همین طوری باید می خورد به فرق سر من بدبخت. یخ کردم و خشکم زد و یک کمی دلگیر شدم. بر گشتم به پنج سال پیش و موقعی که سر امتحان آخر ورقه ام را که تحویل استاد دادم نگاهم کرد و خندید گفت موقعی که اینجا جای من ایستادی می فهمی که باید هوای همه را درست مثل هم داشته باشی و هیچ جوری بین دو نفر تفاوتی قایل نشوی. من هم که صد در صد مطمئن بودم که جانشین خلفش من خواهم بود ازش تشکر کردم و خداحافظی... ماموریتش در ایران تمام شد و بر می گشت ایتالیا. اینقدر احساس سبکی می کردم که از خداحافظی با بچه اصلا ناراحت نبودم. منتظر بودم که شهریور بشود و بپرم بروم دو دستی آینده ای که چهار سال هر روز راجع به آن فکر کرده بودم را بغل کنم. خبر نداشتم دو سه روز قبل از پریدنم یک روز صبح خودم را در آینه نگاه می کردم و به قیافه پدر و مادرم که چند دقیقه قبلش در آشپزخانه دیده بودم فکر می کردم و در چند ثانیه ناقابل به همه افکار آن چهارسال محکم پشت پا می زدم. پشت پا زدم. مامان و بابا خندیدند. من راضی بودم به لبخند آنها. رفتم و برگشتم. در همان مدت کوتاه قانع شدم که می توانستم کوه را هم بکنم. در همان چند ماه کارهایی کردم که خیلیها در ۱۰ سال هم نمی کنند. اما پدر و مادرم خندیده بودند و نمی خواستم گریه کنند. خندیدیم. می خندیم هنوز. اما همیشه یک چیزی یک جای قلب من خالی است و از وسطش هوا رد می شود. دست خودم هم نیست. چون هست. الآن هم چیزی شنیدم که فاتحه ته مانده آرزوی زیبای آن چهار سال را خواندم و گفتم گور بابای این دنیا هم کرده اند. اما می دانم که این سوراخ گنده تر خواهد شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:58  توسط نازنین
|
کلا از این کتابی که مشغول خواندنش هستم راضی نیستم. "خواب زمستانی" نوشته گلی ترقی. اولین کتابی است که از این نویسنده می خوانم. صبح که منتظر ماشین صدا و سیما بودم ۳۰ صفحه اولش را خواندم. برای من که عاشق زمستان و برف هستم این تلقین منفی از برف و سرما زیاد خوش آیند نیست. هنوز برای قضاوت خیلی زود است ولی برای من همان روح سردی را دارد که اکثر نویسنده های ایتالیایی اوایل قرن بیستم در آثارشان خلق کرده اند. مخصوصا چزاره پاوزه (cesare pavese) دقیقا با همین قلم تلخ و تاثیر گذار فاصله خیلی زیادی بین خواننده و کتاب خلق می کند و برقراری ارتباط با داستان آنقدر سخت می شود که تمام کردن کتاب اراده ای آهنین می خواهد. به هر حال در فصل سوم کتاب یک جمله ای خواندم که یک کمی برایم تکان دهنده بود:
"اگر بعد از مرگ هم خاطره ها بمونن چی؟ اگه زیر اون خاک بیدار شیم و همه چی یادمون بیاد چی؟"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:52  توسط نازنین
|
من زیاد اهل فیلم تماشا کردن نیستم به خدا! چند سالی می شود که میانه گرمی با تلویزیون ندارم. اخبار و چند تا سریال کمدی...! به هر حال بازی است دیگر. چشم!
آخرین پدر خوانده ما را دعوت کرد و ما هم از ترس می گوییم سمعا و طاعتا!
کارگردانها: (در این قسمت کاملا صفر صفرم)
۱. خدا بیامرز علی حاتمی / ۲. عباس کیارستمی/۳. فکر کنم بهرام بیضایی/۴. اگر اجازه بفرمایید نانی مورتی (در تصویر مشاهده می شود) / ۵. مایکل مور/ ۶. برادر مهران مدیری

بازیگران:
۱. لیلا حاتمی (مخصوصا چون نون و نمک همدیگر را سه چهار ماهی در غربت با هم خوردیم)/ ۲. رضا کیانیان/۳. پرویز پرستویی/۴. جورج کلونی/ ۵. هیو گرانت (مخصوصا وقتی می خندد)/۶. جانی دپ (و شرط بسته ام که یک در میلیون ممکن است با من ازدواج کند)/ ۷. رائول بوا (در عکس مشاهده می شود)

فیلمها: (نمی شود کارتونها هم وارد لیست شوند؟؟؟ مثلا بابا لنگ دراز٬ زبل خان؟)
۱. اشکها و لبخندها ( به خاطر خاطرات دوران کودکی) و....! نمی دانم. فیلمهایی که می بینم همه فقط یکبار هستند و خیلی باید مجذوب بشوم تا دوبار بخواهم آنها را تماشا کنم. اما الآن چیزی در این کله پوکم نیست. خوابم میاد. همان فیلم اول بس است!
