همه آدمها چند باری در هفته یا شاید هم در روز احساس بیهودگی می کنند و به احتمال خیلی زیاد کسل هستند و باز هم شاید چند نفری پیدا شوند که از خودشان بپرسند چرا به دنیا آمده اند.
وقتی برای اولین بار به موبایلم زنگ زدند تا بگویند که چند روز بعد به ایران می آیند و صدای خنده های از ته دلشان را شنیدم، بعد از مکالمه مان به مامان گفتم که باید صدای خنده هایشان را می شنید. وقتی همدیگر را در تهران دیدیم بعد از چند دقیقه ای دیدم که خودم و فرناز هم داریم مثل آنها از ته دل به ساده ترین چیزهای ممکن می خندیم. سر ناهار متوجه شدم که در جدی بودن از من هم سرسخت تر هستند و بحثهایی که می کردیم برایم کافی بودند که بفهمم که این بار هم به ایتالیاییهایی برخورده ام که شاید برایم از ایرانی ها می توانند عزیزتر باشند. موقع خداحافظی با گریه گفتند که من و فرناز برایشان مثل بچه هایی هستند که ندارند.
قبل از آمدنم به ایتالیا برایم همه کاری کردند و هرشب زنگ می زدند تا از حالم مطمئن شوند و آدریانو هر شب تلفن می کرد و شاید اگر همه انرژی و شجاعتی که به زور در روحیه خراب من تزریق می کرد نبودند من هیچوقت نمی آمدم.
از روزی هم که به ایتالیا رسیدم هر شب و هر روز چند بار زنگ می زنند و چند دقیقه خنده از ته دل برایم کافی است تا سرحال بیایم.
سه روز گذشته را با هم بودیم. وقتی که رسیدند از خجالت مردم. می دانم که اگر بابای خودم بود هم دقیقا همین کار را برایم می کرد. به شوخی ازشان پرسیدم که آیا چیز دیگری هم در برگامو هست که برای من نیاورده باشند. در یک کلام شیر مرغ تا جان آدمیزاد!! جواب لوری این بود که بچه آدم نباید چیزی کم داشته باشد. خنده های از ته دلمان همان شب کاری کرد که صاحب خانه بیاید و ببیند چه خبر است.
دیروز نمی دانم حرف سر چی بود که از آدریانو پرسیدم چرا خواهر و برادر ندارد. نگاهم کرد و خندید و گفت چون من در یتیم خانه بودم و سه سالم که بود پدر و مادرم به فرزندی قبول کردم. نمی دانستم باید چی بگویم. اما شنیدم که گفتم: جدی؟! بعد هم بلافاصله از خودم پرسیدم که نمی شد لال بشوم و آن سوال احمقانه را نپرسم. اما باز آدریانو بود که حرف مسخره ای زد و خندید. دیشب سرشام باز یک سوال احمقانه دیگر کردم و خندید و گفت: من فقط یک کلیه دارم که اینقدر گنده است که عوض 4 تا کلیه کار می کند.
