امروز داشتم متنی را از فارسی به ایتالیایی ترجمه می کردم و رسیدم به جمله ای که از حضرت مسیح و جلجتا صحبت می کرد و خلاصه ماندم که این جلجتا به ایتالیایی چی می شود و مردد بین اینکه به اینترنت سر بزنم و یا از مارینلا بپرسم قبل از اینکه خودم بفهمم مارینلا را صدا کرده بودم و نتیجه این شد که انجیل به دست لم دادم روی تنها مبلی که در این خانه سه نفره ما پیدا می شود و شروع کردم به گشتن و خواندن و بعد از نیم ساعتی ورق زدن رسیدم به Golgota و برای اطمینان هم سری به این اینترنت زدم و دیدم که درست است.
همان نیم ساعت جستجو در کتاب مقدس مسیحیان برایم کافی بود که به عمق لذتی برسم که این چند سال به خاطر کار و مشغولیات مختلف از آن دور افتاده بودم. و از بعد از ظهر تا همین الآن از خودم می پرسم که وقتی برگشتم باز هم حاضر هستم دست به کارهایی مثل کار برای رادیو بزنم و یا خودم را راضی خواهم کرد که زندگی را وقف چیزی بکنم که از با آن بودن احساس خستگی نمی کنم.
مونولوگ طولانی که در ذهنم داشتم به این نتیجه رسید که اشتباهی که در این چند سال کرده بودم این بوده که اجازه داده بودم تمام علایقم به حاشیه رانده شوند و دست به کارهایی بزنم که علیرغم همه جالب بودن و هیجان انگیز بودنشان باعث فرسایش افکارم شده بودند. و خلاصه اینکه اگر برگشتم و دوباره راهم به رادیو باز شد روند سالهای قبل باید کاملا برعکس شوند.
اما یادم است که دو سال پیش یک نفر به من گفت که نرسیدن به آرزویی در آن مقطع زمانی حتما حکمتی داشته است و وقتی که زمانش برسد آن آرزو بدون اینکه خودم هم اصراری در آن داشته باشم محقق خواهد شد. از وقتی که رسیده ام کاملا متوجه منظور او می شوم. شاید لازم باشد که آدمیزاد چند وقتی را روی یک پله درجا بزند تا به پختگی لازم برای بالا رفتن از پله های دیگر را داشته باشد.
پی نوشت: چپ دست هستم و این دست چپ از صبح بدجوری خواب می رود. امیدوارم زیاد جدی نباشد. فکر می کنم به خاطر این تشک سراشیب تختم باشد که اگر زیاد خوابم سنگین شود ممکن است پرتم کند پایین و برای همین مجبورم دستهایم را یک جوری به دسته های تخت گیر بیندازم. دیشب خواب تخت گرم و نرم و وسیع خودم در تهران می دیدم. شاید همان موقع بوده که این دست چپ بدجوری خشک شده و حالا بنا را بر خواب رفتن گذاشته است و ما را تا حدودی فلج کرده است.
پی نوشت 2: پروفسور تریلانی را که می شناسید؟ همه کسانی که هری پاتر را خوانده اند او را خوب می شناسند. من او را اینجا در سیه نا در خیابان روما پیدا کرده ام و هر روز هم می بینمش. مطلب آینده ام حتما در مورد او خواهد بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:49  توسط نازنین
|
"شورای اروپایی علاقه وافری به بهبود و ترقی کیفیت ارتباطات میان شهروندان اروپایی دارد که هر کدام متعلق به فرهنگ و زبان خاص خود هستند. زیرا که ارتباطات جنب و جوش و تبادلاتی را به ارمغان می آورد که به نوبه خود باعث رشد همکاریها و درک متقابل می شوند. ضمنا شورای اروپایی حامی روشهای تدریس و یادگیری است که نه تنها به جوانان بلکه مسن تر ها نیز کمک می کند تا استقلال اندیشه و عمل بیشتری داشته و در نتیجه بتوانند آمادگی و احساس مسوولیت بیشتری در همکاری با سایرین از خود نشان دهند. اراده مشترک ما برای رسیدن به این هدف سهمی است برای ترقی و پیشبرد شهروندی دموکراتیک".
