تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

ابروهای چند شاخه و دماغهای بدون عصب!

دیشب خانه یکی از دوستان مامان و بابا دعوت داشتیم و من مثل هر سال علیرغم میل باطنی مجبور شدم که بروم. اصولا در مراسم مذهبی که خانمها هم هستند کسی به اینکه چرا مهمانی گرفته اند فکر نمی کند و بیشتر مثل حمام زنانه می ماند. در همان یکی دو ساعتی که آنجا بودیم فکر کنم ۵۰ یا ۶۰ تا دختر و خانم جوان را دیدم که ابروهایشان را از وسط تراشیده بودند و با خالکوبی بقیه ابرو را برده بودند روی شقیقه شان و چشمهایشان مدل وحشتناکی شده بود. یکی از آنها یک پسر بچه داشت که تا گریه می کرد سرش جیغ می زد و می گفت می فرستمت پیش بابات تا هم حال اون جا بیاد هم حال تو. بچه بیچاره هم می گفت من بابام رو می خوام! بعد مادرش می گفت حالا که اینطور شد همینجا بمون! آخر سر هم که بچه بیچاره رفت زیر پای یک نفر دیگر و از گریه سیاه و کبود شد مادر جان خوش تیپش دستش را کشید و هولش داد جلو و گفت یالا بریم پیش بابات!!! نمی دانم٬ من هم اگر مامانم چشم و ابرویش آنطوری بود و دماغش هم بریده بود و آن اخلاق را داشت دلم می خواست پیش بابایم باشم. در بررسی که انجام دادم متوجه شدم که سه جور تاتوی ابرو وجود دارد: یا زیر همان خط ابرو را می کنند عین جگر زلیخا٬ یا همان طور که گفتم نصف ابرو را می تراشند و دنباله آن را به سمت غرب یا شرق می کشند و چشمهایشان می شود مکش مرگ من و بیا تا من خمارت کنم. مدل سوم از همه وحشتناکتر است: همه ابرو را می تراشند و بعد یک خط بسیار بسیار نازک به صورن منحنی یا شکسته و یا هر دو آن هم بسیار بالاتر از خط ابرو خال کوبی می کنند. حالا اگر این مدل جنگلی از مد بیفتد چی؟ وای وای وای! اینها پیر بشوند چه ریختی می شوند!!!!؟؟ یادم است که چند ماه پیش در یک سوپر مارکت یک خانم مسنی را دیدم با ابروی سه شاخه. عین جادوگرها بود. ابروی خودش را چند روزی بود نتراشیده بود. جای تاتوی قبلی اش مانده بود و یک خط پر رنگ هم بالاتر از همه بود. جایی که من دیشب نشسته بودم نزدیک مادر خوشگل آن بچه بخت برگشته بود. چند تا دختر و خانم جوان هم سن و سال همان خانم عزیز بودند که بحث شان در مورد تاتوی ابرو و مدلهای مختلف آن بود و همه از دم ابروها را تراشیده بودند و بعد از ابرو رفتند سراغ دماغهایی که چند میلیون تومانی خرجش کرده بودند. بیخود نبود آن خانم محترم حوصله بچه نداشتند. بحث به این مهمی...یکی از آنها می گفت که از دماغش راضی نیست و می خواهد دوباره عملش کند. یکی دیگر می گفت تو که تا حالا دوبار عمل کردی!!!!! دکترت را عوض کن و پروتز بگذار!!!!!! شاید اگر من هم دماغ بزرگی داشتم دلم می خواست عمل کنم. ولی با این قیافه های تعمیر شده همه شکل هم شده اند و قیافه های اکثر مردم فتوکپی شده است. چند هفته پیش یکی از آشناهایمان تعریف می کرد که بعد از عمل٬ دماغ خواهرش دیگر حس ندارد و (گلاب به رویتان) اگر آب دماغش راه بیفتد نمی فهمد. خب چه مرضی است؟!!! دیشب بعد از مراسم که رفتم که توی حیاط پیش بابام٬ دیدم آن بچه بیچاره چسبیده به بابایش که عین موش به جیغ و داد خانمش گوش می کرد. فکر می کنم ترس از آن ابرو و چشم و چار خفن بود!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:54  توسط نازنین  | 

