تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

وقتی زندگی به من می خندد

وقتی که دو روز پشت سر هم خبر خوب به آدم می رسد باید یک کمی بیحال شد و دچار سر در گمی شد...نه؟ خب ترجیح می دهم که فعلا اینجا در مورد خبر اول چیزی ننویسم. فقط همین را می گویم که دیروز صبح که سر کار ایمیلم را چک کردم یکدفعه عین فنر بالا پایین بردم و چند ثانیه ای در حال جیغ زدن و شادی کردن بودم. احمقانه است...ولی تا چند ساعت همین طوری الکی هرهر می خندیدم. تا اینکه جناب آقای پیرلوییجی، یک ایتالیایی که به تازگی آمده ایران، زنگ زد که در هتل حالش بد شده و رو به قبله دراز کشیده است. آن موقع فهمیدم که ای بابا من هنوز روی این زمینم و مجبور شدم چند تا تماس تلفنی بگیرم که برایش دکتر ببرند و دست آخر خودم وارد عمل شدم. جوان بدبخت مردم ایران نرسیده مریض شده است.
خبر دوم این که امروز جوابهای ارشد آمد و من چند دقیقه ای چهار چشمی به مونیتور زل زده بودم. یک چند شاخ هم در نواحی مختلف سرم در آورده ام که هنوز پایین نرفته اند. یادتان هست که خودم را برای حقوق بین الملل و حقوق بشر خفه کردم بودم،نه؟ خب الآن که کارنامه آمده است علاوه بر آن دو تا برای حقوق مالکیت فکری، حقوق تجارت بین الملل و حقوق محیط زیست هم مجاز به انتخاب رشته شدم و جالب هم اینجاست که برای همه گرایشها هم خوب است. از همه بهتر حقوق بین الملل و حقوق تجارت بین المللی است. خب خوشحالم. نمی توانم نباشم. اینقدر خوشحالم که فکر می کنم خوب می بینم. هم دیروز و هم امروز اولین کسی که برایم خوشحالی کرد و واقعا برق شادی را هم در صدایش شنیدم و هم در چشمهایش دیدم خواهرم فرناز بود. مامان خانه مادربزرگ بود و تلفنی خبر دار شد و دوست نداشت زیاد جلوی بقیه فامیل سروصدا راه بیندازد. بابا هم خوشحال شد و چند بار پشت سر هم به موبایلم زنگ زد. برادر جانمان مثل همیشه به لبخند محبت آمیز و جمله مبارک باشه قناعت کرد. خودم می دانم که به موقعش چطوری برایم شادی می کند. اما خب فرناز برایم سنگ تمام گذاشت...اگر خواستید اینجا کلیکی بکنید و ببینید.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط نازنین  | 

