تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

به افتخار خانم مهندس

چهار سالم که بود و در دنیای جهل و بی سوادی به سر می بردم فکر می کردم که هفتاد بزرگترین عدد دنیا بود و نمی دانم چرا من را یاد خیار می انداخت. معتبرترین مرجع آن زمان خواهری بود که دو سه سال بعدش اسمش را به خاطر اینکه فقط کتاب می خواند گذاشتم دانشمند بی سواد. فکر کنم 10 یا 20 باری ازش پرسیدم که از هفتاد گنده تر هم هست یا نه. و خب زیاد از جوابهایش چیزی نمی فهمیدم.
امروز دقیقا همان حال 23 سال پیش را داشتم. فرقش این بود که من و او هر دویمان کم و بیش از این دنیا دیگر خیلی چیزها می دانیم و دیگر هفتاد من را یاد خیار نمی اندازد. شاید راهی که من و او طی کردیم خیلی متفاوت از هم باشد. اما برای من فرناز همان فزنازی است که بود. عین یک ستون که هنوز هم وقتی ناراحتم و مشکل دارم راحت می توانم به او تکیه کنم. شاید در بعضی موارد حرف هم را نفهمیم و شاید هم به انتقاد از هم رو بیاوریم. اما هنوز هم آنقدر دوستش دارم که وقتی می بینم شاد است من هم ذوق می کنم و خدا نیاورد روزی را که کسی بی دلیل ناراحتش کند.
امروز که ساعت نه صبح شروع کرد به دفاع از

پایان نامه کارشناسی ارشد رشته مهندسی شیمی - صنایع غذایی

موضوع

مدلسازی و تحلیل جریان به کمک دینامیک سیالات محاسباتی در مبدلهای قاب و صفحه ای

من چیز زیادی نمی فهمیدم. اما وقتی داور جلسه شروع کرد به سوال می خواستم پشم بکوبم توی سرش و بگویم آقای محترم این خانم سه سال است که زندگی ما را به "مبدل حرارتی" تبدیل کرده تا به اینجا برسد. شما خواهشا خفه! اما خب وقتی ۲۰ تمیز را گرفت به ریخت آن داور احمق هم خندیدم. ای هم برای خواهرم..."همیشه باور داشتم که آدم بزرگی هستی...و امروز نشان دادی که واقعا بزرگی. هوار تا مبارکه"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط نازنین  | 

احیا, ....

خواهرم حجابت

برادرم نگاهت

ستاد احیاء...

اگر یک سر بروید دماوند می بینید که در تمام بولوارها٬ خیابانها٬ کوچه ها و حتی راههای مال رو به فاصله یک متر به در و دیوار پارچه نوشته هایی با زمینه زردرنگ و خط قرمز آویزان کرده اند و یاد آدمها می اندازند که خواهرم حجابت و برادرم نگاهت. نمی دانم فعل به کدام قرینه حذف شده است. و باز هم نمی دانم این ستاد احیاء ... دقیقا چه ستادی است. فکر کنم بستگی به ذوق و قریحه من شما دارد. اصلا شاید یک سرگرمی باشد که هدف آن هم تمرین جمله سازی برای مردم جان بر کف باشد که یک وقت آلزایمر نگیرند.

دو کلمه حرف حساب با مسوولین ستاد احیاء سه نقطه: اگر قرار بود که من خواهر و آن یکی برادر فقط به فکر حجاب و نگاهمان بودیم خداوند باریتعالی خواهران را در گونی خلق می کرد و کنار چشم برادران یک چیزی عین چشم بند اسبها تعبیه می کرد. پس اگر خدا این کار را نکرده است٬ شما هم در خلقت خدا دخالت نکنید و طوری رفتار نکنید که در خارج از ایران فکر کنند ما همگی یک مشت آدم با عقده های پیچیده جنسی هستیم و اگر کنترلمان نکنند معلوم نیست چکار که نمی کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 9:33  توسط نازنین  | 

