تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

نوروزی که پیروز خواهد بود

- میلان هستم. پیش عمو مائورو و خانواده عزیزش. دیشب زرشک پلو برایشان درست کردم و سر میز شام بودم در جمع خانواده و می خندیدیم. چقدر دلم برای با خانواده بودن تنگ شده است. دیروز که از سیه نا به میلان می آمدم به خیلی چیزها فکر کردم. به نبودنم در خانه برای عید و دلم برای مامان و بابا پرکشید. به همه آنهایی فکر کردم که برای عید ایران نیستند و چقدر دور از ایران بودن و به دنبال بوی عید گشتن سخت است.

-به ایران فکر می کردم و به ایرانی بودن. به دنبال جوابی بودم برای این سوال که ایران سال ۱۲۸۸ چه ایرانی خواهد بود؟ ایرانی که دلم برای خیلی چیزهایش تنگ شده است و خیلی چیزهای دیگرش را در گوشه متروک و نفرت گرفته دلم گذاشته ام. من ایران را دوست دارم. بوی دود اتوبوسهای میدان تجریش را دوست دارم. من میدان تجریش نیم ساعت قبل از سال تحویل را با شیک ترین محله های میلان هم عوض نمی کنم. من ایران را دوست دارم و می خواهم که سال ۱۳۸۸ اش متفاوت تر از چند سال گذشته باشد. ایران من با همه مردمش باید طعم این آزادی مطلق و مثبت فرهنگی را که من اینجا مزه مزه می کنم و می بلعم را دوباره بچشد. و این نوروز که فردا می رسد امیدوارم و می خواهم که پیروز باشد.

پارسال شب عید اینجا بازی آرزوها کردم. به همه آرزوهایی که نوشتم رسیدم. الآن هم هزار تا آرزو دارم که نمی نویسم اما به همه شان فکر می کنم. دور بودن از ایران در شب عید یک آرزو را می طلبد: امیدوارم سال دیگر همه شب عید ایران باشند.

-فرناز خانومی جونم که می دونم مثل هر سال سفره را تو می چینیُ فردا که سر سفره هفت سینتان نشستید به یاد من هم باشید. فرناز به مامان و بابا و شاهرخ بگو که برایشان بهترین و زیباترین آرزوها را دارم و به مامان بگو دلم پر می زند که بیایم ببینم مامان اتاقم را چی کار کرده است. پیش مادربزرگ که رفتید و قرآن را جلویتان گرفت و گفت از کریم عیدی بگیرید٬ ببوسش و بگو که امیدوارم سایه اش حالا حالاها با سلامتی بالای سرمان باشد. عمه ها را ببوس. عمه بزرگه را یک کمی بیشتر. و فرناز جانم به شاهرخ بگو که عوض من هم یک تخم مرغ رنگ کند. راستی سر موج رادیو زیاد با شاهرخ کل و کل نکن!!!!!

امشب به تورین می روم. فردا سال تحویل با شهره و سارا و سروش و جعفر خانم. به من هم خوش می گذرد. خیلی زیاد. اما فرناز٬ تو به مامان بگو که خوش خواهم بود ولی دلم برایش پر می کشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:9  توسط نازنین  | 