Common European Framework for Languages: Learning, teaching, Assesment (Quadro Comune Europeo di Rifermineto per le Lingue: Apprendimento, Insegnamento, Valutazione)
این شاید برداشتی تا حدودی ساده انگارانه از چیزی است که من در حال فراگرفتن آن هستم و تا حدودی مثل یک متر اول مسیری است که باید در دوره یک ساله فوق لیسانسم طی کنم. دوره ای مشترک در کشورهای عضو شورای اروپایی (که وسیع تر از اتحادیه اروپا است و حدود 46 کشور عضو آن هستند) که از طرف بخش آموزش و فرهنگ این شورا کنترل و به روز رسانی می شود. در نتیجه عنوان رشته تحصیلی که من در ایتالیا در مشغول به آن هستم می شود:" مهارتها، روشها و رویکردها برای تدریس زبان ایتالیایی به بزرگسالان خارجی" و گرایش من طبیعتا ادبی است چون دست آخر علاوه بر اینکه مخاطبان من در ایران بزرگسالان هستند باید بیشتر بر روی مهارتها و تواناییهای آنها در زمینه ادبیات کار کنم.
اینجا که رسیدم دیدم حتی دانشگاههای کشور گوام هم با دانشگاه من کنوانسیون تبادل و همکاری امضا کرده اند به غیر از ایران که خب البته چیز زیاد عجیب و غریبی نیست. بگذریم که یکی از استادها گیر داده که من یک کاری بکنم که دانشگاه تهران هم با دانشگاه سیه نا خواهر خوانده بشود. بیچاره خبر ندارد که تا اطلاع ثانوی جزو محالات است.
به غیر از درسهایی مثل تیپولوژی متون ادبی، روشهای انتخاب متون ادبی برای مخاطبان خارجی و چرایی استفاده از متون ادبی برای آموزش زبانهای اروپایی یک سری درس زبانشناسی "هولناک"، دوره های اعصاب شناسی و آموزش و روانشناسی و آموزش هم باید بگذرانم و همان هفته اول کافی بود که بفهمم ما خیلی کلاهمان پس معرکه است چونکه در ایران در زمینه کلیه آموزشها و نه فقط زبان در دوران جد بزرگ شاه وزوزک هستیم و خدا می داند که جوانهای بیچاره مان، خودم یکی از آنها، چه جوری درس می خوانیم و به جایی می رسیم. اولین علت هم عدم همکاری سیستم آموزشی ما با سایر کشورهای دنیا و عدم به روز رسانی داده ها و اطلاعاتی است که از آنها برای نوشتن و تنظیم کتب درسی استفاده می کنیم.
درس که می خوانم یاد معلم احمق و نفرت انگیز عربی دوران راهنماییمان می افتم و دلم می خواهد دم دستم بود و خفه اش می کردم. همین احساس را نسبت به خانم مرغ که معلم ریاضیات گسسته دبیرستانم بود دارم.
اولین چیزی که فریم ورک شورای اروپا که برای رشته ما کتاب مرجع است بر روی آن تاکید می کند این است که نقش سنتی معلم دیگر وجود خارجی ندارد و معلم همپای شاگردان محصلی است که فقط تا حدودی از آنها اطلاعات بیشتری دارد و باید شناخت کاملی از نیازها، ویژگی ها و منابع تک تک شاگردانش داشته باشد. طبیعتا هیچوقت حق ندارد از ابزار قدرت و تحقیر شخصیتی استفاده کرده و خود را در جایگاه مرکزی کلاس قرار دهد. درست عین همان کاری که در ایران می کنند. یادم باشد از شورا بخواهم ایران را مدل کارهای آینده خودشان قرار دهند. و از آنجایی که خشت اول کج است به ثریا که می رسیم – منظور دانشگاه است – اوضاع از این هم بدتر می شود و ممکن است که این دیوار به زودی فرو بریزد. لپ کلام این که من آمده بودم اینجا با آرامش درس بخوانم و اما هر چی بیشتر می خوانم بیشتر حرص می خوردم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:26  توسط نازنین
|
بوی عود و دود سیگار و اتاق نیمه تاریک...صدای زنی که می خواند و زنگ صدایش به قلب آدم چنگ می زند. سلما که روی تختش نشسته است و من که می خواهم بفهمم خواننده چه کسی است.
دود سیگار و بوی قهوه.