مقاومت کن

نباید بخوابی! بیخود نیست خرسها هوا که سرد می شود برای تمام زمستان می خوابند. درست است که من هوای سرد را دوست دارم. هنوز هم می گویم عاشق برف و سرما هستم. ولی چند روز است که شب تا صبح عین خود خرس می خوابم. دیروز که ساعتم زنگ می زد کلی طول کشید تا بفهمم چند شنبه است و برنامه ام چیست. تازه ساعت را هم پیدا نمی کردم تا خاموشش کنم. دلم نمی خواست بلند شوم. اتاق من زمهریر زمینی است. باور کنید. الآن هم که نشستم سر درسم پلکهایم آنقدر سنگین شده که به جای خواندن متن به هپروت فرو می روم و به همه چیز فکر می کنم به غیر از درس. آخر سر هم نمی توانم تمرکز پیدا کنم. مامان جانم که من را در آن وضعیت دید گفت خب ۱۰ دقیقه بخواب. تا آمدیم بخوابیم٬ دنگ و دونگ موبایلمان در آمد. خانم خوش صدایی با آقا شروین کار داشتند و قبل از اینکه بفهمند اشتباه گرفته اند کلی از شنیدن صدای خانم با شخصیتی مثل من شاکی شده بودند!بی خیال خواب شدم ولی هنوز منگم...! دارم قواعد حل تعارض بین دادگاههای کشورهای مختلف را می خوانم. و باید شش دانگ حواسم جمع باشد که نیست. همین الآن می روم یک عدد چایی داغ می خورم...بلکه خواب از سرم پرید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:57  توسط نازنین  | 

تربیت بچه/ و یک خبر بسیار خوب و فرح بخش!

دیشب منزل ما مورد هجوم عده ای از دوستان مامان و بابا قرار گرفته بود که در این برف و سرما هوس کرده بودند که سری به ما بزنند. یک موقعی من خیلی بچه ها را دوست داشتم. البته الآن هم دارم. اما فقط بچه های مودب و تمیز و حرف گوش کن. یکی از مهمانهای دیشب پسری دارد 6 ساله به اسم عرشیا (ارشیا؟) که از روز اولی که دیدمش بسیار شیطان و بی مزه و بی ادب بود. یعنی از همان 11 ماهگی. همان موقع هم مادر گرامیشان حداکثر عکس العملی که نشان می دادند این بود: "عرشیا (ارشیا؟) جان، مامان!!!!" وای ولی دیشب دلم می خواست خفه اش بکنم. از در که وارد شد شیر کاکائو دستش بود که ریخت دم در وروی ساختمان. همانند وحشی های فراری از قعر جنگلهای آفریقا شروع به شلنگ تخته انداختن و در آوردن انواع و اقسام صداهای عجیب و غریب کرد. طوطی بنده خدایمان را هم مفیوض کرده و تا مرض سکته پیش برد. مادر جانشان اما با خیال راحت نشسته بود و پا را بر روی پا انداخته بود و خیلی که خجالت می کشید می گفت: "پسرم...گلم...عزیزم!" (خسته نباشید. نه بابا، بچه را یک وقت دعوا نکنید ها!!! برای روحیه اش خوب نیست. ممکن است بعدا دچار انواع مشکلات وعقده های روحی شود) . تمام خانه را سر کرد و همه جا را به هم ریخت. من چراغ اتاقم را خاموش کرده بودم اما یادم رفته بود درش را ببندم. یک وقت دیدم چراغ اتاق روشن است و پسر گل مامان هم نیستند. وای...وارد اتاقم که شدم دیدم شازده پسر در حال بالا و پریدن دیوانه وار روی تخت من هستند و یک سری کتاب و خودکار را پرت کرده روی زمین و یک شیرینی را به لطافت هر چه تمام تر زیرپایش روی موکت له کرده و با نیش باز دارد نگاهم می کرد. کفرم در آمد. مامانش هم که نبود. می توانستم یک حال اساسی ازش بگیرم. ولی جلوی خودم را گرفتم. فقط چراغ را خاموش کردم و گفتم: "بدو برو بیرون!" چون هوا خیلی سرد بود و برف هم همچنان می بارید، مهمانهای عزیز که از خوردن چایی خسته شده بودند هوس قهوه کردند. ما هم که مدام در میان آشپزخانه و مهمانها در حال دوی چند صد متر بودیم با دیده منت قبول کردیم و متاسفانه نفر اولی که قهوه را تعارفش کردیم مادر قند عسل بودند و خود شازده هم بغل دست مامان در حال دیوانه بازی بود. نمی دانم چرا زد به سرش که  قهوه می خواهد. البته از نگاهش فهمیدم که مرض دارد. دستهایش را برد بالای سرش بعد یک دفعه با تمام نفس فوت کرد توی فنجانی که انتخاب کرده بود. می شود تصور کرد که چه اتفاقی می افتد. مامان جانشان چی کار کردند؟ نگاهش کردند و گفتند: "پسرم کارت خیلی بد بود...حالا باید صبر کنی تا قهوه ات سرد شود!" (ای وای. خاک بر سرم. بچه را دعوا کرد. روح لطیف بچه شکست) وقتی بالاخره رفتند خانه عین میدان جنگ بود. اینقدر حرص خورده بودم که سرم درد گرفته بود. من نمی دانم که این بچه بیش فعال است یا نه. ولی می دانم که نیاز شدید به تربیت شدن دارد. دختر خاله ام دیشب با حسن نیت تمام می گفت: "چرا نمی فهمی؟ معلوم است که به خواهر سه ماهه اش حسودی می کند و این کارها برای جلب توجه است". من هم می گفتم: "گل بود به سبزه نیست آراسته شد. روز روزش چی بود که الآن شده باشد. از وقتی من شناختمش همین طوری بوده است". بدبخت آن خواهر سه ماهه. به زور و بدبختی و بعد از کلی گریه و زاری خوابید. ۱۰ دقیقه نشده بود که پسر گل مامان رفت بالای سرش و یک جیغ بنفش کشید!! بچه زهره ترک شده بود و از گریه نفسش بند آمد. عمه گل پسر را بگو که دائم از برادرزاده مشت و لگد می خورد و مامان جون فقط می گفتند: "پسرم بیا بنشین اینجا"!!! من یادم است که بچه که بودیم ما سه نفر اگر جایی می رفتیم از بغل دست مامان و بابا جم نمی خوردیم. به چیزی دست نمی زدیم. اگر هم چیزی تعارفمان می کردند مامان و بابا برایمان بر می داشتند و اگر هم صاحبخانه بچه هم سن ما داشت و می خواستیم بازی کنیم صدایمان بلند نمی شد.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این سرما را خیلی دوست دارم چون کنکور ارشد را ۲۰ روز به عقب انداخته است...هوررررررررررااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:3  توسط نازنین  | 