خواهر شوهر

من و مارینلا چند شب پیش:
- نازی تو ممکن است با یک ایتالیایی ازدواج کنی؟
- نه!
- نه؟
- نه!
- هیچوقت؟
- نمی دانم.
- یعنی محال است؟
- محال که نباشد تا حدودی غیر ممکن است.
- چرا؟
یک توضیح طولانی در مورد دلایل خودم می دهم. قیافه اش نشان می دهد که حرفم را فهمیده است. اما باز می پرسد: حالا اگر این ایتالیایی خیلی خوب باشد چی؟
جواب می دهم که خب باید خیلی خوب باشد و روی خیلی خوبش تاکید می کنم. 
من و مارینلا دیروز:
- نازی برادرت دوست دختر دارد؟
- نه!
- تو و برادرت خیلی شبیه هم هستید.
- جدی؟
- برادرت خیلی جذاب است.
من می خندم. مارینلا هم می گوید:
- خیلی دوستش داری؟
- خیلی! یعنی خیلی از خیلی هم بیشتر.
- اسمش چی بود؟
- شاهرخ.
سعی می کند اسمش را تلفظ کند اما موفق نمی شود.
من و مارینلا دیشب سر شام. مهمان هم داشتیم: سیمونه، مادالنا و کاترینا که یک دختر 17 ساله است.
از کاترینا و حرف زدنش خوشم می آید. خیلی باهوش است و با هم سر شام در مورد تاریخ جنگهای صلیبی حرف می زنیم. ده سال از من کوچکتر است و اما حرف زدن با او خسته کننده نیست. برایم تعریف می کند که با دوست پسرش دعوا کرده است و من سربه سرش می گذارم و می گویم که ایرادی ندارد و به جایش می تواند برود سراغ داداش من. مارینلا رنگش می پرد. با اعتراض می گوید: نازی!
- چی شده؟
- برادرت مال من است!
- چی؟؟!؟!؟!؟؟!!!!
- جدی می گویم. من خیلی دوستش دارم.
جلوی خنده ام را می گیرم و ازش می پرسم چطور ندید عاشق شاهرخ شده است.
- عکسهایش و تعریف های تو کافی هستند. یادت است که نظرت را در مورد ازدواج با ایتالیاییها پرسیدم. می خواستم ببینم کلا موافق هستی یا نه.
- دیدی که زیاد هم موافق نیستم.
- اما مخالف هم نیستی. حداقل در مورد دیگران.
- شاید.
- پس من می توانم با برادرت ازدواج کنم. فکر کن من و تو با هم فامیل شویم.
توی دلم می گویم شتر در خواب بیند پنبه دانه. اما یک لبخند شیرین تحویلش می دهم که شکست عشقی نخورد و او می گوید: اما خودمانیم. خواهرشوهرها همیشه خیلی حرامزاده هستند.
من پیتزایم را نگاه می کنم و هیچی نمی گویم. اما تصور اینکه مامان بخواهد عروس ناپلی با آن لهجه کوبنده داشته باشد خیلی خنده دار است. نمی گویم که شاهرخ قبلا که عکسهایش را دیده است گفته این دختره چرا اینقدر بدترکیب است. دلش می شکند. فقط پیتزایم را نگاه می کنم و می خندم. بعد دوباره اسم شاهرخ را می پرسد. نمی تواند آن را تلفظ کند. دو سه دقیقه سعی می کنم روی تلفظ مسخره اش کار کند. اما آخر سر کاترینا موفق می شود بگوید شاهرخ و مارینلا می گوید شاکرک.
از سر میز بلند می شوم و می گویم عروس ما هم معلوم شد. مارینلا لجش در می آید و می گوید نگفتم که خواهرشوهرها حرامزاده ها هستند.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:10  توسط نازنین  | 

زیاد تنگ نشده این دل

دلم برای خانه مان تنگ شده است. دلم برای چایی خوردن عصر با مامان و بابا تنگ شده است. دلم برای سر کار رفتن با بابا تنگ شده است. دلم فرناز را می خواهد که با هم برویم بیرون و الکی حرف بزنیم. دلم شاهرخ را می خواهد که با هم تلویزیون تماشا کنیم. دلم اتاقم و تخت خودم را می خواهد. دلم می خواهد صدای پدربزرگ را بشنوم که می گوید نازنین محجبین. دلم یاسی و امیرعلی و دایی را می خواهد. دلم چشمهای یاسی را می خواهد.
تهران شب عید را دوست دارم. فرناز و خودم را می خواهم که بین دستفروشها می چرخیم. دلم خودم را می خواهد که ظرفهای شیرینی را می چینم. دلم مامان و بابا را می خواهد که تا می توانم بوسشان کنم. دلم کیش و میش و بستنی هایش را می خواهد.
اما فقط همین. دلم فقط همین قدر تنگ شده است. فقط همین قدر. خیلی چیزها را نمی خواهم. حتی آنقدرها هم از ایران نبودن برای عید ناراحت نیستم. ایرانی بازی عید را اینجا هم دارم. 4شنبه می روم میلان. 5 شنبه هم تورین. سال تحویل با شهره هستم. شهره...امروز که تلفن کرده بود از خوشحالی گریه می کرد. یک شنبه دیگر هم باید بروم مهمانی کنسولگری ایران در میلان. اگر بتوانم از زیرش در می روم. زمین به هر حال دور خورشید چرخیدنش را در یک لحظه کامل می کند و فرقی نمی کند من کجا باشم. هر جا که باشم قرآن را باز می کنم  و می خوانم: الله نور السموات و الارض... و یاد مامان هستم و آقای حجیجی. و هنوز هم برایم سخت است که باور کنم که می گویم خدابیامرز آقای حجیجی.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:39  توسط نازنین  | 