دلم می خواست زبانم را با چاقویی که دستم بود ببرم. از ناشکری و غرغرو بودن خودم بدم آمد. فکر می کنم که روزی که آدریانو به دنیا آمده است روز خوبی برای کل هستی بوده است. قهرمان خوش خلقی و روحیه و یک مرد بزرگ که از گوشه یتیم خانه ای در فلورانس در می آید و می شود آدم مهمی که امروز هست. جراتش را نداشتم که ازش بپرسم که آیا هیچوقت او هم دچار این همه ناامیدی و کسالت و احمقانه من شده است یا نه. چون می دانستم جوابش نه خواهد بود. فکر می کنم تا آخر عمر به زن و شوهر مدیون خواهم بود. این همه خوبی در حق من زیاد است. خوبی که پایان ندارد. خوبی که فقط جنبه ظاهری ندارد. خوبی که ادامه دارد و می دانی که همیشه و هرلحظه به یادت هستند و دلت می خواهد که یک راهی پیدا کنی که یک جوری ازشان تشکر کنی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:20  توسط نازنین
|
هفت هشت تایی می شوند. ریزنقش و خجالتی. خنده های ریز. خجالت هم که می کشند یک دستشان را می گیرند جلوی دهانشان و سرشان را خم می کنند. موهای لختشان پایین می ریزند و سرخی صورتشان را قایم می کنند. چند روز پیش دوتایشان با کم رویی و قدمهای تند و کوتاهشان آمدند پیش من و با ایتالیایی دست و پا شکسته شان ازم پرسیدند که چرا سرکلاس آنها می روم. متوجه توضیحاتم نشدند و مجبور شدم که همه چیز را برایشان به انگلیسی توضیح بدهم. وقتی فهمیدند که کارآموز بودم انگار برایشان شدم خدا و شروع کردند به تعظیم های کوتاه و مداوم کردن. من هم لبخند زدم و چند بار سرم را برایشان تکان دادم. فکر می کردم چینی باشند. اما تایوانی هستند و اسمهایشان غیر قابل تلفظ و یادگیری.
هفده سالش است و اهل ونزوئلا. وقتی دیدمش نمی دانم چرا یک صدایی در ذهنم داد زد برادر چاوز چطور است؟ قیافه سرخ پوستهای آن مناطق را دارد. خجالتی و کم حرف. امروز نوبت درس من بود. صدایش کردم: ماریا لوییس. باید می آمد و از خودش برای بچه ها حرف می زد و به سوالهای آنها جواب می داد. حرف که می زند می شد فهمید که بدتر از ما عاشق برادر چاوز است و اگر او نبود سرجایش نشسته بود. یکی از تایوانیها که شاید اسمش ماساده باشد یواشکی ازش پرسید: هیچوقت به خانه هم فکر می کنی؟ بعد زودی ساکت شد. سرش را انداخت پایین و می دیدم که صورتش سرخ شده است. ماریا لوییس نگاهش بین بچه ها گم شد. به سختی گفت: چرا که نه. بعد ساکت شد. اشکهایش را قورت داد. بعد یک نفس عمیق کشید. دوباره سعی کرد حرف بزند. اما نتوانست و گریه امانش را برید. ردیف تایوانیها دستمال به دست اشکهایشان را قایم می کردند. دختر برزیلی صورتش را پوشاند. همه یا اشک می ریختند یا بغض کرده بودند. من هم که نخوانده خودم ملا هستم. اما آنجا که ایستاده بودم نمی توانستم گریه کنم. قیافه دانیل، پسر نروژی را نگاه کردم بلکه حالم بهتر شود. خیره شده بود به زمین و ردپای اشکهایش روی صورتش برق می زد. ردیف آمریکاییها زار می زد! یاد فیلم اشکها و لبخندها افتادم. صحنه شام اول ماریا در خانه فونتراپها و بچه ها که یکی یکی می زنند زیر گریه. اما حالم بهتر نشد. آبزرور هم زل زده بود به من. فکر می کردم که نگاهش سنگین است. اما وقتی نگاهش کردم دیدم دارد لبخند می زند. تمام زوری را که داشتم جمع کردم و همه بغضی را که داشت گلویم را پاره می کرد قورت دادم و شروع کردم به حرف زدن و جمع و جور کردن تراژدی روزها و سالهای دور از خانه. خودم باورم نمی شد که من