حرفهای خیلی خیلی خصوصی!

بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر می شود در یک وبلاگ که هر کسی آن را می خواند چقدر می توان حرفهای خصوصی زد! ولی از آنجایی که در این چند روز گذشته به خاطر مشغله زیاد هیچ کش حاضر نشده که به حرفهایم گوش بدهد و اگر هم گوش می داد بعد از دو دقیقه حواسش می رفت به طرف دیگر و بی حوصله می شد و از آنجایی که از بچگی هر وقت در لحظه های سخت زندگی نوشته ام حالم بهتر شده است٬ الآن هم می نویسم.

کلافگی از ۵ شنبه پیش شروع شد که به زور عمه جان مجبور به رفتن به یک مهمانی پر از تظاهر و احمقانه شدم. از ۵شنبه شب تا همین الآن دیوانه ام و از چند ده روزی به خاطر این درس خواندن مسخره ام از زمین و زمان شاکیم. شاید به خاطر مدل احمقانه زندگی ایرانی است که همه همیشه به زندگی آدم کار دارند و هر کسی به خودش اجازه می دهد که اظهار نظر کند. مشکل اصلی این است که چند سالی می شود که از این همه تظاهر و ولخرجی در فامیل پدری حالم به هم می خورد. همه به روی هم می خندند و تو مطمئن هستی که همین آدمهای پشت سرت بدترین حرفها را می زنند. نمی دانم اسمش را بگذارم شانس یا بدبختی. ولی از وقتی یادم است رفتار ما ۵ نفر زیر ذره بین یک خانواده پر سر و صدا بود. آب می خوردیم بقیه حمله ور می شدند به سمت شیر آب. و متاسفانه الآن هم همه نشسته اند که ببینند ما چکار می کنیم. در مهمانی احمقانه ۵شنبه٬ بنده گیر افتادم بغل دست زندایی پدر جان. خودتان حساب کنید که چقدر سرگرم شدم. نمی دانم چی شد که یکدفعه بانوی محترم بدون هیچ مقدمه ای از من بنده خدا پرسید: "نازنین٬ شوهر ایده ال تو چطوری باید باشد؟". احساس کردم که همه خون داخل بدنم جمع شد توی سرم. خجالت کشیدم؟ نه بابا! از عصبانیت داشتم خفه می شدم. دلم می خواست همانجا بلند شوم کله عمه ام را بکنم و باهاش فوتبال بازی کنم که دیگر من را به زور جایی نبرد. داشتم انگور می خوردم و اینقدر حرصم گرفته بود که می خواستم هسته هایش را پرت کنم توی صورت آن بنده خدا. ولی خب نمی شد بی احترامی کرد. الآن هم یادم نمی آید چه جوابی دادم. فکر کنم کلی چرت و پرت گفتم. مامان هم چون به مهمانی نیامده بود٬ نمی توانست من را از آن مخمصه نجات دهد. بقیه مهمانی با غیبت پشت سر چند نفر از فامیل گذشت و من هم سرم را گرم کرده بودم به فوتبال دستی بازی کردن با پسر بچه صاحبخانه. همان شب کلی در خانه غرغر کردم. مامان را کلافه کردم. من از این مسخره بازی ها و حرفهای صد من یک غاز در مورد ازدواج و سن ازدواج و خواستگاری به هم می خورد. ضد ازدواج نیستم ولی آرزوی رفتن به خانه بخت در اولین فرصت را هم ندارم. در زندگی به چیزهای دیگری فکر می کنم. مثل درس خواندن و همیشه جلو رفتن و پیشرفت کردن. حالا اگر این وسط کسی پیدا شد که شد! اگر نه خب دنیا که به آخر نمی رسد٬ می رسد؟ حالا بقیه بگویند که مردها ار زنهای تحصیل کرده می ترسند. خب بترسند. من بیخیال آرزوهایم بشوم که مردها از من نترسند؟!!!!!!! خوشبختانه بابا و مامان در این مورد کاری به کار ما ندارند. البته اگر اناث محترم و بیکار در فامیل هی به جان مامان دلشوره نیندازند. که آن هم مقطعی است و مامان شکر خدا زود بی خیال می شود.