نوستالژی

روزهای گرم تابستان و لحظه شماری برای رسیدن به خانه مادربزرگ...بوی کرم ضد آفتاب نیوآ. بوی آسفالت داغ...دویدن توی پیاده رو. صدای مامان. تند تند راه رفتن و بعد پشت سر را نگاه کردن تا فاصله با مامان را اندازه گرفتن. دیوار خانه مادربزرگ. صدای بچه ها که از توی باغ می آید. ز نگ زدن. دویدن و شربت عمه جان را نخوردن و پریدن توی استخر. من و فرناز...مژده و مهشید و شادی و حسین و مرتضی. شاهرخ که سه چهار سالش بیشتر نیست. می نشیند لب استخر و خیلی که شجاعت به خرج بدهد می رود روی پله اولی می ایستد. بچه تر که بودیم بابا و دایجان مصطفی و تارا و نیکو هم می آمدند.  دفعه اولی که زیرآبی رفتم را یادم است. می خواستم بپرم توی آب. مامان را صدا زدم و گفتم مامان مامان زیر آبی رفتن را یاد گرفتم. شیرجه زدم و وقتی سرم از زیر آب بیرون آمد پریدم بغل مامان که کلی برایم دست زد. انگشتهایمان که یخ می زد می رفتیم که روی سنگها بنشینیم...اما اینقدر داغ بودند که می سوختیم. یک سطل پیدا می کردیم. پر آبش می کردیم. می ریختیم روی زمین. بعد هم ولو می شدیم. آلو از درخت می کندیم و می خوردیم که از گرسنگی نمیریم. عمه ها هم مدام یادمان می آوردند که نباید خودمان را به بند رخت مادر بمالیم. امان از این وسواس و نجسی و پاکی. ما هم بی انصافی نمی کردیم. تنمان به بند رخت می خورد و بعد می گفتیم:" نه بابا. مواظبیم". موقع ناهار زورشان نمی رسید که ما لباس بپوشیم. بشقاب ناهار می آمد کنار استخر. خورش داغ، ماست و سالاد. با یک لیوان آب یا سکنجبین. بعد قسممان می دادند که با شکم پر نرویم توی آب و هر بار تعریف می کردند که چه بلایی سر تارا خردیار که هیچوقت ندیده بودیمش افتاده است. با شکم پر رفته بوده توی استخر و روده هایش به هم پیچ خورده بوده است. خیلی که مقاومت می کردیم نیم ساعت بود و بعد صدای شلپ و شلوپ آب می آمد. ساعت 4 و 5 باغبان می رسید. مشد حسین خدابیامرز. همیشه با نان تافتون داغ می رسید. صدای زنگ او که می آمد بدو بدو پابرهنه از استخر می پریدیم بیرون و می رفتیم لباس می پوشیدیم. عمه ها داد می زدند تن خیستان را به جایی نمالید. موهایتان را حوله بپیچید آب ازش نچکد. با پای خیس روی فرشها راه نروید. مشد حسین نان تافتونها را روی میز هال پهن می کرد. ما گرسنه ها هم حمله می کردیم. مامان پنیر می آورد. از آن پنیرهای دانمارکی که جعبه اش سفید و قرمز بود و رویش عکس یک گاو بود. استکانهای چایی مان را تا کمر پر از شکر می کردیم. بهش می گفتیم چایی مربا. دو لپی نان و پنیر می خوردیم. مشد حسین که آب پاچی می کرد می دودیم فرش روی تختهای کنار استخر را پهن می کردیم. عمه جان فاطی سماور ذغالی را روشن می کرد. هندوانه و میوه می آوردند. بعضی مواقع شیرینی هم بود. ما می رفتیم توی چمنها بازی می کردیم. از بالا داد می زدند روی چمن خیس ننشینید. ما می نشستیم و همیشه شلوارهایمان سبز می شد. می رفتیم پشت درختها از این طرف جوب به آن طرف می پریدیم. می رفتیم پایین پایینیها دنبال گنج. حسین و فرناز ومهشید سردسته ما بودند. من و شادی دعوایمان می شد. از همان بچگی از هم بدمان می آمد. یا هولم می داد یا بد و بیراه به نثارم می کرد. دمپاییهایم را بر می داشت و دیگر پسم نمی داد. من و مژده با هم خیلی خوب بودیم. شب هم دزد و پلیس و استپ هوایی و...بازی می کردیم. دوشنبه ها همه فامیل بودند. از ظهر همه ناهار با هم می خوردیم. از غروب به بعد که خانمها روی تخت نماز می خواندند مردها هم کم کم می رسیدند. یادم است که دایجان مصطفی که می رسید می دویدم که اول از همه من بوسش کنم. هنوز هم از عین همان موقعها از دیدنش خیلی خوشحال می شوم. بوی طالبی، برنج داغ با روغن حیوانی، سبزی خوردن تازه، خورش قورمه سبزی، بادنجان، بامیه...چایی آلبالو. من که از ترس گربه ها لب تخت نمی نشستم. یک بار یک گربه پایم را لیس زده بود. تا وقتی که خاله جان و آقای حجیجی بودند زمستان و تابستان همه دوشنبه ها برنامه همین بود. ما بزرگ می شدیم. بچه های جدیدی می رسیدند. روزی که جواب کنکورم آمد دوشنبه بود. از صبح حالم بد بود. یاسمین افسانه خانم تازه به دنیا آمده بود و عین عروسک خواب بود و من به آرامشش حسودیم شد. اردوان و آن یکی خاله جان آمده بودند ایران. همان شب آقای حجیجی وقتی من داشتم سفره را می چیدم به بابا گفت نازنین خانم ایشالا می شوند سفیر ایران در ایتالیا. و کلی برایم آرزوی موفقیت کرد. روزی که می رفتم ایتالیا دوشنبه بود. دلم به هم پیچ می خورد. خاله جان را تازه عمل کرده بودند. برایم یک بسته شکلات آورده بود. گیج و سر در گم بودم. با مامان رفتم طبقه بالا شاید خوابم ببرد. اما صدای آهن کوبیدن می آمد و دلشوره داشتم...با هم رفتیم پایین و خاله جان به مامان گفت که بیخود خیال نکند که من می توانم بخوابم. توی ایوان بودیم...بوسم کرد و گفت خانم خانمها...برگ بادوما ایشالا به سلامتی می روی...مثل نوه هایش من را صدا کرده بود. اما گیج تر از این حرفها بودم که بخواهم خوشحال بشوم. حتی وقتی که برگشتم هم دوشنبه ها همان دوشنبه ها بودند...تا اینکه خاله جان رفت آمریکا که خوب بشود و بگردد. شب چهارشنبه سوری منتظرش بودیم. اما یک روز قبلش خبر فوتش رسید و دوم عید هم خودش...! بعد هم آقای حجیجی رفت. دی ماه بود. من تا صبح گریه کردم...زن و شوهر که رفتند همه چیز عوض شد.  دیگر دوشنبه ای نیست. تخت کنار استخر هست. شبها اگر خانه مادربزرگم باشم با چراغ خاموش بغل دست عمه جان یا مامان نماز می خوانم. اگر استخر هم بروم شب می روم...بند رخت مادر دیگر نیست. خودش دیگر پا ندارد که بخواهد رختهایش را آب بکشد. همه ما عوض شده ایم. حسین و مرتضی را فقط در مهمانیها می بینم. مهشید ازدواج کرده و یک پسر دارد. مژده هم همین طور. شادی را یک لحظه هم تحمل نمی کنم. با آن لهجه مسخره اش. یکبار هم پایش را آنطرف مرز ایران نگذاشته و از افشین قطبی لهجه دارتر است. با او به یک سلام و خوبی قناعت می  کنیم.  اگر از خانه تا خانه مادربزرگم پیاده بروم دیگر قدمهایم را نمی شمارم. دیگر بوی کرم ضد آفتاب به دماغم نمی خورد. و وقتی به دیوار خانه شان می رسم از صدای بچه های لوس و ننر نسل جدید حالم گرفته می شود. مشد حسین هم نیست. با زنش همان سالها رفتند زیر ماشین. نان تافتون هم دیگر مزه بچگی هایم را نمی دهد. مشد حسین هم که رفت دیگر کسی برای من شعر نمی خواند. او همیشه من را که می دید خواند نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم! تازگیها هم که نانوایی تافتونی خیابان خلیلی را بسته اند. پنیر هم دیگر دانمارکی نیست. استکانها ولی همان استکانهای بچگی ام هستند. اما من دیگر چایی شیرین نمی خورم. مادربزرگم سالی یکبار هم به زور به حیاط می رود. تا چند سال پیش کمکش می کردیم. الآن با صندلی چرخدار می آید. روی چمن خیس هم اگر بنشینم عمه ام از توی ایوان برایم یک قالیچه پرت می کند روی پله ها. دایجان همان دایجان است و از دیدن هم همیشه ذوق می کنیم و سفت همدیگر را بغل می کنیم و او می گوید چطوری پدرسوخته. همه چیز عوض می شود. شاید رو به بهتر شدن پیش می رود. اما چیزی که برای ما می ماند نوستالوژی روزهای خوب کودکی است.
از فردا شب به مدت ده روز بیشتر مهمان بهشت مادربزرگم هستم...عمه هایم به مسافرت می روند. علیرغم اینکه یک کمی از بر هم خوردن ریتم زندگی و کارهایم ناراحتم اما فکر می کنم که بیشتر در جایی که از آن خاطرات خوبی دارم زیاد هم بد نباشد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:48  توسط نازنین  | 

