعت نماز توبه بخوانیم. ولی فقط به خاطر این بود که دلشون شور ما سه نفر را نزند. مثلا فکر می کنند که دایی و مرجان و یاسی هر شب پیش ما مانده اند...!
۶. البته دیشب دایی و یاسی پیش ما ماندند. مرجان خانه عموش بود. تا صبح از دست یاسمن خوابم نبرد از بس که وول می خورد. صبح با شاهرخ اسمش را گذاشتیم یاسی فرفره. امروز امتحان ریاضی داشت و صبح هر کاری کردم که یک کمی درس بخواند قبول نکرد. گفت بلدم! من هم بی خیال شدم چون ظاهرا واقعا بلده. الآن هم فرناز بردش سر جلسه امتحان.
۷. این دو روزه کلی کار داریم. همین الآن ماشین لباسشویی و خشک کن همزمان دارند کلی ملحفه و رومیزی می شویند و خشک می کنند و من هم می ترسم فیوز بپرد. باید اتاق مامان و بابا را که الآم شبیه بازار شام است مرتب کنیم. باید کمد فرناز خانم را هم که شکل کمد آقای ووپی است برایش مرتب کنم.
۸. روز عید غدیر یک اس ام اس آمد که از قول حضرت علی می گفت هر بار که سر نماز می ایستید طوری نماز بخوانید که انگار آخرین نمازتان است. از آن روز تا حالا هر بار که نماز می خوانم به همه چیز فکر می کنم به غیر ازنماز!!!!! بعد هم کلی عذاب وجدان می گیرم.
۹. دارم فکر می کنم که مامان طفلکی هر روز چقدر کار می کند و ما چقدر به جانش غر می زنیم. فکر کنم وقتی برگردند به مدت یک هفته غرغر نکنم.
۱۰. بسه بسه...بروم که کلی کار دارم و ساعت یک هم باید بروم بیرون!!!!
۱۱. آهان درس هم می خوانم...اصلا ناراحت نباشید. شنبه دو تاخر را به دیار باقی فرستادم آن هم با پست سفارشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۲. همین الآن رسیدم خانه...وای خیلی خوش گذشت. رستوران را گذاشتیم روی سرمان...هیچ وقت فکر نمی کردم از خاطره های دانشگاه اینقدر بخندیم. فکر می کنم به لیدا هم خوش گذشت. ۳ ساعت نشسته بودیم می خوردیم. احساس ترکیدن شدیدی دارم الآن. ولی کیف داشت. فقط خندیدیم.
تیپ زدی! ---چرا تو اینقدر تغییر کردی؟---وای٬ چقدر خوشگل شدی؟---راستش رو بگو از اینجا کجا می خواهی بری؟---بابا خوش تیپ! ---از کجا اومدی اینجا٬ راستش رو بگو!
شاید همه عادت کرده اند که من را با قیافه داغون از سر کار برگشته با مانتو و مقنعه و موهای پریشون ببینند. یا اینکه اصلا من را نبینند. در چند وقت گذشته از چند تا مهمانی خانوادگی در رفتم. دیشب هم با سر و وضع خیلی معمولی رفتم. یعنی چون می دانستم که باید بین دو طبقه بالا و پایین بدوم و کار کنم و پذیرایی لباس نسبتا راحتی پوشیدم. حالا دیگر من نمیدانم چرا به نظر همه اینقدر خوش تیپ و خوشگل می آمدم.
وقتی که یک فامیل دور هم جمع می شوند٬ باید خیلی خوش بگذرد. ولی من وقتی همه رسیدند دلم می خواست که می توانستم با داییم برم خانه مادر زنش. شاید اینقدر ریخت و پاش نمی کردند٬ اما آدمها صاف و ساده تر هستند. خانه مادر بزرگم همه آدمها در حال رل بازی کردن هستند. بیچاره عمه من هم دلش می خواهد همه را دور هم جمع کند. تمام کسانی که دیشب و همیشه در مهمانیهای خودمانی مادربزرگم هستند٬ برای من فامیل درجه دو و سه هستند. دایی و خاله بابا با بچه ها و نوه ها و عروس ها و دامادهایشان. پریشب دوست مامانم زنگ زد که ما را دعوت کند خانه خودشان. التماس می کرد که مامان و بابا که نیستند ما برویم پیش آنها٬ ولی حیف که نمی شد. نمایشهای دیشب شاید احمقانه تر از همیشه بود. تنها اتفاق خوب این بود که بعد از چند وقت دوباره یک نفر را که خیلی دوست داشتم مثل همیشه دیدم. بعد از فوت پدر و مادرش همیشه یک کمی افسرده و عصبانی بود. ولی دیشب مثل دو سه سال پیش بود. بعد از شام ما زود برگشتیم خانه. حتی کیک نمایش بزرگ را هم نخوردیم. تا ساعت ۱۲شب ما سه تا کمدی تماشا می کردیم و به قول شاهرخ از کسالت مهمانی در آمدیم.