گفتم که از مدل احمقانه درس خواندنم خسته شده ام. هیچ وقت خر خون نبوده ام. هیچ وقت هم شب امتحان درس نخوانده ام. همیشه در طول سال تحصیلی و ترم با خونسردی و با لذت درس می خواندم و شب امتحان شاید یکی دو ساعت فقط دوره می کردم. قبل از ورود به جلسه امتحان همیشه سر حال بودم و همیشه هم بالاترین نمره را می گرفتم. مخصوصا در دانشگاه. عاشق عمیق درس خواندن بودم و هستم. ولی الآن از این هول هولکی درس خواندن حالم به هم می خورد. قبلا گفتم که خیلی از حقوق بین الملل خوشم آمده است. هنوز هم می گویم که واقعا موضوعی بسیار جالب و هیجان انگیز است. چند روز پیش که اتاق بازرگانی بودم دعوایی بود بین بانک تجارت و یک بانک ایتالیایی و من باید چند تا نامه برای ایتالیا می نوشتم. وقتی که می دیدم تمام چیزهایی که در حقوق بین المللی خصوصی خوانده ام در آن نامه ها بود کلی لذت بردم. نمی دانم با این در س خواندن مسخره ام امسال قبول می شوم یا نه. اگر شدم که شدم. اگر نه خب فکر می کنم سال دیگر آمادگی بیشتری داشته باشم. اینطوری شاید هم جزو چند نفر اول شدم و صاف رفتم به وزارت امور خارجه. آنوقت دیگر هیچ حسن کچلی هم به سراغم نمی آید.

به هر حال در سردر گمی مطلق به سر می برم. این چند روزه ریتم زندگی حسابی به هم خورده است. دلم نمی آید همه کارها را سر مامان بریزم. از یک طرف هم نمی توانم بدون تمرکز درس بخوانم و این درس خواندن تکه پاره به غیر از حال گیری و عصبانیت چیزی برایم ندارد. این از خود انتقاد کردن من هم بی پایان است. مدام فکر می کنم که در زندگیم هیچ غلطی نکرده ام. دلم می خواهد که روزها و ساعتهایم مال خودم باشند و آنطوری که دلم می خواهد برنامه ریزی کنم. اما نمی شود. هر روز یک خبری هست. دو سه روز است که پدربزگ خانه ماست و وقتی اینجاست سکوت نیست و آدم هم دلش نمی آید تنهایش بگذارد و برود به دنبال کار خودش. برایمان مهمان می آید تا مامان و بابا را ببینند و باید پذیرایی کنیم و بعد هم جمع و جور. فکر می کنم باید یک برنامه بنویسم بدهم دست مامان و بابا و بگویم این چیزی است که مه می خواهم و شما هم کمکم کنید. آن بیچاره ها که حرفی ندارند. بابا که همه زندگیش مال ما است و تمام فکر و ذکرش موفقیت ماست. مامان هم که طفلکی از روزی که مادر شده خودش را یادش رفته است. مشکل اطرافیان و توقعاتشان و بی معرفتی آنهاست. نمی دانم. شاید خودم هم تنبل هستم...ای بابا! خدایا برای بار هزارم: کککککککممممککککک!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:35  توسط نازنین  | 