باشم که آن حرفها را در مورد دلتنگی می زنم و یواش یواش از خودم خنده ام می گرفت و صدای همیشگی ذهنم داد می زد: کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! ده دقیقه بعد باید برایشان از تئاتر ققنوس در ونیز حرف می زدم. آبزرور ازم خواست که چون ایرانی هستم و ققنوس متعلق به اسطوره شناسی ماست برایشان صحبت کنم. صورتم داغ شده بود. در سه دقیقه بیشتر از 20 بار اسم ایران را بردم، حالا یا در قالب صفت یا اسم خاص یا اضافه توضیحی. سرم گیج می رفت. دانیل هنوز نفهمیده بود که ققنوس دقیقا چی است. هری پاتر و دامبلدور به دادم رسیدند. پرسیدم پرنده دامبلدور را یادت است؟ خندید. همه کلاس خندیدند. آبزرور برایم دست زد. قلبم سبک شد و ایران یادم رفت. صدای ذهنم باز داد زد دمت گرم جی کی رولینگ!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:58  توسط نازنین
|
باورش برای خودم هم سخت است. یعنی اصلا از تصورش هم خنده ام می گیرد. اگر می توانستم یک جوری جلوی خودم را می گرفتم. اما نشد. لاکردار عین کنه چسبیده بود به مغزم، نه، چسبیده بود به قلبم، و هی رشد می کرد. احساس می کنم به کلیه اصول اخلاقی و زندگیم خیانت کرده ام. اما دست خودم نبود. به جان خودم نمی دانم اصلا کی و چه جوری به وجود آمد و یادم رفت که همیشه نفر اولی بودم که می رفت بالای منبر و شعار می داد که ایها الناس نکنید و بد است و خجالت بکشید. همین را می دانم که هفته پیش که از تورین به سیه نا برمی گشتم و غمباد گرفته بودم یک دفعه یادش افتادم. سرم را تکیه دادم به پنجره و آنچنان لبخند ملیحی تحویل جاده دادم که خودم هم خنده ام گرفت. ساعت 8 شب هم که رسیدم به سیه نا و شهره زنگ زد به موبایلم و من پقی زدم زیر گریه و اعتراف که غلط کردم آمدم توی این شهر لعنتی و ایکاش از اول می آمدم پیش شماها تورین، و شهره می گفت تو رو خدا گریه نکن و آنجا هم با دوستهایت خوش می گذرانی، دوباره یادش افتادم و ته دلم گرم شد.
امروز بعدازظهر درس می خواندم و از شدت خمیازه دهن درد گرفته بودم و موبایلم بعد از چند قرنی زنگ زد و صفحه اش را که نگاه کردم عین برق ازجایم پریدم و جواب دادم. دختر عرب اهل جده که به عربی می گفت "السلام علیک" و من بال بال زنان ازش می پرسیدم کی از عربستان برگشته بود.
نمی دانم اسمش را بگذارم مثال نقض یا کار خدا یا دست بر قضا یا...! عرب نمی بینمش. دوستش دارم. با مزه است. مهربان است. جدی است. درسخوان است و مثل بقیه عربها نبود که باعث می شدند خجالت بکشی و یا عصبانی بشوی. برایم مهم نیست که از تیم کشورش باختیم. یادم رفته است که سعودیها هستند که خلیج خلیج می کنند و یک عربی هم تهش می چسبانند. یادم رفته که چقدر خودم در عربستان توی صورت عربها نگاه کرده ام و فحششان داده ام. یادم رفته است که با فرناز در مسجدالحرام از لج شیخ های زهرماریشان که زنها را به زور الکی از این طرف به آن طرف می راندند صاف قاطی یک مشت مرد ایستادیم و شروع کردیم به نماز خواندن. هزار تا چیز دیگر را هم یادم رفته است. خودم را نمی شناسم. یادم رفته است که همین هفته پیش نزدیک بود بزنم با چترم سر و کله یک نره خر عرب سعودی از آنهایی که ریش دارند و سبیلشان را می تراشند را خونین و مالین کنم تا برود به عمه اش متلک بگوید و دنبال دخترهای خودشان راه بیفتد و مزخرف بگوید. یادم می رود که همیشه از خودم می پرسم چرا آنها پول نفت دارند و ما نداریم!