خون

من آقا طلاچی را ندیده ام. مامانم که ۷ سالش بوده است آقا طلاچی فوت کرده است. همه صدایش می کنند آقا طلاچی. من هم همین کار را می کنم. می گفتک که آقا طلاچی را ندیده ام. اما به هزار و صد دلیل اسمش را از بچگی ام شنیده ام. خانوم جون را یادم است. عینکش و نگاهش را یادم است. ۳ یا چهار سالم بود که فوت کرد. یادم است که خیلی خوشگل بود. ناهید خانم یا مثلا شهره یا حتی یاسی پدرسوخته خودم را که می بینم یک حسی خوبی دارم چون از آن چهره زیبا خیلی چیزها در صورتشان هست.  دایی ناصر و منصور را هم هر وقت می بینم ته دلم ضعف می رود از قدرت ژنتیک و زیبای نسل به نسل منتقل شده. دیشب فهمیدم که امیر حسین هم همان چهره را دارد. می گویند دایی ناصر نمک گفتار آقا طلاچی را دارد. باید هم همین طور باشد. پیر است اما هر بار که می بینمش کلی باعث خنده ام می شود. دایی علی خدابیامرز هم برایم در گنجه اسرار تاریخ بود. الآن سحرناز را که می بینم فکر می کنم هیچ کس دیگری اینقدر شبیه دایی علی نیست. دایی محسن را خیلی کم می بینم. شکل مامان جون خودم است٬ اما خب یک کمی یخ است. عاشق لهجه بازاری دایی ناصر و دایی محسن هستم. مخصوصا وقتی که شروع می کنند دست خودشان را تکان دادن و به حسن و حسین بد و بیراه می گویند. خلاصه وقتی که میان آن فامیل هستم احساس خیلی خیلی خوبی دارم. ته خنده همه زنها مثل هم است و می گویند که من هم همان ته خنده و همان صدا را دارم. همه آنها مهربان و مظلوم هستند...گفتم که آقا طلاچی را ندیده ام. اما پسرها و دخترهایش را دیده ام. مامان همیشه از آقا طلاچی می گوید. مامان را خیلی دوست داشته و یک شعری برای مامان می خوانده که مامان فقط همین قدرش را یادش است: "دلم گرفته...فهیمه نیامد". دوست داشتن آدمی که ندیده ای ممکن است عجیب باشد٬ اما احساس خیلی قوی و محکمی است. پای خون در میان است. اولین بار که عکس آقا طلاچی را دیدم وقتی بود که آلبوم عکس عروسی دایی ناصر را تماشا می کردم...مامان دو سه ساله خودم هم بغل آقا طلاچی بوده است. حس کنجکاوی عجیبی بود. انگار نگاه با دقت در عکس کمکم می کرد که خیلی چیزهای بیشتری از او بفهمم. یا شاید دلم می خواست که یک جوری توجیه منطقی تری برای احساس محبت زیادم نسبت به او پیدا کنم. دیروز خانه نوی دایی خودم بودم و داشتم در چیدن وسایلش کمکش می کردم. یکی از آلبومهایش را که باز کردم دیدم که یک پاکت وسطش است. بازش کردم و بلند گفتم: "ایول! جد بزرگ هم که اینجا هستند". خود دایی خبر نداشت که آن دوتا عکس از کجا آمده بودند. جد بزرگ در اتاق خودش با لباسی عین همان هایی که بابای دکتر قریب در خانه اش پوشیده بود...جد بزرگ در یک عکس پرسنلی. آقا طلاچی را که نگاه می کردم همه را می دیدم دایی ناصر٬ منصور٬ امیر حسین٬ دایی خودم٬ ابروهای مامان٬ یاسی٬ شهره٬ ناهید خانم و ...!!! از صبح که بیدار شده ام چند ده بار دو تا عکس را گرفته ام دستم و نگاه کرده ام. دایی گفت که عکسها را برای مامان بیاورم. خون خیلی قوی است...مخصوصا وقتی کفه ترازوی محبت هم سنگین باشد. آقا طلاچی را دوست دارم. او را ندیده ام اما خیلی زیاد دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط نازنین  | 

 

