دلمان لک زده بود برای نوزادی از جنس پسر تا شاید توازنی بین اناث و ذکور برقرار می شد. که آن هبه الهی دیروز ظهر نزدیکهای ساعت ۲ بعد از ظهر رسید. یاسی که به دنیا آمده بود به فکرم هم نمی رسید که یک روز بشود همه فکر و ذکرم و اینقدر برایش خودکشی کنم. دیروز هم که رفتم این جوجه کوچولو که خودم بهش می گویم پیسر٬ بابا صدایش می زند سنجد٬ مامان یوزارسیف (

) و دایی هم نعمت و آخر سر یاسی حکم کرد که باید بشود امیر علی از خودم می پرسیدم که این بچه که شد هم سن یاسی میانه اش با من چه جوری خواهد بود. به هر حال اینقدر خوشحالم که همه مکافاتهای چند روز پیش را بادم رفته است...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:2  توسط نازنین
|
در این چند روزها و هفته های گذشته٬ دارم سعی می کنم که از استفاده از "سال" اجتناب کنم٬ چیزی که این زندگی پر از پستی و بلندی به ما یاد داده است این بوده که زیاد به دنیا دل نبندیم و در این مملکت که کنام شیران است خدای ناکارده زبانم لال به چیزی امیدوار نباشیم. چون حتی اگر احتمال وقوع اتفاقی خوش ۱۰۰٪ هم باشد در این سرزمین دلیران ممکن است در یک لحظه دود بشود و برود به هوا و اثری از آثارش باقی نماند. این است که نمی دانم چرا در این روزها و هفته ها از امیدوار شدن و دلبستن و سخن از قطعیت گفتن اینقدر می ترسم. دست به هر کاری که می زنم اولین جمله ای که به ذهنم می رسد این است: "اگر نشود چی؟" و این اگر نشود خوشبختانه یا بدبختانه با روحیه تسلیم ناپذیر بنده سازگاری ندارد. خوشبختانه از این لحاظ که اگر نشد می توانم بگویم به جهنم و باز سعی کنم و یا به چیز بهتری فکر کنم. بدبختانه از این لحاظ که آخر سر ممکن است بشوم کلاف سر درگمی که همه چیز را امتحان کرده و آخر سر به جایی هم نرسیده. اینها را گفتم که بگویم باز خر شدم و امیدوار. و از دوشنبه تا همین الآن از بس gmail ام را در انتظار دو تا ایمیل چک کرده ام و چیزی ندیدم به جز ایمیلهای قدیمی حالم گرفته است و باز آن صدای احمقانه از پس ذهنم می گوید: "اگر نشود چی؟".
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:54  توسط نازنین
|
شنبه هفته پیش که دانشگاه بودم حالم حسابی از کار بچه ها گرفته شد. البته ته دلم به همه آنها حق می دادم که اینقدر بی میل و بی حوصله و رنجور و دمق باشند. اما خب حرص هم خوردم. ذهنم هم به هر حال آگاه بود که من شاید خوره ای بودم و خوره بودن من نباید در مورد همه صدق کند. آن هم وقتی که می دانی انتخابها در جایی به نام ایران زیاد به میل و علاقه ات ربطی ندارد و به جایی کشیده می شوی که دیگران برایت رقم می زنند. بچه های ترم آخر و واحد هم ترجمه ادبی. چیزهایی که گفتم و جوابهایی که شنیدم و جو خواب بچه ها غیر قابل تحمل بود. سرم را اگر بین پچ پچ هایشان می گذاشتم حرفهایی را می شنیدم که به همه چیز می آمد به غیر از حضور در سر کلاس ترجمه ادبی.
از همان روز به این فکر افتادم که چطور می شود ایجاد علاقه کرد و چطوری نباید علاقه را در آنها کشت. می دانم که خیلی هایشان از همان روز اول سر اولین کلاس قربانی شده اند و به باد تمسخر دو سه نفری که متاسفانه نمی دانم چرا تبحری عجیب در آیه یاس خواندن دارند شده اند.
یک شنبه برایشان چند تا شعر ایتالیایی را که ویتوریو گاسمن به حالت audiobook می خواند را download کردم...فکر کنم خوششان بیاید. مسلما شنیدن دکلمه شعرهای پازولینی، دانته، فوسکولو و ....خیلی بهتر از صرف خواندن آن از روی صفحه هایی است که چندین دست کپی گرفته شده اند.
