جمعه هفته پیش که فکر کنم ۲۴ آبان بود از صبح که بیدار شدم دفترچه ای را که گذاشته بودم روی میزم زیر کتابهایی که باز روی میزم ولو بودند قایم کردم. دو سه دفعه در طول روز مخصوصا وقتی پای کامپیوتر بودم یادش افتادم. اما خوشبختانه مامان خونه نبود و مجبور بودم به ناهار و شام و خونه و چند تا کار دیگه برسم و زیاد وقتی برای فکر کردن نداشتم.
شنبه صبح دیگر قسم خوردم به آن وضع فلاکت بار میزم که پر از کتاب و کاغذ و یادداشت و نایلون بود یک سروسامانی بدهم. همه چیزها را گذاشتم روی تختم دفترچه مرحوم دوباره گفت سلام. گرفتمش دستم. یک کمی نگاهش کردم. سعی کردم بفهمم که چقدر از فوت وقت ناراحتم. خوب که فکر کردم دیدم اصلا ناراحت نیستم. در کمدم را باز کردم و هلش دادم کنار یک سری پوشه. لابد شب عید که دارم جمع و جور حسابی می کنم می بینمش و می خندم و روانه کاغذ باطله ها می کنمش.
نمی دانم کی به این نتیجه رسیدم. چون اصلا حتی یک بار هم به مخیله ام نرسیده بود که می توان آرامتر زندگی کرد و خوشحال تر هم بود. به نظرم یک دفعه به ذهنم رسید که باید خودم را از خیل جمعیتی که همه با هم بدون اینکه بدانند چرا به یک سمت می دوند جدا کنم و تمام وقت و انرژی ام را بگذارم برای سر صبر طی کردن روزهایم و از مزه اش لذت بردن. این عجله برای هر کاری باعث می شود که اصلا فکر نکنی و اجازه بدهی که نگرانی دستی دستی اعصابت را بفرستد به سلاخی.
بعد که از این جمعیت جدا می شی و می ایستی تا بقیه را نگاه کنی می بینی که فقط آنهایی که ایستاده اند و از سر صبر و مطالعه تصمیم گیری و اقدام می کنند از همه موفق تر و خوشحال تر هستند.
خلاصه اینکه من از این قطار سریع السیر پیاده شدم. و یک هفته ای هم هست که احساس سبکی می کنم و از همه جالب تر اینکه دست به هر کاری هم که می زنم ازش لذت می برم!
در مورد مطلب قبلی ام امیر لطف کرد و خیلی برایم سنگ تمام گذاشت. چرا؟ نمی دونم...والا تبیلغات چی نیست...اما من را حسابی شرمنده کرد! چهار تا دوست مثل او داشته باشم سیر سقوطی را با سرعت هر چه تمام تر طی خواهم کرد و خیال خواهم کرد که خیلی پخم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:3  توسط نازنین
|
یک قرن پیش بعد از یک بحث بر سر ترجمه کتاب در ایران قول داده بودم که خودم یک داستانک ترجمه کنم. که کردم. اما چاپش طول کشید و انتظار مشتاقان بالاخره به سر آمد و بفرمایید این شما و این هم
کارت پستال که از کتاب "خواندن و عاشق شدن" اثر آناماریا تستا انتخاب کرده ام. خواهش می کنم نظرهای خودتان را همانجا برایم بنویسید و شما را به خدا تعریف الکی هم نکنید چون می خواهم جدی بدانم کجای کار عیب دارد و اگر لطف کنید و از دوستان خود هم دعوت کنید نظر بدهند واقعا ممنون همه شما خواهم شد. به هر حال دارم جا پای بزرگانی مثل محمد قاضی و نجف دریابندری می گذارم. تعارف هم که نداریم. انتقاد....انتقاد...اما سازنده!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:47  توسط نازنین
|
وقتی که آدمیزاد یک راه جدیدی را شروع می کند روحش هم خبر ندارد که ته راه ممکن است سر از کجا در بیاورد. خب البته تمام جالبی قضیه هم به همین است که همین طور که طی مسیر می کند به چیز هایی می رسد که حتی در رویا هم در مورد آنها فکر نکرده است. تا حالا در این زندگی عجیب و غریب سر از جاهایی در آورده ام که اگر قبلا در مورد آنها از من می پرسیدند می گفتم بی خیال بابا!
