تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

شدیدا خوشحال و از دلتنگی درآمده!

آخ جان...شدیدا سر حال آمدیم. رو به دق بودم هااااااااااا٬ مثلا من هم آدم هستم و از نسل آدم بنی بشر. هیچ چیزی در این دنیا بهتر از این نیست که وقتی بعد از ۱ ساعت و بیست دقیقه دود ماشین در ترافیک شهر محترم تهران استنشاق کردن و چند بار به خاطر عابران جان بر کف و ماشینهایی که چپ و راست می پیچند جلوی آدم جان به لب شدن برسی خانه و چایی ات را بخوری و تلفن هم زنگ بزند و ببینی٬ یعنی بشنوی که به به!!! یک دوست خوب که دلت برایش پر می زد بگوید: الو!!! وای٬ چقدر من ذوق کردم. فکر کنم مخ طفلکی را خوردم اینقدر حرف زدم...ای وای. حالا تا چهارشنبه چطوری صبر کنم؟؟؟ نمی شه فردا چهارشنبه باشه؟ می شه؟ نمی شه؟  . ایتالیاییها می گویند هر کسی که یک دوست پیدا کند یک گنج پیدا کرده است. در مورد این دوست من گنج هم کم است. اینقدر که خوب است و دوستداشتنی. قضیه کمال همان نشید در من اثر کرد در مورد او کاملا صدق می کند. باور نمی کنید؟ باور کنید. چون اگر دیر می کرد و چند روز آنطرف تر بر می گشت من دچار درجات بالایی از خلیت و دیوانگی می رسیدم. کاملا شارژم تمام شده بود و در این چند روز گذشته به زمین و زمان گیر داده بودم و شده بودم مثل آن روزهایی که وارد محوطه سازمان صدا و سیما که می شدم با خودم می گفتم به قبرستان خوش آمدید! آخ که چه کیفی دارد از کسالت در آمدن. smileys
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:14  توسط نازنین  | 

نظر بدهید

دیشب بالاخره در همان کتابی در در پست قبلی راجع بهش صحبت کردم٬ یک داستانی پیدا کردم که سرش به تنش می ارزید...البته فکر کنم جلوتر که بروم باز هم چیزهایی پیدا شود...اول از همه هم باید به جای لم دادن روی تختم و این دنده به آن دنده شدن و خمیازه کشیدن و عینک جا به جا کردن و کتاب خواندن مثل آدم بنشینم پشت میزم و درست مثل همان مواقعی که سر واحد نقد ادبی مجبور بودم نقد بنویسم بروم در بحر داستانها...شاید آنوقت دوباره بشود مثل وقتی که فرناز که مکالمه در سیسیل اثر الیو ویتورینی را به فارسی خوانده بود و می گفت داستانش گنگ است. همان موقع من کلی رفتم بالای منبر و در مورد بافت ادبی داستان زمان نگارش متن٬شخصیت ویتورینی و غیره و غیره برایش صحبت کردم  و نمی دانم که دست آخر قانع شد یا نه!!!! به هر حال دیشب قبل از خواب زد به سرم که یکی از همین داستانها را همین جا ترجمه کنم ببینم چند مرده حلاجم  و نظر بقیه را هم بخوانم!!! موافقید؟؟؟ اینطوری یک جورایی هم متعهد می شوم که از زیر کار در نروم و بشینم در کار خدا فضولی کنم و یک بند به جانش غر بزنم تا آخر سز قهرش بگیرد و من را بفرستد قعر جهنم...! کسانی که موافقند دستشان را ببرند بالا...یک نفر هم کفایت می کند. کافی است بدانم که کسی آن را می خواند. نه هم بگویید خودم دست به کار می شوم به زور رای مثبت می گیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:9  توسط نازنین  | 

