تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

می نویسیم چون کرمش در جانمان هست

COUNT TO TEN

۱...۲...۳...۴...۵...۶...۷...۸...۹...۱۰

آخیش. خب راحت شدم. عصبانیم؟ نه بابا!!! من به نصیحت زن دایی بابام عمل کردم. همیشه وقتی می بینه عصبانیم جمله را بالا را می گوید و لبخند می زند.این است که الآن تا ده شمردم و گل از گلم شکفت و شدم هلو...خوشگل و خندان. ناز بشم الهی...یکی بلند بشود و برود اسفند دود کند که نازی خانم چشم نخورد و دوباره آمپرش بالا نرود. اگر نیم ساعت پیش می آمدم و اینجا می نوشتم نمی دانم چه حرفهایی ممکن بود بزنم. تا ده شمردنم این خاصیت را داشت که آن حرفهای وحشتناک را نیاوردم اینجا سر شما آدم محترم٬ علاف٬ فضول٬ بیکار٬ دوست٬ فامیل٬ همکار٬ همسایه٬ بلاگ گرد و ....که به هر دلیلی پا می شوید و قدم رنجه می کنید و سر از این صفحه در می آورید خالی کنم.

اصولا این یکی از مشکلات داشتن یک وبلاگ شخصی است. یک کشویی زیر تختم هست که یاسی اسمش را گذاشته کشوی شادی. تویش پر است از چیزهایی که از بچگی جمع می کرده ام. مثل کلکسیون کاغذ شکلاتم یا کاردستی هایی که یاسی از دو سالگی اش برایم درست می کرده است و هم چنین چند ده دفترچه خاطرات که پر از ارجیف و بد و بیراههایی است که تا سال دوم یا سوم دبیرستان به زمین و زمان می دادم و خاطرم جمع بود که حداکثر والدین یا فرناز و شاهرخ آنها را می خواندند. اما اینجا اگر مثلا بگویم که فلانی دماغش درازه از شانس ستاره ای که من دارم فلانی عدل سر از همین جا در می آورد و بعدش باید خر را جهت بار کردن باقالی خبر کرد.

از طرف دیگر چون خیلی از آدمهایی که اینجا را می خواندند افتخار آشنایی با شخص شخیص بنده را از نزدیک و یا دور دارند اگر هر چی که را که دل تنگم می کشد را بیاورم اینجا و بنویسم می شود عین ریختن همه زندگیم روی دایره و هوار زدن و دعوت کلیه افراد به دیدار از زندگی من در اتاق شیشه ای.

اما خب اصولا چون نوشتن شده جزء جدا ناشدنی وجود من و فقط نوشتن است که در لحظات بحرانی باعث آرامش من می شوند مجبورم یا دوست دارم که بنویسم. حالا اگر خود سانسوری می کنم معقوله ای کاملا جدا و شخصی است.

الآن هم می نویسم چون می خواهم به حرفی که یکی دو ساعت پیش شنیدم جواب بدهم. نمی توانستم هیچ جوره همان جا جواب بدهم چون تا ۱۰ نشمرده بودم و می ترسیدم شر به پا بشود. حالا اینجا می نویسم. هر کی هر چی می خواهد فکر کند. مسوولیت قضاوتهای شخصی با خوانندگان است به اینجانب هیچ ربطی ندارد:

 

به دلایلی خودمان را سانسور کردیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 19:52  توسط نازنین  | 

باید با پدرجان حرف بزنم

مامان سر صبحانه گفت: فرناز دیشب گفت که چیکار کردی.
من هم گفتم دست فرناز جون و دهن لقش درد نکنه. البته زیاد هم ناراحت نشدم. بعد هم توی صورت مامان نگاه کردم و صدامو سفت کردم و پرسیدم: مامان اگه ...................... ( به زودی در موقعیت مناسب خودم نقطه چین ها را پر می کنم) شما ناراحت می شین؟ به خدا من فقط نگرانیم شما و باباجان هستین. مامان گفت نه. البته خب می دانم که ته دلش زیاد هم خوشحال نمی شود. اما این چند روزه آنقدر همه رنگ از همه چیز دیده ایم که فکر می کنم آخرش همه به این مساله رضایت بدیم که نه فقط من بلکه بقیه هم باید ............................. .