پول نفت

پیش درآمد: این پست اصلا سیاسی نیست!!!!

کارآموزی شروع شده است. اولین کلاسم برای ماه مارس یک کلاس ۲۵ نفره است. شاگردان آمریکایی٬ چینی٬ آمریکای لاتین٬ برزیلی و نروژی و یک لشکر عرب آن هم از عربستان سعودی که ۵ نفرشان شیعه هستند. دو زوج جوان که زنهایشان خجالتی و مردهایشان٬ خب٬ عرب هستند. سه تا دختر که حسابی با حجاب هستند و یک دختر که وقتی گفت او هم مال عرستان سعودی است برق از سه فازم پرید. چون ظاهرش بیشتر به کسی می ماند که تازه از جدیدترین سالن مد پاریس خارج شده باشد و نه به دختری از عربستان. تصور کنید حال و روز من را با آن همه شاگرد عرب. خونم را کرده اند در شیشه و مانده ام چکار کنم. باهوشند؟؟ نه! با بدترین لهجه ممکن ایتالیایی حرف می زنند. از تلفظ حروف پ٬ چ و گ کاملا عاجز هستند و به قول خودشان از ماه نوامبر هم اینجا هستند و نمی دانم با این همه کلاس و درس چرا هنوز نمی توانند از پس چند تا جمله ساده بربیایند. نقطه مقابل آنها یک دختر عرب فلسطینی - اسراییلی است. اسم یکی از پسرها "سلطان" است و هر وقت می خواهم صدایش کنم خنده ام می گیرد و مجبورم خنده ام را قورت بدهم. و این سلطان خان مرد کلاسیک عرب است و اگر می توانستم خفه اش می کردم. نمی دانم چرا هر روز که می بینمشان یاد اصفهان و آب یخ و ملخ و بیابان می افتم. اینطور که فهمیدم دولت ریاض همین طوری ماهی ۲ هزار یورو به هر کدام می دهد بدون اینکه بعدا بپرسد با آن پول چه کار کرده اند. هزار تای دیگر هم از جانب خانواده هایشان می رسد. نمی دانم بگویم پول نفت است یا قدرت خدا. اما می دانم که برای آنها هر کدام که باشد برای ما نه این است و نه آن. شیعه هایشان چند باری به ایران آمده اند و به من به فارسی متلک می اندازند. من هم خودم را به نشنیدن می زنم چون آبزرور سر کلاسم هست. امروز آقای سلطان خان از شیعه ها یاد گرفته بود بگوید "خانم خوشگل". من هم بعد از کلاس وقتی توی راهرو دیدمشان و برایم دست تکان دادند٬ یک لبخند تحویل سلطان خان دادم و گفتم (به فارسی): جوجه عرب حواست را جمع کن که یک وقت دیدی پرتت کردم زیر قطار. گیج و گنگ مانده بود که چی بهش گفتم. جمله را دوباره به ایتالیایی تحویلش دادم. فقط قطارش را فهمید.