هنر نگارش

شنبه کتابی که کارلا برایم فرستاده بود به دستم رسید و همان شب 40 صفحه اش را قبل از خوب خواندم. آنطوری که فکر می کردم جالب نیست و خب در ایران هم اصلا نمی شود آن را چاپ کرد. شاید هم بشود...اما من بعید می دانم. بیشتر هم راجع به زنانی تنها است که در ذهنشان درگیریهای نسبتا مشابهی با مردان دور و بر خود دارند. بیشتر به خاطر همین حس تنها بودن و حماقتی که شاید به اسم فمینیستی از زنها در ذهن خواننده منتقل می کند زیاد جذب داستانهایش نمی شوم. به هر حال تا قبل از تمام کردن نمی توانم نظر بدهم. اما چیزی که خیلی برای من در کتابهای ایتالیایی مخصوصا در زمان معاصر، نوع بازی با لغت و واژگان شدیدی است که در نگارش به کار می برند. حتی وقتی که مقاله های سیاسی را به خاطر کار می خوانم از نوع نوشتار برخی از سایتها و روزنامه نگارانشان خیلی خوشم می آید. چیزی که ما در ایران نداریم و من نوعی هم وقتی چند تا مقاله را به فارسی ترجمه می کنم چندان هم راضی نیستم به خاط اینکه می دانم که خود من هم از ضعف واژگان مناسب رنج می برم. شاید یک دلیلش به خاطر ساعتهای انشا و نگارشی باشد که در دبستان و راهنمایی و دبیرستان به سادگی و بی تفاوتی معلمها و روش تدریس به هدر رفته است. و یک دلیل دیگرش هم این است که سطح مطالعه ما ایرانیها کم و بیش پایین است. البته عدم تخصص هم چندان بی تاثیر نیست...ترجمه مقاله که به کنار، ترجمه کتابهایمان هم افتضاح است. کافی است که که یک کتاب را باز کنیم و ببینیم که چقدر زبان فارسی در آن گنگ و نامفهوم است و خواننده برای ارتباط با متن با موانع بسیاری رو به روست. در دانشگاه که واحدهای ترجمه و نقد ادبی می خواندیم که ترجمه مثل خود کتاب نوشتن سخت است و تنها تفاوتش این است که مترجم چهارچوب و مسیر اصلی را در اختیار دارد و نویسنده باید آنها را در ذهن خود جستجو کند. باز هم در آن واحدهایی که من عاشقشان بودم می خواندیم که هر بار که کتاب مقابل چشم خواننده باز می شود داستان به نحو تازه ای به جریان می فتد چون درک و برداشت هر خواننده با نیت و مقصود اصلی نویسنده می تواند - و بلکه الزاما - متفاوت است. و این مساله باز کار مترجم را چندین برابر سخت تر می کند. چند سال پیش یکی از دوستانم برای تولدم کتاب "چنین کنند بزرگان" ترجمه نجف دریا بندری  را به من هدیه داد. خب کسی که کتب را نخوانده باشد نمی تواند متوجه منظور من بشود. دریابندری دوباره کتابی از نو نوشته بود که با متن اصلی فاصله نداشت...فکر می کنم او یکی از قهارترین مترجمان دوره ما باشد و هر کسی که می خواهد وارد این دنیا بشود باید یکی از تالیفاتش به اسم اگر اشتباه نکنم فن ترجمه را بخواند...همه این مسایل باعث می شوند که من خیلی محتاطانه نسبت به دنیای ترجمه کتاب نگاه کنم. حالا چه برسد که زبان کتاب هم ایتالیایی باشد.  می دانم که بالاخره باید از یک جایی شروع کنم. هر چند که یک کتاب چاپ نشده دارم...استارت کارم را بعد از تعطیلات عید زده ام و الآن به دنبال یک راه ارتباطی با سازمان منابع طبیعی یا سازمان محیط زیست می گردم چون حاضرم مجانی روی کتاب مورد نظرم کار کنم و حتی شاید خودم رویش سرمایه گذاری کنم. چون احساس می کنم آن داستان ساده اما تاثیر گذار برای ما ایرانیها، مخصوصا تهرانیها، که چپ و راست درخت می اندازیم و جایش برج می سازیم و جنگل می سوزانیم خیلی خوب باشد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:21  توسط نازنین  | 

مامن یا مملکت نژاد پرستها؟

حسن پقی خندید، گفت: شنیده ام که توی ایران تلویزیون دارند.
آه کشیدم «امان از این ایرانیها...» برای بیشتر هزاره ای ها ایران از خیلی نظرها یک جود مامن بود- حدس می زنم به این دلیل که بیشتر ایرانیها  مثل هزاره ای ها شیعه بودند.