ولبشوی سینمای ایران

اول از همه باید بگویم که من زیاد اهل سینما رفتن نیستم. آخرین باری که رفتم سینما تا یک فیلم ایرانی ببینم فکر کنم ۱۰ سال پیش باشد. همان موقع که فیلم لیلی با من است روی پرده سینما بود. زیاد هم اهل فیلم تماشا کردن نیستم. موضوع فیلم خیلی برایم مهم است. و بیشتر هم از ژانر رئال و تاریخی خوشم می آید. اگر هم در ایران فیلم خیلی خوبی بسازند معمولا به تماشای آن در خانه اکتفا می کنم. تازگیها اما تیزر فیلمها را که در خیابانها و بزرگراهها می بینم حال تهوع می گیرم٬ بعضی مواقع هم می خندم چون احساس می کنم که دیگر دست سینمای بالی وود (هندوستان) را هم  در تولید فیلمهای کیلویی بسته ایم. دیروز صبح در ترافیک بزرگراه صدر غرب به شرق گیر افتاده بودم و یک دفعه قیافه احمقانه بهرام رادان را دیدم که عین دزدهای دریایی یک چشم بند بسته بود و یک ریش بسیار بسیار احمقانه داشت. زبانش را دقیقا عین دزدهای دریایی بیرون آورده بود و یک هفت تیر اسباب بازی هم دستش بود. عنوان فیلم که دیگر مایه نشاط روح اجداد من شد: چهار انگشتی...کلی خندیدم. آنهایی که به هر قیمتی می روند سینما می دانند که هنر پیشه اول زن هم خانم اندیشه فولادوند هستند. خواهر حدیث جون... حالا من دیگر نمی دانم که ممکن است اندیشه جان و بهرام خان رادان بشوند دومین زوج ننر سینمای ایران. بعد همه صحبت از فرهنگ می کنند. فرهنگ سینمایی. بعد در دبی جشنواره فیلم برای بار چهارم یا پنجم برگزار می شود و همه غولهای سینما در آن شرکت می کنند و کلی در تمام اخبار دنیا الکی الکی سر و صدا می کند و همه به تعریف و تمجید سینمای عرب می پردازند و آنوقت کسی نمی داند که در ایران جشنواره فیلم فجر برگزار می شود. من نمی دانم ایراد کار از کجاست ولی من یکی که مانده ام با این همه فیلم شاهکار چرا هر سال جایزه بهترین فیلم خارجی اسکار را نمی دهند به ما!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:17  توسط نازنین  | 

با عجله...

۱. می نویسم چون از ۴ شنبه تا حالا به خون مدیرمون تشنه ام. یک تصمیماتی هم گرفته ام٬ ولی تا به آنها عمل نکرده ام حرفی نمی زنم. دیروز با اعصاب له و لورده از صدا و سیما بیرون آمدم. تنها قسمت زیبای ماجرا پیاده روی زیر برف بود و بعد هم خریدهای لازم و اجباری در تجریش. مانده بودم که برای پدیده چی بخرم...و بالاخره موفق شدم چیزی بخرم که نه برایش وزنی داشته باشد و هم ازش خوشش بیاید! بعد هم برای دایی و مرجان خرید کردم تا به خاطر این همه دردسری که این یک ماهه برای ما کشیدند تشکر کنم. یاسی هم که در هفته چند بار از جانب من مفیوض می شود.

۲. دیروز در آن سرما داشتم فکر می کردم که مردن در هوای سرد هم باید خیلی وحشتناک باشد. وقتی رسیدم خانه یاسی دوید توی پارکینگ به استقبال من...سفت بوسم کرد و گفت عموی مامانش فوت کرده است. دلم خیلی برای مرجان سوخت. یک نفر هم که می میرد من حالم بد می شود. این قدر فکرهای عجیب و غریب می کنم که به مرز جنون می رسم.

۳.لیدا شنبه شب آمده است ایران. امروز قرار است به بچه های دانشگاه ناهار برویم بیرون. لیدا را هم با خودم می برم. حالا مانده ام با این برفی که آمده است چطوری تا خیابان وزرا بروم! برادر جان فرموده اند که من را می رسانند. به هر حال خیلی خوشحالم...دیدن بچه ها بعد از چند سال حسابی به آدم می چسبد. راستی گفتم لیدا٬ یک فوتو بلاگ از سفرهایش دور ایران درست کرده است که به دیدنش می ارز. اگر خواستید اینجا کلیک کنید.