مردم ما

امروز بعد از ظهر که از سر کار برمی گشتم کلی فرصت برای فکر کردن به اینکه ما چرا در این حال و روز هستیم٬ داشتم.

- دم پست خانه تجریش پر بود از آدم و یم صف طولانی نامنظم هم بود. مردم بدوبیراه می گفتند. همدیگر را هول می دادند. زمین و زمان را لعنت می کردند. فهمیدم صف کوپن است. یادم افتاد صبح که خبر ترجمه می کردم ازقول احمدی نژاد در کنفرانس مطبوعاتی دیروزش می نوشتم که تحریمها هیچ تاثیری بر مردم ایران نداشته است. برای همین است که هر روز صبح یک صف طویل جلوی سپه میدان تجریش برای سه تا کیسه شیر است و بعد می بینی یکی شیر می خرد و بیرون از صف همان سه تا کیسه را هزار تومان به یکی دیگر می فروشد.

- پایین تر از بیمارستان شهدا یک خانمی قد کوتاه با چادر سر دو تا دختر و دو تا پسر دبیرستانی جیغ می کشید و هر چی از دهانش در می آمد به آنها می گفت. به جرم بدحجابی و کثافت کاری. بعد هم هوار کشید که یک مشت عوضی ریخته اند در این مملکت. حالا من کاری به قیافه های هشت در چهار آن چهار تا نوجوان ندارم... اما این راه ارشاد نیست و چه کنند این بیچاره ها اگر الگوی بهتری ندارند؟؟؟  و بعد اگر آنها کثافتند و بد حجاب٬ خانم عزیز تو که از آنها بدتری. چون در هیچ کتاب دینی و اخلاق صدای خود را وسط خیابان ول دادن برای زنان به عنوان فضیلت توصیف نشده است!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط نازنین  | 

گل آقا

یک زبان دارم دو تا دندان لق

می زنم تا می توانم حرف حق

نمی دانم کلاس چندم دبستان بودم. یک روز جمعه بعد از ظهر بود. خاله ام خانمان بود و یک مجله با جلد آبی دستش بود...اسم مجله "فکاهیون" بود. خاله ام می خواند و می خندید. من هم فکر کردم لابد خیلی خنده دار است. بعدا مجله را برداشتم و هر چی خواندم نه چیزی فهمیدم و نه خنده ام گرفت. خاله ام بعدا گفت باید بزرگ شوی و سر از مسایلی در بیاری تا معنی این کاریکاتورها و طنزها را بفهمی. یادم است که تا چند سال کلی خودم را کشتم اما چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه به راهنمایی رسیدم و شدم عاشق گل آقا (قب) و شاغلام. هر هفته بود. همسایه ای داشتیم که قبل از رفتنشان به کانادا اگر گل آقا نمی خرید آن را از ما قرض می گرفت و وقتی هم که مهاجرت کردند ما برایشان آرشیو گل آقا درست می کردیم تا هر وقت می آمدند ایران بتوانند آنها را بخوانند. ما سه تا...فرناز و من و شاهرخ برای شماره آخر سال گل آقا سر و دست می شکستیم و وقتی از دکه آن را می خریدیم سر خواندنش دعوا داشتیم. بگذریم که چند سال پیش چاپ هفته نامه متوقف شد و بعد هم کیومرث صابری فومنی مرحوم شد و شاغلام ما غروب کرد. دیروز بعد از ظهر از سر کار که برمی گشتم می خواستم روزنامه اعتماد ملی بخرم که مقاله هنری استاد بزرگوار ساکن پایتخت جدید التاسیس ایتالیا (کرمونا) را بخوانم. قبل از پول دادن یکدفعه چشمم افتاد به سر تیتر مجله گل آقا. اول فکر کردم خواب می بینم. خم شدم ببنیم ماهنامه است یا نه. ولی وقتی دیدم نوشته: "هفته نامه سیاسی-اجتماعی-انتقادی و ....گا آقایی" کلی خوشحال شدم و کم مانده بود بزنم زیر گریه. عکس همان زنبوره بالای "آ"  آقا بود...کاریکاتور روی جلد هم با این تیتر به گوجه فرنگی اختصاص داده شده بود: "گوجه فرنگی بی رقیب در بازار". بدون معطلی خریدمش. وقتی رسیدم خانه مامان و فرناز حسابی ذوق زده شدند. بابا خنده اش گرفته بود و شاهرخ هم که از سر کار برگشت تمام مجله را دا طرفه العینی خواند. این شماره یادنامه کیومرث صابری فومنی- گل آقا (قب) است. وسط مجله هم اعلام کرده اند که از ۲۶ اردیبهشت ماه دو هفته نامه گل آقا چاپ خواهد شد. امیدوارم که توقیف نشود. و خدا رحمت کند شاغلام و دیشلمه اش را! 