بادبادک باز/خالد حسینی/نرجمه زیبا گنجی٬ پریسا سلیمان زاده/ ص ۶۷/انتشارات مروارید


مامن...ای وای! ما ایرانیهای نژاد پرست... دهانمان همیشه برای شکم پرهای غربی باز است و خدا نکند کسی از شرق برسد  وآنوقت له و لورده اش می کنیم. یادم است که تا همین چند سال پیش "افغانی" برای همه ما یک فحش بود. نمی خواهم خیلی راه دوری بروم و از چیزهای صحبت کنم که تصورش سخت باشد. موقعی که کتاب را می خواندم به خیلی از افغانهایی که در تهران شناختم و سر سفره شان نشستم فکر می کردم. به نژاد پرستهای دماغ سربالای فامیل خودمان. و هر چقدر جلوتر می رفتم احساس می کردم که ما ایرانیها شاید افغانیها را آدم حساب نمی کنیم. درست همانطور که امروز در غرب فکر می کنند که مسلمانهای دیوهای بی شاخ و دم خون آشامی هستیم که همه کاری ازمان بر می آید. یادم است پسر افغانی بود بور با چشمهای آبی و نجیب. می آمد به ما کمک می کرد. شب سال اول دایحان جعفر (دایی بابام) را قرار بود خانه مادربزرگم بگیرند. من سال دوم دانشگاه بودم. یک روز قبل از آن مهمانی دهان پر کن که ازش همه چیز بیرون می آمد به غیر از خیرات و فاتحه برای آن مرحوم، با عمه ام رفته بودم توی حیاط. میز و صندلی آورده بودند و چند نفر هم داشتند سیم برق می کشیدند. هارون دنبال ما راه می آمد و به حرفهای عمه ام گوش می داد که می گفت او باید چکار بکند و نکند. نمی دانم چی را از هارون پرسید که هارون گفت: عباس گفت که نمی خواهد. این عباس پسردایی بابام است. عمه ام آنچنان چپ چپ به هارون نگاه کرد که بیچاره تمام صورن بلوریش شد رنگ خون و بعد با تحکم گفت: "عباس آقا". من رویم را کردم به سمت چمنها تا هارون خجالت نکشد. عمه ام هنوز خیره نگاهش می کرد. من هم پایم را کوبیدم زمین و رفتم داخل ساختمان. از آن به بعد هارون هر وقت من را می دید دیگر حتی برای سلام کردن هم سرش را بلند نمی کرد و زیر لب فقط می گفت سلام خانم. و من حال تهوع می گرفتم. این هارون پسر دایی احمد شاه مسعود بود و حتما اگر ما جای او بودیم و ما پناهنده افغانستان می شدیم هارون باید به عمه من تحکم می کرد که بگوید آقا صاحب هارون. بعد از یکی دو سال رفت دوبی و در آنجا موقعیتی برای خودش دست و پا کرد. دختر عمه هارون، صابره یک زن دردکشیده بود که شبانه با شوهرش و 3 تا بچه اش فرار کرده بودند به ایران. پسر بزرگش را پدرشوهرش به زور در افغانستان نگاه داشته بود. نمی دانم صابره دقیقا چند سالش بود. سی و خورده ای...تمام موهایش سفید بود و چشمهایش کاسه خون. دختر دومش منیژه توی همان فرار شبانه هزار جور مرض گرفته بود و دختر بچه بیچاره تا قبل از نه سالگی چند تا عمل سخت در ایران کرد. طالبان که سقوط کردند صابره قسم خورد که پرویز را می آورد ایران. در افغانستان نبود...فرستاده بودنش در پاکستان در یک زیر زمینی فرش ببافد. وقتی به هزار بدبختی آوردش ایران، همانجایی که زندگی می کردند و شوهرش که مهندس برق بود سرایداری می کرد همه اعضای آن موسسه نیکوکاری را ناهار دعوت کرد و خودش همه غذا را پخت. بیچاره پرویز را در مدرسه در تهران کتک می زدند و به خاطر لهجه اش دست می اندختند. البته افغانیها که در ایران مدرسه نمی روند. به زور و قاچاقی با پول کلان چهار تا بچه کریم و صابره فقط می رفتند سر کلاسهای درس و جالب هم بود که همیشه شاگرد اول بودند. یادم است که ماه رمضان پرویز و خواهرش پروانه می آمدند پیش فرناز ریاضی می خواندند...