تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

فرهنگ سازی

از پنج شنبه شب تا همین الآن دارم به این مساله فکر می کنم که چرا ما ایرانیها همیشه اینقدر ادعا داریم که درجه آخر فرهنگ و تمدن و بلند نظری متعلق به ماست و چرا تا به پای عمل می رسیم نشان می دهیم که نمی دانیم ادب و فرهنگ و تمدن از چه جنسی هستند. متاسفانه به خاطر برخی ملاحظات از توضیح ماوقع معذورم٬ چون که خب این فضا مورد مطاله کسانی از بین آشنایان است که نمی خواهم زیاد وارد ماجرا بشوند. ولی حرف اینکه چرا خیلی از آدمها که به قول خودشان نصف عمرشان را جهت تحصیل و اکتساب درجات بالای علمی در بهترین محیطهای آکادمیک دنیا طی کرده اند باید طوری رفتار کنند که انگار وجودشان مملو است از عقده های سر خورده که با کوچکترین جرقه ای سر باز می کنند و همه را به باد ناسزا و کلمات تحقیر آمیز می گیرند. و چرا باید کاری بکنند که مثلا یک خارجی از من بپرسد: "در ایران تمام اعضای هیات علمی دانشگاهها اینقدر بی ادب و گستاخ هستند و بچه گانه رفتار می کنند؟" و آنوقت من بمانم بر سر این دو راهی که باز از مملکتم و هموطنانم دفاع کنم و یا اینکه با آن خارجی بدبخت بینوا احساس همدردی کنم. کم کم دارم قانع می شوم که زمان عمر افراد بلند نظر و متین به پایان رسیده است و دیگر دنیای ما معرکه جیغ و داد و هوار و دشنام و مو کشیدن و هتاکی است. اگر داد بزنی٬ من نعره می زنم و اگر فحش بدهی من چیزهایی می گویم که آسمان از شنیدنش خجالت بکشد. نمی دانم...و آنوقت می گوییم که فرق ما با دیگران چیست که آنها هر روز پیشرفت می کنند و ما هر روز یا یک پله به عقب می رویم یا حداکثر اگر خیلی شاهکار کنیم س جایمان درجا می زنیم. بد است...واقعا بد است. گذشت آن زمان که دنیای ما پر بود از کسانی مثل دکتر جلیلی که بی تربیت ترین و گستاخ ترین بچه های کلاس هم از شرم حضور پر از فروتنی او تبدیل می شدند به موجوداتی که نهایت سعی خود را می کردند که حداقل دو ساعتی با ادب باشند. و الآن من هستم و یک دنیا شرمندگی در مقابل یک خارجی که رفتار یک به اصطلاح فردی بافرهنگ و فرهیخته  را زیر سوال می برد  و نا خواسته شاید آن را به تمام ما ایرانیها عمومیت می دهد. و من نمی دانم که آیا این بار که از ایران برود باز هم مثل سابق همان آدمی خواهد بود که با یک دنیا جهل اروپایی نسبت به ایران روبه رو می شد و از ما دفاع می کرد و یا اینکه آنقدر خاطره تلخ با خود خواهد داشت که نخواهد تا چند سالی اسمی از ما بشنود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:52  توسط نازنین  | 

کجایند آن ترقه فروشان بازارها

من چه سر سبزم و زیبام امروز

۱. پریشب خواب دیدم که کلی خلاف شده ام و حسابی وسایل تفریح و عیش و طرب برای چهارشنبه سوری خریده ام. اینقدر خواب شیرینی بود که با اینکه از کله سحر سر کار بودم مزه اش را حسابی حس می کردم و ساعت دو که از سازمان آمدم بیرون عزمم را جزم کردم که به هر قیمتی که شده خودم شخصا خوابم را تعبیر کنم. تا پارسال که بنده شدیدا سر به زیر بودم جلوی پستخانه تجریش پر بود از دستفروشهایی که به برکت چهارشنبه سوری یک شبه پول دار می شدند. اما از شانس بسیار بسیار عالی من دیروز جلوی پستخانه تجریش تنها چیزی که دیده می شد کاغذهای یکی از کاندیداهای محترم بود که زیر دست و پای مردم له می شد. کمی جلوتر رو به روی ایستگاه اتوبوس یک بدبختی بود که قبل از اینکه من بتوانم به او برسم از ترس یک جناب پلیس بدجوری فرار کرد و در رفت. من هم نا امید به پلیس که از بغل دستم رد شد در دلم کلی بد و  بیراه گفتم و به راهم ادامه دادم. از آنجایی که نا امیدانه به دنبال خرید یک عدد لیوان یا فنجان مناسب برای سر کار بودم (مامان جانم فنجان قبلی ام را تبدیل به جای خودکار کرده است و می گوید چون داخلش رنگی است نمی توانم ازش استفاده کنم چون ممکن است سلاطون بگیرم و بمیرم) راهم را کج کردم و وارد بازار قائم شدم و همانجا بود که چشم و دلمان روشن شد و دستفروشی دیدیم و همان جا دلی از عزا در آوردم و بی خیال لیوان و فنجان شدیم و عین این بچه های ندید و بدید با عجله به سمت منزل روانه شدیم. سربالایی و سر پایینی کوچه مان را با سرعت نور طی کردم تا به خواهر جانم نوید خلاف شدنم را بدهم

