هست زیبا!
مسجد شجره بودیم. محرم شده بودیم. نشسته بودم و منتظر اذان مغرب بودیم که نماز بخوانیم و به سمت مکه حرکت کنیم. مفاتیحم را باز کردم و باور کنید نه دنبال چنین دعایی بودم و نه اصلا می دانستم که در مفاتیح است. یاد صحنه فیلم امام علی افتادم که حضرت امیر در مسجد کوفه نشسته بود و می گفت مولای یا مولای. یادم است که خیلی گریه کردم و مامان مانده بود که یک دفعه چرا آنطوری زده بودم زیر گریه. حالا الآن رفتم دیدم شاهرخ نشسته دارد می خواند مولای یا مولای. دوباره گریه ام گرفته است. ولی آهای آقای خدا می دانی که چقدر سخت است وقتی می خواهی گریه کنی و نمی توانی؟ وقتی می خواهی صدای هق هقت به عرش تو برسد و مجبوری صبوری کنی و یک جایی قایم بشوی که اگر اشکی هم ریختی کسی نبیند؟ خدا آخر چرا اینطور کردی؟ خدایا قلبم را گذاشته ای زیر پایت. آی خدا به ولای علی آمدم ایران که ماه رمضان اینجا باشم، پیش مامان و بابا و شاهرخ و فرناز که افطارم را با آنها بکنم. حالا که آمدم هر چیزی که را نباید می دیدم دیدم. خدا می دانی چقدر گریه دارم که نکردم. خدایا اینها فردا می روند و من مانم و یک دل شکسته...اینقدر گریه می کنم و التماست می کنم که کور بشوم. ای خدا به ولای خود علی آمدم که خنده این بچه را ببینم...خدا چرا چیزی دیدم که باید می مردم و نمی دیدم. ای خدا چرا این بچه؟

مولای یا مولای
انت الغنی و انا الفقیر
و هل یغفر الفقیر الا الغنی
یا ذالجود و الاحسان
خدایا هر کاری بگویی و بخواهی می کنم. تو بگو بمیر و من می میرم. فقط خدا به ولای علی و آل محمد قسمت می دهم این بچه دوباره بخندد و من هم دلم شاد شود. تا وقتی هم که دلم را شاد نکنی راه می روم و می خوانم:
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ﴿۲۲﴾
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿۲۳﴾
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿۲۴﴾
آنهایی که فقط می خواهی با آنها باشی. صدایشان را بشنوی یا ایمیلهایشان را بخوانی چون پر امید هستند و صدایشان آنقدر انرژی دارد که یادت می رود چقدر بار این درد سنگین است.
آنهایی که مملو از ادعای بامرامی هستند و این چند وقت زنگ که نزده اند تا احوالپرسی کنند هیچ٬ بلکه اگر دست بر قضا هم یک جوری با ما روبه رو شوند خودشان را می زنند به کوچه علی چپ که چیزی نمی دانستند...و بعد هم آنچنان ننه من غریبم بازی برایت در می آورند و دایه عزیزتر از مادر می شوند که دلت می خواهی بزنی و کلا ترکیب صورتشان را به هم بزنی.
بله آقای خدا٬ این چند وقت یک ریز و مدام برایت حرف زده ام. چپ و راست. چقدرش را گوش کرده ای نمی دانم. یعنی اصلا راستش را بخواهی مانده ام حیران در حساب کارهای تو. حرفهایی که می زنم را فردای قیامن نکوبی بر سرم. فقط می خواهم بدانم که چرا بین این همه آدم ظالم که در همین تهران خودمان دارند وول می خورند تو چرا برداشتی و دستی دستی این بلا را سر این برادر مظلوم و معصوم وبی گناه من نازل کردی٬ هان؟! ببین خدا٬ حرف از سنت الهی برایم نزن که گوشم پر است. فقط دنبال یک دلیل منطقی می گردم که بفهمم چرا مامان و بابا باید این بار روی شانه شان می افتاد و غم به صورتشان می دوید. بله٬ بله! می دانم که نفر اول و آخری نیستیم که بلاگیر شده ایم. اما تو به من فقط همین را بگو که چرا شاهرخ. بعد هم آهان آقای خدا...امروز عصر که این همه قرآن خواندم و حیران بودم در آیات کتاب خودت چرا همه چیز برعکس از آب در آمد. ببین خدا! معجزه نمی خواهم...الآن دلیل می خواهم. یک دلیل منطقی.