یکی از این دو مورد کار در رادیو ایتالیا بود. دفعه اولی که پیچ رادیو را چرخاندم و صدای جیغ جیغ مانند زنی را شنیدم که داشت به ایتالیایی حرف می زد چهار شاخ ماندم که نه بابا! رادیو ایتالیایی هم داریم؟ همان روز کلی با شاهرخ، برادرم، به صدای آن خانم خندیدیم. البته فکر می کنم که دفعه اول و آخری بود که رادیو به آن موج رسید. چرخ گردان هم نامردی نکرد و سال سوم دانشگاه آن خانم بد صدا شد استاد یکی از واحدهای تاریخ ادبیات. ایتالیایی است و خیلی هم مهربان. فقط بد صداست. هنوز هم که همدیگر را می بینیم، مخصوصا از وقتی که فهمیده من رادیو کار می کنم، کلی با هم شوخی می کنیم. خودش چند سالی می شود که دیگر برای صدا و سیما کار نمی کند.
به هر حال، آن روز که موج رادیو رسید به ۱۰۰.۷ اف.ام به خوابم هم نمی دیدم که خودم یک روزی صدایم از رادیو پخش شود. الآن خوشحالم؟ نه...یعنی کلا احساسی ندارم و مطلقا برایم بی تفاوت است. شاید چون عادت کرده ام.
روزی هم که به پیشنهاد یک نفر که فقط به اسم می شناختمش و از روی قیافه می دانستم که کیست از سر کنجکاوی و شاید این فکر که خب این هم می شود یک تجربه جدید زنگ زدم به رادیو و با مدیر محترم صحبت کردم فقط از روی اطمینانی که آن موقع به خودم داشتم - و الآن دیگر نمی دانم چرا ندارم - می دانستم که سر از رادیو در می آورم و آوردم. روز اول هم که پایم را به صدا و سیما گذاشتم کلی خندیدم به همه آن بی نظمی و هوای سنگینی که برش حاکم بود. وقتی هم که گفتند خانم شما از آن تاریخ بیا شروع کن٬ شبش به پدرم گفتم حالا این هم یک تجربه...جالب این جاست که هنوز هم مثل یک تجربه می بینمش. چیزی که بالاخره تمام می شود. چند روز پیش یک نفر ازم پرسید که تو هنوز داری عمرت را در صدا و سیما هدر می دهی؟ لبخند زدم و توی دلم داد زدم آره متاسفانه.
خود کار را دوست دارم. به شرط اینکه یک کمی آزادی عمل بیشتری داشتیم. اما محیطش و خیلی از آدمهایش را به هزار و صد دلیل که تا حدودی می توان در موردشان درست حدس زد را اصلا و ابدا دوست ندارم. حالا این که چرا علیرغم همه غرغرهایم مانده ام و کار می کنم را به خدا خودم هم نمی دانم. یک دلیلش شاید کاری باشد که از خودم می کشم و تا حدودی لذت می برم.
در مدتی که در رادیو مشغول هستم - تقریبا چهارسال - به خیلی چیزها رسیده ام که خوابش را هم نمی دیدم و این یکی از جنبه های مثبت کارم است. مثلا خیلی از علایق را در وجود خودم کشف کردم.
یکی از این علایق این بود که اگر می شد و مثلا اگر ما خبرنگار حرفه ای بودیم و هزار تا اگر دیگر می شدم مثل خیلی از این دوستهایی که در این چند ساله پیدا کردم و می زدم به بیابان و دریا دنبال سوژه خبری که تک باشند و رپرتاژهای درست و حسابی با شهادت مردم و مکان درست می کردم. موضوعاتی را هم که در موردش می شد کار کرد همین الآن در ذهنم زنده هستند. مجبور هم نبودم که بکوبم بروم آمریکا. نه...در همین ایران خودمان هم چند صد هزار سوژه داغ هست که خیلی بی تفاوت از بغلشان می گذریم.