حالا برویم سراغ مردم آزاری و یار کشی:
فرنازبعدامیر. بعدش یلداو نفر چهارم هم هر کسی خودش خواست!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط نازنین
|
بچه که بودم مانکنها را که می دیدم خنده ام می گرفت. یک موقعی فکر می کردم که واقعی هستند. از چیزی که بدم می آید این است که فکر کنند من هم در ویترین مغازه ای هستم و زیر نور و در لباس قشنگ خواستنی و پرطرفدار می شوم. آن وقت درست عین یک مانکن مغزی تو خالی و بی معنی دارم. هر لباسی را که بخواهند تنم می کنند و به هر جهتی که برایم تعیین کنند می خندم. یک روز هم من را با همان لباسهای فاخر و با قیمتی بالا می خرند و حلوا حلوا کنان می گذارندم بالای مجلس و برایم دست می زنند. چند روز که بگذرد خاک می خورم و از مد می افتم. شاید مثال زیاد خوبی نباشد. اما گاهی اوقات حرفها و رفتارهای آدمها٬ و شاید بیشتر از همه ما ایرانیها٬ باعث می شود که از خودم و دیگران بدم بیاید. مخصوصا وقتی که یک خانمی که من کاری ندارم به این که محترم است یا نه در یک مهمانی به سراغ مادرم می رود و می گوید: به من گفته اند که شما دختر قد بلند دارید. من اگر جای مادرم بودم داد می زدم و می گفتم: بدو بیا هندوانه به شرط چاقو!!! همین خانم محترم از ماخوذ به حیا بودن مادر من به سر وجد می آید و می گوید که پسری دارد همانند پنجه آفتاب که در دوران تک است و اگر بگذرایم که از دست برود خطایی مرتکب شده ایم نابخشودنی زیرا که در دورانی گذران امور می کنیم که پسر خوب دردانه مثل پسر ایشان کیمیاست. دست بر قضا پسرجانشان دنبال دختر قدبلند می گردند و خانم والده مطلع شده اند که دختر دوم مادر من قدش بلند است. همین! همین! همین که من قدم بلند است کافی است که آنها بیایند و من را در ویترین تماشا کنند و بعد تازه رای زنی کنند که مغازه در چه محله ای است و چقدر برو و بیا دارد و من چه لباسی پوشیده ام و دست آخر سری تکان بدهند و بروند. مادر پسر آقای قد بلند این دفعه را اشتباه آمدی. من یکی توی ویترین برو نیستم. شمایی که می گویی پسرت از خوشگلی و کمالات تا ندارد و اتفاقا خیلی هم پولدار است برایت مهم نیست که بنده چه کمالات دیگری به غیر از قد بلندی و توانایی خانه داری هم ممکن است داشته باشم؟ اصلا برایت مهم است که من به غیر از خصوصیات فیزیکی ممکن است شخصیت و احیانا موقعیت اجتماعی هم داشته باشم؟ یا اگر بشنوی که من ممکن است پسر شما را به دلایلی نخواهم زود بالای منبر موعظه می روی و به مادر من می گویی که اینها همه حرف است و اگر دخترتان را شوهر ندهید روی دستتان می ماند. و اگر باز مادر من سعی کند حالیت کند که بابا دختر من کالا نیست که بخواهم روی طبق دو دستی تقدیم شما کنم پشت چشم نازک می کنی و می گویی: خانم جان اینها همه حرف است. اصلا چطور است که من هم داخل اندرونی بنشینم منتظر شما؟ پسرت را هزار جور به رخ والدین من کشیدی و بالا و بالاتر بردیش و پدرم تا یک کلمه در دفاع من حرف زد و زود بهت برخورد و رفتی برای بقیه ناز کردی و مظلوم نمایی بکنی که این آقا با من بد صحبت کرده است؟ به هر حال خانم جان ایندفعه بد جایی آمده ای. پسری که از زنیت و شخصیت من نوعی فقط قد و قواره ام برایش مهم است به درد من نمی خورد. شاید اگر باز هم بگردید یکی را پیدا کنید. اما من شرمنده ام. خداوند روزی قد بلند را جای دیگر حواله تان کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط نازنین
|