در مورد آدمهای دور و برم هم باید بگویم که خودت باید یک کاری بکنی که سری اول و دوم دور و برم آفتابی نشوند. مامان و بابا و شاهرخ دارند می روند و می دانی که آستانه تحمل من به منفی صفر می رسد. داد نزن که ان الله مع الصابرین چون که فعلا حالم را بد گرفته ای! این است که دارم می گویم اگر دیدی مثلا زبانم لال با عمه ای یا یکی از اقوام بابا درافتادم حوصله ندارم که فردای قیامت بگویی احترام بزرگتر واجب بود.
ببین سر از کارت در نمی آورم. خودت یک جوری یک توضیحی برایم دست و پا کن. یا بی زحمت شر ظالم را هم یک طوری کم کن.
راستی شاهرخ را که نماز می خواند می بینی دیگر نه؟! دلت می آید؟ یعنی چطور دلت آمد؟ هان؟ من را که شبها گریه می کنم می بینی؟ همه می گویند تحمل دیدن اشک من را ندارند. همممممه. تو چطور؟ تو داری؟ فرناز را می بینی که چطوری آب شده است؟؟ یا مثلا بابا! همین بابا! ببین خدا...این یکی در حقش خیلی زیادی بود. کم از بچگی کشیده بود که حالا باز هم بکشد. راستی آقای پدربزرگ پدری بی زحمت شما هم از آن دنیا یک چیزی در گوش خدا بگو بلکه افاقه کرد. می گفتم...یا مامان را بگو. ببین خدا آن روزی که بیمارستان گریه می کرد و می گفت خدا را پیدا نمی کند دستش را گرفتم و خلاصه یک جوری دوباره پیدایت کرد...بی زحمت اینقدر حال گیری نکن!
ولی می دانی خدا. با این همه دوستت دارم. زیاد. هر چند که نشسته ای آن بالا یا روی رگ گردن ما و هر چی حرف می زنیم محض رضای خودت هم یک کلمه هم جوابمان را نمی دهی! این رسمش نیست...
۱. خیابان ولیعصر یک طرفه شد...هورررا. حالا من آخر نفهمیدم از کجا به کجا. چند ده کارشناس هم صحبت کردند و گفتند این شق القمر است چون به عقل اجنه هم نمی رسیده است این راهکار را برای حل ترافیک تهران ارایه بدهند. خب ترافیک هم که به دیدار حق شتافت.
۲. میدان الف و ب و جیم خفن آلوده است. بیماران و سالمندان و خردسالان از جایشان تکان نخورند. کاری ندارم به این همه خیرخواهی...اما ما هم که سرجایمان نشسته ایم و جزو آن سه گروه بالا هم نیستیم از صبح تا شب روزی چند بار نفسمان تنگ می شود.
۳. این یکی دیگر آخرش بود: تهران دومین شهر ارزان دنیا برای تجارت است. یعنی از این بهتر نمی شد. شهر اول آلمآتی قزاقستان است. چه افتخاری نصیبمان شد. نیست که همه ساکنین تهران تاجرند و بازرگان حالا از همه دنیا سرازیر می شوند اینجا و دیگر حالی به حولی. یعنی ۱۷۵ دلار برای ۲۴ ساعت خیلی خوب است دیگر: یک شب هتل دو وعده غذا و دو سفر ۵ کیلومتری با تاکسی. خب این تاکسی ها که همه فوق مدرن هستند. مشکل ترافیک هم که حل شد...این است که دیگر باید منتطر وول خوردن بزرگترین سرمایه گذاران دنیا در کلان شهر عزیزمان باشیم.