اما از آنجایی که کلا متاسفانه یا خوشبختانه خیلی محتاط تربیت شده ام و از کلاس اول دبستان مامان و بابا، مخصوصا بابا، خیلی تذکرات مهمی را برای در دردسر نیفتادن به ما می داده اند شاید همین فرصتهای محدودی را که برای حرفه ای شدن در اختیارم هست ازشان صرفنظر می کنم. از بد روزگار هم چند روز پیش کتابی از ایتالیا در مورد ایران به دستم رسید که هر صفحه ای از آن را که می خواندم یک سطل یخ خالی می کردند روی سرم. نوسینده اش یک خبرنگار ایتالیایی است که سالی هفت هشت بار می آید ایران...این که موضوع کتاب چی بود زیاد مهم نیست. مهم این بود که من از چیزی که الآن هستم هم ترسوتر شدم. مخصوصا که امروز کتاب تمام شد و یکی دو ساعتی میان آسمان و زمین معلق بودم!!
اینها را گفتم که بگویم همان بهتر که این رادیو در حد یک تجربه بماند و ما برویم کشکمان را در هاون دیگری بسابیم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:55  توسط نازنین
|
خدا همیشه آدم را سر آن چیزی به زمین می زند که آدمیزاد نسبت به آن مغرور است. همشیه آن چیزی را که در دیگران تقبیح می کنی می آید و بیخ گلویت را می چسبد و برایت می شود عذاب جان که چرا رهایت نمی کند. این به نظر من وحشتناک ترین بلایی است که می تواند سر هر کسی بیاید.
برای همین است که دلم می خواهد فیلم زندگی این چند وقت اخیر را بزنم به عقب. کاری هم ندارم که چی شد و کی چی گفت و کی کجا مقصر بود و کی کجای کارش عیب دارد و کی چرا فلان اخلاق را دارد. چیزی را هم نمی خواهم پاک کنم.
فقط دلم می خواهد همان لحظه هایی که در ذهنم به خودم بالیدم و گفتم این بابا را ببین که چقدر کلاهش پس معرکه است٬ یک پس گردنی به خودم بزنم و بگویم: الاغ تو کجای کارت درست است که نشستی عیب این بنده خدا را می شماری. الاغ تو ازش چی می دانی که به خودت اجازه قضاوت می دهی و باز هم الاغ اصلا به تو چه. اگر این همه ادعا داری و می توانی هنری از خودت نشان بدهی اینقدر آدم باش که شاید او هم بشود مثل تو.
شاید اگر آن موقع این حرفها را به خودم می زدم الآن تقریبا هر روز و شبم گرفتار این احساس گند و این عذاب وجدان نبودم و با خودم کلنجار نمی رفتم تا بفهمم چرا نمی توانم ببخشم و چرا مثل همیشه یادم نمی رود. دلیل هم نمی خواهم از کسی بشنوم. چون من همیشه همه چیز را به قصد و عمد می فرستادم در تاریکخانه مغزم و فراموش می کردم. پس درد من الآن چی است؟ درد من چی است که شده ام عین یک آدم نفهم که یادم نمی رود که هیچی٬ هر باری هم که می بینمش می شوم درست عین حیوانی که جفتک می اندازد و بعد نیم ساعت از خودم خجالت باید بکشم. این همه سر و صدا و مسخره بازی و لکه سیاه روی اعصاب هم به خاطر هیچ و پوچ و دنیایی است که گذرش فقط برایم غبار روی صورت می گذارد. این را می دانم که احساس قشنگ دوست داشتن و فراموش کردن همیشه برایم لذت بخش بوده است و الآن شاید باید با یک چاقویی چیزی بیفتم به جان این وصله ناجور ذهنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:1  توسط نازنین
|
دیدار خوبی بود. غرض بررسی کارهای معوقه با
حاج امیر کرمونایی بود که
آرتمیس بانو هم محبت کردند علیرغم سرماخوردگی آمدند.
خواهر جانمان هم که شدید مشتاق دیدار
شازده و فخر الملوک بود همراه ما آمد. دیدن شازده ای که ادعا می کند از ما دو خواهر اشراف زاده تر است خیلی فرحبخش بود. حالا بگذریم که چقدر غرغر شنیدیم و متهم شدیم به جلف بازی محض خاطر پیتزا خوری. آن هم کجا...جایی که پرنده درش پر نمی زد.
شازده کلی از دیدار
دیلماج باشی ایطالیایی مشعوف شد و گیر داد که باید دیلماج باشی یک سفری در معیت ایشان در ایالات ونیز و فلورانس و رم و...به عمل بیاورد. اسم میلان هم به خاطر برخی مسایل حیثیتی برده نشد. خودم دیدم که یک چوب چند متری پشت سر شازده بود. حوصله کتک متک نداشتم.