دلم برایشان سوخته است. حال کسی را دارند که فکر می کند چهار سال عمرش هدر رفته...خودشان هم مقصرند. اما برای من خیلی چیزها وجود دارند که باعث شده اند علاقه اولیه و کم رنگشان اینطوری سرکوب شود!
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:13  توسط نازنین
|
هیچوقت ادعای هنرمند بودن نداشتم. یعنی اصلا فکر می کنم که تمام استعدادهای خدادادی و اکتسابی من را که بگذارند روی هم و بچلانند چیز زیادی در زمینه هنری از آن٬ به غیر از خوش خط بودن٬ بیرون نیاید. که آن هم البته هنر حساب نمی شود. تا وقتی هم که محصل بودیم و باید تمام سعی مان را در خوش خط نشان دادن خودمان می کردیم بحثی روشن همیشه میان خانواده پدری و مادری در مورد از کدام طرف به ارث بردن آن وجو داشت. به گفته خانواده پدری چون چپ دستی را از آن طرف به ما رسیده است (در خانواده پدری چپ دستها به وفور یافت می شوند) پس خوش خطی هم از همان طرف بود و می رسید به عمه جان بزرگه!! اما عقل ناقص خودم به خاطر موفقیتهایی که در جعل دست خط و امضای مامان برای پنهان کردن نمره ها و یا نوشتن رضایت نامه همیشه می گفت که این ارث جزو میراث شیرین خانواده مادری است. پدربزرگم هم که در این زمینه خب دستهای جادویی دارد و دایی هم یک نشان افتخار دیگر به حساب می آمد. دست خط خاله ام را یادم نیست. بعد هم هر چی هنر بود جمع شده بود در خانواده مادری. مرحوم مادربزرگ جان کارهایی از خودش باقی گذاشته که امروز هنوز ته دل آدم را می لرزانند و مامان جان مثل گنج ازشان محافظت می کند. خاله جان هم که ای بابا اگر اراده کند می تواند جلوی آرمانی و داوینچی یک جا در بیاید. دایی هم که مغز خلاقیت است و بیچاره استعدادش تا حدودی حرام شده است. پس این بی هنری ما٬ منظور هنرهای تجسمی است٬ شاید به خانواده پدری رفته باشد. که البته عمه جان بزرگه هر از چند گاهی ما را حیرت زده می کند. به این ترتیب فرضیه سر راهی بودن من که
فرناز خانم از کودکی در مغز من چپانده بودند قوت می گرفت...
استعداد نقاشی صفر...فقط در دربیرستان در ساعتهای مرگ آور زیست شناسی سال اول و دوم نوعی توانایی در کشیدن کاریکاتورهای در حد انسان اولیه را در خودم کشف کردم. کارمان این بود که با آزاده و یاسمن و دو سه نفر دیگر روی کاغذهای تکه پاره وقت گذرانی کنیم.
همیشه فکر می کردم می توانم خدای موسیقی بشوم. هنوز هم خیلیها می گویند که می توانم. اما پارسال عید که سپیده گیتارش را داد دستم و گفت بزن...دو ثانیه نشد که فریادم به آسمان رسید و گفتم بی خیال بابا!
در مورد مجسمه سازی هم چند بار خمیر بازی با بچه ها کافی بود که بفهمم آجر هم نمی توانم بسازم.
با این همه عاشق تاریخ هنرم...یک چیزی مثل خوره می ماند...شاید هم نوعی مرض. ممکن است به این خاطر باشد که همیشه دست آخر به ادبیات می رسد و سبکهای مشترک یا اینکه یک اثر ادبی باعث خلق یک شاهکار هنری می شود.