*******************************************************************

خدواند لعنت کند مسوولین سازمان سنجش را...جوابهای ارشد نمی آید و من دارم کم کم از کوره در می روم. این همه وقت کشی برای چی است؟؟؟ حتی اگر می خواستند که فیل هم هوا کنند باید تا حالا فیله به مریخ رسیده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط نازنین  | 

مفتخریم که....

مفتخریم که امروز ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ هجری شمسی بالاخره بعد از روزها انتظار و ته جیبمان را نگاه کردن چشممان به حقوق اسفند ماه ۱۳۸۶ روشن شد. همگی بلند بگویید هورررررااااااااااااااااا  
حالا مانده ام که چکار بکنم با این همه وجد و شادمانی. آقا لطفا بی زحمت فیلم را بزنید عقب....ما کارمندان برنامه ای واحد برون مرزی صدا و سیما می خواهیم خریدهای شب عیدمان را انجام بدهیم.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط نازنین  | 

زیادی فلسفی

در صدا و سیما هستم. پشت کامپیوتر وسطی. کارم تمام شده است. کم کم می روم به خانه. یک دوست یک اس ام اس زده است با این مضمون:

Le cose non si vedono per cio' che sono, ma per cio' che sei

یعنی اینکه "امور به خاطر آن چه که هستند دیده نمی شوند٬ بلکه به خاطر آن چه که تو هستی دیده می شوند". نمی دانم منظور دقیقا چی بود. این مطلب را خوانده و این را نوشته یا اینکه در ادامه حرف دیروزمان است. راستش شدیدا احساس خنگی می کنم چون نمی توانم لپ مطلب را درک کنم. مخصوصا که اگر بخواهم با توجه به خود جمله هم فکر کنم به این نتیجه می رسم که باز هم نمی فهمم. چون من دارم از دید خودم و با توجه به من بودنم جمله را می خوانم و معنی می کنم. خیلی فلسفی شد٬ نه؟؟؟؟؟؟ به هر حال ذهنمان مشغول می ماند و بدبختی سر این است که فرستنده عزیز بعد دو ساعتی هنوز جوابم را نداده است و من در خماری مانده ام. دیروز در دانشگاه فهمیدم که برای ترم آینده واحد ترجمه ادبی ترم ۸ برایم گذاشته اند. کلی ذوق زده شدم. بالاخره یک واحد مورد علاقه من برایم انتخاب کردند. البته کاشف به عمل آمد که مجموعا ۶ واحد خواهم داشت. حالا ببینم آن ۴ تای دیگر چی از آب در می آیند. برویم به کارمان برسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:54  توسط نازنین  | 

مرز بین خوبی و بدی

دارم دچار کامپلکس روحی بدی می شوم. نمی دانم هم که کی٬ چه جوری و از کجا شروع شد. فقط می دانم که کم کم دارم قدرت تمییز بین کارهای خوب و بد را از دست می دهم. نمی دانم کدام حرفم درست است و کدام غلط. نمی دانم کدام کار گناه است و کدام کار نیست. دلم می خواهد مهر سکوت به لبهایم بزنم ولی نمی شود. بحث سر این نیست که نمی دانم دزدی خوب است یا بد. یا اینکه حرف دروغ گناه است یا نه. مساله سر این است که وقتی می بینم یک چیزی به نظر خودم درست نیست یک سدی هست که می گوید عیبی ندارد و بلکه شرایط طوری رقم خورده که اینطور شود و فلانی حق دارد و تو نباید ناراحت بشوی و توقع بیجا داشته باشی. نمی دانم. شاید مشکل این است که من نمی توانم خوب مطلق باشم. قاطی کرده ام. دیگر نمی دانم کجا اعتراض بکنم و کجا نه. کجا عصبانی بشوم و کجا نه. با کی حرف بزنم و با چه کسی نه. چی را به کی بگویم. خل شدم مامان. فکر می کنم قسمت بیشتر این مشکل هم بر می گردد به جایی مثل صدا و سیما. جایی که همه نسبت به هم بدبین هستند. همه به فکر منافع شخصی و ایجاد اتحادهای چندگانه و زدن زیر آب بقیه هستند. دو نفر را می بینی که با هم دوستند و می گویند و می خندند و چپ و راست فدای هم می شوند. وقتی با هم نیستند می بینی که ای بابا...اینها هم که نان و نمک هم را می خورند چشم ندارند که همدیگر را ببینند. می بینی که یک نفر که به زور خودش را به کادر شما چسبیده است مدام اظهار سادگی می کند و آنجایی که پایش بیفتد خواسته و نا خواسته یک دفعه دستش رو می شود و می فهمی که ای بابا...این آدم آنقدرها هم که می خواهد القا کند بی شیله پیله نیست. یک نفر را دوست داری و به خاطر شخصیتش به او احترام می گذاری. بعد می بینی که همان آدم کارهایی می کند که بعضی مواقع تا حد مرگ از دستش عصبانی می شوی. همه اینها را می بینی...اعتراض می کنی. و بعد یک دفعه تلنگری می رسد که ای بابا شاید منظوری نداشته٬ شاید تقصیری ندارد٬ به خاطر خوب بودنشان باید با آنها کنار آمد و ...! من نمی دانم که چرا هنوز دارم به کارم ادامه می دهم. نمی دانم!!! اما احساس می کنم که بعد از سه سال خسته شده ام. از روز اولی که پایم را در برون مرزی گذاشتم افتادم بین دو تا دیوانه خل و چل. یک زن و یک مرد. جفتشان هم خاله زنک و شدیدا در حال رقابت برای اینکه به بقیه بفهمانند که کی به مدیر نزدیکتر است.مدیر هم که قربانش بروم عنان ما را داده بود دست آن مرد خل. شکر خدا آن خانم محترم رفت. نمی دانم چرا و کجا. چون غیبش زد. آن مرد هنوز هست و بی شرمی و وقاحت را به حداکثر رسانده است.  امروز فکر می کردم که من مجبور نیستم که تحمل کنم و بالاجبار سعی کنم خوبی ها را ببینم. اصلا نمی خواهم ببینم. نه خوبی نه بدی! دلم می خواهد که جایی که کار می کنم آرامش باشد. نه اینکه صبح که وارد دفترمان می شوم  عصبی باشم چون نمی دانمچه بازی منتظرم است. نمی دانم آن مرد وقیح چه بازی می خواهد سرم در بیاورد. یا کدام صدا بردار می خواهد روی اعصابم برود یا اینکه آیا تهیه کننده می خواهد صدایش را سرم بلند بکند یا نه. خیلیها بودند که تحمل نکردند و رفتند. آنها هم بد نبودند. خیلی هم خوب بودند. اما جانشان به لبشان رسید و در رفتند. من نمی خواهم که چشمم را باز کنم و ببینم که بیست سال از عمرم را در جا زده ام. نمی خواهم خاک صدا و سیما روی موهایم بنشیند. دوست ندارم که از چیزهایی که دوست دارم دور بیفتم و بشوم یکی عین همانهایی که ازشان بدم می آید. تا جمعه صبر می کنم و بعد تصمیم می گیرم. به هر حال نمی خواهم دچار بحران روحی بشوم و ندانم چی خوبه و چی بده.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:57  توسط نازنین  | 