من و امیر مشغول بحثهای فنی و اقتصادی و دودوتا چهارتایی بودیم. فرناز و شازده بحث بر سر شجره نامه می کردند. فخر الملوک هم چپ چپ به آرتمیس نگاه می کرد و می ترسید که خدای ناخواسته ویروسی گریبانش را بگیرد و شازده ازش رو بگرداند.
چند باری دمای سرم به خاطر تعریفهای کیلویی خواهرجان از رستوران کذا و کذا داغ شد. شازده که محبت کردند و چایشان را سر کشیدند و سفارشمان را که دادیم بعد از چند دقیقه بوی سوختگی فجیعی فضای رستوران خالی را پر کرد. از بد روزگار هم درست آن پیتزایی که از همه سوخته تر بود خورد به نام آن شازده بد ادا. فخرالملوک دبه درآورد و گفت دلش دم پختک با سیر ترشی می خواهد. بعد هم می گفت اگر در یرای شاهی برای ناهار مانده بود بعد غذا کیک خرمالو می خورد. این را که گفت یک کیسه خرمالوی گندیده به عنوان تحفه نثار ما کرد. آرتمیس هم هی از خودش اینترس interess نشان می داد و به پیتزای امیر دست درازی می کرد. شازده هم به خاطر کم نیاوردن از دو تا اشراف زاده اصیل دم بر نیاورد همان پیتزای سوخته را دو دستی لقمه کرد و البته گفت که این سوسول بازیهای اهالی ایطالیا دست کمی از نان و پنیر و سبزی ایرانیها ندارد. از این حرفهای پیر و پاتالها که می زنند توی حال جوانها. درست مثل همانهایی که ماکارونی را با نان می خورند و می گویند برنج چیز دیگری است.
ناهار که صرف شد بحث ادبی و سیاسی شد. اسم هری پاتر که آمد شازده تهدید کرد که تمام پیتزایی را که خورده دوباره سر میز حاضر می کند. آرتمیس هم گفت بابا ولش کنید. کسی که ارباب حلقه ها نمی خواند نمی تواند حالا حالاها هری پاتر را درک کند. بعد هم که خواستیم کمی بخندیم شازده و بانو فرمودند که خنده ناشی از زیادی خوش بودن ما در دوره ای است که مردم آه ندارند که با ناله سودا کنند. عجب شازده ضدحالیست به خدا. از همان نسل آن خاندان قجر پدرسوخته که دستی دستی مملکت را به باد داد.
بعد از ملاقات سازنده ای که حاصلش کلی بد و بیراه بود که من نثار فرهاد جعفری کردم نشد که حریف شازده بشویم که تا میدان تجریش همراهیشان کنیم. گیر داد که مرکب شاهی از پرایدوی ما خیلی بهتر است. و فخر الملوک هم گفت که دلش قلیون می خواهد. سوار مرکب شاهی که شدند دیگر جایی برای این امیر و آرتمیس بنده خدا نمانده بود و دو تایی تا میدان تجریش دنبال مرکب دویدند و دویدند و دویدند.
ما و خواهر جانمان که سر خوش از دیدار بودیم نمی دانیم چی شد که عوامل خارجی حالمان را یکی دو ساعت بعد بد جور گرفتند. عاجزانه تمنا می کنم که الآن یکی پیدا شود خواهر خانم ما را خر شیطان پیاده کند و حالیش کند که ای بابا!!! عصبانیت دردی از درد ما جماعت زیادی نجیب حل نمی کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:27  توسط نازنین
|
دوتایی ایستاده اند و دارند من را با حالت کاملا مکش مرگ منانه نگاه می کنند. خنده ام گرفته است. امیرحسین یک عروسک توی دستش قایم کرده است. ارسلان کاپشنش را پوشیده و کلاهش را روی سرش مرتب می کند. نگاهش که می کنم اخم می کند و با همان زبان پسر بچه نزدیک سه سال که ته جمله هایش را می خورد می گوید: ده٬ می خوام برم توی حیاط. امیر حسین یک قدم می آید جلو. نگاهم می کند. دو زانو می نشینم. با همان لحن ارسلان - فقط یک هفته با هم اختلاف سنی دارند - می پرسد: عطر زدی؟ می گویم: آره. می خندد. بوسم می کند و در می رود به سمت در حیاط. ارسلان هم می خواهد ادایش را در بیاورد. اما از هول اینکه از او عقب نیفتد دنبالش می دود. درست عین خود من و مامانهایشان وقتی که بچه بودیم. من و مژده - مامان ارسلان - دم همدیگر بودیم.