۲. دیشب از خوشحالی تا خود صبح بیدار بودم و اگر می شد می زدم و می رقصیدم. دیروز عصر با مامان و فرناز رفتیم خانه دایی. یاسی به محض اینکه رسیدیم من را برد در اتاقش و یک سری از وسایل نویی را که خریده بود نشانم داد و به طرز عجیب و غریبی بیشتر خودش را به من می چسباند. بعد از چند دقیقه هم گفت که خیلی خوشحال است ولی نمی تواند دلیلش را به من بگوید. این جمله را چند بار تکرار کرد تا رفتیم به بقیه چایی بخوریم. من و مامان یک کمی اوقاتمان تلخ بود و یاسی فهمید و گیر داد تا ما دو نفر انسان بالغ را از خرشیطان پیاده کند. و در همین گیر و دار دوباره گفت که خیلی خوشحال است و بعد مرجان خندید و من و مامان و فرناز شروع کردیم به حدس زدن و مسابقه بیست سوالی. خوشم می آید که آخر سر هم خودم برنده شدم. جالبی ماجرا در این است که خودم هم فکر نمی کردم آرزویم اینقدر زود برآورده شود. همان آرزویی را می گویم که در بازی آرزوها نوشته بودم. آره بابا!!! بنده قرار است یک بچه دایی دیگر هم داشته باشم. آخ اینقدر حال کردم٬ اینقدر ذوق کردم که نگو. خنده دار است که این موجود دوست داشتنی که اسمش را هم همان دیروز انتخاب کردیم به دنیا که بیاید می خورد به تور سه تا دختر عمه که هر کدام جای مادرش هستند: فرناز و من و گلناز(دختر خاله ام) و یک پسر عمه که داداش خودم باشد و او هم می تواند جای بابایش باشد. می ماند آن یکی دختر خاله فسقل ۶ ساله ام و یاسی که خب ۱۳ سال از خواهر یا برادرش بزرگتر خواهد بود...دیروز کلی با یاسی نقشه کشیدیم و هی همدیگر را بغل کردیم و گفتیم وای چه خوب. آخی..داییم هم خیلی خوشحال بود و از سر ذوق کلی با هم مشت زنی کردیم. حالا فقط ما می دانیم و قرار است به کسی تا اطلاع ثانوی چیزی نگوییم. من که دهنم کیپ کیپ است. آره...جان عمه جانم. دیروز تا حالا هر کسی را که می بینم دلم می خواهد زود این خبر داغ را به او بدهم ولی یک جوری به زور جلوی دهنم را می گیرم. ولی خداییش دارم از شدت ذوق می میرم. فکر کنم هنوز به دنیا نیامده امسال اولین عیدی را از خودم بگیرد. الهی قربونش برم من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:53  توسط نازنین  | 

لیلی و مجنون

من نمی دانم چرا هفته ای چند بار اس ام اس اشتباه برایم می آید. امروز صبح که موبایلم را روشن کردم زود یک اس ام اس با این عنوان رسید:

نام لیلی به سر تربت مجنون مبرید             بگذارید که بیچاره قراری گیرد

بیت قشنگی بود. دیروز که با سرور رفته بودم شهر کتاب ونک دلم می می خواست پنچ گنج نظامی را بخرم ولی خب محتوای جیب و کتابهای دیگری که باید می خریدم اجازه نمی دادند. ولی فکر می کنم دفعه بعد که بخواهم کتاب بخرم حتما می روم سراغ نظامی.  به هر حال دیروز بعد از ناهار با سرور رفتیم شهر کتاب و بعد هم در میدان ونک برای یک ماه از همدیگر خداحافظی کردیم. جمعه شب آینده به ایتالیا می رود و باز دوباره در دفتر رادیو نازی می ماند و حوضش. از همه بدتر این است که بنده از ۲۹  اسفند تا ۶ فروردین باید بروم سر کار. آن هم با چه کسی. همکار عزیز و شفیق. سال تحویل هم سر کارم.  این یعنی آخر شانس. سال تحویل خود را در کنار بهترین همکار دنیا که چشم ندارید که او را ببینید جشن بگیرید. خیلی خوب است٬نه؟ معنی اش این است که تا آخر سال باید تحملش کردحالا نه اینکه من الآن صد سال یکبار هم نمی بینمش. از وقتی که پایم را در رادیو گذاشته ام با شخص شخیص ایشان در تماس مستقیم هستم...!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:26  توسط نازنین  | 

وزیر جنگ

خانه تکانی شب عید هم دنیایی برای خودش دارد. امروز رحمان خانه مان بود. طفلکی خیلی کار می کند و در عین حال خیلی هم بامزه است. به من می گوید "وزیر جنگ". نمی دانم چرا. ولی پارسال به فروزان (یکی از اقوام) گفته بوده است که من وزیر جنگ خانه مان هستم. من بیچاره. صبح خیلی زود بیدار شدم. فکر می کنم ۴ یا ۵ بود و نمی دانم چرا بعدش اصلا خوابم نبرد. اذان که گفتند نماز خواندم و امیدواربودم که بتوانم بخوابم. ولی بعد سر درد بدی شروع شد و خلاصه اینکه وقتی رحمان ساعت ۸ رسید٬ اخمهایم در هم بود و کسل بودم ولی از ترس اینکه بخواهد لقب تازه ای برایم بسازد سعی کردم سر حال باشم. اتاقم را تمیز کردم که به سراغ شیشه هایش که می رود غرغر نکند که این وزیر جنگ اتاقش پر از کاغذ و کتاب است. تازه پرده های اتاق خودم و اتاق مامان را هم خودم باز کردم و از بالای نردبان دلم می خواست صدایش بزنم و بگویم که ببین وزیر جنگ از تو هم بیشتر کار می کند. ولی خودش در سالن بالای نردبان دیگری بود و صدایم را نمی شنید. بعد سر این قضیه که علی دایی خیلی بهتر از رضازاده است برایم حرف زد و آخر سر هم رسید به نوه اش و عکس تازه اش را از توی کیف پولش در آورد. صد تا هم چایی خورد. فکر می کنم که خیلی سعی کرد که من را با اسم خودم به علاوه خانم (نازنین خانم) صدا کند ولی بالاخره شنیدم که به مامان می گفت این وزیر جنگ امروز سر حال است. چذا اینقدر کار می کند امروز؟ مامان هم از من دفاع می کرد و می گفت بعد از خودش بیشتر از همه من کار می کنم و باز رحمان اصرار می کرد که من امروز زیادی سر حال بودم. توی دلم گفتم بنده خدا این وزیر کله اش از درد در حال ترکیدن است و از ترس اینکه تو صدایت در نیاید چیزی نمی گوید. بعد هم بلند گفتم: آقا رحمان باز هم که گفتی...! طفلکی ترسید و با خنده گفت: بابا٬ مگه بده! من به کسانی که خیلی شجاع هستند و مدیر می گویم وزیر جنگ. خیلی هم لقب خوبیه. خنده ام گرفته بود. من شجاع باشم؟ هه هه! عجب جوک خنده داری. دیشب که تنها بودم تمام چراغهای حیاط را روشن کرده بودم. بعد هم رفتم سراغ چراغ ایوانها...صدای تلویزیون را هم بلند کرده بودم و دو تا تلفن هم بغل دستم بود که اگر آقا دزده رسید زود به کسی خبر بدهم. خیلی شجاعم. ظاهر گول زنکی دارم به خدا. چند روز پیش خواهر یکی از دوستانم گفت که از من می ترسد چون خیلی جدی  ام! چی بگم والا...! جدی که هیچی کتم هم می زنم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:56  توسط نازنین  | 

پنج شنبه

بعد از دو ماه و اندی غیبت دوباره پنج شنبه سر و کله ام سر کار پیدا شده است. و چونکه پنج شنبه ها رادیو بهشت است شدیدا در حال لذت بردن هستم. حالا بگذریم که یکی مثل د. هست که چپ و راست آدم را دست می اندازد و کاری می کند که در مواقعی خاص حسابی قاطی کنم. ولی خب به هر حال پنج شنبه ها اینقدر آرام است که هر اتفاقی هم بیفتد بنده زیاد ناراحت نمی شوم.