مشکلم الآن این است که باید هر چی زودتر با بابام حرف بزنم. اما اینقدر ذهنش درگیره و فکرش مشغول که دلم نمیاد یه چیزی دیگه بردارم بذارم روی دوشش و بگم بار این را هم بکش. اکه می شد خودم خیلی کارها را می کردم اما بدون مشورت او نمی شه و خیلی چیزهای دیگه بسته به دست پدرجانه! حالا کی ما این پدرجانو گیر بیاریم که قیافه اش به هم ریخته نباشد و دلش شور مادرش را نزند و از دست عمه ها حرص نخورده باشد خدا می داند. اما دیره به خدا...خیلی دیره. کلی کار دارم من.

پی نوشت:امروز صبح بگو مگوی جدی  با عمه ام داشتم. از دستم در رفت. بعد هم نگذاشت و نه برداشت و جلوی یکی از پرستارها گفت عمه چیه. اینا از عمه بدشون میاد. دلم می خواست همون جا دو دستی خفه اش کنم و بگم که بابا چرا اینقده کج فهمی و چرا اینقده یک دنده ای و چرا نمی خوای بفهمی که اگه یکی یک کمی به دلت راه نمیاد٬ یا ازت انتقادی می کنه معنیش این نیست که ازش بدت میاد و بر عکس اگه کسی که فقط چپ و راست مجیزتو گفت اونوقت باید ناراحت بشی. نمی دونم چه جوری بهش بگم که این کارش و این عادتش برای خورد کردن افراد جلوی دیگران خیلی خیلی خیلی خیلی بده و فقط خودشو از چشم بقیه میندازه. و چه جوری بهش بگم که والا به پیر و به پیغمبر از خون خودمی و اگه اینقده چپ و راست گیر ندی و چوب ارشاد به دستت نگیری عاشقت هم هستم چون سر تا پای وجودت پر از انرژی هست که کمتر زنی به سن و سال تو داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:22  توسط نازنین  | 

هجو

یکبار در یک مصاحبه تلویزیونی از ابراهیم نبوی پرسیدند که چی شد که شما طنزپرداز شدی. با همون لحنی که آدم نمی فهمه جدیه یا شوخی گفت که والا هر چی که در ایران اتفاق می افته خنده داره. من هم با کسی شوخی نداشتم. بحث سیاسی می کردم می دیدم همه می خندند. این شد که من شدم طنز پرداز.

دو سه روز گذشته زندگی من٬ البته بهتره بگم ما٬ شده قصه نبوی و وقایع سیاسی ایران. گاهی اوقات کار به جایی می کشد که احساس می کنم صورتم از عصبانیت شده رنگ بادمجون. اما می بینم که بقیه به حرفهام می خندن و بلکه ریسه می روند.

دارم فکر می کنم که شاید بهتر باشه منم بخندم. چون خنده هم داره. البته بیشتر برای بقیه تا ما!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:23  توسط نازنین  | 

مادربزرگه

اگر بگم که خسته ام و دلم می خواد سرم را بگذارم روی یه بالش و برم به خواب ابدی دروغ نگفته ام. این دو سه هفته روزی چند بار به اندازه تمام موهای روی سرم ناراحت شدم و دندونهامو روی هم فشار دادم و ولی باز خندیدم به روی همه. چه سر اون کار کوفتی چه توی خونه با اون همه شولغ پلوغی. برای اینکه یاد گرفته ام٬ آن هم به تازگی٬ که ته این زندگی مردنه. اما مگه جرات دارم که این حرفو بزنم. گفتنش مساوی است با صدور حکم تکفیر. چون کسی نمی فهمد که بابا منظورم این نیست که مردن چیز خوبیه آخ جون بیاین که ما هم بمیریم. منظورم اینه که بحران را مدیریت کنین و اگه مریضی بغل دستتون نشسته آینه مرگ نگیرین جلوتون. چون مردن پیر و جوون نمی شناسه همونطوری که مریض و سالم هم توی مردن به ترتیب توی یه صف نیستن.