خانم پ- خدا ایشالا از این پسرها قسمت همه دخترها بکند.
من- خانم پ فیلمه!!! زیاد جدی نگیرید.
 خانم پ- ای بابا! چی فکر کردی. یادت باشد. به هر حال همچین مردهایی هم هستند. اگر نبودند کی به عقلش می رسید از این فیلمها بسازد.
من خنده ام را قورت می دهم.
زیاد حال و حوصله تلویزیون ندارم. از سریالهای کشانه مانند که پر از داستانهای عشقولانه کیلویی است بدم می آید. عین همین سریال ضایع "نور" که شبکه mbc4 نشان می دهد.
حالا از شانس بد یا خوب من بنده خدا که از اول سریال حتی ۳۰ ثانیه اش را هم نگاه نکرده بودم٬ هفته پیش همسایه بغلی مان تلفن زده خانه مان و شروع کرده در مورد این سریال "آموزنده و خانوادگی" با مادر ما صحبت کردن و آخر سر هم گفته: "این قسمتش خیلی حساسه. ما که عربی حالیمون نیست. اما داستانش روانه می فهمیم چی به چیه. حالا دیشب اتفاقهای مهمی افتاد می خواهم ببینم این دو تا زن و شوهر کله شق عاشق به هم چی گفتن و آخرش طلاق گرفتن یا نه. خودت یا یکی از دخترات یه دقیقه بیایت خونه ما". قرعه به نام من افتاد و نشان به آن نشانی که از آن روز سه بار دیگر در نقش دیلماج بی جیر و مواجب ظاهر شدم و از داستان عشقولانه الکی آن هم از نوع ترک دوبله عربی دو تا موجود لوس و ننر مفیوض شدم. دلمان به آن دو سه تا چایی داغ جلوی تلویزیون خوش است. همسایه مان را دوست دارم. آدم بدی نیست. شاید خیلی ساده است. فکر می کنم ۶۰ سالش باشد اما از این داستان کیلویی عین دخترک های جوان کیف می کند. بعد هم که من می گویم خوشم نمی آید می گوید که باید تماشایش کنم که یاد بگیرم چطوری پسر خوب تور کنم و بعدش گربه رقصانی کنم. اگر چایی نبود و کوسن روی مبل نمی دانم خنده هایم را چطوری باید قایم می کردم. غروب که ازش خداحافظی کردم کلی در حقم دعا کرد و گفت ایشالا یک پسر اینطوری نصیبت می شود. حالا من مانده ام که چکار کنم. کلی از کار و زندگی می افتم. دلم هم نمی آید که بگویم بالا غیرتا بی خیال ما شوید!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط نازنین  | 

بعد از 5 سال

ساعت ۱۰ شب دیشب با پدر جان زدیم از خانه بیرون...مخفی کردن خوشحالیم کمی تا قسمتی سخت بود. اگر خودم بودم آواز می خواندم و شلنگ تخته می انداختم. خانه مینو که رسیدیم نمی دانم چی شد که کشفهایم را در نیاورده دیدم توی بغل شهره ام. همه بودند و من آنقدر گیج و گنگ و مشعوف بودم که نفهمیدم به کی چه جوری سلام کردم. جعفر را هم که دیدم خیلی مقاومت کردم که نپرم بغلش. همان ریختی بود. با همان عینک...همان تی شرت سبز. سروش نبود. با دوستهایش رفته بودند بیرون. اما سارا آمد...فسقلی. فسقلی که چه عرض کنم دیگر تقریبا ۱۸ سالش است. فقط جثه اش همان قدر فسقلی است. خودش در گوشم گفت دیدی کوچولو ماندم. خب البته کوچولو ماندنش این خاصیت را داشت که نیم ساعتی نشسته بود روی پاهای من. نمی دانم توی یک ساعت به شهره چی گفتم. فقط می دانم که خوشگلتر شده بود...دلم برای خنده هایش٬ نگاههایش٬ مدل تکان دادن سرش و....تنگ شده بود. دلم می خواست بنشینم و فقط نگاهش کنم. می گفت: "نازنین من خیلی دوستت دارم. اگر بدونی چقدر دلم برایت تنگ شده بود". فکر کنم تا موقع خداحافظی من هم ده بار گفتم که برای من مادری کرده و عین مامان دوستش دارم. تا ۳۰ آگوست ایران هستند...دلم می خوهد هر روز با او باشم. دیشب از خوشحالی خوابم نمی برد و از ذوق سر درد گرفته بودم. بعد از ۵ سال احساس کردم که دلم دیگر آنقدر تنگ نیست...سارا موقع خداحافظی در گوشی ازم پرسید کی بر می گردی بیای پیش من!؟

نمی دانم...فعلا از ایران بودن آنها آنقدر خوشحالم که نمی خواهم به چیز دیگری فکر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:35  توسط نازنین  | 