می دانم که دختر خوب و صاف و ساده ای است و فیلم بازی نمی کند. می دانم که دوستهای عرب شیعه اش من را که می بینند یاد ایران و "طهران" و مشهد و چلوکباب و به قولشان خودشان "سفنجان" می افتند و ازم می خواهند که برایشان غذای ایرانی بپزم. او را که می بینم یاد یک آرزوی نه چندان دور می افتم. یاد یک خواب شیرین که اینجا دیدم. یاد بابا و خودم که صبح خیلی زود از پله های مسجدالحرام پایین می رفتیم و من بی حوصله جمله ای را که بابا غلط می گفت صحیح کردم و گفتم: اللهم انت السلام و منک السلام، تبارکت و تعالیت یا ذی الجلال و الاکرام. و حالا و حالاها، شاید وقتی تا زنده ام، از بی حوصلگی خودم باید خجالت بکشم.
دختر خوبی است. عرب است. اهل عربستان است. اما دوست من است! یک درجه از ضد عربیت من کم شد!! محض ثبت در تاریخ! برگردیم سر درس و مشقمان...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:4  توسط نازنین
|
وقتی کلاس ندارم و کار فوق العاده ای هم در خانه ندارم بیشتر وقتم را در کتابخانه شهرداری می گذرانم. یک ساختمان کاملا قرون وسطایی پر از کتابهای همان زمان و بوی کاغذ کهنه و نو، قفسه باز و جدیدترین سیستمهای کتابداری. اولین چیزی که جلب توجه می کند نوشته بزرگ روی در ورودی آن است: نژادپرستی خیلی بد است...این را به همه بگو! یک کمی جلوتر هم نوشته دیگری است: اینجا به روی همه باز است.
کافی است که پاسپورت یا هر کارت شناسایی دیگری داشته باشی تا بتوانی 6 تا کتاب و 5 تا فیلم برای یک ماه قرض بگیری. هر وقت هم بخواهی می توانی بروی و همان جا از کتابهایشان استفاده کنی. سرویس اینترنتش هم مجانی است...دیروز با عجله از جلوی قفسه های سالن مطالعه که یک کانال قدیمی زیرزمینی است رد می شدم با گوشه چشمم بی اراده عنوان یک کتاب را خواندم..."آناهیتا و معمای فرش". در جا کتاب را برداشتم و شروع کردن به ورق زدن و همانجایی که بودم نشستم روی زمین و شروع کردم به خواندن چند صفحه اولش. نویسنده اش آمریکایی است اما با ذهن خودش یک داستان افسانه مانند نوشته است. من را یاد قصه هایی مثل سنگ صبور انداخت که بچه که بودیم خاله مرحوم پدرمان برایمان تعریف می کرد. از دیروز تا الآن درس و مشق را بوسیده ام و گذاشته ام کنار و چسبیده ام به داستان آناهیتا و فرش بافتنش و ایران دو قرن پیش.
این کتابخانه رفتن و کتاب خواندن برای من مثل قرص آرامش است. یعنی حال گربه ای را پیدا می کنم که یک نفر دارد پشت گردنش را می خاراند و حیوان را به عالم خلسه می فرستد! کتابخانه که هستم هوس می کنم تاریخدان بشوم. یا بروم یک کتابفروشی بخرم. یا بشوم یک کلکسیونیست. اگر از اضافه بار موقع برگشتنم نمی ترسیدم تا حالا کلی کتاب خریده بودم. البته بگذریم که جیب نازنینمان هم زیاد اجازه گشاده دستی نمی دهد. این است که این جانب تا این جا هستم و کتابخانه شهرداری و دانشگاه را دارم باید تا می توانم از چشمهایم کار بکشم.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:27  توسط نازنین
|
پریشب گلناز با اسکایپ به من زنگ زد و گفت که دلش گرفته است و خلاصه حرف از این ور و آن ور به اینجا رسیدیم که او می گفت که نمی خواهد برگردد ایران و وقتی که شنید که من می خواهم به هر حال برگردم شروع کرد به گفتن اینکه می خواهی بروی ایران چکار کنی. زیاد برایش توضیح ندادم که چرا ترجیح می دهم که ایران باشم و اینجا نمانم. او برای برنگشتن هزار و صد دلیل دارد و من به همان تعداد دلیل برای برگشتن دارم. وابستگی احساسی به خانواده را که کنار بگذارم، باید بگویم که هنوز هم فکر می کنم که در ایران ماندن و کار کردن و بلد بودن اینکه چه جوری از امکانات غربیها سواستفاده کرد خیلی بهتر است از اینکه بیایی اینجا و دست خالی بخواهی از صفر مطلق شروع کنی و تازه شهروند دست چندم هم باشی.