مادربزرگه مریضه. بیشتر از اینکه مریض باشه ضعیفه. حافظه اش مثل پارساله. اگه خاطرش جمع باشه و دورش آروم حافظه اش عین ساعت می مونه. اما اگه چیزی مضطربش کنه حافظه کوتاه مدتش یه کمی اذیت می کنه. در اتاقشو که هر روز باز می کنم و می رم پیشش به پهنای صورتش بهم می خنده. فایده ای هم نداره که من به بقیه بگم بابا شما هم بخندین. بوسش کنین و نازش کنین. موهاشو شونه کنین و دور و برش حرف مفت نزنین و بحث بی مورد سر این که مثلا کی چند تا گوسفند بکشه و کجا بکشه یا مثلا سر اینکه کی دیشب کمتر خوابیده نکنین.

برای من همون مادر خودمه. فرقش با پارسال همین موقع اینه که دیگه کتاب دعا یا قرآنش رو روی پاهاش نمی ذاره که بخونه. پارسال همین موقع که پای من پیچ خورده بود و مامان و بابا هم نبودند٬ شرمنده٬ همین مادربزرگه با نگرانی مهربونش دهنم را سرویس کرده بود چون روزی چند بار زنگ می زد و می گفت مادر برو پاتو گچ بگیر. مادر شب که می خوابی یه بالش بذار زیر پات. مادر یک کفش بگیر که مچ پاتو نگه داره. مادر زیاد رو پات نایست. مادر ندو. مادر پاتو سرما ندی. مادر قربونت برم کار زیاد نکنی. مادر پیاده راه نری. من هم می گفتم چشم!

مادربزرگه همیشه برام یه آدم منطقی بوده. دو بار توی همین چند سال پیش وقتی می خواستن بهش بگن که برادر و خواهرش که ازش کوچکتر بودن فوت کردن خودم پیشش بودم. شاید بزرگترین آرزوم این باشه که روحیه ام در مواقع سختی به او بره. شاید هم رفته باشه. گریه می کرد اما به کفر گویی و خودآزاری نمی رسید. بعد هم برای من حرف می زد...نه از اون خدابیامرزی که نبود..از چیز دیگه. دایجان جعفر که فوت کرده بود خانم نخشب٬ همبازی بچگی مادر٬ آمد پیشش و من فهمیدم که خیلی سال پیش یکی بوده که پسرش می خواسته با مادر ازدواج کنه. اما بعد نمی دونم چی می شه که پای پدربزرگی که هیچوقت ندیدم میاد وسط و مادربزرگم می شه یه زنی که توی ۳۰ سالگی قد یه زن ۶۰ ساله گرم و سرد چشیده.

براش ناراحتم. اما ته دلم سفته. یعنی دلم هیچ جوره شور نمی زنه. اول از همه می دونم که خدا اینقده بزرگه که در حق کسی ظلم نمی کنه. بعد هم می دونم این دفعه هم مادربزرگه روی سختی روزگار سفید می کنه. کاشکی می شد بقیه هم مثل من یه کمی آروم بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:24  توسط نازنین  | 

همه جا امن و امانه چون که پلیس همه جا حاضره!

این که من و حیوانات اصلا و ابدا میانه خوبی با هم نداریم بر همگان واضح و مبرهنّ. رابطه ما آشتی ناپذیره. سرگرم کننده ترین صحنه ای که می تونین مجسم کنین تقابل من و هر حیوان چهارپایی از فاصله چند متری است. وای به حال اینکه حیوان مورد نظر خدای ناکرده چند قدمی هم به سمت بنده بردارد.

البته خب در این ترس بی حد و مرز گربه و انواع پرندگان در بالای لیست قرار دارند. از گربه متنفرم. پرنده ها را اما از دور دوست دارم. سگ را کم و بیش دوست دارم. هر چند که یکی از صفحات سیاه زندگی من شبی است تاریک در پارکی که در آن از ترس سگی که نفس نفس زنان دنبالم می دوید مثل چهار دست توی کارتون نیک و نیکو بالا پایین می پریدم و باعث سرگرمی کلیه حاضرین شدم.