دعوت کردگار

 

نوح نهصد سال دعوت می نمود
دم به دم انکار قومش می فزود
لیک دعوت وارد است بر کردگار
با قبول یا ناقبول او را چکار

 

از شاعر مطمئن نیستم. باید از سرور یا دکتر حقگو بپرسم. فکر می کنم مولوی باشد. دیروز خیلی اتفاقی این دو بیت را در جایی خواندم و یک جور بدی تکان خوردم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22  توسط نازنین  | 

دوست

-سال اول دبیرستان بودم. بهار بود. با فرناز و بابام توی ماشین بودیم. رو به روی در ورودی یک باغ بالای کوچه مان پارک کرده بودیم. نمی دانم چکار داشتیم و چار آنجا بودیم. ولی کاملا لحن حرف زدن بابام و جوابهای لجوجانه خودم را یادم است. ۸ سال با مستانه همکلاس بودم و دبیرستان از هم جدا شدیم. چقدر گریه کردیم و هر روز پای تلفن بودیم و از سیر تا پیاز را برای هم تعریف می کردیم. ماهی یکی دوبار همدیگر را می دیدیم. مستانه رفته بود دو تا دفترچه خریده بود که هر بار با هم بودیم آن را عوض می کردیم و تا دیدار بعدی همه چیز را در آن می نوشتیم. نامه نگاری و خاطرات نویسی بچه گانه. این بازی یکسالی ادامه داشت. دفترچه ها باید دست مستانه باشد. شاید هم گمشان کرده باشد. نمی دانم. به هر حال آن روز بابا در ماشین می گفت که دخترم بهترین این دوستی ها یک روز آنقدر کم رنگ می شوند که حتی وقت احوالپرسی هم نخواهی داشت. وقتی هر دوی شما بزرگ شوید سرتان به زندگی خودتان گرم می شود و همین که بتوانید تلفنی هم از حال هم بپرسید شاهکار می کنید. اما من با لجبازی تمام گفتم: نخیر نمی شود! اما شد. فاصله بین من و مستانه روز به روز بیشتر می شد. شاید در دوران دبیرستان همچنان با هم در تماس بودیم. اما بعد که من دانشکاه رفتم او ازدواج کرد و شدیم دو تا آدم با دو دیدگاه کاملا متفاوت از زندگی. او درگیر مسایل خانودگی و دعواهای چپ و راست با مادر و پدر خودش یا مامان بابای سروش. من هم یک آدمی که اگر سرم در کتاب نبود در دانشگاه و بچه ها مشغول خل بازی و هرهر خندیدن به هر چیز کوچکی بودم. شاید ماهی یکی دوبار با هم صحبت می کردیم...حرف زیادی هم نداشتیم. من چطورم و تو چطوری و چه خبر! همین. البته باز هم دوستی را در حق همدیگر تمام می کردیم و می کنیم. فقط به زور از هم خبر داریم. پدرش قبل از رفتن من به ایتالیا حسابی کمک فکری به من داد...الآن سالی دوبار آن هم به زور همدیگر را چند دقیقه دم در خانه آنها می بینیم. پدرش هر وقت کار فورس ماژوری با ایتالیا داشته باشد سراغم میاید و باز هم به آن هوا با هم صحبتی می کنیم. ۳۱ فروردین تولدش بود...و من تازه امروز یادم افتاد که فراموش کرده ام!!!

