تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

بعد از امتحان

احساس می کنم شاخ گاو را شکسته ام. یا بز. نمی دانم. تمام شد این امتحان خفن. له شدم. از صبح ساعت ۸ کلاس. بعد ۶ بعد از ظهر امتحان. یعنی این ایتالیایی ها نبوغ هستند...سرم درد می کند. زانوهایم داد و بیداد می کنند. گرمم است. گیج خوابم. خیس عرقم. انگشتهایم مچاله شده اند و دلم می خواهد ۶۰ لیتر آب بخورم اما چایی درست کرده ام.

چطور بود؟ نمی دانم چون خیلی نظری است. یعنی باید دید بنوچی و دیادوری که صحیح می کنند چه قدر می خواهند به قول خودمان به من حال بدهند. هم راضی ام هم شاکی.

مثل همیشه روی اولین صندلی بودم. اینطوری راحت تر هستم. سه تا استاد هم نگاهم می کردند و لبخند می زدند. باز هم چپ دستی من و مدل نوشتنم شد سوژه بحث. ورونیکا بغل دستم بود و دوتایی فحش می دادیم. به چی؟ نمی دانم...پشت سرم هم تیتزیانو بود و نچ و نوچ می کرد. قبل از امتحان این بشر اینقدر عصبی بود که من را یاد دختربچه های دبیرستانی می انداخت. ولی باحال است...فقط زیادی بوی سیگار می دهد...۵ دقیقه مانده به امتحان خواهر یکی از بچه ها فهمید من ایرانی هستم...مگر ول می کرد. سوال پشت سوال. بعد از امتحان هم از دست همه در رفتم چون اصلا نمی خواستم چیزی بشنوم.

مهم این است که تمام شد. موهایم درد می کنند...الآن دیگر من هستم و کلی کار و جمع و جور...بنوچی همه ما را شام دعوت کرده بیرون. استاد ولخرج...شام را بی خیال. تو نمره بده. شام را ما می دهیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:51  توسط نازنین  | 

اندر باب بی حوصلگی ها

* این مطلب سعی در روانکاوی خودکار دارد

من دریای انرژی پرت هستم. یعنی: صبح که می رسم دانشگاه بمب انرژی هستم. درس می خونم. بحث می کنم. در ذهنم یک برنامه شدیدا خفن برای بقیه روزم می ریزم. خوشحالم. احساس می کنم که همه کاری می توانم بکنم و حتی می توانم برم بیستون و رکورد فرهاد را بشکنم و بعد بروم باکینگهام پالاس در لندن و دست دارسی را وسط خیابان بگیرم و برویم ازدواج کنیم. منظورم این است که هیچ کاری به نظرم محال نمی آید...بعد شروع می کنم به نهیب زدن به خودم که امروز را اگر هدر بدهی دیگر باید سبیلت را آتش بزنند. حالا بگذریم که من سبیل ندارم. بعد خب بعد از ظهر می آیم خانه...ناهار می خورم. بعد همه چیز تیره و تار می شود. خیلی که جان بکنم تا درس بخوانم هم شب که سرم را می گذارم روی بالش می گویم آی نزنید٬ آتش نزنید این سبیل صاحب مرده را! فردا آدم خواهم شد. نمی دانم این من هستم که خیلی میزان توقعاتم از خودم بالاست یا واقعا کلاهم پس معرکه است.

اما فرداها هم می آیند و اوضاع به همین منوال می گذرد.

دیگر این که وقتی هوس نوشتن به سرم می زند دریای کلمات در ذهنم موج می خورد و تا می نشینم تا بنویسم نمی دانم چرا هول به جانم می افتد و به ته مطلب که می رسم می بینم سر و ته همه چیز را هم آورده ام و از چیزی که نوشته ام خوشم نمی آید. همیشه کلی ایده ناب برای نوشتن دارم. اما دریغ از اینکه حتی یکی از آنها را پیاده کنم.

