تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

هشدار به همکاران

- در کشوهای خود چیزی نگذارید. اعم از خوردنی و غیر خوردنی. چون غیب می شوند. اگر مثلا شما برای یک ماهتان قند در کشویتان می گذارید می بینید که سر یک هفته تمام می شود. موش است دیگر.

- شدیدا توصیه می کنیم که از لیوان شخصی داشتن صرفنظر کنید. چون در زمان عدم حضور شما از آن به بدترین نحو استفاده شده و یا حتی ممکن است در نقش زیر سیگاری ظاهر شود. موش سیگاری هم وجود دارد. چی فکر کرده اید؟

- شدیدا از هر گونه عملی که باعث تحریک حسادت این موش گنده بچه صفت می شود پرهیز کنید. چون ممکن است هر بلایی سرتان بیاید.

- هنگامی که به استودیوی پخش می روید شدیدا از آب خوردن از شیشه های روی میز اجتناب کنید. منابع خبری آورده اند که به خاطر نبود لیوان یکبار مصرف٬ موشی مموشی دهانش را چسبانده به شیشه و آب را داده بالا. و از آنجایی که ممکن است از این موشها زیاد باشند و چون احتمال شستن این شیشه ها صفر است ترجیحا بهتر است که خفه شوید اما بیماری موشی نگیرید.

- هیچگونه رویی به موش ندهید چون زود می شود پسر خاله و پسر عمو و بلکه ننه و بابایتان و انگشتش در هر سوراخی می کند.

- از مکالمه تلفنی در حضورش شدیدا اجتناب کرده و ترجیحا برای هر گونه صحبتی در سه فرسخی لانه اش قرار بگیرید. چون محرکهای بسیار قوی برای استراق سمع دارد.

- اگر هم زن هستید و احیانا قیافه ای دلنشین دارید اکیدا به شما توصیه می کنیم که با بدترین و زشت ترین قیافه ممکن در سر کار حضور به هم رسانید.

- اگر هم دیدید که هر جایی راه می روید و دستتان را می گذارید آدامس چسبیده است چندشتان نشود. این بابا دستش به سطل زباله نمی رسد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:38  توسط نازنین  | 

خیلی عصبانیم!!

عصبانیم.

خیلی عصبانیم.

دلم می خواهد بزنم یک چیزی را له و لورده کنم و اگر این دو تا مردک نره خر این جا نبودند تا حالا زده بودم زیر گریه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط نازنین  | 

letteraduzione

چند وقت پیش که البته دیگر شده چند ماه پیش قول داده بودم که یکی دو تا از کارهای ترجمه ام را اینجا بگذارم. اما بعد چند تا کار پیش آمد و دو سه تا فکر جدید زد به سرم و خلاصه این شد که تصمیم گرفتم به جایی که اینجا دو سه تا چیز را با هم قاطی بکنم روی blogspot یک وبلاگ جدید بسازم و اسمش را هم بگذارم letteraduzione که ترکیبی است از letteratura که به ایتالیایی یعنی ادبیات و traduzione که به معنی ترجمه است. البته هنوز ترجمه را آن جا منتشر نکرده ام. در چند روز آینده حتما تایپش می کنم و خبر می دهم. فعلا این سه تا مطلبی که درج شده مربوط به کتابهایی است که خوانده ام. امیدوارم مدارج تخصصی شدن را یکی پس از دیگری طی کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط نازنین  | 

رهایی از خمودگی

برای منی که هیچوقت خودم را باور نکرده ام و فکر می کنم حالا حالا هم به این باور نرسم٬ همیشه خیلی خیلی تعجب آور بوده است که بشنوم کسی چیزی در موردم بگوید که رنگ و بوی تعریف دارد. چون حرفش که تمام می شود دو تا مشکل دارم:۱. جدا با من بود؟ ۲. چطوری جواب تعریفش را بدهم؟ . حالا این آدم خود باوری من شامل همه چیز در زندگیم می شود و طبیعتا گریبانگیر زندگی حرفه ایم هم می شود. (در مورد حرفه ای نمی خواهم هیچ نظری اضافه تر بدهم. دلیل؟ توضیحات بالا!).