به من بگویید نازنین می آیی برویم شهر کتاب. من هم قبل از اینکه جواب بدهم با کله می دوم. البته قبلش نصف جیبم را خالی می کنم که ورشکسته نشوم. چون وقتی بین قفسه های کتاب راه می روم حالم اینقدر بد می شود که نمی توانم خودم را کنترل کنم. به من بگویید نازنین جان تا کتابهایی را خریده ای و نخوانده ای کتاب نخر. اولش می گویم بله بله! باشه! اما دفعه بعد که سر از شهر کتاب در می آورم عین کتاب ندیده ها کلی دهاتی بازی در میاورم. اگر رو به مرگ باشم و حالم از لحاظ روحی خیلی خراب باشد کافی است که بروم شهر کتاب و بعد هم یک لیوان پر قهوه بخورم و دوباره بشوم همان خلی که هستم. دیروز عصر با دختر خاله جانمان رو به روی شهر کتاب کامرانیه قرار گذاشتیم. خیلی خسته بودم اما پیاده روی تا آنجا دنیای دیگری دارد. گلناز را که جلوی ویترین دیدم یک احساس خیلی خیلی خوبی داشتم. تا همین دو سه سال پیش آرزویم بود که با او بیرون برویم. بگذریم...! از آنجایی که بار اولی بود که دختر خاله ما همراه من به کتاب فروشی می آمد تا چند دقیقه با دهان باز به من نگاه می کرد. چون هر کتابی که توجهم را به خودش جلب می کرد بر می داشتم. بعد هم یکدفعه پرسید: تو می خواهی همه اینها را بخری؟ خنده ام گرفته بود. جوابم این بود که اگر می شد آره. بعد هم با کمک فرناز دو سه تا کتاب به او معرفی کردیم که بخواند. بعد که من شروع کردم کتابها را نگاه کردن و ورق زدن دختر خاله مان باز هم گفت که من دیوانه ام چون یک ربعی سر انتخاب سه تا کتاب از بین همه آنها مردد بودم. بین قفسه های کتابهای تاریخی و سیاسی هم دوباره یادم آورد که خل هستم. ماموریت فزناز خریدن کتاب برای پسر یکی از دوستهای پدر جان بود و از قسمت کتاب کودک و نوجوان تکان نمی خورد. بعد از یک ساعت کتاب و قهوه به دست به سمت خانه هایمان برگشتیم. و من همان احساس سبکی همیشگی را داشتم و ته دلم یک صدایی می گفت: می دونی چند تا کتاب نخوانده داری؟ اینها را کجا می خواهی جا بدهی؟ اما حالم خوب خوب خوب خوب خوب خوب بود. از مساوی ایتالیا با رومانی خوشحال شدم چون دونادونی الکی خوش تیپ ضایع شد. برد هلند هم شادیم را صد چندان کرد. تنها مشکل این بود شب از خستگی خوابم نمی برد و دو سه ساعتی سقف اتاقم را نگاه می کردم و صبح هم که می توانستم یک کمی بیشتر بخوابم با داد و فریاد همسایه مان از وسط حیاطشان بیدار شدم! به هر حال الآن خوب خوبم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط نازنین
|

نه سالم بود. جام جهانی ایتالیای 90 بود. آن موقع دایی اکثر شبها خانه ما می ماند. 23 سالش بود و هر شب با هم فوتبال تماشا می کردیم. من زیاد چیزی از فوتبال نمی دانستم. دایی برایم توضیح می داد که کرنر و آفساید چی است و هر تیم چند تا بازیکن دارد و کی پنالتی می شود. برایم از بازیکنهای بزرگی مثل مارادونا صحبت می کرد. بازی نیمه نهایی و فینال را کاملا یادم است. حتی قیافه جوان بهروان و حاچ رضایی هم در خاطرم مانده است. آن دو تا بازی را ضبط کرده بودیم و من تا مدتها عاشق قیافه احمقانه والتر زنگا بودم. آلمان قهرمان شد و من از آن موقع شدم طرفدار تیم ملی آلمان. بعد هم کم کم یک فوتبالی تقریبا آتشی شدم. به جایی رسیده ام که سر بازیهای حساس اگر کسی قیافه ام را ببیند فکر می کند ممکن است در جا سکته کنم. البته زیاد بعد از بختها خودم را اذیت نمی کنم. دانشگاه که بودم یکی از استادها می گفت که فوتبال آفت جهان سوم است. زیاد از حرفش خوشم نیامد. چون به نظرم خیلی بی معنی می آمد. بعضی از آدمها هم می گویند دختر را چه به فوتبال و من هم در دلم می گویم بفرمایید جلو آژیر بکشید. عاشق این هستم که بازی فوتبال را تماشا کنم و فردایش روزنامه بخرم. یکی از بچه های دانشگاه را می شناسم که دختری بود که نان و آبش فوتبال بود. الآن در یکی از روزنامه های ورزشی صفحه ایتالیا دست اوست.