سالن مطبوعات روشن...میکله عینکش را تمیز می کند و آلوارو فنجان قهوه اش را سمت من می گیرد و با نگاه ازم می پرسد که قهوه می خورم یا نه. باز هم صدای همان زن و ریتم گیتار برقی. سلما مست است و فکر می کند شامپویش را من برداشته ام. و من فقط به او می گویم که موهایم مثل او چرب نیست و شامپویش به هیچ دردیم نمی خورد. عصبانی می روم خانه مونیکا.
چمدانهایم را بسته ام. صبح سحر. بچه ها جلوی در اتاقم منتظرم هستند. سلما خوابیده است. می روم بالای سرش، صدایش می کنم و موهایش را نوازش می کنم هر چند که دیگر ازش بدم می آید. از بوی گند الکل و هزار کوفت دیگر در دستشویی اتاقمان به هم می خورد. از دیدن ریخت یاکوپو که با کفش چهارزانو روی نختم می نشیند حالم به هم می خورد. سلما بیدار نمی شود. می خواهم بی خیال خداحافظی شوم. یاد مونیکا می افتم که نگاهم می کرد و می گفت همه این سختی ها می گذرند و خاطره می شوند. دوباره صدایش می کنم. سرم را نزدیک صورتش می برم. بوی گند الکل و هر کوفت دیگری که دود کرده است را می دهد. سرم را عقب می کشم. یاد هدیه اش برای روز عید فطر می افتم و خنده اش موقعی که بغلم کرد. گونه اش را می بوسم و صدایش می کنم. اخم می کند. کوله ام را بلند می کنم. آلوارو سرش را از لای در می آورد توی اتاق و می گوید که اگر دیر برسم قطار می رود. اخم سلما باز می شود. یاد روز اولی می افتم که در اتاقم را زد و من را از هم اتاقی شدن با یک چینی عجیب و غریب نجات داد. دوباره دستم را روی موهایش می کشم. لای چشمهایش را باز می کند. گریه ام می گیرد. می گویم من دارم می روم. می گوید باشد خداحافظ و پشتش را می کند به من. عکس زن روی جلد سی دی است و صدایش در ذهنم تداعی می شود و به قلبم چنگ می زند. کوله ام را بلند می کنم و از جیبش یک شامپو در می آورم و می گذارم توی دستشویی. از اتاق بیرون می روم، اما در را به هم نمی کوبم. من نازنینم نه سلما. سلما و زن شدند خاطره.
با سحر توی حیاط گوته زیر برف ایستاده ایم و حرف می زنیم و می لرزیم. پرنگ هدفونش را می گذارد توی گوشم. صدای زن توی سرم می پیچد. خاطره سلما، بوی عود، نور بی رمق اتاق، بوی گند آب جوی لیتری صد تومانی سلما، لباسهایی را که توی بیده دستشویی خیس کرده بود و جیغ من را در آورد، عید فطر، مزه شکلاتش، خنده آلوارو و لائورا موقع خداحافطی و مونیکا که می گفت همه اینها خاطره می شوند حتی اگر هم اتاقی بودن با یک بوسنیایی دائم الخمر باشد. خاطره شده بودند.
و من دوباره اینجا هستم. و صدای زن را می شنوم و به همه خاطرات و داستان عجیب و غریب زندگی کاملا عادی خودم فکر می کنم. دلم می خواهد یک سری به خوابگاه سان مینیاتو بزنم. سلما نیست. نمی دانم کجاست. اما خاطرات هستند و موسیقی متنش صدای زن است که به قلب آدم چنگ می زند. اتاق هشت حتما سر جایش است. روی دیوارش به فارسی نوشته بودم من می روم و تویی که بعد از من می آیی اتاق را تمیز نگاه دار تا برگردم. خوشحالم که به خوابگاه برنگشتم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:19  توسط نازنین
|
-از وقتی که رسیده ام سیه نا و در خانه خانم چچیلیا ساکن شده ام هر روزش را با دفعه قبل و زندگیم در خوابگاه دانشجویی مقایسه می کنم و هر بار خدا را شکر می کنم که این دفعه کار خوابگاه درست نشد. درست است که خوابگاه سان می نیاتو خوبی های خودش را داشت و اول از همه این بود که از اتاقت که بیرون می رفتی با هزار نفر سلام علیک می کردی و روزی ۴ تا دوست تازه پیدا می کردی. اما آرامش و استقلال عملی که در خانه هست را خوابگاه نداشت. مضافا اینکه حداقل در این خانه ذکور بیکار پیدا نمی شوند که نصف شب شماره اتاقت را بگیرند و از خواب بیرون بکشندت تا فقط یک جیغ بنفش پای تلفن بکشند.