امروز صبح که ریکاردو ازم حالم را پرسید٬ گفتم: "نحس". او هم گفت که کی "نحس" نیستی. من هم یک لیست بالا بلند از دلایلی که باعث نحسی ام می شوند را برایش ردیف کردم که برای خودم از همه مهمتر این بود: "کارهایی را می کنم که دوست ندارم. با کسانی سر و کله می زنم که حالم را با کارهایشان به هم می زنند و از همه بدتر از کارها و چیزهایی که عاشقشان بودم بریده شده ام و افتاده ام یک جایی که دیگر خودم هم یادم نمی آید چی بود که می خواستم و چطوری می خواستم به آن برسم".

برایم مهم نیست که چقدر در کاری که الآن می کنم ماهر هستم چون دلم را به هم می زند. و چند وقت است که فکر می کنم که چقدر دلم می خواهد بخندم. و نمی خندم. آن همه از ته دل٬ با صدای بلند و از روی سر خوشی. حالم از اینکه مجبورم فقط برای حفظ ظاهر و آرامش محیط به قیافه تک تک همکارهایم لبخند بزنم و به زور به حرفهای بی نمکشان بخندم به هم می خورد. شدیدا هم احساس بدی دارم از اینکه ملاحظه کاریم باعث می شود که در بین آنها یکی دونفری شدید روی سرم سوار بشوند و تا احساس می کنند که ممکن است بگویم "نه"٬ پای دوستی را می شکند جلو و می گویند به خاطر دوستی مان نباید کاری بکنم که آنها از تعطیلاتشان و یا کار دومشان بیفتند و من هم در دلم داد می زنم که آخر مردک یا زنک من را چه به دوستی با تو که سن ننه و بابای من را روی هم داری.

امروز بعد از ظهر با وجود تمام نحسی روح و روانم به آرامشی رسیدم که نمی دانم چطوری می شود آن را وصف کرد. داشتم کاری می کردم که روحم را جدی جدی سیراب می کرد و بعدش احساس سبکی خیلی خوبی داشتم. جمعه با ساناز کتابی خریدم که در مقدمه اش حرفی زده بود که به من ثابت کرد که دلیل این همه خمودگی ام همان چیزی است که خودم در پس زمینه ذهنم می دانم. شاید بعدا آن مقدمه را این جا و یا این یکی جا نقل کردم. امروز هم مطمئن شدم که بابا اگر دنبال چیزی که می خواهم بروم از این خمودگی روحی در می آیم.

و تازه دوزاریم افتاد که خانم جان تعریفهایی که در یک مورد خاص از تو می شود راست است. پس بجنب و کاری بکن که بعد هر بار که ایستادی تا نفسی تازه کنی از احساس رضایت دلت بخواهد استارت جدیدت پر انرژی تر باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 16:45  توسط نازنین  | 

فاگین

صدا به صدا نمی رسید. زنک صدایش را ول داده بود و دو تای دیگر هم دف می زدند. گوشم داشت کر می شد. با سر دنبال مامان گشتم. نگاهش کردم و از حرکت لبهایش فهیمدم که گفت: "فاگین". دلم می خواست بمیرم...

 

افطار که تمام شد به یک ستون تکیه دادم و پاهایم را که از دو زانو نشسته بودن له شده بود دراز کردم. دست راستم را که نگاه کرده دیدم ده دوازده تا دختر بچه دور هم نشسته اند و یک زن سیاه پوش هم با آنهاست. تازه دوزاریم افتاد که چرا آن مینی بوس جلوی در حیاط ما ایستاده بود. فرناز گفت: مگر نمی دانستی؟ هر سال این کار را می کنند!!! توی دلم داد زدم از بس که احمقند. بزرگترهایشان چادر سرشان بود و کوچکترها تی شرتهای کثیف٬ موهای پر از گرد و خاک و روسریهای نخ نما. قیافه های مظلوم و مبهوت. یک دفعه یاد جودی آبوت افتادم. یک دختر بچه دو سه ساله هم بود که موهایش از کثیفی چسبیده بود به همدیگر. اشکم در آمد. بابا لنگ دراز را چند ده باری خوانده ام و توی دلم به آن احمقهایی که با این بچه ها نمایش می دهند هر چی که دلم خواست گفتم.  زنی که مسوولشان بود نمایی بود که دورویی...حرف می زد و می گفت کمک کنید٬ اینها و مثل اینها یتیمند و پول ندارند...مادر و پدر ندارند و اگر دارند علیل هستند. آنهایی هم که سالمند حاضرند بیایند خانه های شما برای نظافت. کافی است که از من بخواهید. خانمها نیت کنید و اگر حاجت گرفتید به من بگویید. بابا می گوید پدربزرگ پدری در اینگونه موارد آخوند کله گنده را هم از بالای منبر می آورده پایین. من هم اگر نوه همان آدم هستم باید می رفتم یک لگدی می کوبیدم به آن زن فاگین صفت و می گفتم: "این کارت تکریم ایتام است٬نه؟؟؟؟؟؟؟ پس خفه شو و اینقدر علی علی و حسن حسن نکن". حالم وقتی بد شد که دو تا از بچه ها را مجبور کرد که برقصند...مردم پول می دادند. تعداد اسکناسها که زیاد شد پا شد و پول از دست بچه ها قاپید. اینگار که آنها میمون رقاص بودند. این همه نمایش....نمی دانم بچه ها بزرگ که شوند چه حالی نسبت به امسال من دارند. حتما به خونمان تشنه اند. مامان گفت :"فاگین"...من هم سرم را به علامت تایید تکان دادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:3  توسط نازنین  | 

