همیشه وقتی آدمها سر کار می روند٬ از دست مدیرهایشان نالان هستند و انواع و اقسام بد و بیراهها را نثارش می کنند. یادم است پارسال قبل از آمدن سرور به رادیو٬ هر وقت که با او در مورد کار و فشار کار و مسائل جانبی کار صحبت می کردم٬ او می گفت که نازنین جان کاری ندارد که٬ برو با مدیرتان صحبت کن و این حرف و آن حرف را مستقیم به خودش بزن. من هم می گفتم سرور جان٬ نمی شود. این آدم اینقدر متین و موقر است و ملاحظه کار که نمی توانم بروم فکرش را به هم بریزم. حالا الآن سرور بعد از تقریبا ۹ ماه همکاری مستقیم با ما٬ خودش به این نتیجه رسیده است که حق با من بوده است. و خوشبختانه الآن در دفاع از آقای مدیر دو نفره اقدام می کنیم و اگر کسی حرف بی ربط بزند٬ دو تایی حالش را می گیریم. هر کسی که می گوید تو مگر دیوانه ای که داری در آن جهنم کار می کنی٬ من می گویم مدیرمان آنقدر خوب است که به بقیه دردسرها می ارزد و دوست ندارم برایش مشکل درست کنم. هر وقت مساله ای پیش می آید٬ هر چقدر هم عصبانی که باشم مطمئن هستم که با اینکه در اتاق خودش است و در هم بسته است٬ حواسش جمع کار است. چند ماهی بعد از شروع کارم بود که متوجه شدم که بر خلاف ظاهرش که ممکن است آدم را گول بزند٬ حسابی از پس کار مدیریت بر می آید. هر ماه که فیشهای حقوقمان می رسد٬ اغلب خودش آنها را با گزارشی که از کارمان به امور مالی می فرستد کنترل می کند که مبادا چیزی کم و کسر باشد. هر بار که ازریاب احمق به کارمان گیر بدهد٬ خودش شخصا٬ حتی اگر ما هم اشتباه کرده باشیم٬ از ما دفاع می کند. کار در رادیو آن هم در صدا و سیما محدودیتها و مشکلات خیلی زیادی دارد که باعث می شود آدم روزی هزار بار توبه کند و هوس کند که پشت پا بزند به همه چیز. اما من دیده ام که همین کار چقدر برای مدیرمان مهم است و چقدر برایش تنهایی وقت و انرژی می گذارد. دیده ام که صبح ساعت ۶ و نیم در رادیو است و می دانم که بعضی شبها تا ۱۱ سر کار می ماند و به رادیو و سایت می رسد. می دانم که جمعه ها هم حتی ممکن است سر کار بیاید و به سایت برسد. این کار کمی نیست. آن هم در جایی که باید با کمترین امکانات و مزایا به بیشترین راندمان برسی. گاهی اوقات خودم عذاب وجدان می گیرم که مثل او کار نمی کنم. چه کنم که هدف دیگری در زندگی دارم و دلم می خواهد که اگر قرار است در همین رادیو هم کار کنم٬ حرفه ای تر به قضیه برسم و به جایی که الآن هستم قانع نیستم. ولی خب٬ سعی می کنم زمانی که در اختیار رادیو هستم حداکثر بازدهی را داشته باشم. به هر حال...امروز جریانی پیش آمد که اینقدر عصبانیم کرد در جا می خواستم نامه قطع همکاری بنویسم و کارتم را هم تحویل بدهم. از آنجایی که زیاد موقع عصبانیت تصمیم نمی گیرم و مدیر عزیز هم نبودند دندان بر روی جگر گذاشتم تا با خودش صحبت کنم و ببینم اوضاع از چه قراری بوده است. همین یک ساعت پیش با هم حرف زدیم و برای بار هزارم به خودم ثابت شد که این آقای مدیر٬ از آن چیزی هم که من فکر می کنم مدیرتر است و داناتر. مساله تعریف و تمجید بی مورد نیست. شاید همین سرور عزیزمان اگر نمی آمد رادیو٬ هنوز هم به من می گفت که نازنین از رادیو بیا بیرون. همین سرور امروز که فهمید من خیلی عصبانیم٬ گفت نازنین برو با آقای مدیر صحبت کن آنوقت می فهمی که مشکلی وجود ندارد. راست هم می گفت. حرفهایش آبی بود که بر روی آتش عصبانیت من ریختند. البته٬ ناگفته نماند که الآن این عذاب وجدان را دارم که چرا ناراحتی هایش را از آن چیزی که بود زیادتر کردم. مقصر من نبودم. کس دیگری بود...همان همکار عزیزی که شاید دو سه ماه پیش وصفش را نوشته ام. اما به هر حال ناراحت کردن مدیر عزیز چیزی است که دلم می خواهد حتی المقدور از آن اجتناب کنم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:32  توسط نازنین
|