دلیل سکوت چند روز پیش هم خب مشغله شخصی و کاری بود. از شنبه شروع می کنیم:

۱. در دانشگاه مشکلات با این سری دانشجوی جدید رفع شد و به قول ایتالیاییها شدیم رفیق تر از سابق.

۲. یکشنبه سر کار خب اتفاقهای خنده دار و غصه داری افتاد. خنده دار به خاطر اینکه همکار عزیز خیلی خیلی خیلی غیر مستقیم و با تلاش فراوان برای گرفتن دست پیش که خدای نکرده پس نیفتند کلی بالای منبر رفت و لپ کلامش این بود که ببخشید ولی خب کلی لقمه را دور سرش پیچاند تا من فکر کنم که خیلی بزرگوار است و من باید شرمنده باشم. غصه دار برای اینکه فکر می کردم سرور در مورد یک سوالی می تواند کمکم کند و ایکاش ازش چیزی نمی پرسیدم. چون پرسیدن همانا و او را ناراحت کردن همان. طفلک کلی مغموم شد و یاد بدهکاریهای خودش با خدا افتاد و بدتر از همه اینکه به سوالم هم جواب نداد.

۳. دوشنبه فهمیدم مشاور یکی از سناتورهای ایتالیا که دورادور با او آشنایی دارم و قبلا هم دوبار به ایران آمده بود چند روزی برای کار به تهران آمده بود و کلی هم سلام برای من رسانده. متاسفانه من هم موفق به دیدنش نشدم و فقط سلام رساندم. خنده دار این بود که با آخری که من با او در مورد برنامه هسته ای ایران مصاحبه کرده بودم٬ اسفند پارسال بود و فکر نمی کردم یادش مانده باشد که من وجود دارم. ولی دوستانم در اتاق بازرگانی می گفتند که به محض رسیدن سراغ من را گرفته بوده است. من هم برای اینکه امر بر آنها مشتبه نشود کلی سخنرانی کردم و خب به هر حال جلوی شوخی را هیچ جوری نمی شود گرفت. بعد از ظهر هم که رسیدم خانه دیدم ای داد بیداد. نقاش داریم و می خواهند دو روزه اتاق خواهرم و اتاق نشیمن را رنگ کنند...

۴. سه شنبه صبح مجبور شدم بروم پیش مادربزرگم و متاسفانه این قصه فراموشی اش کم کم دارد من را کلافه و ناراحت می کند. دو سوال را بیشتر از ۲۰ بار از من پرسید و من هم با کمال خونسردی هر بار انگار که بار اول باشد جواب می دادم. ولی وقتی خیلی حالم بد شد که برادرم آمد دنبالم و من مادربزرگم را بوسیدم و گفتم من می روم٬ شاهرخ آمده است دنبالم٬ من را نگاه کرد و پرسید: شاهرخ کیه؟ به زور جلوی تعجب خودم را نگه داشتم و گفتم مادر جان ما سه تا هستیم دیگر: فرناز٬ نازنین و شاهرخ. بعد یک کمی دوباره نگاهم کرد و پرسید آنوقت شما کی هستید؟ دلم می خواست بمیرم ولی گفتم: سه تا نوه گل شما. باز هم فکر کرد و گفت خب نوه های من می شوند بچه های محمد٬ نه؟ گفتم: بله...ولی خب تا شب یک طرف سرم خواب می رفت. همان روز ناهار با لیدا (Leida) بودم و تا ساعت ۵ با هم بودیم. وقتی هم که برگشتم خانه کار نقاشها تمام شده بود و وسایلشان را جمع می کردند.

۵. چهارشنبه یعنی دیروز هم که ساعت ۶:۳۰ در اداره بودم و روز دبیری خبر. بعد از پخش ۲ ساعت در استودیوی ضبط بودم و از آنجایی که هواکشها کار نمی کنند بعد از ضبط کلی سر درد و حال تهوع داشتم. خبر رسید که برادرم مرحله اول آزمون دکترای مهندسی مواد دانشگاه امیرکبیر قبول شده و کلی ذوق مرگ شدم برایش. بگذریم که دیروز تا حالا ندیدمش. خودش تا ۱۲ شب سرکار بود و من هم که دیشب قبل از برگشتنش خوابیدم. باز هم خبر رسید که عموی کوچک مرجان (زن داییم) تصادف کرده و در کما است. فهمیدم که یک نفر توهین بدی به عمه جان بزرگمان کرده و از ناراحتی هم حرص خوردم هم پیشش رفتم تا زیاد فکر و خیال نکند. شب ساعت ۷ رسیدم خانه و متوجه شدم که برادر ریکی (Ricky) شدیدا دنبال جواب سوالهایی است که از من پرسیده بود و الآن دارم فکر می کنم چکار کنم که از راه به در نشود و متاسفم از اینکه خودم نمی توانم به سوالهایش جواب بدهم و باید دنبال کسی بگردم که هم فلسفه حالیش باشد و هم حکمت و هم اینکه تعصب کور نداشته باشد. ای خدا..خودت کمک کن!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:43  توسط نازنین  | 