یکی دیگر از چیزهایی که باعث خنده من می شود این است که آدمها انتظار دارند که من صد در صد طرفدار تیم ملی ایتالیا باشم. در حالیکه اصلا اینطور نیست. تا وقتی که آلمان و اسپانیا و هلند هستند ایتالیا زیاد برایم جالب نیست. در واقع از برد 3 بر 0 هلند کلی خوشحال شدم. چون این ایتالیاییها فکر می کنند ناف آسمان باز شده و یک تیم ملی ایتالیا تالاپی افتاده است روی زمین. و این جناب دونادونی هم نمی دانم از کجا پیدایش شد که بعد از جام جهانی آلمان صاف آمد شد سرمربی ایتالیا.
در سطح باشگاهی خب نمی دانم چی شد که شدم تیفوزوی میلان...!
به هر حال شاید خاطره شیرین شبهای فوتبالی با دایی باعث شده باشد که عشق بیدار ماندن برای تماشای فوتبال در درونم زنده مانده باشد. از آن موقع خیلی کم پیش آمده است که با دایی فوتبال تماشا کرده باشم.
خنده دارترین خاطره الآنم مربوط به کارتون فوتبالیستها است درست عین احمقها دنبالش می کردم و فردایش در مدرسه با بچه ها راجع به اتفاقاتش صحبت می کردیم و سعی می کردیم بقیه داستان را پیش بینی کنیم.
جالب این است که فوتبال یکی از علایق دست نخورده ام است. خیلی از عادتهایم را از دست داده ام. سلیقه موسیقی ام کاملا از این رو به آن رو شده است. کتاب خواندنم هم همین طور. به سختی رمان می خوانم. نسبت به خیلی از چیزها بی احساس شده ام. اما فوتبال همچنان برایم مهم است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:11  توسط نازنین
|
از یک شنبه شب تا دیروز چند بار نوشتم عین همان چند بار را هم پاک کردم. حسابی قاطی پاتی بودم (هستم). حال و حوصله زیادی هم ندارم. برای هم مهم نیست که بگویند زیاد حرص می خوری. چون فایده ای در حالم ندارد. دلم فرار می خواهد. اما از هر چیزی که بتوانم فرار کنم از خدا نمی توانم بگریزم. عین بچه هایی شده ام که وقتی کاری می کنند که می دانند پدر و مادرشان دعوایشان می کنند کلی عذاب وجدان می گیرند و بعد التماس می کنند تا بخشیده شوند. فرقش در این است که بچه می تواند التماس کند تا بخشیده شود و عکس العمل پدر و مادر را هم می بیند. اما من نمی دانم که خدا الآن چقدر با من عصبانی است و اصلا می تواند ببخشد یا نه! حالا اگر ننوشته ام این چند روز به خاطر این است که می دانم حتی مردن هم دردی از دردم دوا نمی کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:34  توسط نازنین
|
دیروز تا حالا نشستم سر کاری که امیدوارم دست آخر نرود زیر تیغ سانسور. نمی دانم چی شد که یکدفعه یک مشت کاغذ برداشتم و مشغول خواندن و نوشتن شدم.
جمعه صبح شاهرخ برگشت. چیزهایی گفت که احساس خفقانم را ده برابر کرد.
پنج شنبه صبح من، فرناز، پریسا و ساناز و یکی از دوستهایش به اسم سحر صبح زود قرار گذاشتیم که برویم بیرون. شاید این طوری از تعطیلات بیخود و بی نمک این چند روزه یک جوری استفاده بهینه می کردیم. همه سوار ماشین ساناز بودیم و به دیوار پارک جمشیدیه که رسیدیم دیدیم ای بابا دو سه تا ماشین گشت ارشاد ایستاده اند. گفتیم ایرادی ندارد و از در بالا می رویم، اما هر چند ده متر دو تا ماشین چند تن از برادران زهره آب کن و خواهران هادی بهشت ایستاده بودند و زاغ سیاه همان چمد نفر معدود که آنجا بودند را چوب می زدند. هر پنچ تایمان در دم بی خیال جمشیدیه شدیم چون اگر قرار بود ارشاد شویم فقط بابای من تهران بود که بخواهد به دادمان برسد. دلم می خواست به یکی از آن برادران که مترصد پیاده شدنمان بود بگویم آخر این چه نان حرامی است که می خورید؟ از آنجا راهمان کشیده شد به جایی در گلابدره. جایی که به قول پدربزرگم قلمرو عباس گوسفندی است. و در میان سگها و الاغها و گوسفندان که از برادران و خواهران آزارشان کمتر بود صبحانه مان را تناول کردیم.
