فاصله بین من منطقی و من احساسی در یک قطره اشک است که اگر اجازه سرازیر شدن بهش بدهم برای چند ده دقیقه ای شعله زیر احساساتم روشن می شود و به شکنجه روحی و روانی خودم می پردازم. من احساسیم را همان قدر دوست دارم که من منطقی را. من منطقی البته برای خودم مهم تر است چون جلوی اشتباهم را می گیرد. اما بعضی وقتها٬ مخصوصا وقتی پای عشق و محبت خانوادگی وسط باشد این من احساسی از یک جایی در ته وجودم یک چنگکی را در می آورد و می اندازد به جان قلب و افکارم و من می مانم که چطوری دوباره رامش کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:22  توسط نازنین
|
بچه که بودم از خانه که صبح های خیلی زود به هوای سرویس می زدیم بیرون و می رفتیم سر کوچه٬ مامان را می دیدم که از وقتی بیدار می شود و صبحانه برایمان می گذارد و بدرقه مان می کند زیر لب دعا می خواند. مادربزرگه هم از وقتی که عقل رس شدیم و حالیمان شد که خدایی وجود دارد یادمان می داد که قبل از خواب دعا بخوانیم و صبح ها چه بگوییم و نمازمان که تمام شد یک سجده شکر بگذاریم. خیلی طول کشید که من طوطی واری همه دعاهای مادربزرگه را تکرار نکنم یا شب قبل از خوابیدن یادم برود که یک آیت الکرسی بخوانم و بفهمم که چرا مامان هنوز که هنوزه هر روز صبح برای من و فرناز و بابا و شاهرخ و دایی و پدربزرگ و خاله و گلناز دعا می خواند. و خیلی طول کشید که یاد بگیرم چرا از در خانه که می خواهم بروم بیرون بگویم بسم الله الرحمن الرحیم. همین تازگیها بود که دیدم که بعد از بسم الله گفتنم٬ ادای مامان را در آوردن و گفتن:
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم٬ توکلت علی الحی الذی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شی ء قدیر چقدر قدمهایم را محکم تر و مطمئن تر می کند. و همین تازگیها است که فهمیده ام که چرا همه از نیت خیر و مهم بودنش حرف می زنند. و باز هم همین اواخر بود که از سجده کردن بعد از نمازم لذت زیاد بردم.
خیلی مانده است که بخواهم از خدایی خدا چیزی بفهمم. اما امروز٬ همین امروز پنج شنبه ۲۶ دی ماه ۱۳۸۷!!! یاد گرفتم که چرا می گویند با خدا عهد ببندید و عهدتان را نشکنید. با خدا عهدی بسته ام که نمی خواهم آن را بشکنم و بر عکس از خود خدا می خواهم که تا ته خط نگذارد که حتی به فکر عهد شکنی بیفتم. توقعم البته خیلی زیاد تر از این حرفهاست. دلم می خواهد که خدا کاری کند که هر روز چیز بیشتری از خدایی او بفهمم. در عوض خدا را هزار بار٬ بلکه صدها هزار بار شاکرم به خاطر همه آن چیزهایی که خودش می داند. پس به قول مادربزرگه سرم را می گذارم روی زمین و سه بار می گویم شکرا لله شکرا لله شکر لله.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:2  توسط نازنین
|
این چند روزه اینقدر مزه تلخ گریه را چشیده ام که حالم دیگر از حس کردن اشکهایم روی صورتم به هم می خورد. باید بدوم. یک دنیا کار دارم. اما یک احساس رخوت نکبتی تمام تنم را گرفته است. یک ساعت پیش با فرناز خانه دایی بودیم. کنار امیر علی دراز کشیده بودم و دلم می خواست بخورمش. یاسی هم که شده یک نوجوان خواستنی تر از هر وقت دیگری. نگاهش که می کردم یادم افتاد هفته دیگر تولدش است. بعد هم گریه ام را قورت دادم.
وقتی رسیدیم خانه صدای اذان را توی حیاط شنیدم و سرم را محکم تکان دادم که گریه ام نگیرد. نباید گریه کنم. اما خب دارم گریه می کنم.
آشپزخانه پر از ظرفهای نشسته ای است که باید بشویم. حوصله اش را ندارم. اگر بگویم دردم چیه همه می گویند خر. خوش به حالت. ما اگر الآن جای تو بودیم بال درآورده بودیم. اما من بال ندارم. شده ام عین آن وقتها که مامان پیشم نبود و من بچه بودم و بغض می کردم.