-چهارشنبه ماسیمیلیانا یکی از استادهای سال ۲۰۰۳ ام را دیدم که پرید بغلم و کلی ذوق زده شد. یک سبد هم تعریف و تمجید را دو دستی تقدیمم کرد و فکر کنم از ماه مارس با او روی پروژه مارکو پولو که مخصوص دانشجوهای چینی است کار بکنم. پروژه مارکو پولو قراردادی است که دولت چین با اتحادیه اروپا امضا کرده است و به موجب آن دانشجوهای چینی ۶ ماه بعد از فراگیری یکی از زبانهای اتحادیه اروپایی به مثلا ایتالیا می روند و دوباره باید ۶ ماه دیگر زبان بخوانند و تنها در صورت آوردن امتیاز بالا می توانند در دانشگاههای ایتالیا ثبت نام کنند.
- دوشنبه هم که در حال دویدن بین اداره پست و آموزش دانشگاه بودم تا از شر درخواست اجازه اقامت خلاص شوم که کلی هم برایم آب خورد یک نفر به اسم من را صدا زد و برگشتم دیدم که پروفسور فالاسی یکی دیگر از استادهای سال ۲۰۰۳ ام بود. آن موقع داشت در مورد یکی از ماسکهای کارناوال ونیز تحقیق می کرد و می گفت که اصل ماسک را مارکو پولو از جنوب ایران به ونیز برده است. یک کمی پیر شده بود اما گفت که تحقیق اش به نتیجه رسیده است. واقعا نهایت لذت حرفه ای است که به یک چنین کاری دست بزنی و مطمئن هم باشی که پول تمیزی دستت را می گیرد. جالب تر از همه این بود که نمی دانم این جناب پروفسور شنیده بود که من ازدواج کرده ام و بچه هم دارم...کلی خندیدم و گفتم نه بابا! اشتباه به عرضتان رسانده اند.
- اینجا هوا خیلی ناجوانمردانه سرد است. هوای صاف و خورشید بی حرارت و یخ روی زمین و بادی که صورت آدم را می برد. امروز صبح منفی درجه بود و من مانده ام این خورشید خانم که نمی خواهد نقشی در گرمایش زمین داشته باشد چرا الکی عین ماست در آسمان رخ می نمایاند.
-اینجا ایتالیا ساعت ۱۱. خوابم می آید و اما خواب بی خواب. دوست مارینلا با دوست پسرش دعوا کرده است و آمده اینجا زار زار گریه می کند و از اتاق ما تکان نمی خورد. من هم اصلا حوصله دلداری دادنش را ندارم. به من چه. می خواست دعوا نکند...می خواست عاشق نشود. از روزی که رسیده ام بعد از خود مارینلا و خواهرش این سومین باری است که شاهد باران اشک بعد از دعوای سوری با عشاق هستم و به هیچ عنوان حوصله داخل شدن در ماجرا را ندارم. به من چه! بروید درستان را بخوانید و عاشقی را فراموش کنید...من الآن فقط می خواهم بخوابم...مامان!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:42  توسط نازنین
|
یاسی سلام،
خوبی عسل من؟ چون اینجا ممکنه بچه ای چیزی رد شود سعی می کنم از القاب مودبانه استفاده کنم جگر طلایی خوشگلم.
نمی خواهم زیاد سخت یا احساساتی بنویسم که یا همگی به من بخندید یا فهمیدنش برایت سخت باشد. به هر حال این یک نامه اینترنتی یک دختر عمه برای دردانه دختر دایی خوشگلش است و پر است از یک دنیا عشق و دلتنگی و آرزوی زودتر دیدنت.