دلم می خواهد یک کمی آرامش داشتم و دست از خود انتقادی بر می داشتم و با خودم کنار می آمدم. مثلا الآن دلم می خواهد فقط یک کمی از چیزهایی را که دارم برای امتحان دوشنبه می خوانم را اینجا  بنویسم...بعد می گویم بی خیال. بعد می گویم وبلاگ تخصصی باز کن. باز صدای بی خیال بلند می شود. نمی دانم کاهل هستم یا خنگ.

به این فکر می کنم که جقدر کار می خواسته ام بکنم و نکرده ام. دیروز یکی از استادها زد به شانه ام و گفت به نسبت سن جوانت ۱۰ سال از خودت جلوتری. صبر پیشه کن که می دانم به سن من که برسی چهار برابر من هستی. صبر! مشکل من این است که صبر ندارم...و شاید این که توقعی که از خودم دارم خیلی بالاست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:51  توسط نازنین  | 

امتحان

عادت بنده همیشه این بوده است که شب امتحان درس نخوانم و همیشه هم جواب عالی گرفته ام. همیشه خونسرد بوده ام  و قبل از امتحان زیاد دور و بر بچه های دیگر نمی چرخم که نه من به آنها اضطراب بدهم نه آنها به من. این داستان بعد از امتحان هم ادامه دارد تا اعلام جوابها که آبها از آسیاب می افتد. دوشنبه امتحان مهمی دارم.از ساعت ۸:۳۰ صبح تا ۶ عصر کلاس دارم و ساعت ۶ هم باید بروم سر امتحان...امتحان سختی است و باید برایش ۶ تا کتاب را بخوانیم. خب من ۶ تا کتاب را نخواندم...به جایش کتابهای دیگری را خواندم چون به نظر من مناسب تر بودن. بعد هم ببخشید بچه اول دبستان هم که نیستیم. خلاصه این که خونسرد برای خودم هر جوری که خواستم درس خواندم.

سیب زمینی خوبی بودم تا دیشب که یکی از بچه ها زنگ زد. ۲۵ دقیقه ای که حرف می زد همش می گفت اضطراب دارم. عصبانی ام. ناراحتم. از من که بی خیال و او هم آخر سر عصبانی شد که چرا اینقدر می گویی بی خیال!!! خب ببخشید با خیال. اما خانم جان بچه که نیستی داری برای نمره حرص می خوری. خب حالا به جای ۳۰ می شوی ۲۵. مهم این است که آخر سر چی از آب در می آیی...آآآآما این دوست یونانی ما هر چی اضطراب داشت خالی کرد سر من!!! من بیچاره بنده خدا دارم می گم...برای خودم البته.

من کتابهای ودوولی (vedovelli) را نخواندم چون از متدش خوشم نمی آید و اصلا کاربردی نیست. به جایش کتابهای بالبونی (Balboni) را خواندم و روی تمام روشهای کولومبو تمرکز کردم چون ادبی تر است و بیشتر به کار من می آید. برایم مهم نیست نتیجه امتحان چی می شود چون می دانم که اولا خوب خواهد شد و ثانیا آخر سر که می روم سر کلاس برای تدریس نباید به شاگردهای بیچاره ام بگویم که چقدر تئوری بلد هستم. باید تمام هنرم این باشد که آنها را عاشق درس کنم...همین!

پی نوشت: این مارکوی ضایع از آن روز تا حالا ۱۰۰ بار من را دیده است. اما هنوز نگفته چکارم داشته و تلفن هم نزده. آقا رسما سر کاریم...برویم خرمان را بزنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:40  توسط نازنین  | 

