تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

بی معنی

نمی دانم چرا اینطوری است. چرا همیشه چیزی که انتظارش را می کشی و می کشی٬ وقتی از راه می رسد به شیرینی آن انتظار نیست. برای همین است که زیادی خیالباف و رویایی نیستم. زیاد که خیالبافی می کنی به واقعیت که می رسی تالاپی از بالا به پایین میفتی و حالت گرفته می شود. اما وقتی در انتظار هستی و هزار و صد جور فکر داری٬ لاجرم تصوری دورادور از واقعیتی که در انتظارش هستی برای خودت می سازی.

اما وقتی زیاد فکر می کنم٬ و این اشتباهی است که اغلب مرتکب آن می شوم٬ به جایی می رسم که یک دفعه می گویم خب آخرش که چی!! و این جایی است که نباید به آن برسم.

این است که الآن باید دلم را بدهم به مامان و شهره که با هم حرف می زنند و حرف از خانم جان و مامان جون و خاله جون و داستانهای دور و درازی می زنند که از بچگی ام شنیده ام. بعد یاد خانم جان و عینکش می افتم و خودم که کفش قرمز پایم است و در بیمارستان هستم و بابا و فرناز را نگاه می کنم. یاد مامان جون و هزار تا خاطره دور و خاله جون و صدایش که پای تلفن برایم مثل قند شیرین بود. بعد هم می گویم خدا همه شان را بیامرزد. دل می بندم به این لحظه. به این با هم بودنها. با این خنده های بی امان و نفس بر با شهره و مامان و غر زدنهایم به جان بابا٬ بوس کردن سارا و سر به سر سروش گذاشتن. فکر نمی کنم. خیال هم نمی بافم و می گردم به دنبال در دم زندگی کردن. مامان صدایم می کند. بروم پیشش که می خواهم عین گربه خودم را برایش لوس کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط نازنین  | 

مرز

می خواهم یک خط کش پیدا کنم که بلند باشد و انعطاف پذیر و هر وقت هم خواستم دم دستم باشد. باید خیلی هم دقیق باشد. می خواهم هر وقت که لازم شد بین گناه و ثواب یک خط محکم بکشم. می خواهم یک خط پررنگ و محکم بکشم جایی که نمی دانم اگر خدا بود چکار می کرد. خط را هم که کشیدم خود خدا را می آورم و می گویم بگو که گناه نیست. گناه نیست که با صدای بلند بخندی٬ گناه نیست که سر یک فنجان قهوه شرط بندی کنی٬ گناه نیست که بالا و پایین بپری و ابراز احساسات کنی٬ گناه نیست اگر دلت خواست بلند بلند آواز بخوانی و سرخوش باشی٬ گناه نیست به همه لبخند بزنی و به همه سلام کنی و شاید اگر سرحال بودی شوخی کنی. گناه این است که فکر کنی خدا اینقدر اندک بین است که به خاطر بلندی و کوتاهی لباس و یا تونالیته صدای خنده ات یا هم آواز شدن با آدمهایی که حتی اسمشان را هم بلد نیستی بلندت می کند و می اندازتت ته جهنم.

ما آدمها هستیم که خط کش به دست مدام دور هر چیزی یک خط شکسته بدترکیب می کشیم و اسمش را می گذاریم گناه و ای وای بد است و الهی العفو...از همه بدتر هم این است که جایی که اصلا انتظارش را نداری که فارسی زبانی را ببینی چند نفری از غیب ظاهر می شوند و دقیقا چون ایرانی هستند حالت را می گیرند. بعد شاکی می شوی و نمی فهمی چی می شود و صدایت را بلند می کنی و می گویی والله که اگر این ظاهر بینی و اندک بینی را بگذارید کنار شاید ما هم آدم شدیم. شاید ما هم یاد گرفتیم آن آدمی که مست لایعقل نصف شب به هر طرف سر می زند ممکن است از من جانماز آب بکش پیش خدا عزیزتر باشد.