چند سال پیش یکی از آشنایان که آمریکا زندگی می کرد به من گفت که اگر می خواهی پیشرفت کنی هیچوقت ایران را ول نکن. حالا اینجا که هستم می بینم که آن بنده خدا راست می گفت. کاری ندارم که ایران الآن چه حال و روزی دارد چقدر جوان در روز حالشان گرفته می شود. چون فرار کردن برای نداشتن این مشکلات احمقانه ترین راه حل ممکن است.
و بدترین احساسی که ممکن است به سراغ آدم بیاید خارجی بودن است. مثل امروز که گرفتار بوروکراسی هزار توی ایتالیا افتاده بودم و با چند تا پلیس زبان نفهم که هر کدام حرف آن یکی را نقض می کردند و باعث شدند الکی الکی باز پول خرج کنم. تازه من دانشجو هستم و برای خودم اینجا سروری می کنم چون پول بی زبان را دودستی تقدیم دولت ایتالیا می کنم و هزینه ای هم برایش ندارم. امروز هزار جا ازم اثر انگشت گرفتند. در واقع اثر 10 انگشت و کف دست بود و یواش یواش شاکی می شدم. راستش یک کمی هم عصبانی از دولت خودمان بودم که با اینکه این همه دانشجو در ایتالیا دارد به این فکر نمی کند که مثل شیطان بزرگ یک قرارداد برای رفاه حال انی دانشجوها با دولت ایتالیا امضا کند. آن وقت ما هم مثل بچه آمریکاییها یا حتی چینی ها مجبور نبودیم قاطی یک مشت سابقه دار رومانیایی و آلبانیایی جلوی اداره پلیس بایستیم. اما به هر حال من برمی گردم!!!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط نازنین
|
قرار نبود این متن را اینجا بنویسمش. ولی پستش می کنم بلکه این گریه لامذهب بند آمد و فهمیدم که چه مرگم است.
اول و آخرش، فکرش را که بکنی می بینی زندگی درست عین یک سربالایی دلنشین است. هی بالا می روی. خسته که می شوی می ایستی و راهی که مانده است را نگاه می کنی. و بسته به حال و روزت یا خوشحال می شوی یا غم دنیا را به دلت می ریزند. هیچوقت شاید قله را نبینی ولی دلت می خواهد باز هم بالاتر بروی. اگر هم در وقت استراحت مسیری را که طی کرده ای نگاه کنی اگر منصف باشی نباید زیاد ناراحت بشوی. جاهایی که پایت لغزیده است یاد گرفته ای چطور باید قدمهایت را محکم تر برداری و آنجایی که نفست بند آمده است سرت را بلند کرده ای و از خدا کمک خواسته ای که همیشه دستت را گرفته است. گاهی اوقات دست خدا به چند متر پایین تر هدایتت کرده است. آنوقت تو بنا را به بدوبیراه گفتن گذاشته ای. اما بعد که دوباره صعودت را شروع می کنی، می فهمی که خدا چقدر دوستت داشته است. آن پایین رفتن برای بالا آمدن بهتر لازم بوده و اگر پایین نمی رفتی شاید برای همیشه پرت می شدی.
بالا می روی و هر چقدر بالاتر می روی باز هم تشنه تری و می روی و می روی تا شاید به کمال مطلق برسی.