یک کم دیگر مانده و من با گذشت زمان هر چه بیشتر شبیه بچگی هایم می شوم. موقعی که احساس می کردم یک چیزی وسط قفسه سینه ام نیست و هوا ازش رد می شود. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه می دانم به خدا. دیروز تا عصری اینقدر خونسرد بودم که خودم هم حیران مانده بودم. بعد که برایمان مهمان آمد یکدفعه آنچنان حال و روزم به هم خورد که دلم می خواست همه چیز را ول کنم بروم بدوم وسط کوچه. قبل از شام رفتم نشستم در اتاقم که یک کمی تست بزنم٬ یاسی جان (دختر دایی) آمد نشست بر دل من. حرف هم نمی زد٬ اما حواسم را پرت می کرد. دلم هم نمی آمد بگویم بچه برو. جوابهایم همه عین دو سه تا می شود پنج تا و پنج پنج تا ده تا! بعد از شام که همه ظرفها را شستم٬ باز یک کمی تست زدم. ایندفعه خیلی امیدوار کننده بود. ولی باز ته دلم یک چیزی قل قل می جوشید. بعضی مواقع یک چیزهایی دست به دست هم می دهند تا آدمیزاد اعصابش بشود کتری که زیرش زیاد است. ته ته ته ته دلم فکر می کنم (برای اینکه نگویم ایمان دارم) که قبول می شوم. ولی مشکل من اینجاست که دارم دائما خودم را با آدم ۴ سال پیش مقایسه می کنم. موقعی که همیشه اینقدر برای امتحانها آماده بودم که حتی یک لحظه هم دلشوره نداشتم. همیشه اینقدر عمیق درس می خواندم که از بابت چیزی نگرانی نداشتم. این بار ولی اینجوری نشد. یعنی طوری که دلم می خواست درس نخواندم و می ترسم که یک کمی برایم گران تمام شود. همه این فکرها٬ همه دل نگرانیهای طبیعی و مشکلاتی که در همه خانه ها هست باعث شد که قبل از خواب یکی دو ساعتی بغل دل مامانم زار زار گریه کنم. مامان طفلک هم دانه دانه نقاط مثبت زندگی من را می شمرد و می گفت ترس از آینده بدتر از آینده است. و بیخود ترسیدن باعث می شود که گند بزنم به امتحان. مامان که حرف می زد یک صدایی هم از گوش راستم می گفت خاک بر سر لوس ننرت بکنند. تو که می دانی آخرش به خیر می گذرد. حتی لب مرزی هم می توانی قبول شوی. و....!!!! خلاصه خوابمان برد و صبح که بیدار شدیم چشماهایمان عین دو تا بالش گنده شده بود. بی خیال آقا٬ بی خیال. اصلا به درک. یک چیزی می شود دیگر. ولی یک چیزی. من از این جمله متنفرم: هر چی خیر و صلاحت است پیش می آید. یعنی چی؟ هان؟ من نمی فهمم معنی این جمله را. این یعنی تقدیر گرایی. بین این جمله و ان شاءالله برای من زمین تا آسمان فرق وجود دارد. اولی یعنی اینکه هرچقدر هم جان بکنی اگر قرار باشد که نشود نمی شود. دومی یعنی اینکه تو سعی خودت را بکن و به خدا هم امیدوارباش. من دومی را دوست دارم. از اولی متنفرم. و شنیدنش باعث می شود که داغ کنم. چهارشنبه یک نفر همین جمله اول را به من گفت و می خواستم با پتک بکوبم توی سرش. آقا از امروز به بعد می رویم در فاز بی خیالی. به درک...! سه شنبه صبح کارتم را می دهند. امیدوارم فقط امتحان ۵ شنبه باشد. یک نفری گفته روز امتحان می رود در کلیسای جامع پایتخت جدید التاسیس ایتالیا (کرمونا) برایم شمع روشن می کند. امیدوارم فقط یادش نرود. به هر حال...یک کم دیگر مانده و من دلم می خواهد که حسابی امیدوار باشم که قبول می شوم. دارم از الآن اعلام می کنم: با زبان عمومی و تخصصی و حقوق بین الملل عمومی مشکلی ندارم. از پس حقوق بین الملل خصوصی و حقوق اساسی هم بر می آیم. مانده حقوق مدنی تعهدات. حرفش را نزنیم بهتر است. دو تای اولی ضریب دو دارند و این سه تای آخر ضریب ۱. یک برگ برنده دارم که آنهم معدل کل لیسانسم است که چون امسال ضریب دو دارد به احتمال قوی کاری می کند که قبول شود. چند است؟ نمی گویم چون یا می گویید چه خرخونه! یا می گویید چه از خود راضی. یا اینکه چشمم می زنید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:9  توسط نازنین
|
۱. آقا دیروز صبح تا حالا این قضیه عین سیخ گیر کرده تو گلویم. یک کمی اوضاعم از لحظا فکری به هم ریخته است. چی شده؟ ساعت ۱۱ که پخش تمام می شود و بر می گردم به دفتر رادیو٬ یک برادر بسیار محترم که ما از وجودشان چپ و راست مفیوض می شویم و البته از حق هم نگذریم نمی توان گفت که آدم بدی است٬ با طعنه گفت: ما متوجه شدیم که موبایلتان زنگ زد! من هم گیج و گنگ گفتم: بله؟ یعنی چی؟ گفت: هیچی...فقط خواستم بگویم ما متوجه شدیم موبایلتان زنگ زد. شستم خبر دار شد که دارد متلک می اندازد. منظورش هم به زنگ موبایلم بود که یکی از آهنگهای مورد علاقه ام است. در فرصت مناسب از یکی از همکاران پرسیدم که آیا ایشان قبلا هم در مورد زنگ موبایلم اظهار نظر کرده اند یا نه. و این همکار عزیز گفتند یکبار که موبایلم در غیاب من به صدا در آمده بوده است٬ برادر پرسیده اند که آیا زنگ موبایل بوده یا آهنگ مستحجن! ای خدا...مرگ ما را برسان! من هم چون حوصله دردسر نداشتم موبایلم را گذاشتم روی silence...ولی دارم فکر می کنم بعد از قضیه کلاه این یکی دیگر نوبر بود.