-اواخر ماه آبان سال ۷۷. پیش دانشگاهی بودم. یک فراست می گفتیم و بقیه کیلو کیلو به به و چه چه نثارمان می کردند. خبر نداشتند که فراست یک موقعی فراست بود و زمان ما دیگر زمان گذاشتن تخم چند زرده به پایان رسیده بود. چند نفری بودیم که با هم خیلی خوب بودیم. ولی من و یاسمن با چسب دوقلو به هم چسبیده بودیم. خیلی خوب بود. ساده و دوست داشتنی. مخصوصا دو سال اول. هیچوقت روز اولی که او را دیدم را یادم نمی رود. یک هفته بود که مدرسه ها باز شده بودند. از راه رسید. یک دختر سبزه روی لاغر. جدی. با یک کیف دستی. بغل دست من خالی بود. نشست پیش من. من هم جزوه شیمی را به او دادم و برایش توضیح دادم که درسمان از چه قراری بود. برایم تعریف کرد که ترکیه بوده است و تازه از تعطیلات برگشته است. از همان روز شدیم دو نیمه سیب البته به غیر از چند ماهی که در سال دوم سر بچه بازی با هم قهر بودیم. از سال سوم از آن سادگی اش افتاد. خیلی مادی و دنیایی و ظاهر بین بود. اما من باز هم دوستش داشتم. هر دو هفته یکبار دوست پسرهایش را عوض می کرد و هر بار فردایش می آمد٬ صورتم را می گرفت و می گفت: "نازی خیلی دوستش دارم". من هم که پپه. به عمرم یک دوست پسر هم نداشتم!. هنوز هم ندارم!! هر شب پارتی بود و صبحش که می آمد مدرسه پای چشمهایش از آرایش شب قبل سیاه بود. من دوستش داشتم. او هم همین طور. فقط اگر نمره من از او بیشتر می شد یک کمی حالش بد می شد. بعضی مواقع هم احساس می کردم اگر زیاد قربون صدقه اش نروم تلخ می شود. پیش دانشگاهی را نخواند. می خواستند بروند کانادا و کارشان درست شده بود. اواخر آبان بود. پنج شنبه شب. با بابا رفتم جلوی خانه شان. عین ابر بهار همدیگر را بغل کردیم و زار زار گریه کردیم. خانه شان در یک کوچه روبه روی ساختمانهای شهرک بود. تا سر کوچه دنبال ماشینمان دوید. کارمان شده بود نامه های چند ده صفحه ای برای هم نوشتن. قبل از عید نامه هایش را در یکی از کشوهایم دیدم. حوصله خواندشان را نداشتم. برایم عکس می فرستاد. یک آلبوم پر از عکسهایش دارم. بعد هم که اینترنت و ایمیل بازی و چت. تابستانها می آمد ایران. هر بار که او را می دیدم حس می کردم فاصله بینمان بیشتر و بیشتر می شد. باز هم دوستش داشتم. اما حوصله شنیدن حرفهایم را نداشت. من دنیایم به گفته او خیلی جدی بود. تا اینکه تابستان ۸۴ وقتی به ایران آمد نمی دانم خواسته یا ناخواسته کاری کرد که برای یک لحظه از چشمم افتاد و دیگر نتوانستم دوستش داشته باشم. او بزرگ نشده بود. بچه شده بود. پر از توقعات و لوس بازی و حرفهای خاله زنکی. تمام شد! الآن می دانم که شوهر کرده است. روی facebook در بین دوستهایم هست. اما فقط هست!

-بهترین دوران عمرم دوران دانشگاه بود. پر از دوستهای خوب و فارغ از وابستگی های بچه گانه. پر از خنده و مسخره بازی و درس خواندن و پیشرفت. برای بقیه ما گاوهای پیشانی سفید دانشکده بودیم که به در و دیوار می خندیدم. با پدیده و گلرخ و مریم واحد تربیت بدنی داشتیم. می رفتیم دانشکده تربیت بدنی در خیابان امیر آباد. دایم وسط زمین چمن فوتبال می رفتیم. ژست می گرفتیم و هرهر می خندیدیم. با هم دوستیم. پدیده کاناداست. مریم ایتالیا و گلرخ ایران. از هم خبر داریم و نداریم. و باز هم از هم که سراغ می گیریم فقط می خندیم. دنیایمان کمابیش یکی است. از هم هیچ توقعی نداریم و از با هم بودن لذت می بریم

- سروری دارم که واقعا سرور آفرین است. ماه...دوستداشتنی. زیاده از حد خوب. با دنیایی که از دنیای من ۱۰۰ برابر بهتر است. از با او بودن قبلا لذت می بردم. الآن خوشحال از اینم که با هم کار می کنیم. حرف هم را می فهمیم و از هم چیز یاد می گیریم. آرام است و موقر. نمی دانم. آن روز بابا در ماشین روبه روی آن باغ می گفت فقط دوستیهایی که بعد از بلوغ فکری به آنها می رسی برایت می مانند...امیدوارم که همینطور باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط نازنین  | 