امروز

امروز از آن روزهایی بود که صبح از خانه رفتم بیرون و خوابش را هم نمی دیدم که با این همه اتفاق برگردم خانه. باید سیمونتا را می دیدم تا جدول کارآموزیم را امضا کند و فاتحه اش را بخوانیم و بگوییم به سلامتی تمام شد. امروز روز امتحان از ۳۰۰ نفر بود که می خواستند که در دوره های زبان دانشکده ثبت نام کنند. مارکو زودتر از سیمونتا آمد و دید که به به دارم برای امتحان کتاب او را می خوانم. گل از گلش شکفت و مثل همیشه یک لبخند دو نبش تحویلم داد و با لهجه رمی اش حالیم کرد که همین طوری اگر پیش بروم از خر خونی می رسم به ماه. سیمونتا هم که رسید گفت بیا با هم برویم سر امتحان و همانجا برایت امضا می کنم. سر امتحان رفتن همان و صحیح کردن عین خود ۳۰۰ دفترچه با مارکو و سیمونتا همان...وسط کار هم مارکو پنج شش دقیقه خیره به من نگاه می کرد و صدایم که در آمد گفت هیچی...بعدا یک کاری با تو دارم. بعدا هم فقط شماره موبایلم را گرفتو من مانده ام سر کار که با من چکار دارد...محض اطلاع باید عرض کنم که تقریبا ۴۵ سالش است و زن دارد و بچه. پس عاشق نشده است. یعنی امیدوارم این طور باشد. چون مسوول تمام درسهای آنلاینمان ایشان است و خدا به دور اگر قلبش تپیده باشد. ورقه که صحیح کردیم  گفتند حالا برو و امتحان شفاهی بگیر. بابا٬ پدرتان خوب...مادرتان خوب...من را چه به این کارها!!! خلاصه این که چپاندنمان در یک کلاس و من بودم و قیافه های آدمهایی که نمی دانستم چی چی ازشان بپرسم.

کار که تمام شد مارکو گفت صبر کن که رییس دپارتمان دارد با رییس دانشگاه می آیند...بابا به من چه!!!! خلاصه این دو نفر آمدند. رییس دپارتمان پایش را در یک کفش کرده که بمانم و برایشان کار کنم و رییس دانشگاه هم حرفهایی می زد که فکم افتاد ته چاه...حالا من ماندم و یک عالمه درس برای خواندن و کلی فکر. کدام را بچسبم نمی دانم...مارکو را بگو!! خدا به دادم برسد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:7  توسط نازنین  | 

بزن لامذهب من که کم نمیارم

مسابقه بوکس تا حالا دیده اید؟ اینقدر مشت می کوبند توی صورت حریف که بیچاره گیج می شود. مات می ماند. تا پای کما هم شاید رفت. بعد مربی اش بلندش می کند. به گوشه تشک می بردش. آب می پاشد توی صورتش. سرش داد می زند که مبادا کم بیاورد. آن بیچاره هم گیج گیج می خورد. دنیا جلوی چشمش تار می شود. ولی بعد یک نفس عمیق می کشد و بعد لنگان لنگان راه می افتد و یکی محکم می خواباند توی گوش حریف لاکردارش.

بار اولی که سنگینی زندگی را درک کردم وقتی بود که خاله جان فوت کرد. لحظه به لحظه همه چیز را یادم است. زیاد دور نیست. ۳ سال پیش. جوری بود که می خواستم فرار کنم ولی باید می ایستادم. یادم است که گریه هایم یواشکی و شب بود که می رسیدم خانه و سرم را می گذاشتم روی بالش. صبح هم که می رسید محکم بیدار می شدم و می رفتم خانه مادربزرگ. عید بدی بود. مراسم طولانی. یک شب ساعت ۲ بود که برمی گشتیم خانه و شاهرخ برایمان بستنی خرید. مزه اش هنوز زیر دهنم است. روزهایی بود که از خودم می پرسیدم یعنی زندگی از این سخت تر هم می شود. بعد از مراسم هفتم یک روز که همه ناهار خورده بودند نشسته بودم و فکر می کردم. بعد دیدم دارم گریه می کنم. فروزان بغلم کرد و گفت حالا که گریه همه تمام شده خودت را اذیت نکن.

پریروز صبح بدی بود. سیاه بود. یکی زنگ زد. من بودم که باید دلداریش می دادم. ولی تا گفت: نازی چی شده؟ من بود که زدم زیر گریه و گفتم خورد شدم.له شدم. کسی من را نزد. ولی کاشکی همه دردها مثل کتک خوردن بود. "کلمه" در لغت عرب یعنی چیزی که ایجاد جراحت می کند. و کلمات مثل دشنه ای تمام تنم را پاره پاره کردند و بعد هم ولم کردند روی خاک...پریروز دایجان بعد از چند ماه زنگ زد به موبایلم و تا گفت: سلام پدرسوخته٬ من زدم زیر گریه ای که آن بنده خدا فقط هق هقش را می شنید.