خانه مادربزرگم برای من هر روزش و هر موقع سالش پر از خاطره است. وقتی که مهمانی است و بچه ها توی حیاط ولو هستند. وقتی که ظهر تابستان است و همه بچه ریخته اند توی استخر و داد و بیداد می کنند. عیدهایش. روزهای برفی و سکوت ریزش دانه های برف و آب یخ زده استخر که وسطش یک کنده درخت انداخته اند. صدای خشک کن. دیگ آش رشته. دم پاییهای بچه ها که همه جا هستند و....! عجیب است اما همیشه خدا بوی طالبی و خربزه و بعضی از خورش ها برایم بلافاصله شام شبهای تابستان روی تختهای چوبی کنار استخر را زنده می کنند..
این موقع سال و بعد از ظهرهایش هم از قاعده آن همه خاطره مستثنی نیست. بخاری اتاق مادر همیشه در را که باز می کنی گرمایی توی صورتت می زند که خیلی شیرین است. تنها فرقش این است که زمان کودکی ما بخاری آن وسط اتاق نفتی بود و الآن گازی. بچه که بودیم من و فرناز و مژده و مهشید و شادی - و گاهی اوقات حسین٬ مرتضی٬ نیکو و تارا - یا می رفتیم زیر میز حال و یا توی پله های راهرو و یا توی اتاقی که قبلا می گفتیم بهش اتاق مادر٬ هنوز آن موقع جده بزرگوار زنده بود و یا تازه از فوتش گذشته بود - و می نشستیم به مشق نوشتن. همه عشقمان هم این بود که بعدش عکس برگردون با هم عوض کنیم. یا بنشینیم همان جا و شاه و دزد بازی کنیم و من همیشه حسرت به دل بودم که چرا کم شاه می شوم. تعدادمان هم که از شاه و دزد و وزیر و جلاد بیشتر می شد نقشهایی مثل صندلی شاه٬ بادبزن شاه٬ ملکه و...اختراع می کردیم. بعد هم منتظر بودیم که شب شود و مردها بیایند و شام بخوریم. اگر دوشنبه بود آقای حجیجی خدابیامرز که می رسید همان جا توی حال با ما "بگیرش" بازی می کرد. دنبال ما می دوید و یکی یکی مان را می گرفت. هیچوقت یادم نمی رود: یکبار افتادم زمین و زیر دست و پای بقیه یک خون دماغ درست و حسابی شدم.
نمی دانم میز وسط حال چه خاصیتی دارد که هنوز هم بچه ها می روند آن زیر. بدون اینکه کسی یادشان بدهد. یک نسل قبل از ما هم کلی آن زیر بازی کرده است.
امروز هم که بعد از کار رفتم مادربزرگم را ببینم٬ این دو تا فسقلی و بقیه بچه ها حسابی باعث شدند که دوباره یاد بچگی هایم بیفتم. الآن هم که مشغول نوشتن بودم عمه ام را مجبور کرده بودند که به من تلفن بزند تا دوتایی بهم بگویند که اگر برایشان شکلات ببرم هم بوسم می کنند هم می آیند بغلم. درست عین همان موقعها که ما هم با یک شکلات و یک عکس برگردون از خر هم خرتر می شدیم و برای باج به این کوچکی حاضر بودیم همه کار بکنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 16:14  توسط نازنین
|
نمی دانم چرا یک نفر می تواند یک عمر زندگی کند اما آخر سر هم نفهمد که از بهر چه کاری به این دنیا آمده بوده و وقتی که می فهمد دیگر سر به دیار باقی گذاشته است.