در این صعودی که در زندگی می کنی، خیلی ها حامی تو هستند. شیرین ترین و دوست داشتنی ترین آنها پدر و مادرت هستند که همیشه با یک لبخند، یک قدم جلوتر از تو منتظر رسیدنت هستند. بعد بعضی وقتها به سرت می زند، یا شاید هم تقدیر بر این است، که مسیرت را یک کمی از آنها جدا کنی. خیلی باید شجاع باشی. چون همیشه ممکن است که نتوانی پر پرواز داشته باشی. حتی آن وقتی که می پری همیشه گوشه چشمت به مسیر پدر و مادرت است. و می دانی که هر جا ایستادی و نفست بند آمد می توانی برگردی پیششان. و خیلی وقتها، به مسیر سنگلاخ و صعب العبور که می رسی، قبل از صدا کردن خدا یادت می افتد که آنها هستند. و دست آنها همیشه بالاترت می برد. بعد هم گرمی دستشان را روی شانه هایت حس می کنی و با هم می خندید. و اگر آدم درستی باشی و قایل به وجود مطلق خدا و حق بودن کلامش، کافی است که فقط یک لحظه فکر کنی و بفهمی که چرا قادر متعال بعد از امر به پرستش خدا، حکم احسان به پدر و مادر را صادر می کند. آنجاست که شرمنده ابدی می شوی و به خودت برای در پیش گرفتن یک مسیر جدید نهیب می زنی. با این همه دلگرمی و امیدوار که به اوج نسبی که رسیدی می توانی آنها را صدا کنی و جایت را با آنها شریک شوی و با آنها بخندی. سهم آنها در به اوج رسیدنت از سهم خودت خیلی بیشتر است. یعنی شاید سهم تو فقط به اندازه جسارتت برای عوض کردن مسیر باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 15:17  توسط نازنین
|
ماشین سواری طول و درازی در انتظارم است. مهمان بازی و ایرانی خوری بس است. فردا ساعت ۱۰ صبح بر می گردیم به شهر قرون وسطایی خودمان. امروز مانده بودم که فردا چه کنم با آن همه بارکشی. نصف چمدانم پر شده است از کتاب و انواع و اقسام سبزی و لوبیا!!!! هر چقدر هم به این شهره پدرآمرزیده می گویم بابا بی خیال. کی وقت آشپزی دارد می گوید ساکت! حالا می دانم که آخر سر هم باید این سبزی ها را دو دستی دوباره تحویل خودش بدهم!
دیشب جناب دکتر فرانچسکو هم آب پاکی را ریخت روی دست خواب رفته ام و گفت خانم جان این دستی که خواب می رود را ببر به دکتری چیزی نشان بده تا دیر نشده٬ اگر همین جا می ماندی خودم هوایش را داشتم. من هم از همان دیشب به این دست چپم فرمان آدم شو می دهم بلکه افاقه کند. چون حوصله دردسر ندارم.