یک روز صابره یک غذایی پخته بود و وقتی آمد دنبالشان غذا را داد به مامان. ما همان شب مهمانی افطار داشتیم. بعد از اذان که داشتیم غذا می خوردیم یکی از فامیلهای افاده ای مان به آشپزخانه آمد و ظرف غذای صابره روی میز دید. یک کمی از آن را خورد و گفت خوشمزه است، چیه؟ عمه ام گفت که یک غذای افغانی دست پخت صابره زن کریم است. بلافاصله شاهزاده خانم پرنسس بالاخص هر چی توی دهانشان بود تف کردند . گفتند اه اه...نمی دانم چی شد که من حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم. یک بار منیژه یک نقاشی کشیده بود و من و عمه ام در آن موسسه نیکوکاری بودیم...منِِیژه از اتاقشان دوید بیرون و گفت نازنین....عمه ام باز از آن نگاههایی که خودش خیلی به آن می نازد به بچه بدبخت انداخت و گفت نازنین خانم. من هم یک نگاه بدتر از مال خودش تحویلش دادم و به بچه بدبخت که بغض کرده بود گفتم هر جوری دوست داری صدایم کن. صابره به من می گفت نازنین جان، از آن به بعد منیژه من را نازنین جان صدا می کرد. همان روز عمه ام در راه برگشت به خانه گفت: واقعا متاسفم که خودتان برای خودتان ارزش قایل نیستید. من هم فقط یک نفس عمیق کشیدم. با این همه عمه ام جزو کسانی بود که خیلی برای مدرسه رفتن بچه های کریم حرص و جوش می خورد و خودش را به این در و آن در می زد. یک سال سیزده به در که داشتیم در آشپزخانه با هم غذا می پختیم عمه ام گفت کریم می خواهد صابره و بچه ها را بفرستد اتریش. بعد هم سری تکان داد و باز شروع کرد به گفتن همان حرفهای همیشگی در مورد مهاجرت و خارج رفتن. من یادش انداختم که بچه های کریم اینجا نابغه هم که باشند نه می توانند دیپلم بگیرند و نه به دانشگاه بروند...و آخر سرش می شوند سرایدار و کارگر خانه های مردم. و در اتریش حداقل امکان تحصیل داشتند. دفعه آخری که صابره و بچه هایش را دیدم تابستان چند سال پیش بود که بعد از یک سال آمده بودند به کریم سر بزنند. من و خواهرم داشتیم با ماشین از خیابان ولیعصر پایین می رفتند و من آنها در پیاده رو دیدم. شیشه را دادم پایین و داد زدم صابره...هر 5تایشان ما را دیدند و برایمان دست تکان دادند...ترافیک تهران چند ثانیه ای به دردمان خورد و در همان چند ثانیه کلی حرف زدیم...چند ماه بعدش به کریم تهمت دزدی زندند و از آنجا بیرونش کردند. نمی دانم الآن کجاست و زن و بچه اش چه می کنند. شماره صابره را از کریم گرفته بودم...با روان نویس طلایی وسط یک دفترچه یادداشت. شماره را هنوز هم دارم...اما شاید خانه شان را عوض کرده باشند. به هر حال کتاب را که می خواندم به همه شان فکر کردم. حتی به خواهر های صابره که از خوشگلی بی  همتا بودند و اما بی سواد شوهر کردند...و آن یکی خواهرش که زنده زنده در آتش سوزی در کابل سوخت و بعد از آمدن پرویز به ایران دوباره صابره را چند سال پیر کرد. دلم برای کریم آقا تنگ شده. دلم برای چیزهایی که از افغانستان تعریف می کرد تنگ شده. بیچاره دزد نبود.کاشکی این کتاب را همه ایرانیها بخوانند...آنوقت همه عاشق افغانیها می شویم و از خودمان خجالت می کشیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:10  توسط نازنین  | 