گربه برایم حکم کابوس شبانه رو داره. یعنی وقتی تب داشته باشم یا خواب بد ببینم گربه هنرپیشه نقش اوله.

حالا این آدم ترسو توی خونه ای زندگی می کنه که از بچگی انواع و اقسام حیوانات درش زندگی می کردن و این ترس هم بر می گرده به چند تا خاطره بد در دوران کودکی. از شانس بد من یک گربه ای که بهش می گویم "خرس" (چون فوق العاده تنبل و تن پرور و چاق و بی مصرفه) از بدو تولدش توی حیاطمون جا خوش کرده و هر بار که من می خواهم بروم بیرون یا برگردم خونه عین اجل معلق از هوا و زمین ظاهر می شه و میو میو کنان هیکل گنده اش را با کمال بی تفاوتی به سمت من می کشاند و لگد پرانی و سنگ پرانی من را اصلا نمی بیند حالا چه برسه که بخواهد بترسد.

امروز ظهر که از سر کار بر می گشتم زنگ که زدم و در رای که برایم باز کردند انگار از آسمون پرت شد پایین و درست سر راه من شروع به میو میو کردن کرد و من هم پریدم توی کوچه و دوباره زنگ که ایها الناس بیاین این خرسو ببرین کنار. وسط کوچه وایساده بودم و نگاهش می کردم و پامو می کوبیدم زمین بلکه فرجی بشه و بترسه بره سر کارش. عدل وسط معرکه یک ماشین پلیس هم سر رسید و دو تا پلیس با دو تا شاخ روی سرشون منو نگاه می کردن:

-(خیلی جدی) خانم چیه؟ منتظر گربه ای؟

- (با حرص و خجالت) نه! می ترسم.

- اینجا خونتونه؟

- بله.

- خب برو تو.

- گربه رو نمی بینین؟ می ترسم؟

- نه بابا؟

- (عصبانی) جدی می گم. ( حالا اون گربه خرس هم از جاش تکون نمی خورد و ما رو نگاه می کرد)

- برو خانم. نترس. ما اینجاییم.

- (رو  به مرگ از شدت خجالت و خنده در حال انفجار) نه.

- برو نترس. چیزی نمی شه.

اگه یه کم دیگه معطل می کردم یا فکر می کردن که دزدم یا مسخره ام می کردن و یا خودم از خنده می ترکیدم. برای همین دویدم توی حیاط و در دم کیفم رو پرت کردم روی سر خرس. اما باز هم نترسید. حالا بابام از راه رسیده و می گه که پلیس چی بود. مردم از خجالت. مامان هم که قضیه رو فهمید بالا سر ناهارم وایساده بود و غش غش می خندید. اصلا خنده نداره. من سنگ روی یخ شده ام مثلا هااااا!!!! خلاصه اینکه به بابام گفتم یک فکری به حال خرس بکنه. شما هم مطمئن باشین که شهرمون امن و امانه. چون پلیس نمی ذاره آب از آب تکون بخوره. آره؟ نه بابا!!! این خبرا نیست. سر کوچه مون خونه رییس کلانتریه محله...اینه که به برکت وجودش ماشین پلیس زیاد از کوچه مون رد می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 16:24  توسط نازنین  | 

آدم نمونی

من میام دادهایم را اینجا سر هر کسی که گذارش به اینجا می افتد خالی می کنم. بعد یک موقع به خودم می آیم می بینم که چقدر از دنیا عقبم. عین دیشب که یک دقیقه با فرناز از در خونه رفتیم بیرون و کلی سوتی دادیم. به قول مامان اینقدر بدبختی داریم که شده ایم آدم نمون.