فردا

علیرغم میل باطنی ام و با وجود اینکه فکر می کردم برایم مهم نیست از صبح که بیدار شده ام٬ نه یعنی از نصفه شب که هی چشمهایم را باز کردم و به تاریکی اتاقم نگاه کردم٬ دارم به فردا فکر می کنم. ناراحتم. ناراحتم و دلگیر. احساس می کنم که یک گره کوری در سرم هست که هیچ جوره نه می توان بازش کنم و نه از خیرش بگذرم. چقدر از اول تابستان لحظه شماری کردم که ماه آگوست از راه برسد. چقدر قند توی دلم آب شد. چقدر آخجون آخجون کردم. اما بعد آن هم ذوق زدگی  و آن هم اشتیاق در این چند روزشده ام il fanalino di coda. (امیر تو بودی فارسی این را چی می گفتی؟ جان من عین ترجمه های هرمان خان نباشد ها!!!!) فردا ظهر یک جایی یک مهمانی ناهار هست. خب٬ همه می دانند که چهارشنبه ها روز سیاه هفته من است. در این سه سال شاید فقط یکی دو بار چهارشنبه سر کار نرفته ام. می توانم مرخصی بگیرم. اما نمی گیرم. چون تعداد صفرهای جلوی فیش حقوقیم ارتباط مستقیمی با روزهای چهارشنبه دارد. نتیجه می گیریم که نمی توانم بروم. البته تا ساعت یک هم می توانم کارم را تمام کنم اما نکته مهم این جاست که من نمی توانم و شاید هم نمی خواهم به آنجا بروم. مامان می رود و می دانم که به هزار و صد دلیل همه چیز کوفتش می شود و با گلویی باد کرده و پر از ناراحتی بر می گردد خانه. البته خب خدا بقیه اش را هم به خیر کند چون من حوصله ادامه ماجرا را هیچ جوره ندارم. بله گفتم که شدم il fanalino di coda! کثافتکاریها و خاله زنک بازیها و بچه بازیهای فامیلی. اه اه که حالم به هم خورد. برای من زیاد مهم نیست که فلانی تف کرد توی صورت بیساری و بیساری هم یک سیلی محکم کوبید توی صورت فلانی. بعد این وسط حسن و حسین و تقی و نقی از این ور به آن ور می دوند و بین فلانی و بیساری حرف می برند و می آورند. ای بابا! سرتان به زندگی خودتان باشد. چکار به کار مردم دارید. اما این را می دانم که آبی که ریخت را دیگر نمی شود جمع کرد. پرده حرمت بین دو نفر هم که دریده شد برگشتن به عقب کار حضرت فیل است و کمی تا قسمتی غیر ممکن. صاحب مهمانی فردا خب نسبت خیلی خیلی خیلی نزدیکی با من دارد. اما به خاطر اون احترامی که دیگر نیست وجودش زیاد برایم مهم نیست. مهمانی هم به خاطر شهره است که از شنبه شب ایران است و من به عنوان il fanalino di coda واقعی فقط یک بار تلفنی با او صحبت کرده ام. دلم برایش پر پر می زند و خب ظاهرا باید آخرین نفری باشم که می بینمش. هی زندگی. ناراحتم اما گریه ام نمی آید. شاید عصبانیم. دلم اما گرفته است.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:7  توسط نازنین  | 