بگذریم که آبزرور بیچاره هم از دیدن آن همه عرب در کلاس حیران است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:10  توسط نازنین  | 

امین آباد

سال 1992 در ایتالیا مطابق با قانونی جدید، بیمارستانهای روانی را تعطیل می کنند. بیماران هم یا روانه خانه می شوند یا اگر وضعشان خراب بوده است در مراکزی به اسم خانه درمان پذیرفته می شوند.
نمی دانم قانون خوبی است یا نه. در نزدیکی خانه من هم یک بیمارستان روانی هست که شده دانشکده ادبیات و مهندسی و به خاطر سبک معماریش خیلی هم زیباست. یکی از بیماران سابق بیمارستان را هر روز می بینم. کاری به کسی ندارد. از سر و وضعش می شود فهمید که مال خانواده خوبی است. چون بیچاره هم تمیز است و هم لباسهای مرتبی می پوشد. باید 50 سال را داشته باشد. تنها کاری که می کند این است که یک گوشه می ایستد و با عابرین حرف می زند. یا می رود در بار قهوه ای چیزی می خورد. تا حالا چند بار که هوس کرده است با من حرف بزند، با صدای بلند می گوید: "صلیبیون دارند از راه می رسند. برو یک جایی پناه بگیر. من هم نمی گویم که تو را اینجا دیده ام. لشکر مسلمانان نباید از اسپانیا عبور کند. وگرنه همه شان می میرند. این را به صلاح الدین بگو". من هم می گویم چشم و به راهم ادامه می دهم. همین حرفش باعث می شود که فکر کنم که بیچاره قبل از اینکه به این حال و روز بیفتد شاید برای خودش کسی بوده است.
دیروز رفتم کتابخانه در سالن مرجع. یک مردی پشت سر من نشسته بود که ظاهر موقری داشت و یک کتاب قطور هم جلویش بود و سخت مشغول مطالعه بود. بعد از یک ربعی شروع کرد به خندیدن و قهقه زدن. این کارش 10 دقیقه ای طول کشید. همه کم کم کلافه شده بودند، مخصوصا که چند تا کیسه نایلون هم درآورده بود و خش و خش بدی راه انداخته بود. بعد از تقریبا یک ربع بلند شد و شروع کرد به همه ما تعظیم کردن و خندیدن. بعد هم کتاب را گذاشت سر جایش و رفت پی کارش. نمی دانم بگویم دلم برایش سوخت یا نه. اما احساس زیاد خوبی نداشتم.
از بد ماجرا کلاس امروزم در امین آباد شهر سیه نا بود. با سلام و صلوات صبح راهی کلاس شدم و وارد ساختمان که قلبم یک جور بدی گرفت. بگذریم که همه چیز مدرنیزه شده بود و هیچ اثری از تیمارستان باقی نمانده بود. کلاسمان 3 ساعتی طول می کشید و موضوعش هم فیلولوژی زبانهای رمانس بود. استادش خیلی مسلط به درس بود و بعد از دو سه دقیقه اول یادم رفت که در تیمارستان سابق هستم. تنها مشکلم این بود که بغل دستم یک دختر انگلیسی نشسته بود که هم بوی عرق می داد و هم الکل چند شب مانده و هی چرت می زد و بعد از یک ساعت خرخرش هم به هوا رفت. کسی هم کاری به کارش نداشت. فقط من بودم که داشتم خفه می شدم.
بعد از کلاس یک گردش کامل در تیمارستان کردم و نمی دانم چرا اینقدر بزرگ بوده است. یعنی کلیه دیوانه های ایتالیا را می توانسته اند اینجا بستری کنند. و این همه فضا معنایش این است که حداقل نصف بستری ها بعد از سال 1992 در خیابانها رها شده اند. حالا اگر بنا را بر این هم بگذاریم که 10 درصدشان هم مرده اند، باز هم خیلی از آنها تحت هیچ درمانی نیستند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:55  توسط نازنین  | 

کاری که من می گویم بکن!