بوی حلوا

حال و حوصله نوشتن ندارم...شاید هم اینقدر سرم شلوغ است که اگر هم  ایده ای برای نوشتن داشته باشم خود به خود می پرد. فعلا نشسته ام اینجا به کار کردن و از خانه همسایه بوی شله زرد و حلوا می آید. فکر کنم گاز گذاشته اند توی حیاطشان و مشغول گذاشتن و برداشتن مهمانی امشبشان هستند. ما هم دعوت داریم. سحر به مامان گفتم که بی خیال من شوند...الآن اما با این همه بویی که راه انداخته اند فکر نمی کنم افطار توی خانه زیاد به من بچسبد. فردا هم مهمانیم. و نمی دانم که بروم خانه خاله این خانم یا خانه دوست مامان....خانه خاله این خانم همه فامیل جمع هستند. و خانه دوست مامان آدمهایی که زیاد نمی شناسم و ظاهرا خیلی هم رسمی است. شاید هم مجبور شدم بروم خانه مادربزرگ و مواظب او و آن یکی عمه ای باشم که پایش پیچ خورده است. گزینه سوم کمی تا قسمتی کسل کننده است. چون که این چند روزه همه برنامه مان همین بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط نازنین  | 

مسیر زندگی

نمی دانم چرا یک دفعه آدم سر از جاهایی در می آورد که بر که می گردد تا پشت سرش را نگاه کند حال ماهی را دارد که از آب پرتش کرده اند بیرون. گاهی اوقات این حس را دارم که فهمیده نشده ام. بعضی مواقع هم فکر می کنم که سعی نکرده ام تا خودم را بفهمانم. بعد دقیق که می شوم می بینم رنگ احساسات آنقدر قوی بوده است که به من مجال بیان کردن خودم را نداده است. نمی خواهم کسی را هم متهم به چیزی بکنم٬ مخصوصا به این خاطر که شاید متهم ردیف اول خودم هستم. دیروز اساس رضایت خیلی زیادی از کارهایی که کردم داشتم و مطمئنم که اگر روزه اجازه می داد٬ که البته نداد٬ این احساس رضایت چندین برابر بود. از آن روزهایی بود که دیگر فکر نمی کردم که ناتوان هستم و دست و پایم را بسته اند و دلم نمی خواست از سر نا امیدی سرم را به جایی بکوبم.

چند دقیقه پیش رفته بودم در سایت روزنامه la stampa تا مثلا دنبال خبر بگردم که ماوس عوضی بر روی قسمت هنر کلیک کرد و دست آخر هم چشمم افتاد به این خبر و باز ته دلم ضعف رفت و فیلم یاد هندوستان کرد و آن قسمت از وجودم که تا حدودی سعی در سرکوبش داشتم و کورمال کورمال برایش به دنبال جایگزین می گشتم بیدار شد. و الآن حالم بد است. خیلی هم بد است. فکر کنم رسیدم ته جاده و باید دور بزنم. و امیدوارم این دفعه حداقل خودم بتوانم خودم را توضیح بدهم...ببینیم که چه می شود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۲:۵۶

من در این دیوانه خانه چه غلطی دارم می کنم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:42  توسط نازنین  | 

مرحوم دهخدا

دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا

 

    دیماه 1332 تهران19

سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد . ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد .
 