قرص ضد گریه وجود دارد؟ حالم بده...خیلی بده. نمی دانم هم چرا....یک مرضی هست دیگر حتما. یا ماری در دلم هست که مدام دور خودش می پیچد و نمی دانم چرا........ای خدا. کمک...!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:5  توسط نازنین
|
همیشه همیشه یادم است که چه جوری با هم دیگه آشنا شدیم. اومد و نشست با من سر کلاسی که برای من همه چیز بود. من ترم آخر بودم و او ترم اول. حتی رنگ کوله پشتی اش هم یادم است. دستش را دراز کرد و گفت اسمم سین است. عینکش هم چهار گوش بود با قاب مشکی. بعد از کلاس برایم گفت که عاشق فیزیک است. من هم کلی کیف کردم چون خودم هم عاشق فیزیک بودم. شاید هم هنوز باشم. خلاصه همان جا دیدمش و شناختمش و توی عکسهای روزهای آخر دانشگاه هم هست. مخصوصا در عکسهایی که در مهمانی خداحافظی یکی از اساتید انداختیم. دوستش داشتم. زیاد. دوستش دارم؟ فکر می کنم. نه. یعنی مطمئن هستم که دوستش دارم وگرنه این همه وقت با خودم و خدا درگیر نبودم و سپرده بودمش به بایگانی ذهنم. یادم است که نمره یکی از امتحانهای پایان ترمش را من به او دادم. 19.75. کلی ذوق زده شده بودم. چون خودم آن امتحان را شده بودم 19.25. بعد هم با خودم گفتم که فلانی آماده باش که یکی بهتر از خودت پیدا شده است. از ایتالیا که برگشتم دنبالش بودم. ولی نه شماره تلفنی نه چیزی. یک روز رفتم دانشگاه و سر کلاس خانم الف که یک سوالی ازش بپرسم. از کلاس که آمدم بیرون دیدم یکی پشت سرم در را بست و صدایم کرد. خودش بود. کلی ذوق زده شدم. ساختمان دانشکده عوض شد و به من گفتند خانم شما هم بیا درس بده. از همان روز اول که رفتم ساختمان جدید دنبالش بود. یادم نمی آید چطوری همدیگر را دیدیم. همان آدم همیشگی که فقط یک کمی از سرزندگی اش کم شده بود. شاید خیلی زیاد مبادی آداب بود. شاید من عوض شده بودم. ولی همان آدم بود. آنقدر این آدم خوب است و خوب است که چندین باری در مناسبتهایی مختلفی که حرفش در میان بود روی اسمش قسم خوردم. حرف منت نیست. هنوز هم خوب می بینمش. هنوز هم به خاطر این همه انرژی و این همه زیاده از حد خوب بودنش دوستش دارم. خلاصه اینقدر خوب بود که دلم می خواست بیشتر با من باشد. و شد که بیشتر با هم باشیم و کاشکی نمی شد. چون جایی که ازش سر درآورد جنبه آن همه خوبی را نداشت و او هم اهل نقش بازی کردن نیست. یادم است که وقتی آقای پ سر اینکه بیاید و نیاید مردد بود گفتم آقای پ من قسم می خورم که اگر بیاید شما هیچوقت پشیمان نشوید و چقدر دیروز خوشحال شدم که آقای پ بعد از این مدت که با او کار می کنیم گفت که از خیلی بیشتر و فراتر از حد انتظارش راضی است. اما من می گویم ایکاش نمی آمد. آن هم از روی خودخواهی. چون آنوقت خودم و او همانی می ماندیم که بودیم. همان رابطه پر از ذوق زدگی همیشگی. کاری ندارم که چی شد و دنبال مقصر نمی گردم و نه خودم و نه او و نه هیچ کس دیگری را نه مواخذه می کنم و نه توجیه. اما دیروز که با خنده سلامم کرد و با اخم جوابش را دادند همانجا درجا دنیا خورد توی سرم و صدای بلند و مواخذه گر وجدان که ای خاک عالم بر سرت که این همه ادعا داری و برای این همه دانسته هایت قدر یک سلام گرم ارزش قایل نیستی. همه اینها به کنار....گفتم دوستش دارم اما یک جایی ته دلم یک چیزی جریحه دار شده است و خدا به دادم برسد که اگر در دل او این جراحت عمیق تر باشد. چون نخواسته او را از خودم رنجانده ام. ته دل من جریحه ایست که می خواهم از شرش خلاص شوم چون آدمی نیستم که دل را با زخم و خونریزی رها کنم و بگویم به درک. باید این زخم را یک جوری برایش دوایی چیزی پیدا کنم. فکر می کنم شرط دوستی باشد که به او بگویم:
سین خیلی خیلی عزیزم که می دانم ته دلت هیچوقت چیزی نبوده و حاضرم هنوز بر سر بی قصد و غرض بودنت قسم بخورم، زمان زیادی برای من نمانده که بخواهم زخم دلم را درمان کنم و دوست هم ندارم فکر کنم که نسبت به من به هر دلیلی دل چرکین هستی. از اخلاقهای احمقانه خودم خبر دارم و می دانم که هر کسی حاضر به تحمل آنها نیست. حالا اگر سر صبر داری و دوست داری که بشینیم و سر هم آنقدر داد بزنیم تا ببینیم کجا بود که دلمان الکی الکی شکست و چی شد که من آه از نهادم بلند شد که ایکاش و ایکاش نمی آمدی تا این همه دلگیری و سختی برایت پیش نیاید. من حاضرم که در هفته آینده، شاید پنج شنبه، برویم یک جایی و تا می توانیم سر هم داد بزنیم و بعد دست آخر اگر همدیگر را نکشتیم و به این نتیجه رسیدیم که شاید تو هم هنوز من را دوست خودت بدانی دست دوستی دوباره به هم بدهیم. اگر هم نخواستی فقط همین را می گویم که برایت همیشه و همه جا آرزوی موفقیت می کنم و همیشه از دیدن موفقیتهایت خوشحال شده ام و خواهم شد و می خواهم این را بدانی که مدینه فاضله ای که لیاقت خوبی تو را داشته باشد وجود ندارد. پس کمتر خوب باش. شاید اینطوری قدرت را بیشتر دانستند.
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:16  توسط نازنین
|
از راه که رسید یک دفعه انگار یک نایلون انداختند روی سرم. احساس می کردم که ممکن است خفه بشوم. وقتی رفت توی اتاقم و نشست فکر می کردم در چند قدمی مرگ هستم و رویم هم نمی شد که ازش بپرسم دختر جون سیگار کشیدی. نیم ساعتی پشت سر هم سرفه می کردم و دو تا دست از داخل گلویم روی ریه هایم فشار می آوردند. پرسید که چرا سرفه می کنم٬ خندیدم و گفتم نمی دانم. واقعا هم نمی دانم چرا در چند ده روز گذشته این همه سرفه می کنم. آسم!!!! آسم!!! مستعد هم هستم. هم از طرف مامان هم بابا...هم فرناز. فرقش این است که می آید و می رود. مال من هم تازه آمده است. همین الآن هم که قفس این طوطی ناناز جلوی من است احساس می کنم پر ریزه هایش می رود توی حلقم...این هم از برکت زندگی گهربار در تهران است.
ولی امروز هر بار که دهنش را باز می کرد و بوی گند سیگارش می خورد به دماغم سرم گیج می رفت و ده بار خواستم بگم آخه دختره عاقل چرا سیگار می کشی قبل از اینکه بیای سراغ من!!! البته به همه اینها بوی ده لیتر عطری را هم که روی خودش خالی کرده بود را هم باید اضافه کنم. شکنجه بدی بود. امیدوارم که این سرفه ها هم بروند سرکارشان. چون الآن وقت برای ناراحت شدن برای هر چیزی را دارم به غیر از سرفه های الکی.
پی نوشت ۱: یک روزی روزگاری نمی دانم چی شد که با این استاد بزرگوار آشنا شدم. تا حالا همیشه مشوق خوبی بود و چندین بار در موارد مختلف کمکم کرده است. اما امروز کاری کرد که حالا حالاها شرمنده اش باشم. کمک بزرگی کرد که خب می دانم نزدیک ترین افراد هم از آن سر باز می زدند. خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون. الآن فقط می توانم برایش بهترین ها را در زندگی روزمره و زندگی حرفه ای اش برای خودش و برای سرکار علیه خانم دخترک والامقام بکنم.