۲. همین ۱۰ دقیقه پیش فهمیدم که یکی از دوستانم یک مشکل گنده دارد. دلم می خواهد کمکش کنم. ولی یک کمی هم عصبانیم. چون تا همین امروز ۱۰۰۰۰ بار بهش گفته بودم که دارد اشتباه می کند و بهتر است از روی ابرها بیاید زمین. تا بحرانی می شد اوضاعش به من حق می داد و به محض اینکه دوباره آفتاب در می آمد و زندگی شیرین می شد٬ بر می گشت سر خریت اولش. حالا هی بگویند که عشق و احساس اما و اگر و حد و مرز نمی شناسد. اما اگر یک دختر خوشگل مامانی و سرحال٬ عاشق یک مرتیکه ۴۲ ساله بشود که کلکسیون انواع بدبختی ها در زندگیش است. نتیجه معلوم می شود دیگر. هزاری هم که آقا عاشق باشند (باید هم باشد. مردک سیب سرخ گیرش آمده می خواهد گربه هم برقصاند) باز نمی توانند با هم کنار بیایند و دایم عین سگ و گربه به هم می پرند. حالا من چکار کنم؟ الآن مدام دارد اس ام اس می فرستد که نازی اعصابم خورد است٬ نا امیدم٬ می خواهم بروم (کجا؟؟؟)٬ چکار کنم٬ خسته شدم وو.... حالا می گویید من چکار کنم...باز بروم بالای منبر که عزیز من این کارت از اول اشتباه بود...یا بیخیال بشوم. بدبختی به خاطر درس هم نمی توانم بگویم بیا یک سر برویم بیرون و تو بگو چی شده است!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:36  توسط نازنین
|
ببخشید ها...ولی خبر مرگم می خواستم خیر سرم معجزه کنم. 516 صفحه کتاب را در 8 روز بخوانم و بعد بروم سر جلسه کنکور حقوق مدنی تعهدات را 100 درصد بزنم. خیر سرم مثلا. ای خدا. ۸۵ صفحه که خواندم سپیده و مامانش رسیدند. هیچی دیگر. مجبور شدیم برویم سلام و احوالپرسی کنیم. یک ساعت و اندی قبل از رسیدن سالار وقت داشتم که به خاطر مصاحبت با مهمانهایمان پرید. حالا سپیده طفلک گیر داده که تو چرا ریخت و قیافه ات اینطوری شده. من هم که به کسی در فامیل نگفته ام که می خواهم شاخ غول بشکنم. هی از این شاخه به آن شاخه پریدم که سرم شلوغ است و کار برایم وقت نمی گذارد و از این حرفهای شاخدار. سالار جان با نیم ساعت تاخیر رسیدند و عین بچه ها که بهانه می آورند که مادرمان از پنچره افتاده بود گفت ماشینم خراب شده بود. حالا دو ساعت دیگر هم بگذار برای اینکه یک نفر دیگر معجزه کند. فامیل است دیگر. من هم که قهرمان ایثار و از خودگذشتگی. ساعت هفت و نیم رفت. سپیده و مامانش هم رفتند. بعد بقیه سطل یخ خالی می کنند روی سرم که سپیده با شوهرش مشکل دارد٬ یارو بدبین است٬ دائم الخمر است٬ سپیده را می زند٬ افسرده است. تابلو بود. من از همان شب نامزدی فهمیدم. یعنی همه فهمیدند. ولی دلم برای سپیده سوخت. بعد چون فردا چهارشنبه است و من دبیر خبر آمدم پای کامپیوتر که تفسیر فردا را آماده کنم. از قضا برادر ریکی (Ricky) تصمیم می گیرند که از طریق فضای مجازی با من سر هیچ و پوچ دعوا و خونریزی راه بیندازند و بعد هم هی بگوید غلط کردم...نازی جان من را ببخش! پسره اجنبی. در همین گیر و دار سروش سر و کله اش پیدا می شود و هی می گوید خاله هام٬ پسر خاله هایم و دختر خاله ام در ایران چطورند. بعد راجع به اوضاع شراکت مسخره و هواییمان صحبت می کنیم. بعد می گوید علی ماه ژوئن عروسی می کند. برق فشار قوی. من هم که در این مورد شدیدا کرم دارم تا نفهمم اوضاع از چه قرار است بی خیال نمی شوم. اسم دخترک را یادم رفت بپرسم. ایتالیایی است دیگر...فرانچسکایی٬ لوچیایی٬ کیارایی...یک کوفتی هست دیگر! بعد دوست داداش جان از راه می رسند و صاف می روند می نشینند در سالن. و من اینجا گیر می افتم. چون با این ریخت و قیافه بروم بگویم فرنود جان سلام!٬ فکر می کند که خواهر شاهرخ خود تارزان است. خب٬ چه غلطی می کنم؟ هیچی...وبلاگ نویسی. ساعت ۹:۵۵. چقدر درس خواندم من امروز. برایم دست بزنید. آقا...من دارم به همه قول شام و ناهار می دهم. اگر قبول شوم به یک لشکر باید شام و ناهار بدهم. بلف است...چون می دانم قبول نمی شوم. مگر اینکه معجزه ای رخ بدهد. بروم که فردا ۵ صبح بیدار باش دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط نازنین