من یک سیلی محکم خوردم. خیلی سخت بود. خیلی گیجم کرد. هنوز هم که یادش می افتم جلوی چشمم سیاه می شود. اما بلند شدم. یادم افتاد که سه سال پیش از خودم پرسیده بودم که آیا زندگی از این هم سخت تر ممکن است بشود. الآن می دانم که سخت تر هم خواهد شد و اگر یادم برود که باید یک زره آهنی تنم باشد ممکن است کار دست خودم بدهم.

امروز فکر می کردم که همه ما این چند وقت گذشته سیلی محکمی خورده ایم و همه دچار رخوتیم. سهم من یک سیلی دیگر بود که بی ربط با سیلی اول نیست. اگر بخواهم دیگر سیلی نخورم باید قدم را صاف کنم و سرم را بالا بگیرم. درد زخم کلمات تا ابد می سوزاند و همه مان هم تا دلمان بخواهد از این زخمها همه جای تنمان داریم.

ولی می دانم که قسم خورده ام که جواب این همه دشنه بازی را بدهم. نه. تسویه حساب شخصی نمی کنم. من اهلش نیستم. اما انتقام جمعی می گیرم. خلاصه این که فلان ابن فلان تو بزن...من کم نمیارم. حواست را جمع کن که فقط گیجی از سرم پریده است و ممکن است آنچنان بخوری که نفهمی از کدام طرف باید بیفتی...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42  توسط نازنین  | 

ایران ساعت 6 صبحه

ایران ساعت ۶ صبحه...دارم می نویسم چون می دونم یادم نمیره. زبان به کار که می افتد زخم می کند. خون راه می اندازد. خورد می کند...می میری. من مردم. اما گریه نکردم. آهای آقای خدا من دیگر نمی دانم با این همه چوب که می زنی کجا می خواهم برسم. آقای خدا ازت نخواستم یک ذره آروم بشم که درس بخوانم؟مرسی از این همه توجه...مرسی!! ولی دیدی که له شدم. ببین من داشتم سعی می کردم یاد بگیرم که آنهایی را که دوست ندارم دوست داشته باشم. خودت نگذاشتی. بعدا نگی من نگفتم. خدایا ولی رسمش نبود که اینطوری خورد بشوم. ولی بازم مرسی. اینج ۴:۳۰ صبحه و نمی خوابم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 5:59  توسط نازنین  | 