دلهره

دیشب حالم خیلی بد بود. اول گرما همیشه من باید یک سرمای درست و حسابی بخورم تا گرما دو برابر اذیتم کند. به قول مامان بزرگم "عرق چا" می شوم. شب قرص خوردم و خوابیدم چون این هفته خیلی سرم شلوغ است و اگر بخواهم هم نمی توانم مرخصی بگیرم. نمی دانم چه ساعتی بود چون اصلا از خواب بیدار نشدم. یک خواب خیلی بدی دیدم. خیلی بد بود. آنقدر بد بود که توی خواب از شدت استیصال گلویم درد گرفته بود و احساس خفگی می کردم. ولی از خواب نپریدم. یادم نمی آید کی بود ولی یک نفر گفت چیزی که تو فکر می کنی نیست و به خیر گذشت و دیگر چیزی یادم نیست. صبح که بیدار شده بودم  چیزی یدم نبود. صبحانه که می خوردم بابایم آمد توی آشپزخانه و یک دفعه خوابم یادم آمد. تنم هم لرزید. رفتم و از توی کیفم پول در آوردم و گذاشتم روی صدقه ها. مامان همیشه می گوید خواب بد که می بینید صدقه بگذارید. صبحمان خیلی خوب بود. من یک سر رفتم دانشگاه برای یک کاری که اگر نتیجه گرفتم بعدا اعلام می کنم. بعد هم رفتم اتاق بازرگانی. سرم به کار گرم بود که ساعت ۱۰ موبایلم زنگ زد. شماره را نمی شناختم. "سلام نازنین...چطوری؟". سلام کردم و در این فکر بودم که کی است شنیدم که می گوید: "نشناختی؟ سهیلم!" نمی دانستم کدام سهیل است. تا اینکه خودش گفت دوست داییم است. حیران بودم که با من چکار دارد و شماره ام را از کجا آورده و همین طوری بدون فکر حال خودش و مریم زنش و دو تا پسرش را پرسیدم و می گفتم که هنوز نرسیده ام که بروم پسر دومش را که چند ماهش است بپرسم. احوالپرسی که تمام شد. گفت: "نازنین ببین من دیشب ساعت ده و نیم زنگ زدم به موبایل محمد. انگار بیمارستان بودند...هر چی هم ازش پرسیدم چی شده و کجایی حرفی نزد و گفت بعد خودش با من تماس می گیره. از صبح هم هر چی زنگ می زنم هم موبایل خودش خاموشه هم مال مرجان...شماها خبر ندارید؟؟؟" دلم یک جوری شد و بلند گفتم "یا علی!"...بعد هم یادم افتاد که داییم دیشب اس ام اسهایم را جوب نداد و شروع کردم با صدای بلند فکر کردن: "نکنه مرجان طوریش شده باشه...چند روز پیش فشارش بالا بود. حامله است و خطرناک است...دکتر هم نرفت". خلاصه اینکه قرار شد خبر بگیرم و به سهیل هم زنگ بزنم. موبایلها خاموش. خانه شان کسی جوب نداد. تلفن مادرزنش را هم کسی جوب نداد. تا اینکه زنگ زدم خانه و از فرناز شماره خواهر زنش را گرفتم. دختر خواهرش گفت که مرجان دیشب بیمارستان بوده چون فشارش رفته بوده بالا...یاسی هم شب خانه خاله اش مانده بوده و صبح هم رفته اند آزمایشگاه که ببینند مشکل چیه. قانع نشدم. با خود یاسی حرف زدم که مدرسه نرفته بود و گفت: "وااااااا....چیزی نشده که"! یک دو ساعتی طول کشید که سرحال بیایم و تنم دیگر نلرزد. تازه باید جواب همکارانم را هم که دلیل این خانواده دوستی زیاده از حدم را می دادم. ساعت دو بود که با پدرم بر می گشتم خانه. موبایل بابا زنگ زد. داییم بود. جواب دادم. صدایش می لرزید و گفت که می خواهد با بابایم صحبت کند. بابایم رنگش پرید و گفت: "ما ۵ دقیقه دیگر خانه ایم". وقتی که پرسیدم چی شده گفت: "می گه که داد نزنید. چیزی هم به گسی نگویید. یک مشکلی پیش آمده و جواز کسب و یا حکم استخدام رسمی یک کارمند دولت را می خواهم". دلم آمد توی دهنم. بابام می گفت شاید مرجان با کسی تصادف کرده. رسیدیم خانه. بابام توی حیاط ماند. داییم دو سه دقیقه بعدش رسید. مامانم رنگش عین گچ دیوار بود. داییم توی کوچه جلوی ماشینش ایستاده بود. یاد خوابم افتادم. سرم گیج رفت. دایی تو نیامد. با بابا یک ساعت توی کوچه حرف می زدند و مامان هم که دو بار رفت دم در٬ دایی گفته بود برو تو...همه خوبند. من مشکل دارم. من از پنجره اتاقم نگاه می کردم. داییم کلافه بود و بابام هم رفته بود توی فکر. مامان شده بود عین جوجه ها و صورتش سفید سفید. بعد هم بابام زنگ زد و گفت ما می ریم جایی و بر می گردیم. هر چی هم مامان پای آیفون گفت که دارد خل می شود و قسمشان داد بگویند چی شده حرفی نزدند. سرم دارد می ترکد. بابا هنوز هم نیامده. می ترسم بلایی سر مرجان آمده باشد...اینکه نمی دانیم چی شده از همه چیز بدتر است. دلم شور پدربزرگ را می زند. خدایا رحم کن! تازه از این می ترسم که وقتی هم برگردند نگویند چی شده!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا عقل بده به این زن و شوهر. مامان ۱۰۰۰۰۰۰ بار به مرجان گفته حامله ای رانندگی نکن. می خنده می گه باشه باز کار خودش را می کند. دیروز پشت فرمان بوده و زده به یک موتوری. مچ پای موتوری شکسته. آخه این چیزیه که به کسی نگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان بدبختم سکته کرد. یعنی که چه؟؟؟ این همه قایم موشک بازی برای چی؟ خدا عقل بده. من تمام تنم هنوز دارد می لرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط نازنین  | 