|
دیروز ترم جدید شروع شد. البته با یک هفته تاخیر. سر کلاس جدید رفتن همیشه دلهره خاص خودش را دارد. به خاطر اختلاف سنی کم با دانشجوها مجبورم جلسه اول حسابی شمر باشم که یک وقت خدای ناکرده سواستفاده نشود. ولی دیروز کلاس جو کمی تا قسمتی مرده داشت. اولین بار بود که سر یک کلاس می رفتم و حتی یک جفت چشم هم که یک کمی اشتیاق داشته باشند و یا حتی یک لبخند هم ندیدم. البته به غیر از ام.جی و سمانه که از قبل با آنها یکی دوتا کلاس داشته ام. حتی بعد از ۴ ساعت هم نتوانستم یخ کلاس را بشکنم. نیم ساعت اول کلاس یک کلمه هم فارسی حرف نزدم. حتی شاید ۱۰ دقیقه اول درس را هم به ایتالیایی توضیح دادم. بعد یکی از rompipalle های واقعی از ته کلاس بلند گفت: بهتر نیست اینها را به فارسی بگویید؟ من هم وا رفتم...خیلی مقاومت کردم که بگویم شماها خیر سرتان ترم چهارم هستید. حرف که بلد نیستید بزنید. تازه می خواهید دستور تجزیه تحلیل٬ یک چیزی در مایه های صرف و نحو عربی٬ هم یاد بگیرید؟! حالا بگذریم که تدریس این واحد جدید خودش چقدر از آدم انرژی می گیرد. عین این می ماند که بخواهید به کسی که هنوز صرف فعل فارسی بلد نیست جمله پایه و پیرو را یاد بدهید و ازش بخواهید که نقش هر جمله پیرو را با توجه به قبل و بعدش تعیین کند. نمی فهمند آقا جان...نمی فهمند!!! احساس گندتر از همه این است که کلی توضیح بدهی بعد نگاهشان کنی و ببینی دارند با دهان باز و قیافه های گیج و گنگ نگاهت می کنند. ۴ ساعت مرگ! وقت استراحت شاگردهای ترم های پیش را که دیدم یک کمی سرحال آمدم. دلم برای جوجه های تازه وارد ترم پیش تنگ شده است. کاشکی با آنها واحد بر می داشتم. نیما که سراغم آمد دیدم چقدر جای انرژی در کلاسم خالی است. هر جلسه مجبور بودم صدبار حال او و دوستهایش را بگیرم٬ ولی باز هم می خندیدیم. دیروز من کلاس ۱۱۲ بودم. روبه روی کلاس من آن طرف راهرو در کلاس شماره ۱۱۱ دکتر کیایی نقد ادبی داشت. چقدر دلم می خواست که من جای او بودم. وای...چقدر کیف داشت. هرچند که با این دانشجوهای بی حال سرو کله زدن ادبیات درس دادن هم لذتی ندارد. در ۹۹٪ موارد آنهایی که از همه جا مانده اند ایتالیایی انتخاب می کنند که بالاخره یک لیسانسی داشته باشند. بعد که وارد دانشگاه می شوند اگر ازشان بپرسی از ایتالیا و ادبیاتش چه می دانند با دهان باز نگاهت می کنند. خیلی که هنر داشته باشند می گویند پایتحت ایتالیا رم است. ساعت ۵:۳۰ بعد از کلاس داشتم با دکتر کیایی سر ترجمه یک کتاب حرف می زدم. آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت نمی شود ترجمه اش کرد چون یک چیزی شبیه آخرین کتاب مارکز است. بعد بحث کشیده شد به کنکور ارشد. گفتم دکتر برایم دعا کنید. گفت ایکاش به جای حقوق بین الملل٬ ادبیات انگلیسی انتخاب می کردی. خندیدم و گفتم سال دیگر٬ البته اگر قبول نشدم. با لبخند گفت ایشالا قبول می شوید. من هم در دلم داد زدم که اگر خر نشده بودم و برنگشته بودم ایران الآن داشتم دکترایم را می گرفتم. بغضم را قورت دادم٬ ازش خداحافظی کردم و دویدم بیرون از دانشکده. بالاتر از کوی دانشگاه چند دقیقه ای با چند تا از بچه های ترم پیش چند دقیقه ای حرف زدم. غم دکترایی که ندارم از سرم پرید. وقتی هم که رسیدم خانه نشستم سر دوره حقوق بین المللی دریاها و آبراهها!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو کلمه حرف حساب با یک نفر: آهای خانمی که دم از مردم داری و مسلمانی می زنی. آهای خانمی که موقعی که التماست می کردم کمکم کن بد می خندیدی و می گفتی من اگر بخواهم کار کسی را درست کنم٬ اول به خودم می رسم. اصلا ناراحت نباش٬ این بار هم کمک نکردی. نه؟ کار یک دست دراز کردن و یک جزوه در آوردن بود. نمی شود؟ کار زشتی است؟! مهم نیست. باز هم یکی طلب من!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:47  توسط نازنین
|
بعضی مواقع در این سازمان یا در جاهای دیگر با مردهایی مواجه می شوم که تا یک زن را می بینند طوری رفتار می کنند که انگار نه انگار آن زن وجود خارجی دارد. انگار که یک