سکوت این چند روزه را بگذارید به پای این که در جستجوی پاسخی برای این سوالم بودم. نه این که ندانم. می دانم. اما از آنجایی که من همیشه دو به شک هستم دایم با خودم در جدل هستم که مبادا اشتباه کنی. فکر که می کنم می بینم که جایی ایستاده ام که شاید خیلیها بخواهند آنجا باشند. خدا را شکر. آن همه صدها هزار مرتبه و بلکه صدها هزار بار بیشتر. اما جایی هم هست که من می خواهم باشم و نیستم. خلاصه این که اینقدر فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم که آخر سر سحر٬ یکی از دوستان٬ برایم ایمیل فرستاد که بابا اینقدر فکر نکن. مغز تو جنبه ندارد ممکن است بترکد. به نظرم راست می گفت چون امروز مخم رسما ترکید و الآن سردردی دارم که نمی دانم چطوری می شود از شرش خلاص شد. بعد هم احساس می کنم که دو تا استوانه دارند به دو طرف سرم فشار می آورند و لهش می کنند. مریضم نه؟ به هر حال هر کسی از بیماری خاصی رنج می برد. من هم یکی مثل بقیه.
حالا مانده ام به خاطر این همه فکر بود یا چیز دیگر. دیشب یک دفعه از خواب پریدم و با چشمهای باز و کاملا هشیار یک صدایی یک جمله ای در گوشم زمزمه کرد که همانجا یخ کردم و تا خود صبح از خودم می پرسیدم که خیالات بوده و یا رویای صادقه. و یا این که دیگر کار از کار گذشته و باید بروم تیمارستان. همین قدر می گویم که پای مرحومه طاهره صفارزاده در میان بود...ولی خب آن مرحومه مغفوره چه ربطی به این همه فکر و خیل من دارد.
خیال یا رویای واقعی...به این نتیجه رسیدم که پاسخ به ندای درونم بهترین راهی است که می توانم در زندگیم انتخاب کنم. همین قدر می دانم که ندای درونم آنقدر برایم شیرین است که گذراندن زمان با آن فکرم را از هر چیز مزخرف دیگری آزاد می کند. خب پس دست از خود آزاری بر می دارم و به قول امیرخودم را از مهلکه جوانمرگی بیرون می کشم.
این ها را نوشتم که امروز را از دو جهت برای خودم ثبت کنم. حالا آن دو جهت کدامند بماند برای خودم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 16:32  توسط نازنین
|
همه ما مي دانيم كه شهر تهران زياد زيبا نيست. خود من روزهاي بارانيش خيلي را دوست دارم و اگر فرصتي باشد به پياده روي مي روم تا بوي زمين، برگ و درخت باران خورده را بشنوم.
اما در روزهاي عادي چيزي كه ديدنش باعث شادي و يا حداقل لبخندي بشود در اين شهر نيست. بافت ناهماهنگ خيابانها و ساختمانها و مغازه هايي كه هيچ نوع هماهنگي با هم ندارند و هر كدام براي خودشان يك سازي مي زنند و هزار و صد ناهنجاري ديگري كه باعث مي شوند وقتي به خانه مي رسي حوصله دوباره بيرون رفتن را نداشته باشي.
حالا بايد به همه اينها آدمهايي را هم اضافه كنيم كه همه خاكستري و عبوس و اخمو هستند. در شهري كه رنگ و سرزندگي براي ساكنينش وجود نداشته باشد نمي شود به راحتي زندگي كرد. روحيه كه نباشد روزها را آدمها فقط سر مي كنند. تا همين الآن بارها شده كه از خودم يا اطرافيانم بپرسم كه چرا همه ما اينقدر افسرده و كسل هستيم و چرا خنديدن آن هم با صداي بلند و از ته دل كار آدمهاي ديوانه، جلف و الكي خوش است.
بارها شده كه مثلا سر كار اگر موردي پيش بيايد و بخندم بعدش بايد هزار جور عذاب وجدان بگيرم كه اي بابا، حالا زير آبم را به جرم جلف بودن و شوخي با همكاران ذكور مي زنند. نشان به آن نشاني كه تا الآن چندين بار مستقيم و غير مستقيم به خودم تذكر داده اند كه نبايد روي آقايان را زياد كنم.
اين يكي ديگر از بدبختي هاي ما ايرانيهاي اين دوره و زمانه است كه بعدا شايد در تاريخ از آن به عنوان مردمي دلمرده از آن ياد خواهد شد.