"ببین نازنین. یک کمی باید پررو بازی در بیاری. زیاد هم نگو که ازت برنمی آید. چون اگر بخواهی می توانی. تو خب یک خبرنگار هستی دیگر؟؟(من٬ البته توی دلم:آره...ارواح شکم عمه جانم!!!) کلا مشکلی نداری. کلا این مردم سیه نا کشته مرده یک کمی تبلیغ هستند. تو برو به مسوول روابط عمومی تیم بگو که یک خبرنگار هستی و داری یک رپرتاژ در مورد زندگی مردم در سیه نا می نویسی و دلت می خواهد که چند تا بازی این تیم را ببینی٬ مخصوصا بازی سیه نا و میلان را. بعد کارت خبرنگاریت را نشان می دهی. آوردیش که؟؟ (من باز توی دلم: آره. کارت خبرنگاری!!!!! نه جون تو...تهران توی اتاقم توی یکی از کشوهامه). کارتت را که ببینند جایگاه مجانی بغل خبرنگارها می دهنت بهت و راحت می نشینی و بازی را تماشا می کنی. کاری را که من بهت می گویم بکن و مطمئن باش نتیجه می گیری. یا اگر هم نمی خواهی بگویی خبرنگاری بگو که نویسنده ای. باور کن که این مردم سیه نا حاضرند همه کار بکنند تا اسم شهرشان به همه جای دنیا برسد. کاری را که به من می گویم بکن. نتیجه می گیری".

از صفحه مونیتور یک کمی نگاهش می کنم. نشسته است توی دفتر کار گرم و نرمش در برگامو و من را نصیحت می کند. خنده ام گرفته است. هفته ای دو سه بار زن و شوهر من را از خنده روده بر می کنند. مامان و بابا خاطرشان جمع است که آدریانو و زنش (لوری) جزو کسانی هستند که اینجا حاضرند هر مشکلی برایم پیش آمد کمکم کنند. خب این هم یک مشکل است. راه حل مائورو قابل درک تر است: هر وقت برگشتی میلان با هم می رویم سان سیرو. بعد هم می گوید که بچه هایش هم حتما با ما می آیند. سان سیرو مسلما جالب تر است. ولی فعلا این بازی نقد است. ۱۵ مارس بازی آ.س میلان با باشگاه سیه نا است. و من دلم می خواهد بپرم وسط زمین. استادیم هم درست در مرکز شهر بغل گوش خودم است. اما خب پدرجان اکیدا رفتن تنهایی به استادیوم را به دلیل بروز انواع و اقسام خشونت ممنوع کرده است و من هم که اهل یواشکی کاری و دروغ نیستم. بعد هم متاسفانه فامیلی ام "شیردل" نیست.

هفته پیش از مارکو و والریو پرسیدم حاضرند به استادیوم بیایند یا نه!! جوابی که دادند باعث شد به ایتالیایی بودنشان شک کنم:

والریو: :به اعتقاد من باید درهای استادیوم ها را ببندند و بازی فوتبال را فقط از تلویزیون نگاه کرد. اینطوری ارزشهای یک نبرد اخلاقی حفظ می شود.

من٬ ایندفعه با صدای بلند: بیشین بینیم بابا!!

مارکو: متاسفم نازی...اما من یک بار ۵ ساعت توی صف بلیط بودم. بعد بلیط که خریدم اعلام کردند بازی لغو شده. از آن به بعد قسم خوردم دیگر به استادیوم نروم.

این دفعه فقط می خندم. خلاصه اینکه از بی حرفی در مکالمه اسکایپی با آدریانو می گویم که دلم می خواهد بروم استادیوم٬ ولی تنهایی نمی توانم چون به پدرجان قول داده ام و او راه حل معروف خودش را ارایه می کند. بعد هم کلی فلسفه می بافد و خلاصه اینکه از سه شنبه هفته پیش هر روز می پرسد که آیا رفته ام سراغ مسوول روابط عمومی تیم سیه نا یا نه. والریو و مارکو هم به نوبه خودشان سعی در منصرف کردن من دارند و چپ و راست از این می گویند که تیم میلان مال برلوسکونی است و رفتن به استادیوم خیانتی است در حق تمام دوستان چپی ایتالیاییم.