باز هم جایی که انتظار دیدن ایرانی را نداری چند تا ایرانی را می بینی که ایندفعه از آن طرف بام افتاده اند و طوری نگاهت می کنند که اینگار جزامی چیزی داری و بعد از دیدن اینکه چقدر راحت تر از خود جماعت این ور آبی هستی چشمشان آنقدر بیرون می زند که دیگر محال است به حالت اولشان برگردند. ول کنید این چشم ظاهر بینتان و بخواهید آدمها را به خاطر آن چیزی که واقعا هستند ببینید. و به خاطر خود خدا این قدر در حق خدا نه این طرفی و نه آن طرفی بی انصافی نکنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:22  توسط نازنین  | 

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووو

آهنگها، بوها، نوشته ها و اشیا هر کدام بار هزار و یک خاطره را به دوش می کشند. برای من آهنگهای The Cranberries سفری هستند به اندازه ابدیت. بوی قهوه  رنگین کمان صدها تصویر را جلوی چشمم می کشد. جمله های فوسکولو هنوز اشک به چشمم می آورند. بوی چمن زده می بردم به دنیای 5 یا 6 سالگی ام. صدای کالین فرت (Colin Firth) کتاب غرور و تعصب جین آستن را جلوی چشمم باز می کند. برای مدتها بوی یکی از عطرهای کالوین کلاین برایم مساوی بود با 4 سال دبیرستان.

اما بین همه آنهایی که خاطراتم را خواسته و ناخواسته زنده می کند چیزهایی هستند که برایم فقط مساوی با حسی هستند که همیشه قلبم را از جایش می کند. و قلبم که کنده شد بسته به حالم یا می خندم یا اشکم سرازیر می شود.

جاده چالوس: خودم و فرناز و مامان جون خدابیامرز و پدربزرگ. نوشهر و متل قو و میخی که دم ساحل رفت توی پایم/ یاسمن و خودم و هرهر خنده مان توی ماشین دایی.  

شمال: خودم و یاسمن و شاهرخ که سر غذا خوردن مرغ و خروسها را مفیوض هر چیزی که در بشقمان است می کنیم و جرات نداریم همدیگر را نگاه کنیم که مبادا بزنیم زیر خنده و شر ناخواسته به پا کنیم.

دریا: بار آخری که شمال بودم. حلقه گم شده داروین. من و دایی به دنبال نجات یک جفت دمپایی.

بوی خیار: از خواب بیدار می شوم چون دستم می سوزد. صدای گریه خودم را می شنوم. بغل بابا هستم و به دستم خیار می مالد. جنگ ایران و عراق است و با همه فامیل فشم هستیم. دستم چسبیده به بخاری و سوخته است. بغل بابا خوابم می برد.

شیرینی شکری قنادی لادن: بغل بابا هستم که فکر می کند من خوابم. یک شیرینی توی دستم است. بابا می بردم توی اتاقم...می گویم من بیدارم و شیرینی را می خورم. بغل بابا برمی گردم جلوی تلویزیون.

زیتون: مامان جون خدابیامرز که به مامان می گفت بگذارد که هر چقدر می خواهم زیتون بخورم. زیتون ها سیاه بودند و خوشمزه.

کرم نیوآ: مامان!

سمنو: اردیبهشت ها. خونه مادربرزگه. یک پاتیل گنده. بارون. خون دماغ شدنم. یک لشکر آدم آشنا و غریبه. هر کدام از ما دو سه جین بچه که موقع بازی یک بلایی سرمان می آید. قیافه اخموی مردها سر سرخ کردن سمنو. خودم بغل پدربزرگ که در گوشم می خواند: نازنین محجبین!

 و.....