ندای قلب

بیدار که شدم سرم را روی بالش چرخاندم و همه کتابهایی را که روی زمین انداخته بودم نگاه کردم. بعد هم چشمم را دوختم به سقف و رفتم به سراغ رشته فکری که مغزم را دیگر کاملا از همه طرف سوراخ کرده است. از جایم بلند شدم و نشستم و چانه ام را گذاشتم روی زانوهایم. دلم می خواست صدای پای آشنایی را بشنوم که از بیرون در اتاقم می آید. لبخند سردی زدم و صدای پای بابای علا را شنیدم که بیدار شده بود. زیاد آشنا نبود. غریبه. خداحافظی که می کردیم برایم دعا می کرد. برمی گشت عربستان و حرف آخرش هم این بود که زیاد فکر نکنم و هوای دخترش را هم داشته باشم. وقتی هم که رفت با خودم گفتم که دخترش هم که دو روز دیگر می رود و من می مانم و این خانه زیادی بزرگ و یک دنیا تنهایی و سکوت و فکر. و همراهی کتابهایی که مانده اند روی زمین و باید بخوانمشان. صامی رسید که با ما چایی بخورد. خیره مانده بودم به فنجان چایی اش و به حرفهایی که به عربی نامفهومی با علا می زد گوش می کردم. بعد سعی کرد یک کمی به ایتالیایی حرف بزند و قبل از من خودش زد زیر خنده و دستهایش را به علامت تسلیم برد بالا و گفت: به خدا نازی امروز درس می خوانم. من هم نگفتم صامی جون٬ هفت ماه است که اینجایی و تنها جمله ای که می توانی درست و حسابی به ایتالیایی بزنی این است: "من صامی هستم. اهل عربستان. ۲۶ سالم است و چند ماهی است که ایتالیا هستم". فقط بهش گفتم که تا شب اگر هر سوالی داشت بیاید سراغم و تعارف نکند بلکه فرجی شد و برای بار سوم یک ترم را تکرار نکرد. خندید. رفت. قبلش البته گفت که برادر من است اینجا...من هم دلم برایش سوخت که بیشتر به عنوان بارکش در خریدهایمان ازش استفاده می کنیم. و برای سر حال آمدن او را می گذاریم سرکار. نمی دانم معرفتش را چه طوری اندازه بگیرم. یک روزی جلوی پایم تف کرد و گفت همه چیز تقصیر ایران است. امروز می گوید برای ماه عسلش با زنی که برایش در جده گرفته اند و او فقط یک بار صورتش را دیده است به ایران می آید و من می گویم خرجان ماه عسل می روند پاریس و ونیز و نه تهران. صامی رفت و علا رفت سر درسش. من آمدم به اتاقم و نشستم سر یکی از کتابها...نوشته یکی از استادها. سیلی محکمی دوسه روز پیش به من زد. بیدارم کرد. تکانم داد. شبیه سازی یکی از امتحانها بود. جواب را برایش ایمیل زدم. نیم ساعت بعد برایم نوشت: "نازنین کارت عالی بود. ولی بین همه خطهایی که نوشته ای سایه پررنگ ترس هست و اضطراب. ترست بی مورد نیست و اما ربطی به درس ندارد. جدایش کن. دور بیندازش. یا اگر می توانی مثل دلتنگی با ترس هم نوعی همزیستی مسالمت آمیز راه بینداز. همه ما به یادت هستیم. دوستت داریم و به تو نزدیک هستیم". لازم نیست که بگویم چند لیتر اشک ریختم. قدرت خدا این چشمه اشک که خشکی ناپذیر است.

امروز دستم خورد به کتاب پترارک. قلبم گرفت. پیش درآمدش را فوسکولو و لئوپاردی نوشته اند. بازش کردم...گفتم می روم آرتزو...بعد یادم افتاد که در این مملکت چکمه مانند جایی هست که وقتی به آن می رسی نفست می گیرد و برمی گردی به همان روزهایی که یکی به دنبال سایه ای برای خلوتگاه شبانه با اندیشه شاعران قدیمی. یا همان جایی که طاعون که آمد یکی آنقدر شجاع و خوش روحیه بود که صدتا  داستان نوشت اسمش را گذاشت دکامرون. 

رفتم سراغ کامپیوتر. استاد برایم ایمیل زده بود. ازش یک سوال کرده بودم. فقط یک سوال و او نوشته بود: "جوابت را در قلبت داری". سوال حرفه ای. فرض کنید بر سر این که آیا تئوری نسبیت واقعی می تواند باشد یا خیالبافی. خیلی جدی. "اگر بخواهیم به تئوری های انتخاب متون ادبی برای اهداف آموزشی فکر کنیم به جایی می رسیم که ارزش کار را و ذوق ادبی را از دست می دهیم. من چکار کنم. بمانم بر سر همین مسیر؟".

جواب توی قلبم است. در تمام زندگیم شاید یکی دوبار به ندای قلبم گوش کرده ام. این دفعه اما گوش کردم. یعنی می خواهم گوش کنم. 

ایمیل استاد را دوباره می خواندم. علا آمد: نازنین چهارشنبه برویم فلورانس. "نه. یعنی برو. من نمی آیم. درس دارم". نگاهم کرد و گفت: بیا.