فکر می کنم راه حل آدریانو را انتخاب کنم. امتحانش که ضرر ندارد. فوقش می گویند نه دیگر. بعد می روم سان سیرو...حالا من را باش که به برادرم قول داده ام که اگر مانچستر یونایتد رسید به فینال باشگاههای اروپا بروم استادیوم المپیک رم!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:55  توسط نازنین  | 

ژاپن

دو سال پیش بود. تعطیلات عید. سحر و سپیده خانه مان بودند و داشتیم درس می خواندیم. یادم است که دوتایی برایم یک جعبه گنده شیرینی هم خریده بودند. درس که می خواندیم سحر سرش را بلند کرد  و از پنجره اتاقم بیرون را نگاه کرد و یک دفعه داد زد: ای وای ژاپن. منظورش به درخت زردآلوی وسط حیاط بود که پر از شکوفه شده بود. یکی از زیباترین صحنه های زندگیم که هر سال تکرار می شود و عاشق این هستم که بایستم و آن درخت را نگاه کنم.

پارسال تابستان بابا می گفت که دارد خشک می شود و آفت به جانش افتاده است. بالاخره موفق شد که یک قسمتی از درخت را نجات بدهد.

جایی که من در آن زندگی می کنم یک زمین بزرگ پر از درختهای زیتون و زردآلو و آلو دارد. اینجا هنوز هوا زیاد بهاری نشده است و هنوز سرد است. امروز بعدازظهر که برمی گشتم درختها را نگاه می کردم و یک دفعه یاد ژاپن خانه خودمان افتادم و دلم تنگ شد.

دنیای عجیبی است. وقتی خانه بودم٬ دلم پرمی کشید که بتوانم چند وقتی میان تپه های منطقه توسکانی زندگی کنم و الآن که درست هر روز بیدار می شوم بهترین منظره های توسکان جلوی چشمم است دلم هوای حیاطمان را کرده است.

فرناز امروز می گفت که از زیر خانه تکانی در رفته ام. خوشحالم؟ نه زیاد. دلم عید می خواهد. هوای عید. بوی عید. پارسال که سال تحویل سر کار بودم٬ یک نفر به من گفت حالا پس یکی دوسالی را سال تحویل خانه نخواهی بود. در دلم گفتم که چرت می گوید. اما زیاد هم چرت نبود...!

البته بگذریم که خیلی چیزها هست که دلم حتی یک ذره هم برایشان تنگ نشده است و اصلا یادم می رود که وجود دارند. اما ژاپن خانه مان و خرید دو روز مانده به عید بابا از میدان گل بابا را دلم می خواست بودم  و می دیدم.

این هم یک عکس کلاسیک از شهری که من درش زندگی می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:54  توسط نازنین  | 

جمع دماغ

ایتالیاییها کلا استعداد ضعیفی در زمینه یادگیری زبانهای خارجی داند و خودشان هم به این  ضعفشان به خوبی واقف هستند. بدترین لحظه های با ایتالیاییها بودن وقتی است که هوس می کنند به انگلیسی صحبت کنند. و مخاطب آنها نمی داند که آیا باید بخندد یا فرار کند. البته خب من خودم دوستانی دارم که واقعا زبانهای خارجی را خوب بلدند و خوب هم به آنها تکلم می کنند.
یکی از مشکلاتی که این ضعف برای من ایجاد می کند این است که این جماعت نمی توانند اسمم را به خوبی تلفظ کنند و من هم مجبور می شوم از همه بخواهم که به من بگویند نازی. البته اگر منظورمان nazi باشد، زود اخمهایشان در هم می رود و من باید توضیح بدهم که این nazi همان آلمان نازی نیست که ایتالیاییها NATZI تلفظ می کنند و بلکه نازی است که به نوشتار ایتالیایی می شود NASI.. به این ترتیب سوتفاهم ها برطرف می شود و آشنایی هم صورت می پذیرد.