شاید بقیه خیلی حسودی کنند چون تو نفر اولی هستی که برایش نامه می نویسم. پس از دل عمه جون و عموجان در آوردن با خودت. قبول؟
اینجا صبح ها که از خانه به سمت دانشگاه پیاده می روم بچه مدرسه ای های ایتالیایی را می بینم و عین هر روز یاد تو می افتم و دخترهای مدرسه راهنمایی را که نگاه می کنم خیلی دلم برایت تنگ می شود. فرقشان با تو این است که آنها روپوش و مقنعه ندارند و اکثرشان بدتر از تو در این سرمای اینجا بدون کلاه و شال گردن راه می روند و من حیران می مانم که چطوری یخ نمی کنند. اما باور کن که هیچ کدامشان شکل ماه تو را ندارند.
میلان که بودم یک شب رفتم مهمانی خانه یکی از دوستهای مائورو. دو تا بچه داشتند: داویده و آنا. به فرناز بگو که عکسهایشان را نشانت بدهد. داویده هم سن تو بود. خیلی پسر خوب و باهوشی بود و دو ساعتی با هم حرف می زدیم. خواهرش هم نشست روی پای من و من عکسهای تو را نشانش دادم. ممکن است که وقتی درس من تمام شد برای تعطیلات به ایران بیایند و حتما می خواهند تو را هم ببینند. چون من کلی از تو برایشان تعریف کردم.
یاسی، اینجا پر از ریک است. یعنی ریک باید در مقابل اینها لنگ بیندازد و خیلی وقتها خنده ام می گیرد که اگر تو اینجا بودی کلی خبر دست اول داشتی که تحویل عمه جونت بدهی و من را توی دردسر بیندازی.
دادش خوشگلت چطوره؟ من اینجا هر روز کلی بچه کوچولو که توی کالسکه هستند می بینم و دلم کلی ضعف می رود. چند شب پیش هم خواب می دیدم که امیر علی را بغل کرده ام و وقتی بیدار شدم احساس خیلی خوبی داشتم.
خنده دار است که به غیر از مامان و بابا و فرناز و شاهرخ این جا تو هم مدام در ذهنم هستی و همیشه به یادت هستم. حالا بگذریم که می دانم تو من را دوست نداری....! و عین خیالت هم نیستی که من نیستم. مگه نه؟!

خلاصه یاسی جونم، امیدوارم که زود برگردم پیشت و بتوانم هر جوری دلم خواست صدایت کنم عسل طلایی من. عمه جونت را عوض من یک بوس سفت بکن و بگو که دخترش زود برمی گردد. داداشت را تا می توانی به جای من بغل کن و ببوس. به پدرجون هم بگو که این دارجی دیوانه در ماه کامل هم حالش خوب نشد و تا دیوانه شماره یک را نبیند حالش جا نمی آید.
مامانت را هم بوس کن و بگو دلم برایش تنگ شده است.
با شاهرخ کمدی و سیمپسون که تماشا می کنید جای من را هم خالی کنید. راستی سر میز شام چه کار می کنی!؟ خوب گیر افتادی ها!!!! مگه نه؟
جگر طلایی من می بوسمت و اگر دم دستم بودی له و لورده ات می کردم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:36  توسط نازنین
|
- یکی دو روز قبل از سفر، بابا از تجریش برایم یک قبله نما خرید. با اینکه خیلی کوچک است اما دو تا ورق راهنمای ریز و پر از توضیح همراهش است و برای پیدا کردن قبله باید یک سری عملیات بسیار دشوار و دندان شکن انجام داد . میلان که بودم مشکلی نداشتم چون جزو شهرهایی بود که خودش جهت قبله اش را تعیین کرده بود. سیه نا که رسیدم بلافاصله دست به کار شدم و با هزار جور ژست ارشمیدسی موفق شدم که جهت قبله را پیدا کنم و خوش و خرم نمازهایم را می خواندم. دیروز که داشتم از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم یک دفعه به ذهنم رسید که آن جهتی که من پیدا کرده بودم به جای اینکه به سمت جنوب باشد به سمت شمال بود و همان جا بود که صدای مامان در گوشم پیچید. مامان مهارت بسیار بالایی در جهت یابی دارد و همیشه من را به خاطر خنگی درجه یکم در این مساله دعوا کرده است. این بود که سریعا دست به کار شدم و درجا رفتم در اینترنت به دنبال سایتهای قبله نما و کاشف به عمل آمد که بنده قبله را 180 درجه اشتباه پیدا کرده بودم. و خب صدای قهقه خدا از آسمان به گوشم رسید و کلی شاکی شدم و حالا گه گیجه گرفته ام و شک به جانم افتاده است که کدام یکی بالاخره درست است. هر چند که عقل ناقصم می گوید به نتیجه چند بار تایید شده اینترنت بیشتر باید اعتماد کنم تا شاهکار ارشمیدسی خودم و قبله نما سازهای ایرانی.