کمبود

یادم است سال 78 که قرار بود جوابهای کنکور بیاید در عذاب مطلق زندگی می کردم. روزی هم که روزنامه ها در آمد و حسین آقا روزنامه را از زیر در خانه مان انداخت توی حیاط دلم عین سیر و سرکه می جوشید. با مامان و فرناز و شاهرخ ریخته بودم سر روزنامه. اول اسمم را پیدا نمی کردیم و بعد هم که اسمم را دیدم فکر می کنم یک دو سه متری چند بار بالا و پایین پریدم. «زبان و ادبیات  ایتالیایی، دانشگاه تهران». از خوشحالی رو به مرگ بودم. یادم است که به بابا تلفن کردیم و او هم خیلی خوشحال شد.
الآن فکر می کنم انتخاب آن موقع بهترین و عاقلانه ترین انتخاب بود. همان روزهای اول بقیه دوستان دبیرستان که همگی رشته های مهندسی در شریف و تهران و پلی تکنیک قبول شده بودند زنگ می زدند و به حالم تاسف می خوردند. فقط من نبودم...تیوا روسی و ساتاز هم فرانسه دانشگاه تهران قبول شده بودند. حسابی از آن همه دلسوزی احمقانه حرص می خوردم. یکی نبود که به آنها و مادر و پدرهای زیادی مهربانشان بگوید که بابا، من خودم این رشته را می خواستم و قبول شدنش در آن برایم آرزو بود. هیچوقت یادم نمی رود که یکی از دوستهایم یک شب پای تلفن تمام سعی خودش را کرد که من را منصرف کنند: «ناری تو جهار سال توی فراست ریاضی خوانده ای. نمره هایت همه بیست بوده. یادت رفته چقدر عاشق فیزیک بودی. بچه حیف است. حالا بروی زبان بخوانی که چی بشود. تو که آزاد کامپیوتر قبول شده ای. برو همان جا». گوشم بدهکار نبود. در طول چهار سال تحصیل خیلی حرف سرد از جانب اقوام و دوستان شنیدم...بدترینش این بود: «آنهایی که نا امید بوده  اند با همین زبان یک طوری خودشان را چپانده اند در دانشگاه». خنده دار بود. اما من در آن چهار سال در خود بهشت بودم. شاید ساعتها درس می خواندم اما خسته نمی شدم. عاشق این بودم که کتاب فلان شاعر  ایتالیایی فلان قرن  را بگیرم دستم و سعی کنم آن را بفهمم. دوستانم همه مهندس شدند...اما من اول اسمم لقبی نبود. خب به درک. برایم اصلا مهم نبود.
وقتی رفتم اینالیا دیدم کلاه ما ایرانیها چقدر پس معرکه است. خیلی زود فهمیدم که تاوان این دهان بینی بودن و اسمی درس خواندنمان را خیلی زود خواهیم داد. آنجا که بودم دیدم چقدر برای رشته های علوم انسانی اهمیت قایل بودند. خود من مجبور بودم دو سه واحد جامعه شناسی با عنوان «فرهنگ رسوم و جشنهای مردمی ایتالیا» بردارم. عاشق وقنی بودم که استاد می آمد سر کلاس و شروع می کرد حرف زدن. تازه آن موقع فهمیدم که ما چقدر کم می دانیم. یادم است که یک روز همان استاد من را صدا کرد. یک ماسک از توی کیفش در آورد و نشانم داد و گفت:«ببین این یکی از ماسکهایی است که در زمان کارناوال در شهر ونیز زیاد از آن استفاده می کنند. من دارم در مورد پیشینه آن تحقیق می کنم. 10 هزار یورو!!! برایم سود دارد...حالا به این ننیجه رسیده ام که چیزی شبیه این ماسک را مارکو پلو در جریان سفرش از جنوب ایران در بین زنان ایرانی آن مناطق دیده و یک نمونه از آن را همراه خود به  ونیز برگردانده است. می توانی کمکم بکنی؟». فکر کنم چند ده متری شاخ در آورده بودم. تا آنجایی که می توانستم به او کمک کردم....اما حرف الانم این است که اگر در ایران کسی جرات بکند که مثلا برود جانعه شناسیف ادبیات فارسی، تاریخ یا....بخواند باید تف و لعنت همه را هم به جان بخرد و با مارک خنگ بودن زندگی کند. این خیلی بد است. امروز داشتم یکی از کتابهای نجف دریابندری را می خواندم. در مقدمه کتاب احساس خیلی بدی داشتم. اینقدر انتخابهای ما احمقانه است که امروز در یک مهمانی حرفهایی که حتی از زبان فلان مهندس دانشگاه شریف می شنوی یک مشت غیبت و لاطالعات در مورد پیش پا افتاده ترین مسایل است.
این همه بحث در مورد بی هویتی و غربزدگی لجام گسیخته نسل جوان هم باز به همین مساله بر می گردد. از زبان، ادبیات، تاریخ، اسطوره شناسی، رسوم، عادات قومی و...خودمان به عنوان ایرانی هیچ چیزی نمی دانیم!


پ.ن: ننوشتم چون این چند روز کامپیوتر نداشتم. حتما حلال می کنید٬ نه!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:30  توسط نازنین  | 