چهارشنبه صبح دبیر خبر بودم و باید می رفتم سر کار. بگذریم از خبرها و تفسیر و اجرای زنده با سرگیجه. مدیر رادیو برایم یادداشت گذاشته بود که متنی در مورد طرحهای ضد شیعه سازمان سیا را به ایتالیایی ترجمه کنم. از ساعت 12:30 تا 15:30 ترجمه کردم و حرص خوردم به بی پایه و اساس و احساسی بودن متن زیر دستم. تنها دل خوش کنک نحسی کار وجود سرور و انجیرهای خشک نجات بخشش بود. روزهای تعطیل سازمان عین گورستان است و اگر بیفتی و بمیری کسی نمی فهمد. ساعت 6 صبحانه خورده بودم و تا ساعت چهار با انجیرهای سرور از گرسنگی نمردیم. بعد هم با هم رفتیم بیرون از سازمان ناهار خوردیم و سرور از شنیدن اینکه تا دنیا دنیا بوده اوضاع رادیوی ما همین بوده یک کمی جا خورد.
سه شنبه عصر با فرناز رفتیم پیاده روی. نمی گویم چون نمی توانم. همین قدر می گویم که دنیا جلو می رود.
دوشنبه عصر در مهمانی روز جمهوری سفارت ایتالیا بودم. مشغول حرف زدن و خنده بودم و در ذهنم به این فکر می کردم که مانده ام در یک جا و مدام درجا می زنم. پیرلوییجی برایم از قراردادش با شرکتهای خودروسازی ایران حرف می زد و دود از کله ام بلند شده بود. روبرتو که از مزایای سی ان جی برایم حرف می زد دلم می خواست خفه اش کنم و بگویم تو اینها را می گویی چون با قراردادی که با ایران بسته ای کلی پول توی جیب خودت و شرکتت می رود. هانیه را دیدم که مثل همیشه خانم و لبخند به لب بود. می گفت دوست دارد به رادیو بیاید. من هم به او گفتم هر وقت آمدی دور خنده های امروزت را خط بکش. دنیا به جلو می رود و ما تکان نمی خوریم...البته اگر نخواهیم بگوییم که به عقب بر می گردیم. ایتالیاییها در ایران به جلو می روند و از وجود دخترهای ایرانی که چپ و راست در بغلشان می افتند لذت می برند. شاید این خاصیت ایرانی بودن است. شب که برگشتم خانه به پدرم گفتم دنیا به جلو می رود و ما درگیر روزمرگیهای احمقانه مان هستیم.
جمعه صبح بعد از اینکه شاهرخ رسید دیگر خوابم نبرد. در سرم دعوای بلندی بین خودم و خودم و البته خدا بود. نتیجه دعوا هم این بود که کاغذها بردارم و بخوانم و بنویسم. دلم می خواهد که من هم با دنیا جلو بروم. شاید هم از دنیا جلو زدم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط نازنین
|

A quanto pare ho dovuto cancellare queste righe per prevenire ad un danno...a chi leggera' queste righe e chiedera' il perche' della cancellazione dovrei dire che lo scopo non era far scoppiare una rissa tra i miei studenti. forse non avrei dovuto scrivere niente. era niente piu' che uno sfogo. Caro A. che leggerai queste righe, vorrei tanto che almeno questa volta tu cominci ad agire un po' piu' maturo, se vuoi arrivare a dove vuoi, cerca di chiudere un occhio a tutte le inconvenienze. come chi ti ha appena conosciuto negli orari delle lezioni, dovrei dire che potresti essere un grande uomo, ma solo a patto che cominci ad imparare a gestire la tua rabbia!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط نازنین
|
این فیلمها را دیده اید که مثلا پسر یک خانواده بزرگ شده و می رود قله قاف را فتح می کند و پدر و مادر و فک و فامیلش با اشک در چشم حلقه زده می گویند به تو افتخار می کنیم؟ خب من الآن دقیقا یک این چنین احساسی دارم با این تفاوت که اشک در چشمانم حلقه نزده است. یک کمی هم خنده ام گرفته ا ست. این برادر جانم و من از بچگی متحدهای خوبی برای بازی و خنده و دیوانه بازی بوده ایم. یادم است که یکبار که مامان در حیاط بود دو تایی نفت و آبرنگ را با هم قاطی کرده بودیم و زیر تخت فرناز قایم کردیم. فکر هم می کردیم کسی نمی فهمد. قافل از اینکه مامان تا رفت به آشپزخانه گفت بوی نفت می آید و زود هم شاهکار ما دو تا را پیدا کرد و حسابی مورد مواخذه قرار گرفتیم. از همان بچگی هم یک بازی داشتیم به نام درگیری با فرناز. ما دو تا دلمان می خواست بازی کنیم و این فرناز همیشه در نقش متفکر بزرگ یا در حال کتاب خواندن بود و یا برنامه علمی و ماجراجویانه از تلویزیون تماشا کردن. من و شاهرخ می نشستیم خیلی جدی نقشه می ریختیم تا چطوری بدون اینکه متوجه شود جزش را درآوریم و همیشه هم موفق می شدیم. شاهرخ سه سال از من کوچک تر است. رابطه مان با هم خیلی خوب است و من خیلی رویش حساب می کنم. در یواشکی کاری اتحاد خیلی خوبی داریم و من در اکثر موارد با او مشورت می کنم. اگر کمدی تماشا می کنم او هم باید باشد. چون بدون خنده های بلند او برایم چیزی مزه ندارد. روزی که مهندسی متلورژی قبول شد بابا یک کمی شاکی بود چون دلش نمی خواست او مثل خودش رشته های صنعتی بخواند. هنوز هم گاهی اوقات بابا غرغرهایی می کند. وقتی که ارشد قبول شد بحران خانوادگی بدی داشت. اما همان قبولی در دانشگاهی به غیر از امیر کبیر کلی برایش خوب شد و آن بحران مسخره و احمقانه هم ختم به خیر شد. هر چند که بچه کلی عذاب کشید. امروز صبح برادر جان من برای یک هفته به استکهلم رفت تا در یک کنفرانسی مربوط به نانوفلزات شرکت کند. دیروز کلی با هم در مورد احتمال دلقک بازی اش هنگام ارایه مقاله اش خندیدیم. سر چمدان بستنش هم شده بودم واسطه بین او و مامان و بابا که دعوایشان نشود. نرفته دلم برایش تنگ شده است. اما خب خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد هم به خاطر موفقیتش خوشحالم...دلم می سوزد که موقع سخنرانیش نیستم که به ملت بگویم این برادر فسقلی خودم است که ظاهرا آدم شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط نازنین
|
چرا ۵ دقیقه ما ایرانیهای همیشه ۵۰ دقیقه است؟ ایکاش من هم اینقدر در قید و بند اخلاقیات نبودم که برای آب خوردن هم بخواهم منتظر بقیه بشوم. امروز از آن روزهایی است که اینجا سر کار حوصله سایه خودم را هم ندارم. خوابم می آید و مانده ام این چند روز تعطیلی را چطوری بگذرانم. دو روزی را سر کار باید بیایم. بقیه را نمی دانم ه غلطی بکنم. ساناز پیشنهاد ولگردی در شهر خالی تهران را داده است. نمی دانم بشود یا نه. ساعت ۱۲:۲۰ گفت ۵ دقیقه دیگر و الآن ساعت ۱۳ است. یک نفری بود در میان اقوام که اگر ۵ می شد ۱۰ سر دقیقه یازدهم راهش را می گرفت و می رفت پی کارش. خب...او شجاع بود و من نیستم. کلا من اصلا با او قابل مقایسه نیستم. عجب بابا. دلم می خواهد که من هم بروم رد کارم. ولی نمی شود. چون حوصله بعدش را ندارم. اینها همه بر می گردد به دین خدا و پیغمبر او. والا به خدا وقت شناسی معادل چند تا شب زنده داری فضیلت است. خل شدم. دارم مهملات می بافم. خودم هم می دانم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:4  توسط نازنین
|
-ذهن من همیشه به صورت خودکار در بعضی از موارد می رود به سمت احتمالات منفی و خب این خیلی خیلی بد است. و در این جور موارد یا می گویم "نکند" یا "اگر". دیروز صبح ساعت نزدیک ۱۰ بود که شاد و خوش و خندان از خیابان مهیار به سمت خیابان ولیعصر سرازیر شدم. همه چیز اینقدر آسان و خوب بود که به محض اینکه کارم تمام شد و خداحافظی کردم دوباره صداهای نکند و اما و اگرها شروع شد. اما خوشحال تر از این بودم که بخواهم دوباره اعصاب خودم را خورد کنم. یک کمی هم کفشهای نویی که بابا برایم خریده بود باعث می شد که احساس پرواز داشته باشم. در حال خوشی و سرمستی در میدان تجریش یکی از این خواهران گشت ارشاد صدایم کرد. نمی دانم چرا به من بدبخت هم گیر می دهند. مشکل فقط شال سفیدم بود و لبخندم. برای بار دوم کارت صدا و سیما به دادم رسید. یارو باورش شد که از صدا و سیما می آمدم و گفت برو! دلم می خواست که زود بیایم اینجا و بنویسم اما دعوت به گذراندن بعد از ظهر با دختر دایی دردانه و فسقلی ام برایم شیرین تر بود. به هر حال شادم...!