اما...منظور! فرناز یک ماه پیش زد به سرش که برای شازده هنوز از راه نرسیده دایی پتو ببافد (خواهر جان از توانایی بالقوه ای در کلیه هنرها برخوردار است). ما هم ویرمان گرفت و گفتیم برای خودمان شال گردن ببافیم. بعد از کلی سلام و صلوات بعد ۱۲ سال میل و کاموا گرفتیم دستمان. بافتیم و در موقع کار هر کس که رسید گفت به به چه هنرمندی!! نمی دانم هنر یکی از رو و یکی از زیر چقدر هنر حساب می شود. شال خودم که تمام شد دهانها همه باز ماند. هنر چی چیه بابا! کامواش قشنگ بود. مشتری بعدی یاسی بود که از روی کمی حس رقابت با داداشی که به زودی از راه می رسد گفت من هم یکی می خواهم. حالا دیروز رعنا - یکی از دوستا - شال ناتمام یاسی را دیده و گیر داده که چیزی به این قشنگی جایی ندیده است. مانده ام که سر کارم یا اینکه جنبه هنری روحم دارد بالا می آید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:43  توسط نازنین
|
هفته گذشته در هنگام کار و ترجمه و بستن سرویس خبری صبحگاهی دنبال نوشتار لاتین خبرگزاری روسیه ریا نووستی بودم. و وقتی که روی Ria Novosti در صفحه Google کلیک کردم دیدم که به به!! خبرگزاری سرویس فارسی هم دارد. اگر دوست داشتید و علاقه ای به خواندن اخبار از دید روسها داشتید و دلتان هم خواست
اینجا بفرمایید. البته بگویم که من جیر و مواجب بگیر روسها نیستم هاااااا!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:45  توسط نازنین
|
نمی دانم چرا ما آدمها تمایل داریم همه خودمان را فراموش کنیم و تبدیل به کسی بشویم که هیچ شباهتی به "خود" واقعی ما ندارد. اگر دستمان می رسید به جادو و جنبل هم متوسل می شدیم تا کاری کنیم که جلوی آینه که می رویم هم دیگر خودمان را نبینیم. جادو که نیست به هر وسیله ای متوسل می شویم. از انواع و اقسام عملهای جراحی گرفته تا هزار جور قرص و عوض کردن لهجه و آرایش و...!!! پول همه نداشته باشیم شده از زیر زمین هم پیدایش می کنیم تا بالاخره یک طوری از خودمان فرار کنیم و نسخه قلابی خودمان را به بقیه قالب کنیم. در این مهلکه عوض شدنهای عصبی و غیر قابل کنترل هم می افتیم به جان آن بدبختی که می خواهد زندگی خودش را بکند. اینقدر آشکار و بی پرده ازش انتقاد می کنیم و آنقدر به باد مسخره اش می گیریم تا طرف دچار بحران شخصیتی شود و به سیل تغییرات بی در و پیکر جامعه امروز ملحق شود. اگر هم اسبابش را نداشته باشد باید دچار وسواس روحی بشود و معلوم نیست آخر کار سر از کجا در می آورد. خوشبختانه تقریبا خیلی زیاد به این تظاهرات فیزیکی و روحی افراد بی تفاوت هستم و کاری به کار کسی ندارم. تنها چیزی که لجم را در می آورد شنیدن صدای کسانی است که یکبار هم از خاک پاک ایران بیرون نرفته اند و قدرت خدا فارسی را با لهجه شدید انگلیسی٬ آن هم از نوع خاصش٬ صحبت می کنند. دو سه روز گذشته متاسفانه در موقعیتهایی قرار داشتم که همه حرف بر این تغییرها متمرکز بود و دست آخر دیشب سوپاپ اطمینانم در راه برگشت به منزل در رفت.
خدایی که انسان را آفریده٬ اگر دلش می خواست کاری می کرد که ما چند میلیارد بنی آدم با همدیگر مو نزنیم. پس اگر اینکار را نکرده حتما یک دلیلی برای خودش داشته است. زشتی٬ زیبایی٬ بلند و کوتاه قدی٬ دماغ بزرگ یا کوچک٬ موهای بور و سیاه و یا فرفری و صاف٬ چاقی و لاغری٬ پولداری و بی پولی٬ هوش کم و زیاد٬ علایق مختلف اجتماعی و تحصیلی دینداری و بی دینی٬ الگوهای زندگی خانوادگی و هزار و صد جور تفاوت دیگر که در همه ما هست به عقیده من باعث می شوند که دنیا را دوسته داشته باشیم.