جلسه

دیروز در رادیو جلسه بود. مثل همیشه آقای مدیر در مورد کار و سایت و خبر و مصاحبه و ...صحبت کرد و بعد هم خب طبیعتا یک سری انتقاد وارد و چند تا هم ناوارد (که خب البته برای آن هم دلیل اعتراضی ندارم چون خودم هستم که خیلی کارها را ترجیح می دهم در سکوت انجام بدهم) در مورد بی توجهی ما به بعضی از مسائل مطرح شد. برای اولین بار بود که دیدم جناب مدیر از یک نفر شدیدا تعریف کرد که خب آن یک نفر هم انصافا مشمول تعریف و تمجید است و شخصا امیدوارم که هیچوقت هم سرخورده نشود. وقتی مدیر و بقیه صحبت می کردند یک دفعه از خودم پرسیدم که آن وسط چه غلطی می کردم و چرا آنجا نشسته بودم و آن حرفها را گوش می دادم. غرغر نمی خواهم بکنم٬ اما یک چیزی در نوع کار هست که من را راضی نمی کند. نمی دانم چه چیزی است. ولی می دانم که هر کوفتی که هست نسبت به همه چیز بی میلم کرده است. به هر حال...مدیر که از سرور تعریف می کرد بقیه مدام همدیگر را نگاه می کردند و نچ و نوچ می کردند. دلم می خواست ازشان بپرسم که چه مرگشان است و آن همه مرد خرس گنده (فقط من و سرور و خانم الف جزو اناث هستیم؟) چرا از قد و هیکل و سن و سال و می سفیدشان خجالت نمی کشند. به هر حال...بعد از حرف مدیر و پیشنهادهای داوود و حرفهای سرور نمی دانم چه مرگم شد که من هم یک چیزهایی گفتم و باور کنید از دیشب تا همین الآن شدیدا دارم به این موضوع فکر می کنم که بسیار بسیار الکن و مزخرف و لوس و ننر و به درد لای جرز خور هستم. خود سرور بعدا چند بار گفت بابا نازنین خیلی خوب بود. مدیر هم بر این اعتقاد بود. ولی من نیستم. دلم می خواهد فیلم را بزنم عقب ببینم چی چی گفتم. دلم می خواهد گریه کنم. حرفهایم این بود٬ البته غیر مستقیم٬ که چرا یک نفر این قدر مردم آزار است و چرا محیط کاری را اینقدر متشنج می کند. مدیر هم یک چیزهایی گفت که غیر مستقیم خطابش به من خاک بر سر بود و خودم دلم می خواست همانجا و در همان لحظه به طرز محیرالعقولی از روی صفحه زمین محو بشوم که خب اینطور نشد. چرایش را خدا می داند. من می گویم الکن هستم و فکر می کنم بد حرف زدم ولی انگار همین حرفهایم یک جور بدی روی همان یک نفر تاثیر گذاشته است. ولی چون شدیدا نسبت به او بی اعتماد شده ام نمی توانم قبول کنم که از روی پشیمانی و ندامت حرفی را بزند. دیشب برای من اس ام اس فرستاده و نوشته است: "دختر خوبی مثل تو نباید از دوست و همکار سپید موی خود قهر کند. در هر حال اگر عمری باقی باشد فردا در یک ایمیل در باره خیلی از مسائل با تو صحبت می کنم". دوست و همکار...ای بابا! بی خیال. من هنوز جوابش را نداده ام و فکر هم نمی کنم جواب بدهم. اما خب٬ از این مساله مطمئن هستم که من با کسی قهر نیستم و نمی خواهم باشم. برای همین اس ام اسی که زده بود یک کمی برایم خنده دار بود. حال چه بکنم برای اینکه از این حس گند نجات پیدا کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:16  توسط نازنین  | 