-در مورد ترجمه ای که قبلا قولش را اینجا داده بودم باید بگویم که کارم آماده است. اما خواهر جانم یک پیشنهادی کرد که به نظرم جالب آمد. فکر کنم دست نگهدارم تا او دفاه پروژه فوقش را انجام دهد و بعد سر فرصت با همدیگر به اصل ماجرا بپردازیم.
-امروز سر ناهار خیلی به زمین و زمان محیط کارمان بدوبیراه گفتیم. بعد خودم فکر کردم که من نوعی چقدر در اتفاقاتی که می افتد تاثیر دارم و چقدر تاثیر پذیرم. به این نتیجه رسیدم که زیاد "ور ور می کنم" یا به گویش محترمانه تر حرف زیاد می زنم. در این سه ساله به نتیجه هایی رسیده ام که هر بار از آنها سرباز زده ام باز به خانه اول رسیده ام و مهر تاییدی بر همه آن نتایج زده ام. در همین افکار بودم که نسیما زنگ زد و حرفهایی زد که من به خودم گفتم: دخترجان خاک بر سرت...! دیدی که نازنین منطقی بیشتر حق داشت تا نازنین وراج! نسیما می گفت که همه ما در این رادیو ایتالیایی باید یک مسیر خاصی را طی کنیم و بسته به نوع تفکر و شخصیتمان دیر یا زود همه به یک سری نتایج مشابه می رسیم. خود مدیر چندین بار در مورد حق عزلت گزینی مقطعی خودش برایم صحبت کرده است و من می دانم که در این حالت چه قلق رفتاری خاصی دارد و برای همین حداقل برخورد را با هم داریم. نمی گویم که شاکی نمی شوم و از کوره در نمی روم. حرفم این است که تاثیر پذیریم اشتباه است. نسیما همیشه می گوید که من جزو معدود آدمهایی بودم که سر چند ماه اول همه معدلات دستم آمد. نمی دانم راست می گوید یا نه. اما این را می دانم که بعد از هر بار بحران احترام شخص من برای آقای مدیر بیشتر و بیشتر می شود و هر علامت سوال که بالای سرم می ماند بعد از مدتی من را به جوابی می رساند که از پیش داوریهایم شرمنده می شوم. نتیجه اخلاقی افکار خودم و حرفهای نسیما من را به این نتیجه رساند که بگویم دخترجان از این به بعد وراجی مطلقا ممنوع. ترجیح می دهم که از این به بعد با بقیه در مورد گل و بلبل حرف بزنم تا چیزهای دیگر. در مورد آن آدم خاص هم حتما مدیر دلایل خاص خودش را دارد که تحملش می کند...و اگر او تحملش می کند من هم ناچارا کوتاه می آیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط نازنین
|
ساعت ۱۰ شب است. از ساعت ۵ صبح بیدارم و کم کم باطریهایم در حال تخلیه هستند. این چند روزه کارهایم حسابی قاطی پاتی بوده اند و الآن دیگر سرم درد گرفته است. فردا صبح هم یک سری دیگر بدو بدو دارم. تنها امیدواریم این است که فردا نزدیکهای ظهر خوش و خرم کلاهم در کوچه مهیار در جردن بالا بیندازم و سوت زنان و دوان دوان بدوم خانه (مثلا اینجا ایران نیست) . همیشه همینطوری می شود. کارها در هم گره می خورند...این هفته تمام نشده هفته دیگر در پیش است که آن هم پر از رفت و آمد است. حداقل روزهای اول و آخرش...دو سه ساعت پیش پدیده برایم از کانادا زنگ زد. نمی دانم اما تماس خیلی خیلی خوبی بود. در یک لحظه تمام خاطرات این چند سال در ذهنم مرور شد. تیر ماه ۵ سال می شود که لیسانس گرفته ام. یاد این بودم که روزهایی که با پدیده و بچه ها در حال گذر ایام به نحو بی خیالانه ای بودیم و کارمان بستنی خوردن و خندیدن بود خواب هم نمی دیدم که جایی باشم که الآن هستم. به خوب و یا بد بودنش کاری ندارم. مهم این است که برای بار چندم در این سالها به این باور قلبی رسیدم که آن چیزی که خدا برای آدم می خواهد و آن مسیری که به خواست او در آن می افتی از هر چیز دیگری بهتر است. خیلی چیزها یادم است. کله شقی هایم...گریه ها...مرغهایی که برای من فقط یک پا داشتند و درهایی که خواسته و ناخواسته برایم بسته شدند و آنهایی که که حتی نفهمیدم چطوری باز شدند. حتی یادم است خود پدیده هم هیچوقت فکر نمی کرد که سر از کانادا در بیاورد و ازدواج کند و بعد دوباره بخواهد یک لیسانس دیگر بگیرد. تلفن پدیده خیلی خوب بود...