۴. مامان و بابا سه شنبه شب می رسند. مانده ایم که چطوری بگوییم یک ماشین چرخش در رفته است و بعد هم داریم فکر می کنیم یک چاخانی فعلا سر هم کنیم. من خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم. بچه ننه خوبی هستم. دلم برای جفتشان حسابی تنگ شده است. دیشب دایی می گفت که این یک ماه از ماه رمضان هم طولانی تر شده است. راست هم می گوید.

۵. باید یک فکری هم به حال تمام دروغهایی که در این یک ماه به عمه ها و مادربزرگم گفته ایم بکنیم. باید هزار رکعت نماز توبه بخوانیم. ولی فقط به خاطر این بود که دلشون شور ما سه نفر را نزند. مثلا فکر می کنند که دایی و مرجان و یاسی هر شب پیش ما مانده اند...!

۶. البته دیشب دایی و یاسی پیش ما ماندند. مرجان خانه عموش بود. تا صبح از دست یاسمن خوابم نبرد از بس که وول می خورد. صبح با شاهرخ اسمش را گذاشتیم یاسی فرفره. امروز امتحان ریاضی داشت و صبح هر کاری کردم که یک کمی درس بخواند قبول نکرد. گفت بلدم! من هم بی خیال شدم چون ظاهرا واقعا بلده. الآن هم فرناز بردش سر جلسه امتحان.

۷. این دو روزه کلی کار داریم. همین الآن ماشین لباسشویی و خشک کن همزمان دارند کلی ملحفه و رومیزی می شویند و خشک می کنند و من هم می ترسم فیوز بپرد. باید اتاق مامان و بابا را که الآم شبیه بازار شام است مرتب کنیم. باید کمد فرناز خانم را هم که شکل کمد آقای ووپی است برایش مرتب کنم.

۸. روز عید غدیر یک اس ام اس آمد که از قول حضرت علی می گفت هر بار که سر نماز می ایستید طوری نماز بخوانید که انگار آخرین نمازتان است. از آن روز تا حالا هر بار که نماز می خوانم به همه چیز فکر می کنم به غیر ازنماز!!!!! بعد هم کلی عذاب وجدان می گیرم.

۹. دارم فکر می کنم که مامان طفلکی هر روز چقدر کار می کند و ما چقدر به جانش غر می زنیم. فکر کنم وقتی برگردند به مدت یک هفته غرغر نکنم.

۱۰. بسه بسه...بروم که کلی کار دارم و ساعت یک هم باید بروم بیرون!!!!

۱۱. آهان درس هم می خوانم...اصلا ناراحت نباشید. شنبه دو تاخر را به دیار باقی فرستادم آن هم با پست سفارشی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۲. همین الآن رسیدم خانه...وای خیلی خوش گذشت. رستوران را گذاشتیم روی سرمان...هیچ وقت فکر نمی کردم از خاطره های دانشگاه  اینقدر بخندیم. فکر می کنم به لیدا هم خوش گذشت. ۳ ساعت نشسته بودیم می خوردیم. احساس ترکیدن شدیدی دارم الآن. ولی کیف داشت. فقط خندیدیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:38  توسط نازنین  | 