- در خانه ای که من زندگی می کنم دو دختر ایتالیایی هم هستند. هم اتاقی من، مارینلا، مهندسی انفورماتیک می خواند و اهل سالرنو در نزدیکی ناپل است. دختر خوبی است و از این کاتولیکهای دو آتشه است. همین قدر می گویم که روی میزش یک شیشه خاک اورشلیم و یک تکه سنگ از کوههای همان مناطق است و خانه را پر از عکسهای حضرت مسیح و صلیب و نوشته های انجیل کرده است. و واقعا دختر خوب، تمیز، مرتب و بی سر و صدا و تا الآن که خیلی کمک من بوده است. تقریبا می توانم بگویم که یک کمی هم خر است چون زیادی حاضر به کمک است و من اگر یک کمی بدجنس باشم می توانم ازش سواستفاده کنم. ناهار یک شنبه ما پیتزای مارگریتا بود که او می خواست برایمان درست کند. شنبه شب که مشغول تهیه خمیر پیتزا بود همزمان با من هم صحبت می کرد. و خب من می دیدم که چطوری کار می کند و یک دفعه دیدم که خمیر را از کاسه پلاستیکی در آورد و کوبید روی ماشین لباسشویی. خیلی جلوی خودم را گرفتم که نگویم آخر این چه کاری است که می کنی و چرا خمیر را روی این سطح به این کثیفی ورز می دهی. خلاصه اینکه خمیر بیچاره همه کثافتهای روی ماشین را قورت داد و برای تخمیر وارد یخچال شد. دیروز هم قبل از ورود به فر دوباره به دستبوس ماشین لباسشویی رفت و بعد هم برای تناول جلوی من قرار گرفت و من هم خودم را دلداری می دادم که ای بابا! حرارت فر همه میکروبها را کشته است و بخور و حالش را ببر که در رستورانها از این بیشتر کثافت کاری می کنند.
- امروز بانک بودم تا بالاخره یک حسابی چیزی باز کنم و از شر پولهایی که همراهم بود خلاص شوم. فکرش را بکنید که آن بابایی که باید با من طرف می شد یک پسر جوان و خوش تیپ و مهربان بود که تا گفتم چائو...گفت سلام من لامبرتو هستم. مسوول حسابهای پس انداز و می دانم که شما ایرانی هستید. من یهودی هستم! من هم گفتم ای بدبختی که حالا به خاطر ایرانی بودنم حالم را می گیرد! نشان به آن نشانی که قبل از باز کردن حساب یک قهوه خوردیم!!!! و من مجبور بودم که به سخنرانیش در مورد حرفهای رییس جمهور محترمان گوش بدهم و لبخند بزنم. البته خب آخرش پل زدم به سمت شهر تورین – چون اهل تورین است – و بحث جنبه دوستانه تری به خودش گرفت و آخر سر پدر بیامرز کلی کمکم کرد و بهترین پیشنهاد را برای حساب پس انداز به من کرد تا صفر سنت هم به دولت فخیمه برلوسکونی مالیات ندهم. تا همین الآن هر چی پول داده ام کافی است. تکان می خورم باید حداقل پنج یورو مالیات بدهم. قبل از خداحافظی هم گفت که توضیحات من قانعش کرده است که برای تعطیلات به ایران برود. چون معتقد است که مردم ایران خیلی با فرهنگ و با شعور هستند و خودش خیلی دلش می خواهد با یهودیهای ایرانی بیشتر آشنا شود. خیلی هم دلش می خواست یکی از 5 هزار تومانیهایی که همراهم بود کش برود که من یک جوری با شوخی حالیش کردم که اگر بخواهم از خود یهودیها هم می توانم خسیس تر شوم و پولهای ایرانیم را برای برگشتنم به ایران شدیدا می خواهم و به یک دو هزار تومانی راضیش کردم. حالا بگذریم که از بانک که آمدم بیرون با خودم گفتم ای بابا! حیف که یهودی بود!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:28  توسط نازنین
|