توی کافی شاپ کیش میش

رو به روی در ورودی روی بک تخته سیاه نوشته اند: به دستور اماکن از سرو قهوه معذوریم . من و فرناز عین غاز همدیگر را نگاه می کنیم. بعد پسره شاگرد قهوه چی می زند زیر خنده می گوید خانم شوخیه. می نشینیم و منو را می دهد دستمان. گیج خوابم. عصبانی هم هستم. فرناز بدتر از من. صد دفعه منو را بالا و پایین می کنم. فرناز سه بار تصمیمش عوض می شود. بعد من عین این خواب زده ها سرم را بلند می کنم و پسره رو نگاه می کنم و می گم این شیک (SHIK) که اینجا نوشتین چیه؟ فرناز بلند می گه SHIK چیه خنگ. shake. می گم: هان؟! خنده ام گرفته. پسره می گه چی خانم. نه. ناراحت نشین. من که همون shake شنیدم. خلاصه سفارش می دهیم. از شانس گندمون سه تا خرس قطبی می آیند صاف جلومون می شینن و سیگارهایشان را روشن می کنند و دودش را می دهند توی صورت ما. بلوزی که خریدم بوی گند سیگاری سگی می گیرد. دو تا دختره را نگاه می کنم که جلویمان هستند. قیافه یکیشون مثل قیافه ساندار بولوک که توی چرخ گوشت ریخته باشند می مونه. با کمترین ظرافت ممکن و با حداکثر سرعت کوفتی را که سفارش داده ایم می خوریم و می رویم رد کارمون.

توی مغازه جوردانو

فرناز با موبایلش حرف می زنه و عین گیج ها می پرسه: آقا لباسهای خانمانه شما کجان؟ صدای پق خنده ام را خفه می کنم و می روم در گوشش می گم شما لباس خانمانه می خوای چکار احمق؟

توی شهر کتاب

جلوی یک قفسه وایسادم. جلوی پایم یه مرده دو زانو نشسته و کتابهای ردیف پایینو نگاه می کنه. عطسه ام می گیره. کتابی که توی دستمه میفته و گوشش می خوره توی سر اون بیچاره. باز خندم می گیره. می گم ببخشید. چپ چپ نگام می کنه. بلند می شه و می ره. اون وسط باز فرناز دنبال دستشویی می گرده.

خیابون خلیلی. جلوی سوپر آقا باقری خودمون

فرناز می خواد ماشینو پارک کنه. من پیاده شده ام. جلو و پشت ماشین هر کدوم یک متر خالیه. فرناز انگار یک چیزی خورده توی سرش و هی عین خلها عقب و جلو می شه اما ماشینو پارک نمی کنه. اینقدر جفتمون ضایع هستیم که بعد ۵ دقیقه پسر بزرگه آقا باقری که خودش دیگه حسابی پیر شده میاد و می گه بیاین. من براتون خیابونو می گیرم شما برین اون طرف پارک کنین.  خیابون معطل فرناز می شه که بی انصافی نمی کنه و می ره ۱۰ متر جلوتر پارک می کنه. از خنده دارم می ترکم. می روم جلوی ماشین و برای فرناز دست می زنم. خودش از خنده شده رنگ لبو. بهش می گم محاله دیگه ما دو تا را فراموش کنن. اگه تا حالا فقط مشتری بودیم. از این به بعد شده ایم اون دو تا دختره که عرضه پارک ماشین ندارن.

توی سوپر

بحث داغ من و فرناز سر اینکه برای یاسی چه شکلاتی بخریم و اون فروشنده خوش تیپ لعنتی که با دهن باز من و فرناز و نگاه می کنه. خوبیش اینه که ایندفعه حداقل دیگه روی من زوم نکرده. اونم دیگه مطمئن شده که ما دو تا یا یکی دو تا تحتمون کمه یا مشنگی چیزی هستیم.

ساعت ۱۰ شب توی خونه بعد از شامی به اسم شله بریون خونه مادربزرگهکه پر از زیره بود و نمی دانم بشقابم را بردم کجای حیاط خالی کردم

دعوای بد با مامان. نیم ساعت بعدش مامان که التماس می کنه با اونا شام بخورم و من که مصرانه تاکید می کنم که شله بریانی که خوردم بسیار لذیذ بوده. کلی عذاب وجدان که چرا بیشتر اصرار نکردم که فرناز هم همان بلوزی را که می خواست بخرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط نازنین  | 