پی نوشت ۲: همیشه می گویند که دنیا خیلی کوچک است. اما فکر نمی کردم دیگر اینقدر کوچک باشد که من یک دفعه دیروز بعد از چند صباحی که از خواندن یک وبلاگ لذت می بردم بفهمم که نسبت خیلی خیلی دوری با این آقا دارم. نسبتش خیلی دور و دراز است. اما خب پسر عموی سه تا آدم خیلی گل است که ایشالا آنها را هم به زودی خواهم دید.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:34  توسط نازنین
|
خب...چرا
- چرا تعطیلی ژانویه و کریسمس ایتالیاییها اینقده طولانیه؟
- چرا پشت سر تعطیلی طولانی آنها ما باید بخوریم به تاسوعا و عاشورا آن هم آخر هفته؟
- چرا کلا ایتالیاییها اینقده هالو هستند؟
- چرا من کارت اعتباری ندارم؟
- چرا حسابهای ارزی ما اینقدر عرضی هستند؟
- چرا بانکهایمان اینقدر دنگول هستند؟
- چرا من باید همیشه کارهایم قاطی شوند؟
- چرا باید الآن احساس کنم که مثل همیشه شانسم به برج ریق است؟
- چرا باید آن تاریخ کذایی دو فوریه باشد و مثلا چرا ۱۲ فوریه نیست؟
- چرا باید دلهره همانند ککی بیفتد به اعصابم؟؟؟ -تغییر گفتار به خاطر حفظ ادب است-
- چرا در این ول بشو باید این دخترک بی فکر عین بختک بیفتد به فرسایش روح ما؟
- چرا چند شب است که نمی خوابم؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:58  توسط نازنین
|
همیشه از اخبارهای تلویزیون آلمان و ایتالیا و این برنامه های mbc4 و dubai1 که حرفشان فقط این است که فلان هنرپیشه سقف خانه اش ریخت و برای همین رفت سراغ یک دوست پسر جدید که از زن قبلی فلان هنرپیشه ۳ تا بچه داشته و یکی از بچه ها که دختر است فلان قدر پول برای بیمه موهای سرش داده است٬ بدم می آمده است. تنها کاری که می کنند این است که یک مشت لغویات به خورد ملت بدبخت بدهند و سرشان را با یک چیزی گرم کنند.
ما هم که از این برنامه ها در تلویزیونمان نداریم مردمی داریم بسیار خلاق که رو می آورند به ایمیل و عکس و...!! البته خب منطق آدم می گوید که آن بابایی که می رود هنرپیشه می شود شاید نصف عشقش این باشد که مردم از کنجکاوی در زندگی او سیر نشوند و هر جا که باشد دورش را هزار تا عکاس بگیرد.
اما چیزی که از همه بدتر است این است که مردم ما شاید به خاطر نداشتن این برنامه ها و یا شاید به هر دلیل دیگری٬ مثل نبود قانون برای پیگرد جدی٬ دست به کارهایی می زنند که می شوند مثل آدمهای عقده ای ندید و بدید.
چند روز پیش یک ایمیل با عنوان علی دایی برایم آمد. بازش که کردم دیدم یک عکس عروسی جدیدش است. من همانجا درجا پاکش کردم. کار یک آدم بیکاری بود که یا پایش خانه علی دایی باز شده بود و از عکسی که به دیوار خانه اش بوده عکس انداخته یا یک دیوانه دیگر که شاید با عکاسان آتلیه از در دوستی در آمده است. از آن آدم احمقتر هم کسانی هستند که مثل خوره از دیدن عکس حال می کنند و برای هزار و هفتصد و اندی کاربر دیگر فورواردش می کنند. کاری هم ندارند که اگر آن دایی بیچاره راضی بود خودش بهترین راه را برای انتشار عکسهای شب عروسیش می کشید و این همه ملت را به دردسر نمی انداخت.
اگر بخواهم بروم بالای منبر و بگویم بابا ایها الناس گناه دارد این کارها٬ شاید هزار تا مارک خرمذهب و جانماز آبکش و....بخورم. اما باز می گویم که شکستن حریم خصوصی افراد و اینطوری فضولی کردن در زندگیشان و آنها را سکه یک پول کردن والا به خدا٬ به پیر و به پیغمبر گناه دارد. نکنید....!!!