مادربزرگ

از همان موقعی که پدرم برای اولین بار راجع بهش صحبت کرد٬ با اینکه احساس کردم که یک چیزی در وجودم بدجوری تلنگر خورد٬ سعی می کنم زیاد فکرش را نکنم و هر بار هم که بحثی می شود و یا خودم یادم می افتد در ذهنم بلند بلند داد می زنم که مقطعی است و می گذرد. چند روز قبلش ناردانا و انوش که خانه مان بودند برایم تعریف می کردند که پدربزرگ جفتشان قبل از فوت فراموشی بدی می گیرند. و دو سه روز بعد پدرم که از خانه مادربزگ برگشت گفت: "نمی دانم چرا مادر حواسش یک کمی پرت است". من هم زود بدون معطلی گفتم به خاطر این مریضی احمقانه بود. یک ماه پیش مادربزرگم شدیدا سرما خورد و تب کرد و ریه هایش چرک کرد. دکترش برایش یک آمپولی شبیه پنی سیلین منهتی از نوع وریدی تجویز کرد که ریه هایش عفونت نکند و چرک زود خشک شود. ۸ تا آمپول بود. بعد از تزریقها یک روز زبانش ورم کرد و می گفت که دارد خفه می شود. عمه هایم زود برایش خوراکی و نوشیدنی خنک درست کردند و من هم می گفتم: "چرا وقتی می دانید مادر زود گرمیش می کند در غذایش ادویه و سیر می ریزید٬ بعد هم چیزی نیست٬ ممکن است اثر این آنتی بیوتیکها هم باشد". همان روز زود خوب شد. تا اینکه از فردایش پدرم گفت که مادر یک کمی حواس پرتی گرفته است. یک روز ظهر از سر کار بهش تلفن کردم و گفتم عصر می روم پیشش. وقتی رسیدم نماز می خواند و تا سلام داد گفت: "قربونت برم من که سر قولت وایسادی و اومدی من رو ببینی". کلی ذوق زده شدم و پریدم سفت ماچش کردم و توی دلم خدا را شکر کردم که حواسش جمع است. ولی همان روز چند بار ازم پرسید که چه امتحانی داشتم. و بعد هم دوسه بار پرسید: "خاطرم جمع باشد که نمی خواهی باز بروی ایتالیا". هر بار هم من بوسش می کردم و می گفتم که به خاطر او هم که شده هیچ جا نمی روم. جمعه شب با فرناز رفته بودیم خرید و قبل از برگشتن به خانه یک سری هم به مادربزرگ زدیم. کلی ذوق کرد. به نظرم یک کمی مثل بچه ها ذوق زده بود. بعد دو سه بار گفت: "مادر نمی دانی که چقدر مریض بودم...چقدر بد بود. پدرم در آمد. عمه هایت را خیلی اذیت کردم. عجب مریضی بود". ته دلم احساس کردم که مریضی خیلی برایش صدمه بزرگی بوده و ذهنش درگیر این قضیه است که چرا اینطور مریض شده بوده است. باز همان شب راجع به امتحانم ازم سوال کرد و بعد انگار یک دفعه چیزی یادش آمده باشد و خوشحال باشد پرسید: "ایتالیایی چی؟" گفتم: "مادرجان من که دارم با این ایتالیایی این همه کار می کنم". پرسید: "چکار می کنی؟"...احساس کردم که ممکن بود همان جا از ناراحتی بالا بیاورم. انگار مخم را کوبیده بودند به سقف اتاق. ولی زود خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به خندیدن. رفتم بغل دستش نشستم و برایش همه چیز را راجع به کارهایم مو به مو تعریف کردم. بدترین قسمت ماجرا وقتی بود که از شنیدن اینکه در رادیو کار می کنم حسابی جا خورد و من هم دلم می خواست های های گریه کنم. ولی همان شب که من و عمه بزرگم راجع به یکی از دوستهای زن داییم صحبت می کردیم٬ مادربزرگم اول پرسید شیرین کیه؟ بعد خودش گفت: آهان دوست مرجان! نمی دانم والا چقدر باید موضوع را جدی بگیرم. خدم احساس می کنم که به خاطر مریضی اش بوده و زود گذر است. اما امروز صبح که پدرم راجع به دختر خاله اش با مادربزرگم حرف می زده است٬ او پرسیده است: "زهره کیه دیگه؟"!!! و باز هم یک سوالی را ۵ بار از پدرم پرسیده است. دوباره از سر ظهر که این حرف را شنیده ام٬ اعصابم به هم ریخته است. امیدوارم همان چیزی باشد که تا دلم می گویم. چون تا قبل از این جریان٬ مادربزرگ اسم ریز و درشت فامیل و دوست و آشنا را خوب بلد بود و حافظه اش هم خیلی خوب بود!  از همه بدتر این است که یکی دو هفته ای است که خودم هم یک چیزهایی از یادم می رود. مثلا حرفی را که می خواهم بزنم یا کاری را که می خواهم انجام بدهم و بعد هم عزا گرفته ام که آلزایمر می گیرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط نازنین  | 