یادم است که یک روز با ساناز در مورد اینکه ما ایرانیها نژادپرست هستیم یا نه بحث می کردم. هر دویمان ایمان داشتیم که درجه نژادپرستی ما خیلی بالا است. اما در این یک هفته که این جا هستم به این نتیجه رسیدم که از آنی که فکر می کردم هم نژاد پرست تر هستم. داستان را از آنجا شروع می کنم که سر کلاس فوق لیسانس که از دوشنبه شروع شده است دو تا دختر از اروپای شرقی هستند...یکی مال روسیه است و دیگری اهل لیتوانی. هر دو از سر ناچاری و برای تمدید اجازه اقامت و ماندن در ایتالیا به خاطر دوست پسر ایتالیاییش مجبور به ثبت نام در این دوره شده اند. اوایل سعی می کردم که آن دو را مثل بقیه ببینم ولی موفق نشدم. یعنی حتی یک لحظه هم نمی توانم تحملشان بکنم. شاید به خاطر رفتار تقریبا تهاجمی آنها است. شاید هم به این خاطر که از روسها هیچوقت خوشم نیامده است. و از همه بدتر این است که به خوبی از این داستانهای دخترهای اروپای شرقی و مردهای آشغال ایتالیایی خبر دارم و همگی دست به دست هم می دهند که از آنها فاصله بگیرم. عکس این داستان در مورد یک دختر ارمنی صدق می کند که تقریبا تمام رفتارش مثل ما ایرانیها می ماند.
دیروز مجبور بودم که برای درخواست اجازه اقامت سری به اداره پلیس بزنم. بدترین لحظه زندگی آدم وقتی است که پشت در اداره مهاجرت قاطی یک مشت شپشوی عرب و آلبانیایی و رومانیایی که همه هم مهاجر غیر قانونی هستند می ایستد و مجبور است تمام نگاههای تحقیرآمیز پلیسها را تحمل کند. بعد وقتی نوبت تو می شود و می فهمند که دانشجویی و ویزای یک ساله داری و کرور کرور یورو سرازیر جیب دولت ایتالیا می کنی گل از گلشان می شکفد و تحویلت می گیرند. اما تا وقتی که نوبتت نشده است باید لبخندهای کثافت یک مشت مردکه بوگندو را تحمل کنی و چپ چپ نگاهشان کنی بلکه شرمنده شوند. دیروز مثلا یک یارو که می دانم عرب بود و ولی ملیتش نامشخص چند بار سعی کرد خودش را بچسباند به من...فکر می کنم که نگاههای خشنم باعث شد که از رو برود. به هر حال از آنجا که بر می گشتم به زمین و زمان فحش می دادم و می گفتم غلط زیادی کردم و خوشی زد زیر دلم که کار و زندگی و خانه را گذاشتم کنار آمدم در سرزمین مردم اسپاگتی. از اداره پلیس پاسم دادند به اداره پست و از آنجا به دفتر کمونیستهای رادبکال که رسما عاشق چشم و ابروی خارجیها هستند تا بلکه به این هوا یک دهن کجی مامان به راستی ها و عمو سیلویو کرده باشند. من هم در آن از این طرف به آن طرف شدنم به خودم فحش می دادم که آخر نان و آبت کم بود که به فکر این غلط زیادی افتادی....!!!
شاید هم ما ایرانیها عاشق آقایی کردن و فخر فروشی هستیم. و نمی دانم که چرا در عین حال
فقط ما هستیم که که برای غم غربت شعر می سراییم. اینجا دانشجوی خارجی زیاد است و راه که می روی می بینی همه می گویند و می خندند و سر به سر هم می گذارند. اما ما ایرانیها از هر چیزی که می بینیم استعاره ای می سازیم برای خواندن از غم غربت.
و خودمان را هیچوقت خارجی حساب نمی کنیم. و امان از وقتی که مثلا یک عرب به هوای اینکه روسری به سر داری بیاید جلو و به عربی بپرسد اهل کجایی. آنوقت است که دلت می خواهد زمین و زمان دهان باز کنند و آن اجنبی احمق ملخ خور را ببلعند.
و اگر احیانا یک ایتالیایی که حساب ایران و عراق را با هم یکی می داند آن هم فقط به خاطر تلفظ مشابهی که دارند یک چاقوی مجازی برمی داری و دل و روده اش را تکه پاره می کنی.