خون به جگر می شویم و چراغ نفتی ما را می گیرد

کار کردن در صدا و سیمای به قول ما ج.ا.ا اسبابی است بسیار سهل و آسان جهت خون به جگر کردن کارمندان. البته اگر رحم و مروتی هم داشته باشند. مثلا همین کارمندان نظافت. اوضاع آبدارچی ها خیلی خیلی بهتر است. اما این بیچاره نظافت چی ها روی اعصاب و روان من هستند هر بار می بینمشان آه از نهادم بلند می شود. مخصوصا که اگر پیر باشند. مثلا وقتی که من صبح ها جلوی کامپیوتر لم داده ام و مشغول خبر زدن و ترجمه هستم یک آقای مسنی می آید تا اتاق ما را تمیز کند. کلی خجالت می کشم که باید زیر دست و پای ما را با آن سن و سالش تمیز کند. یا مثلا برود دست شوییها را بشوید. یا اینکه خیلی چیزهای دیگر. از آنهایی هم که با او بد رفتاری می کنند متنفرم. کار عار نیست. اما این همه که جان هم می کنند سر ماه حقوق بخور و نمیری می گیرند و تازه بد اخلاقی ما را هم باید تحمل کنند. دو سه دفعه دیده ام که چند نفر سرش داد زده اند و در جا خواسته ام بگویم که مگر دوره برده داری است؟ یکی از همکاران هم تا او وارد اتاق می شود می زند کانال دو و بلند بلند ایتالیایی حرف می زند. طبیعتا از بس که الاغ است. اما این خون به جگری من ظاهرا کار دستم داده است. در طبقه همکف یک جوانکی را آورده اند کرده اند مامور نظافت...فکر کنم یکی دو تا تخته اش کم باشد. یک بار به او سلام کردم و بدبخت از خوشحالی پس افتاد: سلام خانم. سلامت باشید. خبر پیش. خدا به همراهتان و...همه اینها جواب  یک کلمه سلام من بود. دیروز که در استودیو پخش بودم در فاصله بین دو برنامه آمد داخل استودیو و شروع کرد به گرد گیری. مگر ول می کرد. از خنده داشتم می مردم. دستم را جلوی دهنم گرفته بودم که نفهمد می خندم و به زور اخم کردم. ده بار دستگیره را تمیز کرد...خلاصه اگر نمی رفت با مشت و لگد بیرونش می کردم. امروز هم وقتی داشتم اخبار را می خواندم یک لحظه سرم را بلند کردم که  ساعت را نگاه کنم تا از کنداکتور عقب نمانم دیدم پشت شیشه استادیو ایستاده و بر و بر با دهان باز من را نگاه می کنم. خنده ام را قورت دادم. ولی اینقدر جا خورده بودم که فکر می کنم برای چند ثانیه فقط قد قد کردم. قضیه برق و چراغ نفتی است. فکر کنم طفلکی امر بهش مشتبه شده باشد. برای همین قاعدتا باید بروم در جلد جدی و وحشتناک شدن. شاید ترسید.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:6  توسط نازنین  | 