شبه شبح باشد. یا یک پشه. حتی سوسک هم نیست. چون اگر زن را مثل سوسک می دیدند حداقل سعی می کردند لهش کنند. مثلا یک آقایی هستند در رادیو اسپانیایی که در این چند سالی که من ا ینجا هستم هر بار که من یا خانم دیگری را می بینند اگر در حال راه رفتن باشند رویشان را می کنند به دیوار و ترکهایش را می شمارند. اگر در آبدار خانه با ایشان مواجه شوم٬ انگار که گناه مجسم شده می بیند. اخم می کند و در و دیوار را نگاه می کند. اگر من در حال چایی ریختن باشم و ایشان هم چایی بخواهند محال است که به روی خودش بیاورد. همین طور زول می زند به دیوار پشت سرش. اگر با چند تا از آقایان دیگر باشد که آنها بسیار محترمانه به بنده سلام می کنند رویش را سفت می کند که مبادا خدای ناکرده چشمش به ریخت من بیفتد. یک بار همین آقای محترم در حالی که با حواس پرت از آبدارخانه بیرون می آمد٬ پای یکی از همکاران خانم رادیو آلمانی را له و لورده کرد. حتی معذرت خواهی هم نکرد. من نمی دانم اسم این رفتار چی بگذارم؟ بی احترامی؟ ندید بدیدی؟ مشکل روانی؟! یعنی من به عنوان یک زن اینقدر مشکل آفرینم؟! یک نفر دیگر هم در ساختمان ما هست که نمی دانم برای چه قسمتی کار می کند. ولی هر وقت یک خانمی را می بیند٬ انگار که جن برش ظاهر شده باشد و بلند بلند استغفار می کند!

کسانی هم در مقابل هستند که با نگاهشان آدم را درسته قورت می دهند. فرقی هم نمی کند چادر سرت باشد یا نباشد. خوشگل باشی ین نباشی. شوهر داشته باشی یا مجرد باشی. راه رفتن در محوطه سازمان به هر حال برای من یک نفر که به شدت سرگرم کننده است. اینقدر آدمهای جور واجور می بینم که در خلقت خدا حیران می مانم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:19  توسط نازنین
|
یکی از کلماتی که به شدت باعث حال تهوع من می شود٬ عدالت است. حالا به هر زبانی که باشد. خود کلمه خیلی قشنگ است٬ اما مفهوم آن اینقدر شعاری و توخالی شده است که شنیدن آن دیگر هیچ احساسی در آدم به وجود نمی آورد. چرا...اگر نهج الباغه بخوانی و به مباحث عدالت برسی حسابی لذت می بری و در عین حال از همه بی عدالتی که امروز زندگی همه ما را فراگرفته است حرص می خوری. کاری هم نمی توانی بکنی. اما این همه شعاری که در رادیو و تلویزیون در مورد عدالت می گویند فقط باعث اشمئزاز من می شود.
دیروز بعد از ناهار در دفتر رادیو صحبت از یک بنز بود که هزار و چند جور امکانات دارد و قیمتش هم بالای صد میلیون تومان است. شوخی شوخی به جایی رسیدیم که آیا ممکن است یک کارمند صدا و سیما بتواند در زندگیش آن بنز را بخرد. تهیه کننده مان با در نظر گرفتن متوسط حقوق ۳۵۰ هزار تومان در ماه٬ بدون احتساب تورم و با شرط اینکه حتی یک تک تومانی از آن خرج نشود٬ گفت که بعد از ۳۰ سال کل پس انداز می شود ۱۰۰ و خورده ای میلیون تومان. من که سرم سوت کشید. یعنی یک عمر جان بکنی٬ آخرش هم صاحب چیزی نباشی. چون کاملا مشخص است که که این متوسط ۳۵۰ هزار تومان همین الآن به آخر ماه هم نمی رسد. و خب این طبیعتا نهایت با عدالتی است٬ نه؟ چون معنی ندارد که کسی بتواند سرمایه جمع کند و بعد بخواهد با آن بنز بخرد. بنز که سهل است٬ خانه خریدن و آینده سازی معنایی ندارد.
بعد از ظهر تا رسیدم خانه دیدم مامان و فرناز در حال جم و جوش بر روی دور تند هستند و فهمیدم که قرار است برایمان مهمان بیاید. دو نفر از فامیلهای نه چندان دور بودند. بعد از اینکه رسیدند و حسابی پذیرایی شدند٬ یکی از آنها که به شوهرش شدیدا مشغول ساخت و ساز آپارتمان با ضریب ایمنی منفی صد است و یک شبه کلی سرمایه دار شده است. خانمش تعریف می کرد که آن آقای محترم باغی در کوچه اسدی در خیابان شریعتی خریده است و فقط ۲۵۰ میلیون تومان باج داده است تا بتواند سند زمین را از باغچگی در بیاورد. این مصداق عالی عدالت اجتماعی است که در آن ارتشا جایگاه بسیار ویژه ای دارد. واقعا باید از این عدالت الگو برداری کرد.