اما شايد زندگي در شهري كه زدن پارچه هاي سياه به در و ديوار آن عادتي باشد براي يادآوري مرگ و عزا در نوع خودش حكمتي داشته باشد. سر هر مناسبت مذهبي و غيره از ده روز قبل پارچه هاي سياه را ده ده تا پشت سر هم از ديوار ها آويزان مي كنند و بعد از ده روز شايد كسي لطف كرد و يادش افتاد كه اي بابا، آن امامي كه شهادتش فلان روز بود تولدش نزديك است و حالا بايد به فكر پارچه سفيدي باشند كه همه چيز دارد جز روح.
و از بدشانسي هر بنده خدايي هم كه مرحوم مي شود دم خانه اش و شايد به طول كوچه پارچه هاي سياه نصب كنند كه تا چهلم آن مرحوم همانجا باد هوا مي خورند و مردم با ياد و خاطره مرگ و شيون و زاري از بغل آنها عبور مي كنند.
اسلامي كه من مي شناسم و به دنبال شناخت عميق تري از آن هم هستم اما جايي نگفته كه اي بندگان خدا دايم بزنيد توي سرتان و زار بزنيد تا بهشت بر شما حلال شود. ايراني باستان هم كه دنبال هر بهانه اي بودكه شادي كند و خدا را به خاطر تمام الطافش شكر كند.
پس شايد اين من تهراني هستم كه نه مسلمان خوبي هستم و نه ايراني خوبي....و گرنه اين همه غم براي چي؟
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:56  توسط نازنین
|
یکی به من بگه چرا این msn messenger در ایران کار نمی کنه؟ دو هفته است که ISP های مختلف و کامپیورهای متفاوت را امتحان کرده ام. اما نمی توانم واردش بشوم. hotmail ام کار می کند. اما با نام کاربری مامان و فرناز هم سعی کردم اما نشد. یعنی ممکنه ف.ی.ل.ت.ر شده باشد؟؟ راه فراری هم هست؟؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:36  توسط نازنین
|
بدین وسیله بازگشت دوباه و افتخار آمیز و قاهرانه این درد بی درمان و بی وجدان٬ اضطراب را به روح و روان خودم گرامی می دارم و با آغوش باز از شبهای پر از بی خوابی٬ دغدغه و دلهره استقبال می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:49  توسط نازنین
|
یاسی داداشش را بغل می کند و نگاهش می کند. لبخند می زند. می خوابد و سرش را می گذارد کنار صورت کوچولوی امیرعلی. بویش می کند. لبخند می زند. دایی می گوید که یاسی امیرعلی را خیلی دوست دارد. دایی را بوس می کنم و می گویم داداش خیلی خوب است. برایش می گویم که من چقدر شاهرخ را دوست دارم و اگر اجازه می داد الآن روزی هزار بار بوسش می کردم. می دانم که مامان چقدر دایی را دوست دارد. عکسهای امیرعلی را که تماشا می کنیم مامان به دایی می گوید: "تو را هم که از بیمارستان آوردند خانه همین شکلی بودی". با خودم فکر می کردم که دایی را بیشتر از یک دایی دوست دارم...بیشتر از دایی بودن برایم یک برادر بزرگتر بوده است. این پسرک تازه از راه رسیده را هم خیلی دوست دارم. اما این یکی نمی تواند دیگر داداشم باشد...شوخی است٬ اما می گویم که او قرار است داماد خودم بشود.
این حرفها را که می زنیم فرناز آن طرف اتاق روی مبل نشسته و شال شاهرخ را می بافد. فکر می کنم جقدر نجیب است. در چند روز گذشته هزار بار گفته ام که چقدر شاهرخ را دوست دارم...از بس که احمقم. فرناز خواهر بزرگ است. در شیرین ترین خاطرات ماجراجویانه کودکی ام همیشه فرناز هست. همیشه مشکلی که هست و چیزی که نگرانم می کند فرناز است که آرامم می کند. و برایم مثل ستونی است که می توانم به او تکیه کنم...عاشق روزهایی هستم که با او می روم بیرون. خواهر جونم ببخش اگر داد نمی زنم که تو را هم دوست دارم! می دانی که من کمی تا قسمتی احمق هستم. و گرنه به اندازه تمام دنیا دوستت دارم. اینقدر مظلومی و نجیب که هیچوقت صدایت در نمی آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:16  توسط نازنین
|