به خیر گذشت؟

چیزی که این دو سه روزه دارم بهش فکر می کنم اینه که ما ایرانیها چقدر بدبختیم. در حال حاضر دارم ۳ جا کار می کنم اما بیمه نیستم. در دو روزی که بین مطب چند تا اورتوپد می چرخیدم که خاطرم جمع بشه تا آخ عمرم چلاق نمی مونم الکی الکی کلی پول دادم. حالا اگر یک بیچاره ای بود که پول نداشت چی؟ دکتر اول که خیلی با حال بود. حتی به پام دست هم نزد. یک نگاهی کرد و حتی نگذاشت که من توضیح بدهم که چی شده و کجا درد می کنه. تا خواستم حرف بزنم گفت: شما لازم نکرده طبابت کنید. بعد هم بعد از ۱۰ ثانیه گفت باید گچ بگیری و فلان قدر اگر دفترچه هم نداری باید بدهی. من هم توی دلم گفتم vaffanculo (بی خیال معنی باشید). بالاخره یک دکتری پیدا شد که مثل انسان حرفهایم راگوش کرد. هزار و صد جور پایم را چرخاند و کشید و بعد هم گفت پاشو برو خانم جان. الکی قرص هم نخور. فقط پایت را ببند و زیاد هم رویش راه نرو. همین! از مطبش که آمدم بیرون می خواستم برقصم...از هول اینکه مجبور بشم گچ بگیرم و مامان و بابا من را با پای بسته بندی شده ببینند داشتم می میردم. ظاهرا که به خیر گذشت. جناب دکتر فرمودند روی پایت زیاد راه نرو. ۳ شنبه شب مهمان داشتیم. از دکتر که آمدم دلم به حال فرناز جان سوخت. اول از همه رفتگر بازی در آوردم و رفتم حیاط را جارو کنم. بعد هم مسابقه دو در آماده کردن بقیه چیزها من جمله شام. ساعت ۱۱ که تشریفشان را بردند پایمان بلند بلند گریه می کرد. دیروز صبح رفتم سر کار. ۵ دقیقه مانده به پخش زنده که داشتم لنگان لنگان از پله ها پایین می رفتم سرور صدایم کرد که بیا مدیر جان پای تلفن کارت دارد. به بدبختی برگشتم بالا...می خواست بگوید اگر یکی از برنامه ها به درد نمی خورد آب ببندیم به خبرها. خواستم بگویم نابغه ۵ دقیقه مانده به خبر من چه خاکی به سرم کنم؟ بعد از ناهار با سرور رفتیم طبقه هفتم ساختمان سیما که نماز بخوانیم آقای از کاه کوه ساز زنگ زده به موبایلم که بدو بدو بدو مدیر پای تلفن کارت دارد. آسانسور ها اشغال بود و هفت طبقه را با سرعت مخصوص چلاقها رفتم پایین و بعد هم بدو به سمت ساختمان خودمان. بگذریم که مدیر جان حسابی عصبانیم کرد و اکر دم دستم بود خفه اش می کردم. آدم نحس عنق مودی! بی تربیت! مریضی که مریضی! مگه تقصیر منه که با من بداخلاقی می کنی؟! بعد هم آن موقع که همه کارها را خودت می خواهی بکنی باید فکر روزهای مریضی ات را هم بکنی. از شدت عصبانیت با سرور زود کارهایمان را تمام کردیم و از سازمان زدیم بیرون. مثلا می خواستیم برویم جام جم قهوه بخوریم ولی من بستنی خوردم و سرور هم شیر با کیک. منتظر فرناز بودم که بریم برای مامان و بابا خرید کنیم. برای مامان باید کادوی تولد هم می خریدیم. با سرور اینقدر الکی الکی حرف زدیم که عصبانیت از سر جفتمون افتاد. سه تایی کلی در طول خیابان ولیعصر بالا و پایین رفتیم و بالاخره هم چیزهایی را که می خواستیم خریدیم. شب دایی و مرجان و یاسی و دختر خاله ام شام پیش ما بودند. در هفته گذشته اصلا درس نخوانده ام. خاک بر سرم...امروز هم که کارگر داریم که خانه را تمیز کند. هیچی!!!! من اگر با این درس خواندن مسخره ام قبول شوم به همه شام می دهم...! الآن هم بروم به داد ناهار برسم...دیگه کم کم دارم از نبودن مامان و بابا کلافه می شوم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:12  توسط نازنین  | 

دور بد بیاری

فکر کنم تا سه شنبه دیگر که مامان و بابا بر می گردند خانه مان را بترکانیم. حوصله ندارم تعریف کنم چه بلاهایی در چند روز گذشته به سرمان آمده است. فقط فهرست وار مروری می کنیم: 5 شنبه در خیابان ولیعصر، یک کمی بالاتر از میدات تجریش چرخ ماشین فرناز در می رود. همان روز صبح به دلیل یخبندان و بستگی معابر و بی عرضگی ستاد احمقانه برف زدایی برادر جانمان هم تصادف می کنند. چند ساعت بعد مرجان، زندایی جانمان، هم بعد از پارک ماشین می بیند که یک پیکان با سرعت روی زمین لیز می خورد و محکم می زند به ماشینش. جمعه بعد از ناهار در هود گاز آشپزخانه به طرز محیر العقولی تالاپی افتاد روی گاز.  همان روز بعد از ظهر آب یخ کرده بود و من و برادر جان در آن سرمای وحشتناک به خاطر مهمانی احمقانه شب یلدا دوش آب یخ بسیار بسیار سکته آوری گرفتیم. شنبه عصر یک لیوان چایی خالی شد روی موکت اتاق من و به بدبختی اثراتش را از روی رنگ صورتی موکت پاک کردم. دیشب هم ظرف پنیر خالی شد توی یخچال. امروز صبح ساعت 10 خبر موتم داشتم تمیز کاری می کردم نمی دانم چی شد که مچ پای چپم یک صدای وحشتناکی کرد و این هیکل نه چندان کوچک تالاپی افتاد روی زمین. گفتم شکست....تنها بودم و اگر داد هم می زدم صدایم به هیچ احدی نمی رسید. از ترس حسابی لرزیدم و گریه کردم. بعد به یاد آموزشهای کمکهای اولیه دوران راهنمایی افتادم. 5 دقیقه بدون حرکت نشستم روی زمین. بعد یواش یواش پایم را تکان دادم. وقتی دیدم تکان می خورد و زیاد درد ندارد شروع کردم به چرخاندن مچ پایم. درد داشت ولی نه زیاد. بعد از چند دقیقه با سلام و صلوات روی پایم بلند شدم و یک کمی روی پایم راه رفتم. درد زیادی نداشت. با این همه تلفن زدم به یکی از دوستانم که شوهرش دکتر است. او هم بعد از توضیحات من گفت چیزی نشده، پایت را فقط ببند و اگر تا شب باد کرد و یا دردش بیشتر شد برو دکتر. بعد از استراحتی نیم ساعته، برگشتم آشپزخانه و نشسته بر روی صندلی بقیه ظرفها را شستم. بعد طی عملیاتی فداکارانه برای سیر کردن شکم برادر جان به بدبختی لوبیا پلوپختم. البته چون موقع آب کش کردن برنج اصلا به دردسر نیفتادم. شجاع شدم و دستشویی را هم شستم. برادر عزیزمان که آمد خانه کلی داد و بیداد کرد که احمق چرا تلفن نزدی و چار راه رفتی و کی به تو گفت ناهار درست کنی. البته باید اعتراف کنم که الآن پایم یک کمی بیشتر از صبح درد می کند. ولی هنوز آنچنان ورم نکرده که من نگران شوم و خوشبختانه هنوز هم می توانم رویش راه بروم. شما را به خدا دعا کنید چیزی نباشد و من بتوانم فردا صبح دوباره به دویدن بیفتم. این هفته آخر کلی کار نکرده داریم. مامان. خیر سرم امروز می خواستم حسابی زبان برای کنکور بخوانم....
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:6  توسط نازنین  | 