از اینکه قسمتهایی از زندگیم خالی از این خاطرات بسته به این عزیزترین ها باشد برایم خیلی سخت است. خاطرات برایم می مانند. اما نداشتن یکی از آنها که بعدا برایش بگویم که "یادت است..." برایم یک کمی سنگین است. این روزها وقتی خیلی می خندم و یا خوش می گذرانم توی دلم فرناز یا شاهرخ را صدا می کنم و می گویم بابا شماها کجا هستید آخه! اما خوشحالم که از شنبه می توانم یک قسمتی از این خاطرات را با مامان و بابا نصف کنم. جمعه می روم میلان. شنبه صبح ساعت 7 به وقت ایتالیا میلان هستند!!  نمی شود خدا و خرما را با هم خواست. وگرنه می خواستم که فرناز و شاهرخ و یاسی و دایی و مرجان و امیرعلی هم بودند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:4  توسط نازنین  | 

کم بخوابم و بخوانم

درس می خوانم. زیاد. سرم را از روی کتابها که بلند می کنم خوشم می آید که صدای تق و توق گردنم را می شنوم. روی میزم سه تا کتاب هست که می خواهم بخوانم: از فلوبرت و تولستوی و آستن. اما وقتش نیست. می شود نخوابید و فقط خواند و خواند و خواند؟

درس می خوانم و رسیده ام به کشیدن مو از ماست بیرون در برخی مباحث. خوشحالم و دلم می خواهد این ریتم تا ابد می رفت جلو. اما دلم می خواهد کتاب تولستوی را بگیرم دستم و بروم بنشینم زیر یک درخت و تا تمامش نکرده ام از جایم بلند نشوم. اما باید درس بخوانم. یک لیست از ۵۸ کتابی که برای یک امتحان بخوانم به دیوار اتاقم است. نمی دانم جولای امتحان بدهم یا دسامبر. از من نیست که بدون آمادگی صد در صد بروم سر امتحان. فکر می کنم بیفتد برای دسامبر. چون باید همه چیز برایم روشن باشد و سر امتحان که می روم فقط به خودکارم بگویم تو بنویس و کاریت نباشد.

جولای اما یک امتحان دیگر هم دارم. درس می خوانم. این وسط تا جولای چندتا امتحان دیگر هم دارم. اما کتاب فلوبرت برایم چشمک می زند و نمی توانم نگاهش نکنم. آستن هم داد می زند به خدا اگر این یکی را هم بخوانی یک دارسی دیگر پیدا می کنی و دیگر آنقدر روده غرور و تعصب را کش نمی دهی. می روم کتاب خانه درس بخوانم. همه کتابها می گویند بیا ما را هم بخوان. زمان را می خواهم ثابت نگه دارم و بخوانم و بخوانم.

دیروز با عنود بیرون بودم. دنبال یک لباس شب برای یک عروسی می گشت و از این مغازه به یک مغازه دیگر می رفت و صد تا لباس را امتحان کرد. وسط کار خسته شدم و رفتم یک کتابفروشی. می گشتم و کتابها را ورق می زدم. عنود رسید و زنگ زد به بابایش که ببیند حاضر است برای یک لباسی که ۱۲۴۵ یورو است پول بدهد یا نه. خنده ام گرفت و عنود هر چند دقیقه یک بار می گفت "زهرمار". خودم یادش داده ام که به فارسی بگوید زهرمار. بابایش را یک بار دیده ام. دورگه لبنانی و سعودی. مرد خوبی است. صدایش را می شندیم که به دخترش می گفت که تو با این همه پولی که خرج می کنی نمی شود به جایی برسی ها. من حاضرم برای کتابهایت ۵هزار یورو هم خرج کنم. اما لباس هوس یک شبت است. می گویم مامانت از جده یکی از لباسهایت را بیاورد. عنود هم عصبانی شد و گفت بیا پس نازنین هم بشود دخترت! شاکی شده بود. بردمش یک مغازه دیگر و راضی اش کردم که با یک لباس ۳۰۰ یورویی کنار بیاید.

بعد رفتیم یک گوشه ای نشستیم تا درس بخوانیم و شروع کردم برایش یک قسمت از یک کتابش را توضیح دادن. دهانش باز بود و می گفت تو چه جوری می توانی این همه بخوانی. گفتم نمی دانم. الآن مشکلم این است که نمی دانم چطوری بیشتر بخوانم و کمتر بخوابم..کاشکی می شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:28  توسط نازنین  | 