مائوریتزیو گفته بود که به قلبم گوش بدهم. یاد تخیل خودم و خوردن دستم به کتاب پترارک و حوس فلورانس افتادم. گفتم: می آیم. علا بغلم کرد. صامی برای ناهار آمد پیشمان. گفت که او هم می آید. خب...بارکش خریدهای علا هم پیدا شد. همین طور آدمی که من سرکارش بگذارم و بخندم. شاید اگر سر کیف بودم می گویم دخترک چینی که عاشق دل خسته صامی هم شده بیاید...می روم. شاید کمتر فکر کردم. شاید کمتر ترسیدم و بی خوابی کشیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:50  توسط نازنین  | 

نمی دانم کجاست

پارسال تابستون یک بعد از ظهر سرخوش که تازه یک مستند خیلی قشنگ در مورد میکلانژ دیده بودم. یکی برایم اس ام اس زد و ازم پرسید که حاضرم با او سر یک پروژه کار کنم یا نه. من گفتم باشه. خریدمش. خواندمش. خوشم آمد. درجه انتقادم کم نبود. خیلی هم تند بودم. دوستمان را دو سه باری دیدیم و بحث کردیم که چکارش بکنیم و من استارت کار را زدم. فرناز خیلی منتقد بود. می گفت وقتت را حرام کار نکن که یارو کلا از بیخ عرب است و چیزی بارش نیست. عصبی است و معلوم نیست چی می خواهد بگوید. من ولی گوش به حرف نبودم و با این دوست عزیز آرام آرام جلو می رفتیم.

قبل از اینکه بیایم...دقیقا یک ساعت قبل از رفتنم به فرودگاه کوله پشتی ام را باز کردم و چپاندمش بین آنهمه باری که داشتم و وزنش ۴۰۰ گرمی اضافه شد. مامان گفت: برای چی می بری. گفتم مامان باید رویش کار کنم.

رسیدم ایتالیا. سر جمع شاید ۴ یا ۵ ساعت رویش کار کردم اینجا. جلد زرد استفراغی اش جلویم بود. انتقادم هی بیشتر می شد. چون وقتی موشکافانه روی چیزی کار می کنی خیلی باید نکات مثبتش سر سخت باشند که جاهای بد و خط خطی توی ذوقت نزنند. شاید کار خدا بود که بیشتر رویش وقت نگذاشتم.

ماه پیش که مامان و بابا اینجا بودند و باید اسباب کشی می کردم گرفتمش و پرتش کردم قاطی چیزهایی که می خواستم دور بریزم. مامان بلندش کرد و گفت پول دادی برایش و حیف است. نگاه کردم مامان را و گفتم مامان حیف همه پولی که برایش این همه آدم داده اند. حیف همه کاغذی که حرامش شده است. حیف همه ساعتهایی که حرام خواندنش کرده اند  آخرش گفته اند "که چی؟؟" حیف انرژی من و شما است که الآن بخواهیم وزن این را هم بگذاریم روی بارمان. بابا همه آشغالها را برد و خالی کرد.

نمی دانم الآن کجاست. تویش پربود از یادداشتهای قرمز من. پر از نوت برداریهایم و علامتهای سبز. یک جایش با ماژیک قرمز نوشته بودم: آخرش که چی ای آدم هذیان باف عصبی.

آخرش این شد که الآن نشسته ام و فکر می کنم که همه آن تاریخ ادبیات که خوانده ام و دارم می خوانم الکی نوشته نشده است. هر چند که اگر اسم کارش را بخواهیم در ردیف آثار ادبی بگذاریم٬ باید یک سنگ قبر برای کل واژه ادبیات و هزاره های عمرش سفارش بدهیم.

نمی دانم کجاست. مال من رفت قطی زباله جات. شما هم جنب بخورید و اگر بین کتابهایتان است از شرش خلاص شوید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:10  توسط نازنین  | 

آینه

آینه را می گذاری جلوی آدم. نباید که همیشه خودت را ببینی. یعنی نباید همیشه چشم و ابروی خودت را ببینی و بخندی. بعضی موقعها آینه ای که خدا می گذارد جلوی پایت خودت در جسم دیگری هستی. بعد می بینی که چقدر آن تویی که در آن آدم هستی چقدر چندش آور و رقت بار هستی. ولی باز یک نفس راحت می کشی و می گویی خدا را شکر که باز آینه را جلویت می گذارد تا بتوانی گوشه ابرویت را که زده ای کج کرده ای درست کنی یا آن لکه ای را که روی صورتت افتاده پاک کنی...اینه که رفیق زیاد به خودت سخت نگیر. آینه را نگاه کن و بعد بیشتر لبخند بزن. دنیا همین است. درست عین زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:39  توسط نازنین  |