خواب مرگ و گرما

- من فکر می کنم که مدیران ما در صدا و سیما به خوبی مطلع هستند که مثلا ۵ صبح بیدار شدن برای اینکه ساعت ۶ و نیم به بعد در اداره باسب سختی های خاص خودش را دارد. چون روزهایی که من بیدارباشم زود است و آفیش دارم معمولا راننده هایی به دنبالم می آیند که به خوبی هر دو سه نفر سر نشین را به خواب مرگ می برند. آنقدر تند و بی محابا رانندگی می کنند که نه تنها خواب کاملا از سر آدم می پرد بلکه تمام دل و روده اش به توی دهنش می رود. به این ترتیب وقتی که ما را مقابل ساختمان برون مرزی پیاده می کنند همه جور حس و حالی داریم به غیر از خواب آلودگی. اما راننده ای که امروز دنبالم آمد واقعا گل کاشت. آنچنان با سرعت ۱۲۰ در خیابانهای فرعی چپ و راست پیچید که گریه ام در آمده بود و می گفتم همین الآنهاست که شخص شخیص عزراییل بیاید و تحویلم بگیرد.

- دارم از گرما می میرم. مانتوی سیاه و مقنعه سیاه ترم عین نایلون چسبیده اند به تنم و احساس می کنم موهایم در حال سوختن هستند. باز هم این از نهایت ملاحظه کاری مدیران است که چله زمستان مثل بید می لرزیم و چله تابستان شرشر عرق می ریزیم و صدایمان هم در نمی آید. اما من مانده ام که اردیبهشت که اینقدر گرم است تیر و مردادمان به کجا می رسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط نازنین  | 

ناهاری که کوفت شد

خیلی زمان برد تا بفهمم که نمی شود به او اعتماد کرد. همیشه شنیده بودم که مامان می گوید به کسی که زیاد حرف می زند نمی شود اعتماد کرد. خب او هم شدیدا مسلسل وار صحبت می کند. اگر شروع کنی که حتی راجع به هوا هم با او صحبت کنی، یکدفعه تبدیل می شود به یک متکلم وحده که حداقل یک ساعت عین وروره جادو حرف می زند و طوری توی چشمهای آدم نگاه می کند که اگر حواست نباشد ممکن است حتی هیپنویزم شوی.  و خدا نکند که تلفن بزنی که مثلا ازش چیزی بپرسی. آنوقت باید گوشی را بگذاری یک گوشه ای و به کارهایت برسی و هراز چند وقت یکبار آن را برداری و بگویی آره...درسته... و بعد هم یک صحنه سازی برای اینکه بگویی برای شام، ناهار، یا بیرون رفتن صدایت می زنند. امان از روزی که گیر بدهد به ماه و تاریخ تولدت و بخواهد شخصیت تو را عین این کتابهای الکی تحلیل کند و تازه چپ و راست هم بگوید با مرد و پسر متولد این ماه و آن ماه نگرد که کلاهتان در هم می رود و این طور می شود و آن طور. بدترین قسمت هم در این جا است که ظاهرا در این کتابها متولدین شهریور خسیس توصیف شده اند و هر از چند گاهی سر هیچ و پوچ به من می گوید خسیس، مادی، ناخن خشک و...!!!! بگذریم که بنده نه خسیسم نه ناخن خشک و بلکه تا حدودی در بعضی موارد هم ولخرجم هم حاضرم همه پولم را برای بقیه بدهم. چند وقتی می شد که با او هم صحبت نمی شدم. حتی می توانم بگویم دو سالی می شود که نه به تلفنهایش جواب می دهم و نه به او زنگ می زنم. امروز اما برخلاف میل باطنی ام مجبور شدم که هم با او ناهار بخورم، هم به حرفهایش گوش بدهم و هم اینکه دوباره چرت و پرتهایش در مورد مادی بودنم بشنوم. دو سه باری هم سعی کرد تا بحث همیشگی مردها همگی به درد لای جرز می خورند را بزند که خوب خوشبختانه مسیر بحث عوض شد. نمی دانم چرا با اینکه شدیدا از این تئوری مردها باید همگی به درک واصل شوند حمایت می کند، عین کنه می چسبد به مردهای زن دار، مردهایی که طلاق گرفته اند و پسرهای جوانی که می توانند جای بچه خودش باشند. این واقعا یک مساله ای است که نمی توانم آن را هضم کنم. بعد از یک طرف نمی دانم این همه انرژی برای حرف زدن را از کجا می آورد...من کافی است که یک کمی زیادتر از حد معمول حرف بزنم تا سردرد و گلو درد بگیرم و کلافه شوم. برای من خیلی گران تمام شد که بفهمم همه مثل اطرافیان نزدیکم صورتی نیستند و می توانند پشت صورت به ظاهر خوشگلشان باطنی پلید داشته باشند. وقتی هم فهمیدم سرم نه تنها کلاهی بزرگ رفته بود، بلکه آن چنان با شدت به سنگ خورده بود که تا چند ماهی در اغمای کامل بودم. از آن به بعد بود که با شناختن او و یک نفر دیگر بدتر از او فهمیدم که فتنه زنان چیزی است بسیار هولناک و عظیم که که خانمان و دودمان آدمیزاد را به باد می دهد. و از همان زمان بود که دلم برای مردها می سوزد و از این گردهماییهای زنانه به اسم دوره به شدت متنفر شدم.  البته همان طوری که از اسمشان بر میاید دوره های بسیار خوبی هستند برای آموزش هر چه بهتر بر سر شوهرها زدن و به بهترین نحو جز آنها را در آوردن. به این ترتیب بود که ناهار امروز ما شدیدا کوفتمان شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:21  توسط نازنین  |