فردا شب این موقع در منزل خانم چچیلیا خواهم بود و صدای داد و بیدادش با نوه هایش را گوش خواهم کرد. فردای سیزده ایرانی ها هم باید کله سحر بروم اداره پلیس ببینم چی از جانم می خواهند تا این اجازه اقامت کوفتی را برایم صادر کنند. دعا کنید که دوباره جلوی اداره پلیس که رفتم اعصابم به هم نریزد و به خودم نگویم غلط کردی که آمدی ایتالیا!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 2:4  توسط نازنین
|
وقتی من عصبانی هستم وحشتناک می شوم. دانشگاه که بودم پدیده التماس می کرد که عصبانی نشوم. البته خیلی زود هم آرام می شوم و انگار نه انگار که چند دقیقه پیشش در حال انفجار بودم. اما دو روز است که مدام جلوی خودم را می گیرم که داد نزنم به تو چه!!! بعد یک چیزی به اسم خشم درونی گوشهایم را کر می کند و مدام داد می زند: به تو چه ربطی دارد زنیکه فضول احمق! از همه بدتر هم این است که به خاطر نگه داشتن جانب ادب و احترام باید عصبانیتم را قایم کنم و صدایم در نیاید و احمقانه ترین لبخندهای عمرم را تحویلش بدهم. دیشب به یک کبریت احتیاج داشتم تا بلند شوم و یک خروار خاک خالی کنم توی دهانش تا بلکه خفه شود. بدترین توهین ممکن زندگیم را از دهان این خانم محترم شنیدم و به زور یک بلخند تحویلش دادم و خون دوید توی مغزم و بلند شدم رفتم آشپزخانه پیش شهره و در گوشش گفتم: این فکر کرده من چی هستم؟ بی شعور! البته بگذریم که حرف مشابهی را در روز گزینش صدا و سیما از دهن بازپرسم شنیده بودم. نمی دانم عکس العمل بقیه چه می توانست باشد. حرفش آنقدر توهین آمیز و احمقانه بود که به خودم زحمت جواب دادن را هم ندادم. اما اگر می شد امروز یک جفت پای محکم برایش می گرفتم که با مخ بخورد زمین. یا صندلی را از زیر پایش می کشیدم. تازه دارم می فهمم که چرا
امیر یا بقیه بچه هایی که اینجا هستند معمولا ته دنیا را انتخاب می کنند که از گزند هر نوع ایرانی ابله به دور باشند. خلاصه اینکه گفته باشم اگر این بانوی مکرمه تشریفشان را هر چه زودتر نبرند ممکن است یک چیزی بارش کنم تا یادش برود که برای من بالای منبر برود!! حالا بگذریم که نیم ساعت پیش دیدم ایستاده بالا سر چمدانم تا ببیند چه کوفتی ممکن است جلب توجهش را بکند...!!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:23  توسط نازنین
|

بوی دود٬ خیابانهای شلوغ و یک کمی ترافیک. وقتی رسیدم و از ایستگاه قطار زدم بیرون داد زدم: آخی...شهر بزرگ! شهره کلی خندید. تقریبا بالا و پایین می پریدم و از ته دلم می خندیدم. هم پیش شهره بودم و هم در تورین بغل رود پو!!!! خوش می گذرد. شده ام عروسک دستی و کیسه بوکس سروش و سارا و دوست پسرش. شب اول که خوابیدم فکر می کردم خانه خودمان هستم...مخصوصا که چشمم را که باز کردم دیدم شهره سرش روی بالشم است!
مشکل بزرگم سوالهای سروش است: رویای حکومت بر دنیا...عشق متضاد برای هیتلر و مارکس و یک عالمه سوال در مورد ماسونری که من به جای حواب دادن با دهن باز نگاهش می کنم. جوابش را هم که می دهم داد می زند که تو ۸ سال از من بزرگتری. ولی اگر فبول کنی می خواهم باهات ازدواج کنم...کتاب تاریخ سارا هم سرجهازیم است چون هر روز باید برایش یک فصل را خلاصه کنم.
از پنج شنبه هفته پیش تا همین الآن روزی صدبار می گویم کاشکی به جای سیه نا آمده بودم تورینو! تنها چیزی که اینجا آزارم می دهد سوالهای بی پایان فامیل شوهر شهره است که با اینکه سی چهل سال است اینجا هستند زیادی ایرانی مانده اند. البته بیچاره ها خیلی مهربان هستد. این مشکل من است که از حرف زدن و سوال کردن بیزارم.
نسبت به ۵ سال پیش عربهای تورین خیلی زیاد شده اند. و اگر در محله عربها راه بروی انگار رفته باشی عربستان. من هم که عشق عرب
.
به هر حال خوش می گذرد و زیاد می خندم. اشتهایم هم بعد از دو ماه دوباره به حالت عادی برگشته است چون از علف خوری درآمده ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:50  توسط نازنین
|