حالا دو روز پیش دو تا مرد چهل پنجاه ساله جلوی یخچال یک سوپر مارکت داشتند در مورد همان عکس و جزییاتش حرف می زدند. من اگر جای دایی بودم کاری می کردم که این ملت فضول و ندید و بدید یک جاییشان بدجوری بسوزد و هوس این کارها از سرشاتن بیفتد...هر چند که ایرانی جماعت از رو برو نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:55  توسط نازنین
|
امروز ظهر که از سر کار بر می گشتم از تاکسی که پیاده شدم صدای یک روضه خوانی بلند و بسیار رقت بار به گوشم خورد. برایم یک کمی عجیب بود چون هنوزمحرم نشده است. بعد فکر کردم که شاید صدا از امامزاده صالح است و یا از مسجد همت. باز فکر کردم که شاید برای این است که شب جمعه است. اما یادم آمد که سر ظهر پنج شنبه که دعای کمیل نمی خوانند. ساعت هم یک و نیم بود از وقت نماز گذشته بود. در همین افکار بودم که یک دفعه دیدم یکی از این گداهایی که جلوی ایستگاه گوگل می نشینند و تا همین دیروز دعانویسی می کرد نشسته روی یک پارچ سبز و یک پرچم امام حسین هم جلویش است و یکی از این آمپلی فایرهای خانم جلسه ای ها هم گذاشته بغل دستش و با صدایی نامفهوم مشغول روضه خوانی است. فکر می کنم چشمهایم چند صدتایی شد. اما بدترین قسمت ماجرا این بود که دیدم مردم برایش پول می ریزند و حالا کاشکی قضیه به 100 تومان و 200 تومان ختم می شد. دو سه تا 5 هزار تومانی و هفت هشت تا 2هزار تومانی جلویش بود. خنده ام گرفته بود. امروز من سر کار اگر خیلی زور زده باشم شاید 10 هزار تومان کار کرده ام. اما آقای گدای محتاج محترم بیچاره بنده خدا با یک دهان روضه 30 یا 40 هزار تومان کاسب می شود. یاد بابا افتادم که همیشه می گوید تا احمق در جهان است مفلس در نمی ماند. و باز هم یاد دایجان مصطفی –دایی بابا- افتادم که همیشه گریه و زاری آدمها را به مسخره می گیرد و می گوید آن روضه خون هر چی بگوید مردم گریه می کنند بعد هم تعریف می کند که پسر بچه که بوده می رفته پیش مادرش که گوشه ای نشسته بوده و شروع می کرده با لحن روضه خونها شعر "گلی خوش بوی در حمام روزی" را می خوانده است و مادرجون هم دستش را می گذاشته روی صورتش و زار زار گریه می کرده است. اما وسط میدان تجریش در آن همهمه بی سروته روضه خواندن و گدایی و پولدار شدن هم از آن چیزهایی است که اگر بروم برای مادربزرگم تعریف کنم می گوید: "مادر دوره آخر زمانه"!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:40  توسط نازنین
|
چشمهایم را کشته ام و همه چیز را شدیدا باباقوری می بینم. چرا؟ در یک هفته هفت جلد هری پاتر خوانده ام و سوای جوگیری شدید و در عالم هپروت سیر کردن - علیرغم این که برای بار چندم بود - چشمهایم آنچنان ناله می کنند که نمی دانم سر به کدامین بیابان بگذارم. اگر هری پاتر نخوانده اید نیایید و کامنت عاقل اندر سفهیی نگذارید. چون اگر همان طوری باشد که ممکن است فکر کنید٬ رولینگ مولتی میلیارد نمی شد.
حالا چرا اینکارو کردم؟ چونکه اعصابم شدیدا تحت فشار بود. رو به جنون مرگ بار می رفتم و دلم می خواست یک چیزی حواسم را یک کمی پرت کند.
جادوی قلم رولینگ هم این است که کش می آید. یعنی نمی شود ازش جدا شد. حالا دارم به این فکر می کنم که یکی از رویاهای به تعویق افتاده ام داشتن عین هفت جلد کتاب به ایتالیایی است. دیروز که راجع بهش با یکی از دوستهایم حرف می زدم می گفت که دیوانگی محض است و اصلا به من نمی آید. اینکه من بدون ملاحظه برای کتاب پول خرج می کنم چیز عجیب و غریبی نیست. به نظر دوستم داشتن کتابی "دنگول" وسط آن همه کتابهای جدی و ادبی و تا حدودی خشن و فلسفی دیوانگی محض است و پرستیژ من را به هم می زند.کدام پرستیژ؟ چه ماستی؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟ مهم این است که هری پاتر اگر آن را خوانده باشید دست کمی از یک شاهکار ادبی ندارد...
به هر حال خیلی به من کمک کرده است. البته درست است که در ازای حال خوب الآنم چشمهایم می نالند....حالا یک خیری پیدا بشود و برایم هفت جلد را به عنوان هدیه میلاد مسیح بفرستد...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:3  توسط نازنین
|