اما متاسفانه چیزی که امروز در جامعه ایرانی زیاد است انواع و اقسام مرض روحی و روانی است. همه به کار هم کار داریم و به خودمان اجازه اظهار نظر و حتی انتقاد می دهیم و حاضر نیستیم حتی قبل از باز کردن دهانمان برای یک ثانیه فکر کنیم. و نمی توانیم این را به خودمان بقبولانیم که بابا هر کسی به به نوعی خاص آفریده شده و حق دارد آنطوری که می خواهد زندگی کند و تا وقتی به دیگری آزاری نرسانده نباید به کسی حساب پس بدهد. آرامش را از زندگی مان پاک کرده ایم و آن را با چیزی جایگزین کرده ایم که باعث می شود از با هم بودن هیچ لذتی نبریم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:58  توسط نازنین
|
یک ربع دیگر باید بروم پخش. اما دارم در دلم قند آب می کنم. فکر اینکه کمتر از یک ماه دیگر یک پسری به این دنیا می آید که بغلش می کنم٬ بویش می کنم و می گذرام انگشتم را سفت در مشتم بگیرد. در بغلم می خوابد. بهم می خندد و من بهش می گویم "پسر دایی". دلم برایش ضعف می رود و از تصور دیدنش گریه ام می گیرد. یک کسی دیگر مثل یاسی که دلم برایش بتبد. دنبالش بدوم و بگویم: الهی قربونت برم من". در دلم قند آب می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:51  توسط نازنین
|
با تلفن میانه خوبی ندارم. یعنی چند وقت است که اصلا حال حرف زدن با تلفن را ندارم. مگر اینکه قضیه خیلی مهمی مطرح باشد یا اینکه مثلا پای تلفن شهره باشد. تقریبا هر بار که با او حرف می زنم نیم ساعتی تا یک ساعتی زمان می گذاریم تا از سیر تا پیاز وقایع اتفاقیه را تعریف کنیم و یک کمی هم درد و دل می کنیم. البته این مساله فقط در مورد شهره صادق است و در مورد بقیه افراد از ۳۰ ثانیه تا یک دقیقه.

در مورد مکالمات چشم در چشمی اوضاع از تلفن هم بدتر است. خیلی باید خاطر مخاطبم را بخواهم که شش دانگ حواسم به حرفهایش باشد. یا اینکه موضوع باید خیلی جالب باشد که میخکوب حرفهایش بشوم. در غیر این صورت فقط یک سری اصوات نا مفهوم می شنوم٬ دهنی را می بینم که تکان می خورد و هر از چند گاهی می گویم آهان و سری تکان می دهم و در این بین در افکار خودم غرق می شوم. همیشه هم از این می ترسم که طرف مقابل بفهمد و یک آبروریزی حسابی راه بیندازم. اما دست خودم نیست.
حالا تصور کنید من را که چند شب پیش افتاده بودم دست یک آدم وراج که تا حواسم هم پرت می شد می گفت: "می دونی که چی می گم؟" یا برای جذب بیشتر توجه من وسط حرفهایش سوال می پرسید. عذاب الیم بود. فقط ۳۰ دقیقه داشت در مورد عادات قهوه خورانه اش٬ قهوه دم کردنش٬ قهوه خریدنش٬ لیوانها و فنجانهای قهوه اش٬ کافی شاپ رفتنش٬ بی خواب نشدنش چون بدنش به قهوه عادت دارد٬ شوهر چایی خورش و ....حرف می زد. مخم ترکید. قهوه تمام نشد زد به کانال انسان شناسی و در مورد اینکه اسپانیا و جنوب فرانسه و هلند بوده - مسافرت چند روزه - و آنها را دیگر از اجدادشان هم بهتر می شناسد حرف زدن.
نمی گویم که چی کشیدم. چون بیچاره شدم و سرم گیج می رفت!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:47  توسط نازنین
|
شب ۲۱ام ماه رمضان٬ مهمانی خانه مادربزرگ
خانم یکی از داییهای پدرم که شوهرش چند سال پیش مرحوم شده داشت با من و یکی دیگر از دایی های پدرم در مورد مساله ای صحبت می کرد و من نمی دانم چرا یک دفعه دلم برایش سوخت و گفتم: کار خوبی کردید. و یک دفعه لپش را گرفتم کشیدم.

فکر کنم خودش حالیش نشد که من چکار کردم. از فردایش از خنده روده بر شده بودم. اصلا نمی دانم چه فکری کرده بودم!!! حالا اگر شاکی می شد و یک چیزی می گفت چی؟!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:8  توسط نازنین
|