بازی آرزو

خب...راستش زیاد از این بازیهای وبلاگی خوشم نمی آید. البته بدم هم نمی آید...اما خیلی بستگی به موضوع بازی و حال و روز خودم دارد. مثلا امروز حسابی درب و داغونم ولی به هر حال من اینجایم که به بازی آرزم بپردازم:

بچه که بودم به قول "سنجد" هوارتا آرزو داشتم: دلم می خواست دکتر بشوم. این آرزویی بود که در دوران راهنمایی و دبیرستان با خواندن درسهای زیست شناسی ملغی شد! دوست داشتم که پیانیست بشوم و هنوز هم بدم نمی آید که یک روزی یک پیانوی گنده بخرم٬ هر چند که آرزوی بزرگم نیست. دوست داشتم که در و دیوار اتاقم شکلاتی باشد. در دوران دبیرستان دلم می خواست فیزیکدان بزرگی بشوم ولی بعد که دانشگاه قبول شدم دیدم که یکی از آرزوهایم که زیاد هم برایم مهم نبود خود به خود برآورده شد و همین آرزوی نه چندان مهم اینقدر برایم شیرین و موفقیت آمیز بود که هنوز هم ۴ سال دانشگاه برایم بهترین روزهای زندگی هستند و الآن هم از زندگیم خیلی راضی هستم. ولی خب٬ الآن در این مقطع زمانی آرزوهای دیگری هم دارم که برایم خیلی خیلی مهم هستند...ظاهرا باید برای سال ۸۷ آرزو کنم. نمی دانم محدودیت دارم یا نه. به هر حال ولی همه شان را می نویسم:

۱. همه می زنید زیر خنده الآن یا شاید بگویید: بسه دیگه بابا!!! به هر حال٬ آرزوی شماره یک این است که در آزمون ارشد قبول شوم. ترجیحا دانشگاه تهران یا شهید بهشتی!

۲. دلم برای شهره حسابی تنگ شده است. دلم می خواهد یا او بیاید ایران٬ یا من بروم پیش او و بچه هایش. دوباره دیدن و با هم هر روز خرید کردن و آشپزی کردن و تا نیمه شب بیدار ماندن برایم واقعا آرزو است.

۳. خب...دلم برای کتاب خریدن در ایتالیا ضعف می رود. دلم می خواهد با یک جیب پر از پول بروم در همان کتابفروشی بزرگ که با شهره می رفتیم و هر چی که می خواهم بخرم و خودم را خفه کنم.

۴. می خواهم یک دوچرخه داشته باشم٬ یک کوله پشتی و یک دوربین و هر جا که می خواهم بروم و عکس بگیرم.

۵. کسانی که این وبلاگ را مرتبا می خوانند و یا من را می شناسند می دانند که آرزوی بزرگم این بود و هست که دکترای ادبیات ایتالیایی بگیرم و مترجم بزرگی بشوم. اولی را نمی دانم چی می شود. ولی امیدوارم که دومی سال آینده به مرحله ظهور برسد.

۶. از آنجایی که یک دختر دایی خیلی کم است و از آنجایی که من برای این دوردانه یاسی که دیگر کم کم بزرگ می شود حاضرم بمیرم دلم یک بچه دایی دیگر می خواهد که بشود دوباره گازش گرفت و لهش کرد و هر بلایی سرش آورد. گفتم دایی. خب برای خود این دایی که بیشتر برادر بزرگ هست هم خیلی آرزوها دارم.

۷. آرزوی بزرگ دیگرم این است که ببینم مامان و بابا دیگر برای خودشان زندگی می کنند و دست از غصه بیخود خوردن برای بقیه بر می دارند.

۸. بی زحمت یک نفر هم پیدا بشود که یک ویزای اتریش به من بدهد که یک سر بروم سالزبورگ و برگردم!