حال گیری

وقتی رسیدم دیدم دارد قسم خدا و پیغمبر می خورد و نفرین می کند. مثل مباهله بود. یکی دوید و جلویم را گرفت و پرسید که تو زینب هستی. گفتم نه. سرم را انداختم پایین و رفتم به سمت ساختمان دانشکده. علی یک گوشه نشسته بود و حواسش به زنش بود. مثل همیشه یک لبخند محو زد و سرش را تکان داد. یک چیزی به گوشم رسید و پشت سرم تیر کشید. جرات نداشتم برگردم. با خودم گفتم الآن محمد شقه شقه اش می کند. دعوا سر شیعه و سنی بود. عرب هستند و هم خون و رفیق دم خور هم. ولی سر تقسیم که می رسد شیعه و سنی می شوند. یک بار محمد شنیده بود که سامی دارد از آیت ا... سیستانی بد می گوید و خونش به جوش آمده بود و کار بالا گرفته بود. وقتی زینب برایم داستان را تعریف کرد، به محمد گفتم جان هر کی دوست داری بی خیال شو. همه می دانند که این صامی از مرحله پرت است و تو می روی با او بحث مذهبی می کنی. ولش کن. ولی باز وسط گود بودند و ال ال الشان به هوا. صامی یک چیزی گفت که من فقط حسینش را فهمیدم و بعد صدای تق و توق و زمین خوردن صامی و فحشهای نامفهوم محمد. علی از جایش بلند شد و آن سلطان بی مصرف دودی هم سیگارش را خاموش کرد و دوتایی رفتند که از هم جدایشان کنند. زینب بدبخت هم با رنگ پریده مانده بود برود طرف شوهرش یا نه. خوب بود که وقت ناهار بود و اساتید محترم آن دور و اطراف نبودند تا شاهد ماجرا و سرافکندگی بنده باشند. یکی از بچه های ایتالیایی من را نگاه می کرد. گفتم: چیه؟؟ من که عرب نیستم!. صامی بلند شده بود و قسم می خورد که سر نمازش محمد را نفرین می کند. محمد هم می گفت تو یک حمد را از اول تا آخر نمی توانی بخوانی و نمی دانی نماز چی است و برو دهان نجس از مشروبت را آب بکش. وارد دانشکده شدم و رفتم سراغ ماشین کپی که از یک کتاب کپی بردارم. صامی در سالن را کوبید به هم و وارد شد و صاف آمد سراغ من. تف کرد روی زمین و  انگشتش را طرفم تکان داد و گفت: همه اش زیر سر ایران است و شیعه فلان است و فلان. نگاهش کردم و گفتم: صامی برو درست را بخوان که درجا نزنی. خنده اش گرفت و گفت که مسلمان باید به برادر مسلمانش کمک کند. نگاهش کردم و گفتم شیعه فلان است و فلان و تمامش زیر سر ایران است.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:48  توسط نازنین  | 

اول ماه می

امروز صبح که چشمم را باز کردم اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود که امروز اول ماه می است. نمی دانم چندم اردیبهشت می شود٬ نمی خواهم مرثیه دلتنگی سر بدهم. چند شب پیش گلناز را نصیحت می کردم و می گفتم بچه جان برای چی می نشینی توی خانه و من اگر لندن بودم یک لحظه هم توی خانه بند نمی شدم. حالا حکایت امروز من است. یعنی حکایت همه روزهایی که توی خانه می مانم و تنگ غروب که می شود غمباد می گیرم. شهره دو سه ساعت پیش می گفت که دوست داشته این تعطیلات را بیاید پیش من. بعد هم می گفت برای چی نشسته ای توی خانه و برو بیرون. مانده ام که درس بخوانم. اما روزهایی که بیرون هستم بیشتر درس می خوانم. خیلی بیشتر. شاهرخ قبل از آمدنم روی کامپیوترم چتد تا فیلم ریخته بود که تنها و بی حوصله که می شوم نگاه کنم. اما هیچوقت نتوانسته ام نگاهشان کنم. چون یادش می افتم که نشسته بود و حساب کتاب می کرد کدام فیلمها را بریزد و چند تا فیلم که خریده بود را نتوانست کپی کند و ناراحت بود...خلاصه اینکه تا می خواهم روی فیلمها کلیک کنم یاد شاهرخ و اتاقش و خنده هایش و خانه مان و فرناز و مامان و بابا و هزار تا چیز دیگر می افتم سیل اشکم جاری می شود. خلاصه فیلم بی فیلم. نتیجه این که در خانه نباید بمانم. باید این لپ تاپ کوفتی را بردارم و برم یک جایی یک گوشه ای بنشینم و درس بخوانم و اینترنتم بغل دستم باشد تا با اگر خواستم با مامان اینها حرف بزنم.