نمایش خانوادگی

شب یلدا٬ مثل ۲۶ سال گذشته خانه مادربرزگ...یعنی از وقتی چشم باز کردم شب یلدا همه را هر سال آنجا دیده ام! و مثل هر سال دلم نمی خواست بروم و آن همه آدم را ببینم. دیگر حالم از این یکنواختی به هم می خورد.

تیپ زدی! ---چرا تو اینقدر تغییر کردی؟---وای٬ چقدر خوشگل شدی؟---راستش رو بگو از اینجا کجا می خواهی بری؟---بابا خوش تیپ! ---از کجا اومدی اینجا٬ راستش رو بگو!

شاید همه عادت کرده اند که من را با قیافه داغون از سر کار برگشته با مانتو و مقنعه و موهای پریشون ببینند. یا اینکه اصلا من را نبینند. در چند وقت گذشته از چند تا مهمانی خانوادگی در رفتم. دیشب هم با سر و وضع خیلی معمولی رفتم. یعنی چون می دانستم که باید بین دو طبقه بالا و پایین بدوم و کار کنم و پذیرایی لباس نسبتا راحتی پوشیدم. حالا دیگر من نمیدانم چرا به نظر همه اینقدر خوش تیپ و خوشگل می آمدم.

وقتی که یک فامیل دور هم جمع می شوند٬ باید خیلی خوش بگذرد. ولی من وقتی همه رسیدند دلم می خواست که می توانستم با داییم برم خانه مادر زنش. شاید اینقدر ریخت و پاش نمی کردند٬ اما آدمها صاف و ساده تر هستند. خانه مادر بزرگم همه آدمها در حال رل بازی کردن هستند. بیچاره عمه من هم دلش می خواهد همه را دور هم جمع کند. تمام کسانی که دیشب و همیشه در مهمانیهای خودمانی مادربزرگم هستند٬ برای من فامیل درجه دو و سه هستند. دایی و خاله بابا با بچه ها و نوه ها و عروس ها و دامادهایشان. پریشب دوست مامانم زنگ زد که ما را دعوت کند خانه خودشان. التماس می کرد که مامان و بابا که نیستند ما برویم پیش آنها٬ ولی حیف که نمی شد. نمایشهای دیشب شاید احمقانه تر از همیشه بود. تنها اتفاق خوب این بود که بعد از چند وقت دوباره یک نفر را که خیلی دوست داشتم مثل همیشه دیدم. بعد از فوت پدر و مادرش همیشه یک کمی افسرده و عصبانی بود. ولی دیشب مثل دو سه سال پیش بود. بعد از شام ما زود برگشتیم خانه. حتی کیک نمایش بزرگ را هم نخوردیم. تا ساعت ۱۲شب ما سه تا کمدی تماشا می کردیم و به قول شاهرخ از کسالت مهمانی در آمدیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:50  توسط نازنین  |