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه

سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا


نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد  و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم .
 
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد ...
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم :
بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها  و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به  خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ... يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

. و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد


 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:55  توسط نازنین  | 

یاد ایام

تا همین دیروز کلی آه و واویلایمان به آسمان بود که ماه رمضان هم رسید و چه زود رسید و هنوز هیچ کاری نکرده ایم. اما آمد و حالا آماده باشم و  نباشم باید به ریتشم عادت کنم. هر سال اما سحر و افطار یاد خیلی چیزهایی می افتم که هنوز برایم خیلی زنده هستند...

- جنگ بود. من 6 سال داشتم و ماه رمضان اوشان بودیم...نه به خاطر اینکه ما رمضان باشد. جنگ بود و ما همه جمع شده بودیم باغ آقای حجیجی. سحر را یادم است که یک بار دستم به بخاری خورده بود و از سوزش بیدار شده بودم. توی بغل بابا بودم که به انگشتم پوست خیار می مالید. افطارها را بیشتر یادم است. آقای حجیجی، خدا بیامرز، می گفت: "تقبل الله" و بقیه که سر سفره بودند افطار می کردند. روزهایش را یادم است که خاله جان، خدا بیامرز، قرآن می خواند و نزدیکهای افطار یا حلوا می پخت یا شله زرد.

- دوم یا سوم دبستان بودم که عمه جان ماه رمضان ما را چند بار برد خانه خانم فریدونی در خیابان ثبت. یک بار سوره نحل را می خواندند و من آن جا بود قصه حضرت سلیمان و بلقیس را فهمیدم و الآن هر بار به آن فسمت از قرآن می رسم یاد خانم فریدونی، خانم بهادرزاده و مادرشان خانم قندهاری می افتم که در عین پیری می آمد و آنجا می نشست.

- روزه اولمان را فکر کنم کلاس چهارم بود که گرفتم. صبحش با شاهرخ رفته بودیم توی حیاط و بازی می کردیم. تشنه ام شد. شیر آب را باز کردیم و از شلنگ آب خوردم و بعد یادم افتاد که روزه بوده ام. سکته کردم. بعد هم گفتم عیبی نداره، کسی که ندید. صدایش را در نیاوردم...شب هم افطار کردم. بعدا فهمیدم که اصلا عیبی نداشته است.

-شبهای 21ام ماه رمضان خانه مادربزرگم خاطره ای است که هر سال تکرار می شود و فقط تجربه اش هر سال برایم متفاوت تر است. نماز و کرکر خنده های بچه ها هنوز اما جالب است. چون خودم یک روزی مثل همان بچه ها از خنده روده بر می شدم و فقط به زور خودم را سر پا نگه می داشتم و بعد هم لبهایم را گاز می گرفتم که جلوی خنده ام را بگیرم. الآن چیزی که باعث خنده ام می شود، روضه تکراری هر سال در مورد امام موسی کاظم وسط دعای توسل است و دیدن خانمهایی که درست سر همان تکه ای که هر سال گریه می کنند باز هم می گریند. چند سالی است که شب 21ام برای ما شده است از روز قبل دویدن و آن روز هم از صبح علی الطلوع بالا و پایین شدن و دو تا سفره افطار انداختن...بعد از افطار و بعد از نماز چیزی که شاید برایم خیلی ناراحت کننده است این است که از رفتگانی یاد می شود که نبودشان هنوز برایم کم و بیش هضم نشده است.

- هیچ افطاری در این دنیا با افطارهای چهار سال دانشگاه قابل مقایسه نیست. آشهای پر از رشته های دراز سبزی، نان لواش خشک، پنیری که از سفتی و شوری قابل خوردن نبود و خنده های الکی الکی مان برای خوردن چیزی که در روزهای عادی حاضر به لب زدن به آن هم نبودیم. ساید هم فقط به خاطر آن چایی داغ در لیوانهای یک بار مصرف سرطان زا بود که زیر بار آن افطار می رفتیم. نیم ساعت می خوردیم و بعد مجبور بودیم برگردیم سر کلاسهایی که دست بر قضا همه شان با مهاجر بود...فقط یک ترم نهاوندی بود.