امروز اول ماه می است و من یک بمب انرژی تو خالی هستم. سرفه می کنم و رو به خفه شدن دارم چون این دخترک یک عالم کرم که بوی مواد شیمیایی می دهد روی خودش خالی کرده است و بویش ریه هایم را تحریک می کند.

تهران الآن ۱۱:۱۵ است. می دانم که خانه مان پر از مهمان است و شاهرخ و فرناز چند ساعت پیش می گفتند که خوش به حالت که نیستی...آقا نخندیدها...اما من دلم برای داداشم خیلی تنگ شده است! مخصوصا برای وقتی که مهمان داریم و توی آشپزخانه هرهر می خندیم و یا می رویم سر جعبه شیرینی خودمان را خفه می کنیم. همین!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط نازنین  | 

می نویسم برای ایران

 

نمی دانم می توانید حس سرفرازی و ایرانی بودن را درک کنید یا نه. اما من اینجا که هستم سرم را بالا می گیرم و راه می روم. کجایی بودنم را با ایران و پرسیا بیان می کنم و لبخندی را می بینم که روی لب مخاطب می نشیند و قلبی را حس می کنم که در سینه گرم می شود.

امروز برای چندمین بار، شاید هزارمین، عشق ایرانی بودنم سر به فلک کشید و اسب سرکش دلتنگی عنان گسیخته شد.

هیچ وقت فکر نمی کردم که از ادبیات و شعر و نثر و تاریخ هنر به جایی برسم که درسم به زبان شناسی ختم شود. ایران که بودم حتی نزدیک عنوانش هم نمی شدم. شاید مثل همشه روش تدریس غلط و کتابهای نامفهوم است که باعث بدنامی می شود. اینجا که رسیدم سر به تعظیم گذاشتم و وارد دنیایی شدم که اگر نگویم به شیرینی عسل است باید قبول کنم که آنقدر با معنا و عمیق و زیباست که از بودن با آن سیر نمی شوی. جاده این زبان شناسی به جمله ای این چنین می رسد: "ایتالیا را ساختیم و باید اکنون ایتالیایی را بسازیم". طی مسیر می کنی و می خوانی و می خوانی...می رسی به کتابی با عنوان: "تاریخ زبان ایتالیای متحد" اثر تولیو دمائورو. اولین فرهنگ لغت ایتالیایی که با آن کار کردم فرهنگ دمائورو بود. از دمائورو کتاب زیاد خوانده ام. همیشه تحسینش کرده ام. اما قبلا فقط یک خواننده ساده بودم. امروز کتابهایش مرجع امتحانهایم هستند. شاگردهایش استادم هستند و ایتالیایی که آنها صحبت می کنند آنقدر شیرین است که به زحمت سرکلاس درس حواسم را متمرکز نگه می دارم. امروز قرار ملاقاتی با یکی از همین اساتید داشتم و وارد دفترش که شدم دیدم پیرمردی همراه اوست و شاید همانجا هوش از سرم پرید.