دیشب شبکه ۵ جناب آقای رشیدپور٬ ۴ نفر را جمع کرده بود تا راجع به معنی عدالت اجتماعی صحبت کنند. بنده هم از شدت عصبانیت تلویزیون را خاموش کردم. حالا هی بنشینید و حرف بزنید و شعار بدهید. عدالت یعنی اینکه بنده ۳ سال است دارم کار می کنم و بیمه نیستم. عدالت یعنی اینکه شما در ماشین آخرین مدل بنشینی و بچه های پلاستیک جمه کن بیایند پشت در خانه ات از آشغالها پلاستیک در بیاورند. عدالت اجتماعی یعنی اینکه اگر پول برای باج دادن نداشته باشی باید بروی سرت را بگذاری زمین و بمیری. هر چند که اگر هم مردی و پول هم نداشتی٬ جنازه ات را جلوی لاشخور ها هم نمی اندازند.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:46  توسط نازنین
|
این چند روزه اینقدر سرم شلوغ است که خودم حال تهوع گرفته ام. نمی دانم هم چرا...! اعصاب له و لورده. چند شب پشت سر هم مهمانی و مهمان داشتن. امروز تولد بابا است و هنوز هم چیزی برایش نخریده ام! و نمی دانم که چرا اینقدر هولم. رسیده ام به دوره درسها. حالا بگذریم که کتاب اعمال حقوقی به آن مهمی را تازه شروع کرده ام که بخوانم. ترم جدید دانشگاه امروز شروع می شود. صبح دکتر ف زنگ رده است و می گوید خانم م. کلاس شما ساعت ۲ شروع می شود. اگر زودتر بیایید لیست شاگردهایتان و جدول ترم را هم به شما می دهم. من هم گفتم چشم! حالا نگو که امروز دانشگاه بی دانشگاه. ای هوار...الآن کلی کار نکرده دارم. ای خدااااا! وقت جدی خیلی کم است...حالا نشسته ام پای کامپیوتر که چه غلطی بکنم؟ حرام و تلف کردن اساسی وقت!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:39  توسط نازنین
|
اول از همه بگویم که من با مردها اصلا مشکل ندارم. ادای فمینیستها را هم در نمی آورم شعار ضد مردی بدهم. بهترین دوستهایم هم همیشه از بین آقایان بودند. جون در ۹۹ درصد از موارد عقلشان بیشتر از خانمها می رسد. مشکل عشقی هم ندارم والا به خدا!!! کسی هم به من خیانت نکرده است. سر قضیه روز والنتاین هم همه حرصم سر این بود که چرا باید به چیزی که ربطی به فرهنگ ما ندارد خودمان را خفه کنیم. حالا برویم سر اصل مطلب: دیروز دم درب حراست بلال اجازه نمی دادند بروم داخل صدا و سیما. چرا؟ به دلیل تبرج!!!!!!! ای خدا مرگ ما را نزدیک کن!

برف می آمد. هفته پیش که کلاه سرم بود گفتند که به جرم خوش تیپی نمی شود بروی سر کارت و برگرد برو خانه! خلاصه با کلی دعوا و چرت و پرت گفتن که بابا مانتوی به این درازی٬ مقنعه سیاه و.....موفق به ورود به سازمان شدم. بله٬ دیروز برف می آمد. کلاه کاپشنم را کشیده بودم روی سرم. این که دیگر تبرج نمی شود٬ می شود؟ دیر هم شده بود و با عجله کارتم را نشان دادم. یک دفعه یک صدایی از پشت سرم گفت:« خانم نمی شود بری!»

برگشتم نگاهش کردم و پزسیدم چرا؟ با یک قیافه بسیار تلخ و عصبی گفت: «این چه ریختی است؟ کلاهت را بردار!». گفتم که اگر نمی داند بیرون دارد برف می آید!
- می آید که بیاید! تو باید اینطوری راه بروی؟
- چطوری؟ (بعد هم توی دلم گفتم٬ تو نه شما٬ بی تربیت عوضی)!
- نمی شود بروی داخل...بر گرد از همان جایی که آمدی و دفعه دیگر درست لباس بپوش.
- (با نهایت عصبانیت) خانم محترم مشکل شما چیه؟ یک ساعت دیگر پخش دارم. بعد هم می گویم برف می آید.