چراهای یک نوه

بچه که بودم عاشق چشمهای سبز پدربزرگم بودم. وقتی که می دیدمش حسابی ذوق می کردم. دوستش داشتم٬ مخصوصا وقتی من را می گذاشت روی شانه هایش و می گفت: آی شیره شیره شیره! من هم احساس می کردم که در بلندترین نقطه کره زمین هستم. با هم که پیاده بیرون می رفتیم از سر میدان تجریش تا آنطرف پل همه می گفتند سید سلام. از جایشان بلند می شدند و اگر چیزی می خرید به زور ازش پول قبول می کردند. تا دم باغ فردوس هم که از خیابان ولیعصر بالا می رفتیم باز همین سلام و احوالپرسیها بود و من فکر می کردم که خودم هم آدم مهمی شده ام چون دست پدربزرگ را گرفته بودم. ظهرهای جمعه از کوه بر می گشت خانه مان. عاشق کفشهای کوه نوردیش بودم  و وقتی می رسید در آشپزخانه می نشست و حرف می زد. شعر می خواند٬ مشق خط می نوشت و مامان همیشه می گفت: بابا شما بروید انجمن خوش نویسان. زمستانها می چسبید به شوفاژ و ناهار می خوردیم. بابام که مسافرت می رفت می آمد پیشمان می ماند. یک بار که بابا ۴۰ روز نبود٬ پدربزرگ در اتاق من می خوابید. یادم  است که تا وقتی که شاهرخ بچه تر بود٬ پدربزرگ برایش می برد و دلش ضعف می رفت که شاهرخ برود روی پاهایش بنشیند...هروقت هم اسم مادربزرگم می آمد اشک توی چشمهایش جمع می شد. من را که صدا می کرد می گفت: نازنین مهجبین من!

شاید ۱۰ سال پیش بود...همه چیز عوض شد. دیگر نبود. دیگر کوه نمی رفت. دیگر شعر نمی خواند و مشق خط نمی کرد. یک دفعه زد به سرش که زندگی و فامیل و محله پدری و همه چیز را ترک کند و برود شمال. ماشین را فروخت. چند سالی در نوشهر توی چادر می خورد و زندگی می کرد تا در زمینی که خریده بود ساختمان بسازد. هر روز که از تجریش رد می شوم دیگر احساس مهم بودن نمی کنم. وقتی ازم می پرسند پدربزرگت چطور است و من هم بگویم شمال برایم مثل کوه کندن سخت  است. دوستهایش هم از او بریده اند. و وقتی که حرف فامیل می شود می گوید بابا من که کسی را ندارم. انگار که چند ده تا خواهر زاده و دو تا خواهر و یک برادر هیچ باشند. دیگر به من نمی گوید مهجبین. ماهی یکبار هم به زور می آید تهران. مامان دلش خون است... همه هم به خاطر یک زنی که ابعاد مادر گوریل انگوری را دارد و پدربزرگم را بد خام خودش کرد و از حسادت و تنگ نظری تغذیه می کند. زن پدربزرگ من است و خودش ساکن تبریز و میدان آزادی تهران. هر وقت بخواهد هوایی تازه کند می رود ویلایش شمال و سری هم به سرایدارش که دست بر قضا شوهرش است می زند. دیشب زنگ زدم حالش را بپرسم. یادم نمی آید هیچوقت اینقدر بد با من حرف زده باشد. گوشی را که به مامان دادم٬ خیلی سعی کردم که گریه نکنم...بچه ها و نوه های پدربزرگم برایش شده اند عدو...چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:36  توسط نازنین  | 

می خواهم بروم

می خواهم بروم به جایی که دروغ نباشد...جایی که آدمهایش از خدا بترسند. جایی که آرامش باشد. دلم خوبی می خواهد. به قول مشیری: روزگاری است که خوبی خفته و بدی بیدار است. دلم آرامش خوب بودن و با خوبان بودن را می خواهد. دلم حرفهایی را می خواهد که پر از دورغ و ریا نباشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:20  توسط نازنین  | 