مشکل اما به همین راحتی ختم نمی شود. چون مثلا اگر فرض کنیم یک نفری به اسم لوچیا من را بشناسد و بخواهد بعدا من را به چه می دانم فرانچسکا معرفی کند و فرانچسکا گیج بماند، لوچیا برای ساده کردن کار می گوید: "NASI، NASI، جمع دماغ...دماغها... NASI". دفعه اول که این تعریف از اسم بی نوای من صورت گرفت کف زمین ولو شده بودم و از خنده مردم. زیاد ناراحت نشدم. چون مثلا اگر پسر بودم و اسمم آرش و سر از آلمان در می آوردم آن موقع باید به فکر عوض کردن اسمم می افتادم تا هر روز شرمنده نشوم. این است که ناراحت که نشده ام هیچ، بلکه راه حلی برای معرفی خودم پیدا کرده ام. هر چند که اول ترجیح می دهم ببینم طرف می تواند اسم کاملم را تلفظ کند یا نه، بعد اگر نشد خب باید به دماغها رو بیاورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط نازنین  | 

خشونت و حماقت

"یک روز که داشت برای فروشگاه بنتون شیشه بری می کرد من دیدمش. با هم صحبت کردیم و بعد شماره تلفن رد و بدل کردیم. بعد هم با هم دوست شدیم و این دوستی ۵ سال طول کشید. چندین بار کتکم زد و دفعه آخر٬ ماه اکتبر٬ گردنم کبود شد و دیگر تصمیم گرفتم رهایش کنم".

احساس می کردم روی سرم دو تا شاخ گنده در آمده بودند. اول از همه نمی توانستم بفهمم که مارینلاُ هم اتاقیم که به قول خودش سال آخر مهندسی انفورماتیک است و هزار جور خرش می رود٬ چطوری توانسته است با یک شیشه بر به قول خودش "ریقو" که نمی دانم مال کدام دهکوره ایتالیا است دوست شود و از طرف دیگر حیران مانده بودم چطوری آدم می تواند با یکی "دوست" باشد و ازش کتک بخورد و تازه عاشقش هم باشد. و مارینلا همه اینها را بعد از یک دعوای عجیب و غریب برایم تعریف کرد.

دیروز ظهر اینجا مراسم دعوای وحشتناکی بود. ماسیمو بعد از هزار جور اعلام عشق تلفنی و غیره ذالک بلند شده بود و از شهر خودش آمده بود اینجا که با مارینلا حرف بزند و دم در دخترک احمق را غافلگیر کرده بود. یک دفعه صدای جیغ و داد و در پله ها دویدن بلند شد و خلاصه کلام اینکه من بیچاره از همه جا بی خبر مانده بودم که چکار بکنم. آن هم در ایتالیایی که اگر اخبارش را هر شب گوش بدهید حداقل از یک مورد قتل با انگیزه "عشقی" صحبت می شود. خوشبختانه ماسیمو که به نظر من از پارانویای شدید رنج می برد داخل آپارتمان ما نشد و گرنه همانجا زنگ می زدم به پلیس ایتالیا تا هر جفتشان را ببرد تا هر جا می خواهند جیغ بکشند و دعوا کنند.

نمی دانم چرا صاحب خانه اینقدر نسبت به آن همه داد و هوار تهدید به مرگ و... بی تفاوت بود. من هم که دیدم کسی عین خیالش نیست در ورودی را قفل کردم و  موسیقی مورد علاقه ام را انتخاب کردم و گوشیهایم را گذاشتم در گوشم و بی خیال شدم و با خودم گفتش فوقش یک کدامشان می میرد دیگر.

اما بعد از دو ساعت که جنجال خاتمه یافت و مارینلا برگشت اولین چیزی که حالیش کردم این بود که دفعه بعدی اگر در کار باشد من بدون یک ثانیه تاخیر اولین کاری که می کنم این است که شماره پلیس را می گیرم. و بعد هم برای پنهان کردن بی تفاوتی ام سعی کردم یک ذره هم دردی کنم. هر چند که کل ماجرا به نظرم یک حماقت کامل می آمد. نه این که عاشق شدن حماقت باشد و دوست داشتن را بخواهم وارد یک سری فرمول اجتماعی بکنم. اما در کشوری مثل ایتالیا که به در و دیوارش اعلامیه زده اند که اگر زنها مورد خشونت و آزار فیزیکی قرار گرفتند حق شکایت به مقامات قضایی را دارند دیدن دختری با این همه حماقت برایم قابل هضم نبود.