وقتی احساس آرامش می کنم

1. صدای نماز خواندن مامان...هنوز هم بعضی مواقع نماز که می خواند مثل بچگی هایم سرم را می گذارم روی جانمازش.
2. صدای بابا وقتی با تلفن حرف می زند. اگر سر حال باشم و اگر او گوشی بی سیم دستش باشد دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه اش و صدایش را از توی قفسه سینه اش که می لزرد بشنوم.
3. وقتی با شاهرخ هستم. مخصوصا عصرها که با هم چایی می خوریم. یا با هم کمدی تماشا می کنیم.
4. پیاده روی های با فرناز. مخصوصا وقتی دوربین دستمان است و از در و دیوار عکس می گیریم.
5. وقتی خودم می شوم سلطان بلامنازع آشپزخانه.
 6. وقتی دایی و مرجان و (حالا دیگر) بچه هایشان می آیند خانه مان و بعد از شام یا ناهار دایی و شاهرخ می خندانمان.
7. شبهایی که یاسمن خانه ما می ماند و پیش من می خوابد و می توانم صبح بیدارش کنم و با هم صبحانه بخوریم.
8. ظهرهایی که پدر بزرگ می آمد خانه مان. خب الآن این آمدنها کمتر شده است. چون پدربزرگ که شاید بدتر از من به دنبال آرامش بود هفت هشت سال پیش تصمیم گرفت برود شمال زندگی کند.
9. مواقعی که پدربزرگ برایم از کتابهایی که خوانده است تعریف می کند.
10. خاطره بوی توتکی که پدربزرگ خیلی سال پیش می پخت.
11. صدای برف. صبحهایی که از خواب بیدار می شوم و پرده اتاقم را می زنم کنار و می بینم حیاط پر از برفه.
12. بوی عید و گلهای خانه خودمان.
13. وقتی خودم در اتاقم هستم و کتابی را که دوست دارم می خوانم و صدای موسیقی هایی که دوست دارم پس زمینه صفحه های کتاب می شوند.
14. وقتی بدون اینکه بدانم دقیقا دنبال چی هستم می روم کتاب بخرم.
15. وقتی قرار است برای یک نفر که دوستش دارم هدیه بخرم.
16. وقتی در حال انجام یک کار هیجان انگیز و یواشکی هستم.
17. وقتی که سرم توی یک دیکشنری خیلی کلفت است و دنبال معنی یک لغت می گردم و به هوای آن چشمم به ده تا کلمه دیگر هم می افتد.
18. وقتی که با حواس کاملا جمع درس می خوانم.
19. وقتی که می بینم پست چی از زیر در برایم نامه می اندازد...در نتیجه هر وقت که برایم نامه می رسد.
20. وقتی که احساس می کنم خیلی آدم متفکری هستم. (خود خر کنی)

خیلی چیزهای دیگر هست اما همه اینهایی که نوشتم برایم از همه مهمتر هستند. نوشتن این چیزها باعث شد که الآن هم کلی احساس آرامش بکنم!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:8  توسط نازنین  | 