از همه بدتر هم وقتی است که طرف مقابلت یک ایتالیایی از خود راضی باشد (اتفاقی که در مورد ما ایرانیها کمتر رخ می دهد آن هم به خاطر شهرت نسبتا خوبی که اینجا داریم) و بخواهد با تحقیر نگاهت کند. چاره اش در این جور موارد یک فحش تمیز به فارسی است. اما جای زخم آن نگاه تا قیامت روی دل آدم می ماند و تلخی اش را هیچ جوره نمی توان فراموش کرد!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 18:45  توسط نازنین
|
ساعت دو و نیم صبح است و من بیدار در فرودگاه. خوابم میاد. پرواز ۴ و ۲۰ دقیقه. خسته ام. هیجان زده. خداحافظی ها بهتر از آن شد که می ترسیدم. مامان و بابا را به خدا سپردم. فرناز و شاهرخ را هم همین طور. دلم برای همه شان تنگ می شود. خداحافظ تا میلان. صدای فرشاد جمالیان توی گوشم است که می خواند وطنم وطنم ایران...بر می گردم. حتما!!!! یک بوس گنده برای مامان و بابا. فرناز دوستت دارم. شاهرخ دلم برای صدای خنده هایت تنگ می شود. یاسی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم. اندازه دختری که ندارم. داداشت را مراقب باش. مرجان تو هم خیلی ماهی...و دایی سعی کن زیاد در مورد تخت خالی اتاقم فکر نکنی. به فکر کتاب خانه باش....بوس برای همه.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:40  توسط نازنین
|
نیکو دیشب می گفت که تغییر همیشه سخت است. ساناز هم جمعه شب که با هم بیرون بودیم می گفت رها کردن گوشه امن زندگی هیچوقت خوشایند نیست٬ اما باید شجاعت داشت چون تغییر همیشه رو به جلو رفتن و پیشرفت است. دایجان مصطفی وقتی در مورد نگرانیهایم صحبت می کردم از گوشه عینکش نگاه عاقل اندر سفیه به من می کرد. تنها ذرات باقی مانده از شوخ طبعی ام مال وقتی است که می خواهم سر به سر عمه ام بگذارم و حرصش بدهم و می گویم که قرار است یک نفره بروم و دو نفره برگردم و او هم باورش می شود که پای حسن کچلی وسط است و چپ و چپ نگاهم می کند.
گوشه ذهنم در حال پرواز کردن است و از شوق و ذوق نمی داند که چه غلطی بکند. اما بر عکس گوشه قلبم چسبیده به بالشم٬ به اتاقم٬ به خانه مان و به تک تک اعضای خانواده پنج نفره مان. بقیه چیزها زیاد برایم مهم نیست. اما احساس می کنم که دل کندن از خانه گرم و نرممان برایم خیلی سخت تر و تلخ تر از رسیدن به آرزویی است که شاید عین هر شب و هر روز به آن فکر کردم. آرزویی که از دور برایم طعمی شیرین داشت و الآن که در دو قدمی اش هستم به نظرم دیگر آنچنان هم مهم نیست. اما باز هم می دانم که اگر دو قدم از آن دور شوم دوباره می شوم مجنونی که در عشق لیلی می سوزد.
دو تا چمدان کنار اتاقم است. بلیطم بغل تختم است. پایین تختم روی زمین پر از ورق و مدارکی است که باید با خودم ببرم و هنوز در کوله ام نگذاشته ام. فکر می کنم هفت یا هشت کیلو اضافه بار داشته باشم. اما ایران ایر است و شاید ایرادی نگیرند. ویزایم هنوز نرسیده است. فردا ظهر ساعت ۱۲ می فهمم که رفتنی می شوم یا نه. اگر ویزا را در پاسپورت دیدم جمعه صبح ساعت ۴:۱۵ به سمت میلان می پرم.
می دانم که اگر رفتنی شدم باز هم بر می گردم. بر می گردم چون خیلیها از این تغییر به امید خدا مثبت سهم دارند و باید هر کدام لذت موفقیت را بچشند. باز هم خواهم نوشت. یا از ایران یا از ایتالیا. برایم دعا کنید!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:50  توسط نازنین
|