- یک ماه رمضان بود که خیلی برایم خاص بود و نمی دانم شاید باید از آن به عنوان یکی از صفحات تاریخی زندگیم یاد کند. در همان ماه رمضان افطاری بود که نشستم تنهایی زار زار گریه کردم و چایی خوردم. حالا بقیه اش بی خیال!

- به هر حال ماه رمضان و سحری خوردن بدون آزار رساندن به فرناز با همراهی شاهرخ کیف چندانی ندارد. خواهر جان شما ما را حلال کنید. به خدا قصد و نیت بدی در کار نیست. فقط ما زیادی کرم داریم. یا شاید ذاتمان خراب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط نازنین  | 

سهم ما از این 27 سال

این چند روز زیاد حال و حوصله نوشتن نداشتم. الآن هم ندارم. حتی اصلا دوست ندارم که بگویم چه شد و چه نشد. آنقدر نامفهوم و الکی الکی بی مزه است که حتی نمی خواهم که برای ثبت در تاریخ اینجا بنویسمش. هر چند که اگر آنطور که می خواستم می شد، الآن اینجا را کلی چراغانی کرده بودم. به هر حال...
چهارشنبه ای که گذشت برایم یکی از بهترین روزهای زندگی بود و اگر شاید چهارشنبه نبود از ناراحتی تا الآن ترکیده بودم. البته همیشه یک شروع جدید هست و به قول شبنم، یکی از دوستهای قدیمی، آنقدر در و راه جلوی پای آدم هست که فقط کافی است بلد باشی چطوری باید آن را باز کنی. چهارشنبه ناهاری بسیار مطبوع با کسانی خوردم که خب جلوی یکی از همین راهها نشسته  است و شاید با هم طی طریق کردیم. همین آدم بود که به من گفت: «اگر آنطوری می شد که تو دوست داشتی کارت به 35 سال هم نمی کشید و از دست می رفتی و همان موقع که به من گفتی این تصمیم را گرفتی من گفتم نازی حیف شد». نمی دانم چقدر باید روی حرفش حساب باز کنم. (جان من اگر داری این ها را می خوانی شاکی نشوی ها). اما خب انتخابی که کرده بودم از سر علاقه بود و شاید هم به قول او یک کمی جوگیر شده بودم.
بعد از ناهار تا 12 شب که رسیدم خانه از بهترین و دوست داشتنی ترین ساعتهای زندگیم بود. با سارا و سروش و فرناز رفتیم خرید. از این مغازه به آن یکی مغازه. سروش برایم درد و دل می کرد و از بین حرفهایش می فهمیدم که چقدر دنیایش فرق کرده و چقدر معقولانه در حال وارد شدن به دنیای آدم بزرگهاست.  و سارا که می دیدم چقدر بزرگ شده است و چقدر خانم تر شده و قدرت ژنتیک را می دیدم که مادرهایمان را به هم شبیه کرده و به او هم چیزهایی رسانده که من همیشه می گویم در فامیل مادرم یکتاست و جای دیگر آن را سراغ ندارم. هر دویشان را دوست دارم. خیلی زیاد. نجابتی دارند که اگر شاید ایران می ماندند مثل نسل هم دوره خودشان از بین می رفت. آخر سپتامبر سارا 18 سالش می شود و مرداد سروش 20 سالش تمام شد. برای هر دویشان کادوی تولد خریدم. با مشورت سارا برای شهره و جعفر هم یک چیزهایی خریدم و سارا می گفت اگر مامانش بفهمد که در انتخاب کمک من کرده کله ام را می کند و من به او قول می دادم که خودم شخصا از سلامت کله اش حفاظت کنم. فرناز و سروش با جدیت تمام دنبال یک چاقو و یک خنجر بودند و آخر سر هم چیزی پیدا کردند که نه من تصورش را می کردم نه خودشان دو تا. قرار بود که سروش آن را به عنوان سوغاتی ببرد برای یکی از دوستهایش. اما آنقدر قشنگ بود که تصمیم گرفت برای خودش نگهش دارد . شام خانه لادن بودیم. قیافه شهره موقع دیدن ما و آن همه کیسه دستمان دیدنی بود. ولی ما خوشحال بودیم و من از دیدن خنده های سارا و سروش و شنیدن شوخی های جعفر و دیدن نگاههای شهره که عاشقشان هستم لذت می بردم. آن شب حسابی شهره را بوس کردم. دلم می خواست که پیشم می ماند و می ماند و می ماند. لادن بیچاره را کلی اذیت کردیم. شب که بر می گشتیم هم من و هم فرناز آنقدر خسته بودیم که زورمان می آمد حرف بزنیم. به من خوش گذشته بود. خیلی زیاد. فکر می کنم برای فرناز هم همین طور بوده  باشد.  هیچوقت شاید شب تولدم این قدر راضی و خوشحال نبودم. اما آن شب بودم. صبح که بیدار شدم آنقدر انرژی داشتم که از 27 ساله شدنم احساس رضایت بکنم. و اصلا هم به اتفاق تلخ و احمقانه سه شنبه فکر نکنم. ناراحت هستم...اما می دانم که چه بخواهم و چه نخواهم زندگی ادامه دارد و مطمئن هستم که سهم من از زندگی خیلی بیشتر از این حرفهاست...و به هر حال خدا با من است.
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:46  توسط نازنین  | 