یک دفعه یکی دیگر از این خواهران محترم گفت: «عطر هم که زدی!!!!!». در اینجا بود که سوپاپ اطمینانم در رفت و صدایم کم کم بلند شد: «ببخشید. بنده نسبت به بوی عرق که اینجا خیلی طرفدار دارد حساسیت دارم». یکی دیگر از خواهران (معمولا ۵ یا ۶ نفری هستند) از در نصیحت در آمد: «دخترم٬ شما داری می روی در جایی که بین همکارانت مرد هم هست. به هر حال باید مراعات کنی. ما خیر شما ار می خواهیم». این دفعه توی دلم داد زدم: «حالا من اگر نخواهم به بهشت مدل شما نروم چه کسی را باید ببینم؟». ولی فقط نگاهش کردم و دیگر نگفتم که به خدا بوی عرق چند شب مانده و بوی گند لباس و چادر چند ماه نشسته خانمها در داخل سازمان حال مردها بدتر می کند و از هر چی زن است سیر می شوند. بگذریم که اگر دستشان می رسید می گفتند خانمها با ابروی پر و سبیل بروند سرکار. نمی دانم چی شد که دسته جمعی از خر شیطان پیاده شدند. ۴ بار پشت سر هم بلند گفتم که من باید ۱ ساعت قبل از پخش سر کارم باشم و باید تفسیر و چند خبر هم ترجمه کنم. با کلی نصیحت و تهدید گفتند بفرما! از عصبانیت داشتم می ترکیدم. می خواستم همان وسط بایستم و جیغ بزنم. ولی هوای سرد اعصابم را آرام کرد و رفتم سرکارم. بعد از پخش و ضبط نشسته بودم سر ترجمه برنامه «دین و سلامت روان» برای شنونده های محترم آن طرف آب. در متن فارسی نوشته بود که مسلمان باید گشاده رو٬ خوش خنده و شاد باشد و اطافیانش را خوشحال کند. لباس آراسته بپوشد. از عطرهای خوشبو استفاده کند تا روحیه زندگی داشته و محیط اطراف خود را شاد کرده و دیگران را نیز به زندگی امیدوار کند. این دفعه خنده ام گرفته بود. دقیقا عین زندگی ما! سر ظهر به طرف دستشویی ها که بروی از فاصله چند متری بوی عرق آدم را خفه می کند. بوی پا را که نگو. قیافه ها همه عین زهر مار. صورتهای کثیف و عبوس. به کسی هم لبخند بزنی٬ طوری نگاهت می کنند که انگار چند تا تخته کم داری. اینجا هر چی بو گندو تر٬ عبوث تر و بدلباس تر باشی بیشتر تحویلت می گیرند. چون زندگی را به بقیه زهر مار می کنی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:12  توسط نازنین
|
من ظاهر جدی دارم. معمولا با کسی هم شوخی ندارم. به قول مامانم هم در گرفتن قیافه زهر مار مهارت خاصی دارم. اما خب در جمع خانواده٬ بین دوستهایم و در محیط کار هم سعی می کنم خوش اخلاق باشم هم شوخی زیاد می کنم. سر و وضعم هم هیچوقت ژیگول مآبانه نیست. منظورم این است که هر خری با دیدن من می فهمد که زیاد اهل ترکاندن احساسات الکی عشقولانه و مسخره بازی نیستم. حالا بگذریم که احساسات سنجم در برابر اطرافیان همیشه بالای مرز بحرانی است. امروز بعد از کار با سرور (Soroor) رفتیم جام جم. می خواستم برای لیدا (Leida) کادوی تولد بخرم... و اصلا نمی دانستم چی چی بخرم که زیره به کرمان نباشد. اول می خواستم برایش چند تا کتاب بخرم. بعد آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت چند تا کتاب از ایران خریده و هیچ کدام را هنوز نخوانده است. چون بر عکس فارسی حرف زدنش٬ فارسی خواندنش پس رفت کرده است. طبقه زیرین فروشگاه جام جم به تازگی یک مغازه باز شده است که عروسکهای بامزه و آت و آشغالهایی از این دست می فروشد. ویترین مغازه پر بود از یک عروسک بد ترکیب و باحال در اندازه های مختلف. چون می دانم که لیدا هم تا حدودی مثل خودم در این زمینه خل است به سرور گفتم بیا بریم یکی از اینها بخریم. فروشنده یک پسر ننر بود که بسیار لوس صحبت می کرد. تا گفتم یکی از آن عروسک بی ریختها می خواهم٬ سایز بزرگ و کوچکش را گذاشت روی پیشخوان و گفت که عروسک نمی دانم کدام خواننده سیاه پوست است که خیلی هم معروف است و حرفه ای ترین grass باز روی زمین است. یک نگاهی به سرور انداختم و به ایتالیای بهش گفتم این چی فکر کرد که این حرف را زد؟ یک کمی دست دست کردم. آن grass باز حرفه ای را تقریبا پرت کردم و بعد از میان صد تا و اندی مدل عروسک که آنجا بود یک موجو پشمالوی بسیار احمق را که می دانستم لیدا از آن خوشش می آید را انتخاب کردم. وقتی که پول را دادم یکی دیگر از فروشنده ها که مثل آن یکی بدجوری احساس باحالی می کرد٬ بدون مقدمه گفت: "هر خریدی برای واااالنتاین داشتید بیاین همینجا. ما چیزهای خیلی خوبی داریم مثل این" و بعد یک عروسک قرمز وحشتانک زشت از زیر پیشخوان در آورد". من هم خیلی جدی گفتم نه مرسی! یادم نمی آید ایندفعه چی به سرور گفتم و او چی جواب داد. ولی می دانم که قبل از بیرون آمدنمان فروشنده دوم به ایتالیایی گفت از خریدتان متشکرم. من هم توی دلم گفتم قربان عمه٬ خاله و کلیه اقوام و خویشان من بروی. من نمی دانم این چی چی است. والنتاین و grass بازی. از موقعی که یادم است٬ یعنی از دبیرستان٬ حالم از این مسخره بازیهای روز والنتاین به هم می خورد. من به تو یک قلب گنده قرمز می دهم و تو هم یک خرس گنده بد ترکیب با یک کارت پر از جمله های تهوع آور. خنده ام گرفته بود...