نمی دانم چرا

حالم زیاد خوب نیست. عین یک کلاف سر در گم می مانم اما نمی دانم چه مرگم است. نمی توانم بخوابم و اگر هم خوابم ببرد یک دفعه با اضطراب خیلی زیادی از خواب می پرم. همین دیشب مثلا...ساعت ۱۲ بود که از خوب پریدم و صدای تاپ و تاپ قلبم داشت گوشم را کر می کرد. عرق سرد و دهن خشک. حالم از کسانی که باعث این اضطراب احمقانه شده اند از کوچکترینشان گرفته تا بزرگترینشان به هم می خورد. نمی دانم چند ساعت طول کشید تا دوباره بخوابم. خواب خوبی می دیدم. شهره آمده بود. بغلش کرده بودم و از خوشحالی زار زار گریه می کردم. خواب زنده ای بود. شوهرش٬ سارا و سروش هم بودند. صدای زنگ ساعتم بیدارم کرد. ۵:۳۰ بود...اما خوشحال بودم. شهره می آید. جمعه تهران است. دلم برایش ضعف می رود. دلم می خواست که فقط مال من بود و پیش ما می ماند. اما حیف که خواهرهایش هم هستند و آنها هم دل دارند. اما گفته دو سه روز فقط مال من است. خودش گفت کلی حرف دارم نازنین. من هم عین همین ۵ سال حرف دارم. از همان صبح سحر که سوار اتوبوس شوم که بروم میلان و برگردم ایران کلی حرف نزده روی دلم مانده است. دلم می خواهد بهش بگویم چطوری آن روز که می رفت و من هم رفتم چطوری حس کردم نمی توانم ازش جدا بشوم. من هم حرف دارم. اندازه تمام دنیا. بیدار شده بودم و نمی دانم چرا هنوز گربه می کردم. سر کار هم حالم بد بود. اینقدر بد بود که دلم می خواست همانجا یکی از کامپیوتر ها را بزنم داغون کنم. حالم از فضای سنگینی که دیگران به وجود آورده اند به هم می خورد. اما باز یادم افتاد که شهره می آید و قند ته دلم آب شد. ناهار با پریسا و خنده های الکی به کارهای بچه های رادیو فرانسه. از سازمان که بیرون آمدم داشتم فکر می کردم که چرا باید عین یک کلاف سر در گم باشم که هر کسی از یک طرف آن را می کشد تا سر نخ را پیدا کند...فکرهای بی سر و ته. روبرتو زنگ زد تا خداحافظی کند. بر می گردد تورینو. تورینو...شهره از تورینو می آید...خوشحالم. از ته دلم خوشحالم. اما خانه که رسیدم یادم افتاد که آمدن شهره برایم کلی دردسر است. نه این که او دردسر باشد. دردسر بقیه اند. دردسر کله شق بازیها یک دندگیها است. اینجا تهران است. تورینو نیست. من هم اینجا خودم نیستم. کلاف سر در گمی هستم که بین بازی بقیه از این طرف به آن طرف کشیده می شوم. آدم شجاعی نیستم که جرات روی حرف خودم ایستادن را داشته باشم و یک بار هم که شده بگویم: من می خواهم. خسته شدم. دلم می خواهد از همه جا بکنم...از ندانستن و تعلل و انتظار جوابی مثبت با سر و دل سیری و قیافه گرفته متنفرم. از آدمهای یک دنده و لجباز متنفرم. هر کسی که می خواهد باشد...همکار و یا همخون. از آدمهایی که انعطاف پذیر نیستند متفنرم. دو روز دنیا را خوش بودن خوش است...اما امان از آن کسی که خوشی را نه تنها به خودش بلکه به کام دیگران هم تلخ می کند.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:44  توسط نازنین  | 

تشویش

همیشه وقتی در آستانه گرفتن تصمیمی هستیم همزمان پر از اضطراب و تشویشی آزار دهنده هستیم که از یک جایی گوشه ذهنمان تمام آرامشمان را به هم می زند. حتی اگر بدانیم که آن تصمیم ۱۰۰٪ هم درست است٬ باز نگران صد تا اما و اگر هستیم. تصمیمی که دارم می گیرم و اتفاقا از حمایت پدرم هم برخوردار است از روی عصبانیت و خستگی و ناراحتی نیست. خسته هستم...کلافه هم هستم. اما هیچکدام دلیل خوبی برای توجیح تصمیمم نیست. برای یک پله بالاتر رفتن و بعد هم بالا و بالا تر رفتن باید یک جایی بایستم و یک سیلی محکم به گوش چیزی که مانع راهم می شود بزنم. همین الآن که اینها را می نویسم یادم افتاد که یکی دو سال پیش در یک مقطعی سفت سر حرفم ایستادم...طول کشید اما بالاخره چند تا پله را با هم پریدم بالا. الآن خالی از هرگون روحیه و انرژی هستم. برای همین می خواهم یک چیزهایی را عوض کنم. از اضطراب دارم می میرم...اما این زندگی مال من است و اگر من برای بهبودش تصمیم نگیرم و شجاعت دفاع از انتخابهایم را نداشته باشم چشمم را باز می کنم می بینم جوانیم رفته و دیگر دل و دماغی برای هیچ کاری ندارم.  
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:52  توسط نازنین  | 

چند صد سوالی

به نظر شما غ ت مخفف چه کلمه ای می تواند باشد؟ تنها کمکی که می توانم بکنم این است که این یک محل است که می تواند همه جا وجود داشته باشد. یکی هم در جایی که ما کار می کنیم هست. صرف وجودش ایرادی ندارد. اما مشکل ما اینجاست که کم کم دارد روی اعصابمان می رود و غیر قابل تحمل می شود. یکی دو نفر حسابی رنجیده اند. من تقریبا بی خیالم و برای حرص نخوردن رو به مسخره بازی و خنده الکی آورده ام. چون در واقع کمی تا قسمتی هم مسخره است. اما نمی دانم که تا کی می توانم تحملش کنم. عین یک بار سنگین می ماند که روی دوش آدم سنگینی می کند. به هر حال باید یک جوری آن را برداشت...یک راه حلی حتما هست که دیگر نخواهی حضور سنگینش را حس کنی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط نازنین  |