نوستالژی برای خلبازی

چند روز است که حسابی هوس کرده ام که بچه بشوم و بزنم کانال شر بازی و ماجراجویی و خندیدن بی دغدغه. همین چند دقیقه پیش یک دفعه یکی از زنده تری خاطرات بچگی ام برایم تداعی شد. و یک دفعه ته دلم یک جور خوبی گرم شد. می گویم زنده چون مربوط به دو سه روزی از کلاس دوم دبستانم می شود و من مو به مویش را کاملا یادم است. یک روز پاییزی بود. بعد از ظهر. قرار بود با دایجان مصطفی (دایی بابا) و خانواده اش برویم نور. قبل از حرکت باید به خانه مادربزرگم سر می زدیم. باران می آمد و فرناز که از ماشین پیاده شد مثل همیشه که می زند به دنیای خیالبافی می خواند "باز باران با ترانه و.....". همه چیز را عین آینه شفاف و زنده یادم است. قرار بود به عروسی دختر یکی از طرفهای کاری بابا و دایجان برویم. در یک هتلی ماندیم که جلویش یک پارک بود. نیکو (توضیح باید بدهم که نیکو پسر است) تازه آپاندیسش را عمل کرده بود. شب قبل از خواب یک بادکنک صورتی را برای من و فرناز و تارا آورد و گفت که از انگلیس آورده بود. بادکنک گرد صورتی (که الآن همه کاربردش را می دانند). خلاصه بعد از کشف خاصیت احمقانه اش و کلی شوخی و خنده به ذهنمان رسید که باباهایمان را بگذرایم سر کار. نیکو بادکنک را باد کرد و از زیر لباسش گذاشت روی شکمش و رفت توی اتاق باباها و شروع به گریه و التماس که آی خدا٬ دلم٬ مردم...خیلی درد می کنه. دایجان بنده خدا از ترسش گفت چی؟ کی؟ و رنگش پرید و سعی می کرد نیکو را آرام کند. بابای من هم بلند شد که لباسش را عوض کند که ببرندش دکتر...خلاصه اینکه دایجان موضع درد را فشار داد و کر کر خنده ما چهارتا بود که به هوا رفت. همان شب نقشه کشیدیم که وقتی برگشتیم تهران از این بادکنک برای شوخی با دایی این خانم استفاده کنیم. طرح ریزی دقیقی هم کردیم. منتها نقشه را هیچ وقت عملی نکردیم. یادم هم نمی آید چرا...فکر نمی کنم هیچوقت شمال رفتن به اندازه آن مسافرت به من مزه کرده باشد. یادم است که تارا برای شاهرخ یک ماشین خرید و شاید هنوز اگر توی کارتن اسباب بازیهای اوراق دوران کودکی مان را بگردیم جنازه اش را پیدا کنیم. خیلی چیزهای دیگر هم بود...مثل من و مامان نیکو و تارا که با هم روی تاب نشسته بودیم و شیرینی می خوردیم و سعی می کردیم حدس بزنیم چه خصوصیات اخلاقی داریم که ما را به هم شبیه می کند و مامان که روی یک نیمکت نزدیک ما نشسته بود به حرفهای من می خندید. عروسی را هم خوب یادم است...

جالب اینجاست که نیکو چند وقت پیش به من و بابا می گفت که برای او هم هیچ کدام از سفرهایش مثل آن سه روز نبوده است. احتمال تکرارش الآن صفر است. تارا انگلیس است. مامانش هم همینطور. و احتمال اینکه هر دو در یک زمان با هم به ایران بیایند اگر محال نباشد نا معلوم است.نیکو چند وقتی می شود که ازدواج کرده است. دایجان را زیاد می بینم. اما خب او هم بدتر از باب هزار و صد جور مشغولیت کاری و فکری دارد. ما هم که خب هر کداممان اینقدر سرمان گرم کار خودمان است که یادمان می رود که می شود دوباره کاری کرد که به همان سادگی خندید و خوش گذراند.خیلی دلم می خواهد می شد بچه شوم. چون دلم برای خلبازی و حرفهای بی حساب و کتاب لک زده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:25  توسط نازنین  | 

چهار پایی در گل

۱. چیز تازه ای که نیست. اما خب باید بگویم که خیلی عصبانیم. خیلی زیاد. دو سه ساعت پیش لگد محکمی کوبیدم به در بسیار قدیمی و تازه بعدش خدا را شکر کردم که نشکست. چون آنوقت بیچاره می شدم. شانس هم آوردم که کسی صدایی نشنید و گرنه باید کلی صغری کبری می چیدم. البته آن لگد هم دردی از دردم دوا نکرد. فقط خندیدم. امیدوارم ترکی چیزی نخورده باشد.

۲. دیشب برای اولین بار منزلمان مزین شد به قدوم مبارک شازده پسر قند عسل دایی. و چون بدون خبر قبلی آمدند عین جن از خوشحالی بالا و پایین می پریدم. تمام مدتی که خانه مان بودند نشسته بودم و نگاهش می کردم. خیلی گوگوره. خیلی هم باهوشه...شباهت زیادی هم به یاسی دارد.

۳. قدما که گفته اند فقط با یک دست می شود یک هندوانه برداشت راست می گفته اند. مصداق عملی اش شخص خودم هستم که در این روزها همچون خری با چهار دست و پا در گل وامانده ام.