کجا می رویم؟

پارسال همین موقعها که صحبت از سهمیه بندی بنزین بود، چند نفری می گفتند که طرح خیلی خوبی است و برای شهری مثل تهران خیلی هم مفید است و ...! حتی یک نفر هم سر همین قضیه به من گفت که چیزی بارم نیست و نباید اظهار نظر کنم. ظاهرا که خیلی فرق کرده است. چون ترافیک کمتر که نشده بیشتر هم شده است. همین امروز به یاد حرفهای یک ایتالیایی افتادم که دو سه سال پیش 6 ماهی در ایران زندگی کرد. یک روز به من گفت که وقتی با 10 هزار تومان وارد یک مغازه می شود، با دو تا کیسه پر از مغازه بیرون می آید. الآن ولی با همان 10 هزار تومان نصف کیسه هم پر نمی شود. از همه وحشتناک تر این است که آدم ببیند که مثلا سیب را بر در مغازه ها زده اند کیلویی 2500 تومان. به خده همین چند سال پیش بود که اگر 1000 تومان می دادی، 4 کیلو سیب می خریدی. دنیا را سخت می گیری...این حرف را همان کسی می زد که از من خواسته بود اظهار نظر نکنم و من چون حوصله بحث کردن با او را ندارم خیلی جلوی خودم را می گیرم که الآن حالش را نپرسم، مخصوصا که الآن تاهل اختیار کرده است و هر از چند گاهی حسابی کلافه می بینمش. امروز شنیدم که برای بالا بردن قدرت خرید مردم می خواهند سوبسید (یارانه) از روی جنسها بردارند و مازادش را به حساب شخصی مردم بریزند. چقدر خنده دار...مردم از خنده.
مرغ منجمد خورده اید؟ من مردار نخورده ام ولی فکر کنم این مرغ پرکنده یخ زده جزغاله همان مزه را می دهد. آب گندیده هم می تواند باشد. تازه نمی دانم شاید هم چندین نوع ویروس داشته باشد.
یک نفر که تازه بچه دار شده است می گفت که پوشکهای جدید وسیله ای است بسیار مناسب برای گند زدن به خانه و زندگی...
امروز گذارم افتاده بود به دفتر بیمه ایران در خیابان مطهری. کلا وقتی وارد محیطهای اداری می شوم حالم بد می شود. دلم برای این مردهای بدبخت سوخت و له شد. کثیف، آشفته، خاکستری، افسرده، بیحال و بعضی ها هم شدیدا عصبی...اول فکر کردم چرا اینها به ظاهر خودشان نمی رسند. بعد یادم افتاد که این بدبختها این قدر فکر و خیال دارند که وقت و پول به خود رسیدن ندارند. وقتی فکر می کنم چند سال آینده به کجا می رسیم مو به تنم سیخ می شود!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:0  توسط نازنین  | 

هزینه سانسور

چند روزی است که به این موضوع فکر می کنم که کسانی مثل مهران مدیری باید اعصابی از آهن داشته باشند. این همه حرف و صحبت در مورد اینکه یکی دو قسمت از سریال مرد هزار چهره سانسور شده است وقتی جنبه غیر قابل تحمل خود را نشان می دهد که آدم بداند برای هر فیلمنامه و لوکیشن چقدر باید زحمت کشید. در تمام برنامه های زنده و ضبط شده که من در رادیو اجرا می کنم روزهایی هست که دلم می خواهد بنشینم موهایم را دانه دانه بکنم. مثلا وقتی که از گروه فرهنگ و معارف یک برنامه را به زور به خورد ما می دهند و مجبورمان می کنند که ترجمه شان کنیم و بچپانیم در گوش مخاطب آنور آبی...یا روزهایی که کلی زحمت می کشم که خبرهای خوب و تفسیر به درد بخور بزنم و بعد می بینم که حتی یکی از آنها هم وارد سایت نمی شود و ...! بهترین برنامه ای که همیشه با علاقه آن را ضبط می کنم و سعی می کنم انرژی کافی برایش بگذارم ( و با اینهمه کم پیش می آید که از آن راضی باشم)، برنامه "ما و شنوندگان" است. به نامه ها و ایمیلهایی که از ایتالیا می رسند جواب می دهیم، موسیقی پخش می کنیم و...! تنها برنامه ای است که در آن دیوار رسمی و خشن بودن کنداکتورمان را می شکند. مجریهای برنامه من و یکی از همکاران هستیم. لحظه هایی که برنامه را جالب می کنند وقتی هست که من و داوود به بداهه گویی می رسیم و سر به سر هم یا یکی از شنوندگان می گذاریم. با این همه بعضی مواقع وقتی می بینم که موقع ادیت برنامه تهیه کننده مان بعضی از تکه های برنامه را بر می دارد دلم می خواهد یا او را خفه کنم یا بنشینم زار زار گریه کنم. چون دقیقا وقتی که یک تکه حذف می شود، ادامه صحبتهای من و داوود برای شنونده نامفهوم و حتی لوس و بی محتوا می شود. از همه بدتر وقتی است که می بینم یکی از همکاران عزیز اظهار نظر می کند و از بی مزه بازیهای برنامه انتقاد می کند. نمی دانم چه هنری در برنامه را مثل چوب و کلیشه ای اجرا کردن است. برای همین امروز فکر می کردم که وقتی من به خاطر چند دقیقه برنامه رادیویی چقدر باید حرص بخورم کار تلویزیون چقدر سخت است. برنامه ای که در ایران روی آنتن می رود از چند نوع فیلتر نظارت رد می شود و قبل از اجرای طرح چندین نفر باید در مورد آن نظر بدهند و چند تا مدیر و مدیر کل هم باید آن را تصویب کنند. حالا اینکه بعد از اجرای طرح باز زیر تیغ سانسور می رود خیلی خنده دار است. در مورد ما تنها ضرری که می خوریم چند دقیقه ضبط کمتر و شاید دو سه هزار تومان کمتر در فیش حقوق آخر ماهمان است. اما فکر می کنم در مورد برنامه های تلویزیونی اوضاع حسابی فرق کند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:53  توسط نازنین  | 