یک نامه

سلام دوست قدیمی٬

نمی دانم چرا امروز یک دفعه این همه دلم هوایت را کرد. شاید صبح دستم خورده بود به کادویی که یک بار برای تولدم گرفته بودی. نمی دانم چند سال پیش بود. شاید ۷ سال. دلم تنگ شد. برای خودت. برای آن روزهای احمقانه و بی دغدغه که همه فکرمان خنده های بعد از ظهر بود و برای خیلی چیزهای دیگر. یادت است که وقتی می زدی زیر خنده عین مرغها می خندیدی٬ اشک از چشمهایت سرازیر می شد و عینکت را بر می داشتی و صورت سرخت طول می کشید تا دوباره سفید شود. یاد دوران نفهمی و سادگی بخیر. نمی دانم در چه حالی هستی و چه می کنی. شاید خواب باشی. شاید هم خرخونی می کنی و نشستی به درس خواندن. آن یارو را یادته که چشمهایش یک رنگی بود که باعث می شد تو هرهر بخندی؟ یادته که یک روز مخ من را حسابی زد و تو بعدش گفتی: "بی خیال بابا! بهش بگو بره جلو آژیر بکشه؟". یادته که گفتی نازنین خیلی خری اگر بگذاری حرفهایش روی تصمیمت اثر بگذاره؟ کجایی الآن که ببینی خریت سنج من جیوه اش یر به فلک زده و دیگر شاید پایین هم نیاید. دلم می خواهد اسمش را بگذارم بازی روزگار. همان آدم محترم با همان چشمهایی که تو بهشون می گفتی "هیس رابین هود" شده یکی که بگی نگی زیاد می بینمش. و ای وای که نبودی ببینی چه جوری چند باری با پا رفت توی زندگیم و امروز مثل "....." چوب منت را گرفته دستش و می گوید که اگر من نبودم تو نبودی و آدم نمی شدی و اینجا زیر دست و پا له شده بودی. انگار که از زیر بوته عمل آمده باشم و ننه و بابایی هم بالای سرم نبوده باشند. عجب!!!!

نمی دانم اگر الآن بودی چی می گفتی...می دانی حسی دارم که بهم می گوید: "حمال کثافت". شده ام یکی عین همانهایی که امروز می گویم بروند به جهنم. دو هفته ای است که همان "هیس رابین هود" حسابی حالم را گرفته است. دلم می خواست تو بودی و یادم می دادی که بهش بگویم "بیشین بابا و برو سماقت را بمیک".

یادت است می خواستم کجا باشم؟ کجایی تو که ببینی الآن سر از چه دیوانه خانه هایی که در نیاورده ام. آدمهای پررویی که می گویند ما نبودیم تو هویج می ماندی. و آدمهایی که دلت برایشان می سوزد و بعد می بینی آنچنان محکم دستت را گاز می گیرند که شاید جایش حالاحالاها بسوزد. و بعد هم متهم می شوی به خیلی چیزهایی که نیستی مثل "بدجنس و حسود"  آتشی می گیری که دلت می خواهد شریجه بزنی توی استخری که تهش معلوم نیست و همان جا غرق شوی.  از همه بدتر می دانی چیه...آدمهایی که پشت نقابهایی پنهان شده اند که من و تو در آن دوران نفهمی مان فکر نمی کردیم که نقابهایی چنینی وجود داشته باشند. یک روز نه چندان دور "هیس رابین هود" می گفت که همه دنبال نفع شخصی هستند و خودش به غیر از خودش به چیزی و کسی فکر نمی کند. نمی دانم چی شد که الآن یک دفعه شد اسوه ایثار و از خودگذشتگی و من متهم شدم به فکر به نفع شخصی.