چون احتمالا دو فروشنده بدبخت فکر می کردند که من برای دوست پسرم دنبال کادو می گردم و شاید برای همین اصرار داشتند که عروسک با رنگ قرمز به من قالب کنند. به هر حال چندشم شد. آخر به قیافه من٬ آن هم با آن ریخت و قیافه ای که از صدا و سیما در می آیم (مقنعه سیاه مانتوی سیاه دراز و قیافه کوفته)٬ می خورد که به دنبال حرکاتی شبیه والنتاین بازی باشم؟!!! حالا من هیچی. سرور که از من هم جدی تر است. ابتکار جالب دولت در این زمینه که دیگر جگرم را قرمه قرمه کرد. بر داشته اند والنتاین اسلامی ساخته اند. خبر ندارند که کارشان توهین به دو شخصیت بزرگ و قابل احترام دین و تاریخ است و خیلی چیزها را هر کاریش که بکنی به فرهنگ٬ باورها و دین ما نمی خورد!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:36  توسط نازنین
|
چند دقیقه ای فکر کردم چه عنوانی برای مطلب انتخاب کنم مغزم به جایی نرسید. آخه چیزهایی که می خواهم بنویسم کم و بیش بی سر و ته هستند. این شد که عنوان را گذاشتم بی سر و ته
۱. دیروز سر کار فهمیدم که زنها٬ البته نه همه آنها٬ از چیزی که قبلا فکر می کردم ابله تر و کوتاه بین تر هستند و هر چقدر هم میزان حماقت بالاتر باشد ادعا و از خود راضی بودن هم بیشتر به سمت سر به فلک زدن متمایل می شود. جالب اینجاست که من هم آدم نمی شوم. می دانم یکی خل و چل است ولی به روی خودم نمی آورم. همیشه می گویند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. ولی من در این یک مورد سعی می کردم به چیزهایی که می گفتند اهمیتی ندهم. اما هر چقدر بیشتر می گذرد احساس می کنم شاخهایم بیشتر رشد می کنند و دهان باز از تعجبم فاصله اش با زمین بیشتر می شود.
۲. کاری ندارم به اینکه امیر یک بار در یک ایمیل طولانی سعی کرد من را متقاعد کند که تعداد کامنت برای یک مطلب نمی تواند معیاری برای سنجش خوب یا بد بودن آن باشد...چیزی که الآن ازش شاکیم این است که چند وقت است دارم شدیدا به این موضوع فکر می کنم که بی خیال وبلاگ ایتالیاییم بشوم. چون با گذشت زمان می بینم که از آن چیزی هم که فکر می کنم بی شعور تر هستند. تنها عاملی که باعث عملی نکردن این وسوسه می شود این است که خیلی چیزهایی را که اینجا نمی نویسم آن طرف می نویسم.
۳. در خانواده پدری وابستگی شدیدی به دکتر رفتن و قرص خوردن و لای پتو ماندن وجود دارد. چیزی که من ازش کاملا بیزار هستم. تا سردرد می گیرند یا چند جور مسکن ایرانی و خارجی می خورند یا می دوند پیش دکتر. خانه مادربزرگم همه جا کیسه های قرص و دوا هست. و تا می فهمند که یکی از ماها سه تا عطسه پشت سر هم کرده می گویند که اگر دکتر نروی تا آخر عمر بهت می ماند. این قضیه در خانواده مادر کاملا بر عکس است. پدربزرگ با حال و روزی که دارد به زور به دکتر می رود. بعد دواهایش را نمی خورد و پرهیز غذایی را هم که رسما بی خیال می شود. مامان هم به شدت با استفاده از هرگونه قرص مخالف است و تا مجبور نشود به طرف دوا نمی رود. نتیجه این است که من موجود متعادلی از آب در آمده ام. هر چند که کفه ترازو به سمت مامان سنگینی می کند. به هر حال٬ بابا چند هفته است که حسابی سرما خورده است. اول ۴۰ تا آنتی بیوتیک را درست و سر ساعت خورد و بعد دچار ضعف شدید شد. و حالش خوب نشد. دیروز دوباره رفت دکتر که برایش آموکسی کلاو تجویز کرد. وقتی برگشت خانه گفتم: "شما را به خدا یک دانه هم از این نخورید. من یک بار فقط دو تا ازش خوردم و به خدا رسیدم. شما تازه ۴۰ تا آموکسی سیلین خورده اید. تازه آموکسی کلاو آدم را مالیخویایی هم می کند. خرس و فیل را هم از پا می اندازد". حرفم را گوش نکرد. امشب بعد از خوردن دو تا از آن قرصهای احمقانه٬ لبش باد کرده و پر از تب خال شده است. اول یک کمی بهش خندیدم و بعد هم یک کمی دعوایش کردم. اما دلم برایش سوخت. حالا باید عذاب تب خال را هم بکشد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:12  توسط نازنین
|