عشق به مهمانهای سال نو

زیاد از این عید دیدنیها خوشم نمی آید. بیشتر دوست دارم که خانه مان بیایند تا جایی بروم. البته خب بعضی جاها را مجبورم و بعضی جاهای دیگر را خودم دوست دارم که بروم. به خاطر نزدیکی خانه مان هم به منزل مادربزرگ، خیلی از مهمانهای آنها هوس می کنند حداقل سالی یکبار هم که شده بیایند پیش ما و هر سال عید یکی دو روز سر گیجه بدی بین سالن و آشپزخانه می گیرم و بدیش هم آنجاست که در اکثرموارد جا برای نشستن خودمان هم نیست. بعضی مواقع هم من و شاهرخ مرض خندیدن می گیریم و کافی است که ترکی بر روی دیوار ببینیم و دو تایی برویم ولو بشویم کف آشپزخانه و از خنده ریسه برویم. بعد هم مامان می آید جفتمان را دعوا می کند و من و او به زور جلوی خنده مان را می گیریم و بر می گردیم پیش مهمانها و سعی می کنیم همدیگر را نگاه نکنیم تا آبروریزی نشود. یک سال پسر پسر دایی پدربزرگ بابام (شاخ در نیاورید...با از اینها دورتر هم رفت و آمد داریم اگر اعتراض کنیم عمه جانمان می گوید: فامیل ریشه و رگ و پی آدمیزاد است و شما جوانها بسی خر و نفهم هستید و نمی توانید ارزش این روابط را درک کنید) با خانم و بچه هایش آمد خانه مان (هنوز هم می آیند). به محض اینکه نشستند و من و داداشم همزمان دیدیم که ای وای این بنده خدا جورابش سوراخ است و در جا رفتیم توی آشپزخانه . و تا همین پارسال هر وقت این بنده خدا را می دیدیم نا خداگاه چشممان به سمت جورابش می رفت. امسال هم که خانه مادربزرگم دیدمشان خوشبختانه عجله داشتم و به یک سلام ساده به همه آنها قناعت کردم و زود در رفتم. مدتها با خانم و دختر این آقا مشکل داشتیم که نگیرند ما را چپ و راست بوس کنند و خفه مان کنند. هر بار هم می گفتیم بابا به پیر به پیغمبر سرما خوردیم، هپاتیت داریم و صدجور مرض مسری لاعلاج دوتایی می گفتندعیبی ندارد و سر و صورتمان را تف مالی می کردند . امسال عمه جان دو سه روزی با ما قهر بودند. چون که روز دوم فروردین زنگ زد که بگوید پسر دایی مادربزرگم و خانمش و 3 تا فزرندشان می خواهند بیاییند خانه ما. بنده هم نگاهی به سالنمان کردم و دیدم 14 نفر به غیر از مامان و بابام نشسته اند و برای من و خواهرم هم جا نیست و برادرم هم به زور خودش را چپانده است بین پدرم و یکی از مهمانها. به عمه ام گفتم یک 20 دقیقه ای نگهشان دارید و بعد بفرستید. خب آنها نیامدند...چون بعد از 20 دقیقه آن مهمانهای گرامی همچنان تشریف داشتند و من هم به عمه جانم گفتم یک ده دقیقه دیگر و او گوشی را محکم کوبید روی زمین!!!! 3 روز با پدرم قهر بود که ما چرا گفته بودیم آنها نیایند...!!!! بعد هم که من دو روز بعد رفتم به مادربزرگم سر بزنم، یم سخنرانی پر از کنایه در مورد علاقه وافر ایشان به مهمانهایشان و عدم شعور و تربیت ما نسل جوان به فامیلهای صد پشت غریبه مان شنیدم . من هم چیزی نگفتم و به زور جلوی خودم را گرفته بودم که نزنم زیر خنده. خلاصه نمی دانم چی شد که این عمه جان ما از خر شیطان پیاده شد...مکافاتی است این عید به خدا...هر جوری هم بخواهیم از شر این دید و بازدیدهای مسخره خلاص بشویم نمی شود. نشان به آن نشانی که مامان و بابا امروز صبح رفته اند خانه دختر خاله بابام و آنها می خواهند الآن بیایند خانه ما ...خاله بازی بی مزه ای است به خدا. نمی دانم. شاید هم حق با عمه جان باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:10  توسط نازنین  | 