دلم می خواهد کارگردان بودم و فیلی می ساختم به اسم Dirty Game. نمی دانم...شاید تا ابد زمانه را به خاطر آن روز کذایی و موعظه احمقانه "هیس رابین هود" لعنت کنم. چون اگر آن روز نمی دیدمش شاید هیچوقت نمی شناختمش و شاید الآن نباید بار منتش را روی شانه هایم تحمل می کردم و حرف نمی زدم. تو بودی می گفتی چکار کنم. هیچوقت مثل این روزها مردد و گیج و گنگ نبودم. دلم می خواهد یکی پیدا شود و که اول از همه گریه هایم را تحمل کند و بعد هم بگوید که کدام طرف جوی آب بمانم....!!

دلم برایت تنگ شده است. و تحسینت می کنم که رفتی ینگه دنیا و آنقدر شجاعت داشتی که خودت را اسیر امسال "هیس رابین هود" نکردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط نازنین  | 

کافه پیانو

 "می خواهم بگویم"افتادم توی جریان مد کافه پیانو نویسان. نمی خواستم اینجا اصلا در مورد کتابهایی که می خوانم بنویسم. دلیلش باشد برای بعد که  البته زیاد هم خاص و مرموز نیست. به هر حال...۴ یا ۵ باری شده بود که از بغل کتاب با بی تفاوتی کامل رد شده بودم و کاری هم به این نداشتم که در و دیوار اینترنت بازیها و وبلاگ نوشتنهای خیلی ها شده بود کاف مثل کافه پیانو. یک دفعه خواستم بخرمش٬ آن هم از سر کنجکاوی برای اینکه می خواستم ببینم آن همه هیاهو و مشت و لگدهای منتقدین و طرفداران برای چی بود٬ اما دستم دو تا کتاب دیگر بود و بودجه جیبم برای کتاب محدود. یک بار دیگر هم جلدهای کتاب له و لورده بود...همان روز بود که در یکی از کاف شاپها با فرناز و دو نفر از دوستان کتاب را نخوانده حکم بی خیالی قرائتش را صادر کردیم و گفتیم "فااااااتحه". یک پیامک و بعد هم یک مکالمه تلفنی و یک پیشنهادی که بدجوری ته ته ته دلم را قلقلک داد باعث شد که بگویم جهنم ضرر و ۳۸۰۰ تومان بدهم و کتاب را بخوانم. حسی که الآن دارم پر از تضاد است. هم خوشم آمد و هم نیامد. ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار٬ بلکه بیشتر گفتم خب که چی! چندین ۱۰ بار هم گفتم بابا! چه خوب نوشته. اما نفهیمدم چرا آخرش اینقدر لوس و بی نمک بود. یک جای کار می لنگد. یک جا هم کلی فحش دادم به فرهاد جعفری که آخه چرا (شرمنده بی ادب شدنم هستم) به خواننده گه گیجه می دهی و گند می زنی به تمام تصوراتی که از اول داستان نه چندان داستان در ذهن خودش ساخته است. نمی دانم بگویم پست مدرن است یا پیکاسویی. خداییش استعداد نهفته و یا پیغام خاصی هم در روند کتاب ندیدم. اما دروغ است اگر بگویم از یک چیزهاییش خوشم نیامد. آمد. اما شدیدا سر قسمت "گه گیجه" قاطی کرده ام. چون از همان جا به بعد رشته ای که من را به داستان متصل کرده بود پاره شد. دلتان خواست کتاب را بخوانید. اما منتظر هیچ چیز خاص و یا حتی ناخاصی هم نباشید. من به هر حال نظر مثبت متوسطی نسبت به آن دارم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط نازنین  | 

کجاست امروز تا دوباره بگرید امیرکبیر!

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

*این متن را برایم با ایمیل فرستاده بودند...خوشم آمد و اینجا منتقلش کردم!
 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:19  توسط نازنین  |