تصور کنید که زمان به عقب برگردد و روزی برسد که با مرحوم دهخدا ملاقات کنید.کافی بود که شاگرد دیروز و استاد امروز بگوید که ایرانی هستم و بشنوم که دمائورو مدح ایران را می گوید. نبوغ و نجابت دانشجویان ایرانی اینجا زبانزد همه دانشگاهها است. اما وصفی که او از ایرانی ها می کرد چیزی دیگر بود. زیاد از ایران می دانست. می گفت دوست دارد ایران بیاید. از فردوسی گفت و سعدی و حافظ و به قول خودش "مولای رومی". از مشروطه ایران. از هدایت و فرخزاد و حتی از مشیری و سپهری. از غنای زبان فارسی گفت و پرسید سیر تحولش به کجا می رود. ده دقیقه ای که با من حرف زد برایم آنقدر ارزش داشت که نمی دانستم اصلا باید از او تشکر کرد یا از خدا. "کشور بزرگی دارید و مردمی هستید که گذشته و حال و آینده به شما تعبق گرفته است". آخرین جمله اش بود و خداحافظی با دعوت او تمام شد که می گفت برای دکترا به دانشگاه ساپینتزای رم بروم، می گوید که برای نژاد ایران "محال" وجود ندارد. نمی دانم چه می شود که هر چه بیشتر زمان می گذرد این جاه طلبی خفته در وجودم بیدارتر می شود. تا دیروز آرزوها چیز دیگر بود و امروز رویایم شده شاگردی دمائورو را کردن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط نازنین  | 

برو حمام!

وقتی ایرانی و مثلا وارد نمازخانه یا اتوبوس می شوی و نفس می گیرت و جلوی چشمت سیاه می شود و هوس می کنی که داد بزنی ایها الناس به خداوندی خدا انظافه من الایمان٬ ته دلت شاید یک کمی هم دلت برای آن عمله بیچاره که از کله سحر جان کنده و عرق ریخته بسوزد و به دماغت بگویی حالا بالا غیرتا این دفعه را کوتاه بیا! بعد هم که از اتوبوس پیاده می شوی٬ اول از همه یک نفس عمیق می کشی و می روی پی کارت.

اینجا از وقتی رسیده ام شاید روی هم ۵ باری سوار اتوبوس شده باشم. چون به غیر از بوی عرق باید بوی گند سیر شب مانده٬ الکل به قول خودشان کپک زده٬ کله صد سال نشسته پر از شپش و... را تحمل کنم. اما امان از وقتی که هم اتاقی آدم صد سال یک بار هم حمام نمی رود. جان مادرت برو حمام. جان هر کی دوست داری حمام اگر نمی روی این لباسهایت را عوض کن. آخر مگه لباس نداری که دست از این لباسهای تکه پاره و کثیفت بر نمی داری. جان مادرت از دست شویی که می آیی بیرون حداقل اگر دستت را نمی شوری٬ به وسایل من دست نزن. با کفش نرو روی تخت من. دست به لباسهای خیس من نرن. با کفش از روی جانمازم رد نشو! اینقدر این قاشق دهنی ات را نزن به غذای من که کوفت مطلق بخورم. جان همان مسیحی که عکس و صلیبش را به در و دیوار زده ای اینقدر روی بوی عرقت اسپری ۱۰ تا یک یورویی خالی نکن. آخر مگر یک شیشه صابون مایع چند است که حاضر نیستی بروی یکی بخری و اینقدر آب نبندی به ته شیشه ای که رویش نوشته تاریخ ساخت: ۱۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح! به خدا من هم می خواهم نفس بکشم! حالا بیا و حالی این کاتولیک چند نبش که عاشق راتزینگر است و می گوید دنیا از این پاپ بهتر ندیده است بکن که به خدا پاکیزگی نشانه ایمان است!

مدام فکر می کنم که اگر جای من شاهرخ اینجا بود تا حالا بچه خودکشی کرده بود.  یا مثلا اگر دایی بود تا حالا خل شده بود. سروش راه حل بهتری داشت: می رفت پیش صاحبخانه و شکایت می کرد. حالا بگذریم که در آپارتمان صاحبخانه که باز می شود بوی کله خوک پخته مانده تمام پله ها را بر می دارد! چکار کنم من؟ برای جلوگیری از خفگی محض مجبورم پنجره را باز کنم. هوا هم سرد است و باد می آید و بعد سر درد می گیرم. بعد نمی توانم درس بخوانم. بعد شاکی می شوم و هوس می کنم خفه اش کنم!

این اگر امروز و فردا نرود حمام خودم می کنمش زیر دوش و در را هم رویش قفل می کنم...بعد می گوید نمی دانم چرا موهایم اینقدر می ریزند. بیا من حالیت می کنم چرا می ریزند...!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:2  توسط نازنین  |