جالب اینجا بود که شب که ماجرا را برای مادرش پای تلفن تعریف می کرد اصلا هول و تکان نکرد. من اگر شرح ماوقع را برای مامان و بابا تعریف کنم با اولین پرواز می آیند تا مطمئن شوند که برای من مشکلی پیش نیامده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:29  توسط نازنین  | 

برگه گم شده

می دانم که قرار بود از پروفسور تریلانی بنویسم اما امروز تمرکز چندانی ندارم و فقط همین را می گویم که بر خلاف آنچه که عده ای فکر کردند، این پرفسور تریلانی که من اینجا پیدا کرده ام فالگیر و پیش گو نیست.
دیروز صبح کله سحر از وزارت کشور ایتالیا برایم اس ام اس رسیده است که در مدارک درخواست اجازه اقامتت برگه پذیرش دانشگاه کم است و تاریخ 3 اوریل بیا اداره مهاجرت. برق از سه فازم پریده است. چون من آن برگه را با دستهای خودم گذاشتم توی پاکت که بعدا توسط مسوول دانشگاه و مامور اداره پست ایتالیا هم کنترل شد. می  دانستم که اداره پلیس محال است جوابم را بدهد و با این همه سعی خودم را کردم و نزدیک بود با یک پلیس حسابی کلاهمان توی هم برود.  نمی دانم چرا تا من را دید یک فحش به ایتالیایی داد و فکر کرد من نمی فهمم. من هم درجا حالش را گرفتم. آخر سر هم فکر کرد که ایتالیایی چیزی هستم که به دین اسلام مشرف شده ام. من هم گفتم نه. لبخند پشیمان تحویلم داد و گفت بروم سراغ چند نفر دیگر ولی کسی جوابم را نداد. یعنی اینجا سیستم بروکراتیک و اداریش افتضاح است. اگر بمیری هم می گویند برو همان ساعت 9 صبح 3 آوریل بیا اینجا. بعد 3 اوریل باید بلند شوی کله سحر بروی جلوی اداره پلیس بلکه ساعت 3 بتوانی مورد پذیرش ماموران قرار بگیری.
رفتم دانشگاه و بیچاره مسوول دانشگاه هم شاهد ماجرا و گفت که گذاشتیم و چرا می گویند نیست و حالا یک کپی حتما ازش داری. باز برق از سه فازم پرید و می خواستم خودم را دو دستی خفه کنم چون کپی که نگرفته بودم هیچی اصل نامه را گذاشته ام قاطی مدارکم. ها ها!! بعد این خانم برناردینی گفت شاید اصل را نمی خواهند و می خواهند کپی را بگیرند و من در دلم گفتم پس چقدر اینها احمق هستند. احتمال دیگر هم این است که در سفری که مدارک ما به رم می کند گمش کرده باشند. عزا گرفته بودم که چه کار بکنم یادم افتاد در کنسولگری ایتالیا در ایران یک کپی از نامه هست و خلاصه باید بگویم از ایران دوباره برایم بفرستند.
مانده ام از حماقت بی سر و ته خودم. یعنی اینقدر هالو هستم که نکردم یک کپی ازش بگیرم. حالا خوب است که راه حل دارد و گرنه دیگر هیچی.
اما در سرعت رسیدگی این اداره مهاجرت ایتالیا هم باید شک کرد. بنده 150 یورو تقدیم دولت ایتالیا کرده ام و هزار جا تعهد داده ام که به خدا آمده ام درس بخوانم و غیره و ذالک. آنها هم تعهد می کنند که مدارک را محافظت می کنند و در اسرع وقت (حداقل یک سال) اجازه اقامتت صادر می شود. حالا خانم برناردینی می گفت من جزو خوشبختها هستم چون شاید فقط یک برگه را برایم (احتمالا) گم کرده اند، چون در بعضی موارد تمام مدارک گم و گور می شوند.
خلاصه اینکه امیدوارم الکی گیر داده باشند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط نازنین  |