خشت اول

قبل از اینکه به بد و بیراههایم ادامه دهم٬ ترجیح می دهم که یک فاتحه برای کلیه اجدادم بخوانم که در عالم خواب نیایند یقه ام رابچسبند یا اینکه آن دنیا نیایند نفرینم کنند و بیندازنم در آتش جهنم. به هر حال..اجداد محترم آماده حمله باشید٬ روحتان شاد! حاج آقا و مادرجون عزیز که هر دویتان دختر دوم نوه بزرگتان را دیدید بیکار بودید که مادربزرگ من را دادید به پدربزرگی که هیچوقت ندیدم و زیاد هم ازش خوشم نمی آید؟ و شما جناب پدربزرگ...شما که اخلاق نداشتی غلط کردی زن گرفتی و دختر مردم را بدبخت کردی. بعد هم زن که گرفتی چرا پای زندگیت نایستادی؟ چرا یک کاری کردی که این بابای بنده خدای من از ۸ سالگی کار کند و به بدبختی درس  بخواند و از داییهایش کتک بخورد؟ هان؟؟؟؟ اگر حضرتعالی درست رفتار می کردی بابای من امروز اینقدر نسبت به بچه هایش وابسته نبود و اینقدر از سر محبت پدرانه دست و پای ما را نمی بست و اینقدر ما را شرمنده محبتهای چپ و راست خودش نمی کرد و آنوقت من می توانستم بدون احساس عذاب وجدان به محبتهای پدرم اعتراض کنم و نگران این نباشم که او ممکن است ناراحت و دلگیر شود. آنوقت من اینجا احساس خفگی نمی کردم. چون بابام بی خیال بود...! شرمنده...ولی تا وقتی که عصبانی هستم به هر سه شما بد و بیراه می گویم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 16:11  توسط نازنین  | 

اول فروردین 1387

امروز را در تاریخ این وبلاگ ثبت می کنم. ساعت ۸:۴۰ صبح است و من سرکارم و چایی خوران مشغول گذاشتن خبر روی سایت رادیو هستم. برای سال تحویل می رویم به رادیو فرانسه...بعد هم ساعت ۱۰ می رویم برای پخش زنده. دارم فکر می کنم که خبر نوروز را هم بگذارم روی سایت...چقدر خبر بد جنگ و ناله و نفرین. آن هم برای چه کسانی٬ برای ایتالیاییها که دایم یا آواز می خوانند و یا می رقصند. بروم که خیلی کار دارم. عبدتان مبارک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقا جان توپ را در کردند و ما در رادیو فرانسه بودیم و کیف کردیم و دست بر قضا آبدارچی عزیزمان هم بود و من هم به خدا هیجوقت از دیدنش اینقدر خوشحال و شادان نشده بودم. بعد سال تحویل با خانواده محترم خودم صحبت کردم و الآن باز هم چایی می خورم با شکلات و سر و صدای ترقه های بیرون سازمان را می شنوم. خوب است که در اجداد بنده کسی ترک نیست وگرنه از این چیزی هم که هستم چایی خورتر می شدم. منتظریم که ببینیم قبل از پخش خبر  (الف) رهبری و رییس جمهوری می آید یا نه. توضیح اینکه خبر الف٬ خبری است که واو به واوش باید ترجمه شود و خوانده شود. رویم به دیوار٬ ولی ما داریم از یکی از صداهای بیگانه آهنگ شاد و عیدانه گوش می دهیم. دم سال تحویل شبکه یک صورت زنهایی را نشان می داد که زار زار گریه می کردند. به نظر شما چرا؟ برویم به پخش....خبر الف نیامد. باز هم عیدتان مبارک و یادتان باشد:

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

(سهراب سپهری)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:55  توسط نازنین  |