۵. دایی لطف کرده و برای اتاقم دست به یک سر نوآوری زده است و همه چیز الآن روی میزم انبار شده است. خیلی هم می خواهم بروم سروقتشان. اما نمی شود چون می دانم تا بروم سرکارهای خودم از غیب اجل معلقی سر می زند. پس باشد برای ۱۱ شب به بعد.

۶. شیطان می گوید پولی بگذارم توی جیبم و بروم شهر کتاب چند ده تایی از آن کتابهای مورد علاقه ام را بخرم. بعد عذاب وجدان بگیرم که چرا نمی خوانمشان. ولی راستش تنها دوای دردم در این لحظه پناه بردن به شهر کتاب کامرانیه است. البته به شرط اینکه شلوغ نباشد.

۷. فردا هم مراسم بدو بدو در منزل داریم. مهمان! مهمان...! مهمان مامان و خواهر...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:3  توسط نازنین  | 

خطاب به از کاه کوه سازان و نزدیکان ارجمند

آقا جان می دانید چیه؟ اخیرا تعداد شبهایی که شما خواب را بر بنده و سایر اعضای خانواده ام حرام کرده و با پا وارد روزهای زندگیمان شدید شدیدا در حال افزایش است! عصبانی ام؟ نه والا! اگر به شما بر نمی خورد باید بگویم که دیشب سر شامی که دیشب می خواستیم ۵ تایی با هم بخوریم و آخر سر من و شاهرخ دو تایی تنها نشستیم سر میز٬ دو تایی کلی به این اوضاع قوز فیشانه زندگیمان خندیدیم و روده بر شدیم.

کلا مخترع تلفن را در موارد مختلفی نفرین می کنم. چون چند باری در هفته از مکانهای مختلفی تماس گرفته می شود و می گویند که بدوید. آب دستتان است بگذارید زمین که چه می دانم مثلا موشی که توی سوراخ نمی رفته چون جارو به دمش بسته بوده دم لونه گیر کرده و اگر نیایید برای نجاتش همانجا می مونه. خب اول از همه این که به من چه. بعد هم موشه غلط کرد که به دمش جارو بست. حالا هم که بست خودش یک فکری به حال خودش بکند. هر کسی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه. اما خب بعضی ها دلشان می خواهد این در این لرز به زور با بقیه شریک شوند. بعد هم یک جاروی ناقابل که این حرفها را ندارد که شما خواجه شیراز را هم خبر می کنید. کار یک قیچی است. همین!! خلاص!

یک چیز دیگر...بنده حساسیت زیادی دارم نسبت به کسانی که باعث ناراحتی مامان و بابا می شوند. مثلا صبح از شنیدن این که مامان که هیچوقت قرص نمی خورد دیشب مجبور شده اگزازپام بخورد تا بخوابد حسابی از کوره در رفتم. یا اینکه دیدن بابا با صورت ناراحت و مضطرب دیوانه ام می کند. چون بابا که ناراحت باشد حالش خیلی خراب می شود. خیلی مظلوم می شود و من نمی خواهم به هیچ وجه در آن حال و روز ببینمش. خودم دست از پا خطا نمی کنم که مبادا ناراحت بشوند. برای همین از دیدن اینکه ناراحتی از بیرون و از چهار جهت اصلی وارد خانه مان می شود شدیدا احساس درماندگی می کنم. و برای ختم کلام هم متذکر می شوم که هر چقدر می خواهید می توانید به خودم حرف بی ربط بزنید چون ککم هم نمی گزد و خیلی زود فراموش می کنم. اما عاجزانه خواهش می کنم به خواهر و برادرم کاری نداشته باشید. چون در این جور موارد انگار وسط مغزم کبریت روشن می کنند و شروع به سوزش می کند! و یادتان باشد که دوست داشتن زوری نیست!!! یعنی اینکه می توانم اصلا دوستتان نداشته باشم. آنوقت است که جارو به دم بستن را ترک خواهید کرد انشا ا...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:57  توسط نازنین  |