حالا باید چند نفر را دعوت کنم! خیلی سخت است. یک کار دیگر می کنم. هر کسی این پست را خواند و دوست داشت بازی کند٬ از طرف من خودش را دعوت کرده حساب کند و فقط بعدش به من خبر بدهد که بازی کرده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:22  توسط نازنین  | 

حلقه سبز

-عجب سریالی بود... همین الآن برای اولین بار به طور کامل یک قسمت از حلقه سبز که البته قسمت آخرش بود را دیدم و واقعا مانده ام در اثر گذاری این شاهکار بی بدیل! از قسمت اولش هر از چند گاهی اگر دایی خانه مان بود چند دقیقه ای از این سریال بسیار بسیار زیبا و دق مرگ کننده  را تماشا می کردم. و هر بار هم می گفتم: خفه کنید این آهنگ مرگ آور را (آهنگ یکنواخت پس زمینه)! الآن هم که باز به خاطر دایی قسمت آخر را دیده ام نمی توانم بفهمم هدف از ساخت این سریال گرته برداری شده چی بود! مسلما یکی از اهداف تعریف شده اش دق مرگ کردن مخاطب به نحو احسن بود. چون به هر حال سریال سازان ایرانی خوب فهمیده اند که این ملت هنرناشناس هر کوفتی را قبول می کنند و با حرارت هر چه تمام تر تولیدات کیلویی و الکی شان را دنبال می کنند. سرعت پیشروی فیلمها هم که باعث از رو رفتن نور و صوت شده است. هر یک حرکت چشم سیما تیرانداز در این فیلم چند ده ثانیه ای طول می کشید و بیننده شدیدا جان به لب می شد. حالا پاسخ به اینکه یک نفر مثل ابراهیم حاتمی کیا دست به خلق چنین شاهکاری زده بود کار سختی است که به غیر از خودش کسی از پسش بر نمی آید. فل خیلی بی محتوایی بود. داستان عاشقانه متافیزیک. قصه ای که شبیهش را چند سال پیش در یک کتاب ایتالیایی خواندم که بعدا ترجمه  به فارسی اش را در شهرکتاب دیدم. جلوه های کامپیوتری فیلم هم اینقدر عالی بود که سحرگاه فردا در مراسم اسکار غولهای هالیوود می خواهند در موردش رایزنی کنند و بفهمند چرا از ایرانیها رودست خورده اند. ولی جدا چرا این سریالهای تلویزیونی هم دور داستانهای غمباد دهنده می گردد؟

-امروز در دانشگاه دلم می خواست چند نفر را از کلاسم پرت کنم بیرون. بچه های لوس و ننر و نازپرورده ای که به هر حرف بی مزه شان می خندند، بزرگ که می شوند همگی تبدیل می شوند به یک معضل بزرگ. به عمرم آدمی به این بی ادبی و گستاخی ندیده ام. بعضی مواقع هم می گویم خدا هم خوب جایی نشسته است. باز اینطوری حالیم می کند که اگر دنبال آن دکترای کذایی می رفتم تا آخر عمرم باید با امثال این افراد سر و کله می زدم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط نازنین  | 

تمام شد!

هوراااا...تمام شد. حوزه امتحانی دانشگاه شهید بهشتی بود. خودش کلی مزیت بود. نسبتا نزدیک...آشنا. وای وای...چقدر حال کردم. امتحان چی شد؟ اگر اینطور که به نظرم می آید باشد: زبان را خیلی خوب زدم. حقوق بین الملل عمومی بدک نیست. اگر همه آنها که زده ام درست باشد خیلی خوب می شود. حقوق مدنی تعهدات...والا چه عرض کنم. گفته بودم که زیاد نخوانده ام. ولی خوب ۵ تا را جواب دادم و از جوابهایم هم مطمئن هستم. حقوق اساسی را که کیف کردم. به به! حقوق بین الملل خصوصی هم مثل حقوق اساسی. نکته جالب: دفترچه سوم را که پخش کردند٬ من دیگر به تمام موادهای امتحانی خودم جواب داده بودم. تا آمدم پاسخ نامه ام را تحویل بدهم٬ دیدم در دفترچه سوم سوالهای سازمانهای بین المللی برای گرایش حقوق بشر در آن است. چکار کردم؟! هیچی...دفترچه را برداشتم. وای که چقدر باحال بود. همه جوابها را بلد بودم...ها ها! فقط ۳ تا یا ۴ تا سوال را نزدم. ولی چقدر کیف داشت. الآن دارم فکر می کنم که ممکن است حقوق بشر هم قبول شوم. چقدر می خندم اگر اینطوری شود. راستی از شهروند قانونی پایتخت جدید ایتالیا خیلی خیلی ممنونم٬ البته فقط در صورتی که شمع را روشن کرده باشد!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:40  توسط نازنین  |