حرف خاصی نزدیم. احوالپرسی معمولی و تعریف از روزهای سپری شده. مکالمه ای پر از آرامش. همین آرامش را در چند روز گذشته بعد از غروب آفتاب تجربه کرده ام. سکوت خانه مادربزرگ در آغاز شب و سجاده هایی که برای نماز پهن می شوند مثل نوازش روح آدمیزاد هستند. کاری نمی کنم...نماز می خوانم و گاهی اوقات مادربزرگم را نگاه می کنم که نماز می خواند. و یک جوری حس می کنم که خدا نزدیک تر است. امروز ظهر پدر همه را سر یک چیز احمقانه در خانه در آوردم. بعد از چند دقیقه که آرام شدم کلی از خودم به خاطر رفتار عجولانه ام خجالت کشیدم. مخصوصا به این خاطر که در اوج بی صبری ام بلند داد زده بودم که هر کاری که می خواهم بکنم باید به نحسی بخورد. ولی نخورد. همه چیز تمام شد. همین الآن قبل از اینکه شروع به نوشتن بکنم ۲۶ رشته برای ارشد را انتخاب کردم. تمام شد. به همین راحتی...بعد هم احساس کردم که یکی از آن بالا گفت: حالا باز هم خل بازی در بیاور و با من دعوا کن! دیروز بعد از ظهر هم اوضاع همین طور بود. شب که سرم را روی بالش گذاشتم باز هم احساس می کردم که احمق بزرگی هستم که تخصص ویژه ای در ساختن کوه از کاه دارد. ایکاش برعکس بود. ولی خب نیست. فکر می کنم که اگر یکی از من فیلم بگیرد خودم از خنده می میرم. اینها را می نویسم که از خدا تشکر کنم و عذرخواهی. قول صبور شدن نمی توانم بدهم چون می ترسم از پسش بر نیایم. ولی خدا جون مرسی به خاطر دیشب که بدون اینکه به ذهنم رسیده باشد نغمه را سر راهم قرار دادی. خدا جون مرسی به خاطر امروز صبح در اداره گذرنامه٬ مرسی به خاطر اینکه وقتی در میدان تجریش زمین خوردم زیر ماشین نرفتم٬ مرسی به خاطر اینکه انتخاب رشته ام مثل آب خوردن تمام شد٬ و مرسی به خاطر همه چیزهایی که در این چند روز به آنها فکر کردم و همه آنها از سر لطف تو بوده است. و اگر نمی گویی که رویم زیاد است چند تا چیز می خواهم: فردا دوباره دیوانه نشوم و بر نگردم سر خانه اول...دلم می خواهد از همین فردا صبور باشم. و لطفی بکن که فردا بهفمم تمام ترسهایم مثل خودم احمقانه هستند. از همه مهم تر اینکه کاری بکن که من دیگر هیچوقت شرمنده خودت نشوم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط نازنین
|
جنبه ندارم...من جنبه ندارم. ندارم دیگر. اگر داشتم که انقدر لوس و ننر نبودم و ۲۴ ساعت در اضطراب به سر نمی بردم. همان بهتر است که من خبر خوبی از جایی نشنوم چون بعدش از دلهره می میرم. ولی آخه چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟ مامان

البته خب همیشه هم باید همه کارها با همدیگر قاطی شوند. جواب ارشد و انتحاب رشته...آن یکی خبر خوب که مخم را حسابی درگیر کرده و آنچنان الکی الکی به من اضطراب داده که چند شب است تا خود صبح از این دنده به آن دنده می شوم و مدام مغزم بلند بلند می گوید: اگر نشه چی؟

چند تا ترجمه از یک شرکت برایم فرستاده اند که نمی دانم چرا خر شدم و قبول کردم. عمه ها نیستند و بین خانه خودمان و خانه مادبزرگم دوی ماراتن برگزار می کنیم. مدیر رادیو حالش بده و من نمی دانم چطوری حالا این چند روز را مرخصی بگیرم. یعنی بیچاره اینقدر حالش بده که اصلا نمی شود سراغش رفت و باهاش حرف زد. حالا همه اینها به جهنم...در این اوضاع وانفسا پاسپورتم را هم باید ببرم تمدید کنم و نمی دانم چند روزه حاضر می شود. ای وای. درد سر این است که من احمق همیشه یک چیزی برای نگران بودن دارم که دلم قل قل بجوشد. آدم هم نمی شوم. ببینید باور کنید که اگر این دلهره من الکی الکی باشد و کلیه قضایا ختم به خیر شود و من سه شنبه خوش و خندان باشم سعی در اصلاح خودم خواهم کرد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:39  توسط نازنین
|