حالا دیشب ساعت ۱۲ و نیم بود که مهمان داشتیم و شاهرخ خوابیده بود. چیزی گفته شد که من در ذهنم خنده ام گرفت. همان موقغ برق نگاه شاهرخ را دیدم که افتاد روی من. نگاهش کردم دیدم لب پایینش را گاز می گیرد که نخندد. خودم خنده ام را سعی کردم قورت بدهم اما نشد. شاهرخ نگاهش را از من دزدید. باز همان حرف تکرار شد. و خلاصه کار به جایی رسید که این دفعه تنهایی بدون شاهرخ پریدم و ولو شدم کف آشپزخانه و ریسه رفتن از خنده...بعد که مهمانمان رفت نگاهم کرد و گفت: زهرمار نامرد. تنهایی می خنده!!! بعد خودش زد زیر خنده...خب این یعنی حالش خیلی بهتر شده است چون بعدش هم دوباره شروع کردیم به دست انداختن فرناز و کرم ریختن تا صدایش را درآوریم.
آآآآآآآآآآخخخخخخییییییییششششششششششششش
پی نوشت ۱: الآن دیدم برای ثبت نام در آن امتحانی که در مطلب قبلی گفتم تا ۲۷ سپتامبر زمان دارم و نه ۱۷ ام. هووورررراااا!
پی نوشت ۲: از این آقا و این خانم به خاطر همه همدردی و حمایت و غیره و ذالک شدیدا ممنونم.
پی نوشت ۳: خاله یک کتابی داده بود که بخوانیم. فرناز خوانده بود و هی موعظه می کرد و من کفری شده بودم. دیشب شوخی شوخیی کتاب را برداشتم و دیدم بیچاره فرناز الکی موعظه نمی کرده است.
پی نوشت ۴ بعد از دو سه ساعت: ریشش را بعد از سه هفته زد...جگرش را بروم من!
امسال چه سالی است؟
همه زمان و روزشماری از دستم در رفته است. از سر هفته فکر می کردم هر روز پنج شنبه است. اگر ۲۳ مرداد باشد امروز پس تولد دایی است. الآن اینجا بود. حواسم کجاست من؟ باید بهش تبریک می گفتم. تا همین الآن فکر می کردم امسال سال ۸۷ است...بعد یک دفع فهمیدم نه ۸۸ است. ۱۶ روز دیگر می شود ۲۸ سالم. آخر همین الآن از روی موبایلم دیدم ۱۳ آگوست است. امروز چندم مرداد است؟ ۹ روز دیگر شاهرخ می شود ۲۵ سالش. نمی دانم برایش چی بخرم.
فکر کنم وضع فرناز از من خراب تر باشد. چون دیروز داشت روزهای ماه تیر را توی تقویم نگاه می کرد و حساب و کتاب می کرد. من بهش گفتم الآن مرداد است.
آنا برایم ایمیل زده است که جا نزنم. اما مگر می شود. ۲۵ کیلو از بارم کتاب بود. از آن همه کتابی که باید بخوانم فقط ۳۱ صفحه خوانده ام. آنا نوشته است که باید برای همه آن امتحانها ثبت نام کنم. اما مگر می شود؟ فقط تا ۱۷ سپتامبر فرصت دارم. آنا نوشته باید به خودم هم فکر کنم. اما مگر می شود؟ همین الآن دارم می میرم از عذاب وجدان. کلی با فرناز داد و بیداد کردم. الکی! سر چی؟ سر اینکه من نقطه ضعفم نفرت از سکوت و تنهایی است و فرناز هم نسبتا درون گرا است. وقتی سوال می کنم جواب یک کلمه ای دیوانه ام می کند و خلاصه اینکه تا دلم خواست هر چی خواستم به فرناز گفتم. بعد گریه کردم. بعد گریه او را هم درآوردم. کاشکی این بشر یک ذره بد بود. آن وقت دلم نمی سوخت که اینقدر اذیتش می کنم.
راستش را بخواهید این وضعیت خیلی بد است. هر یک نگاه شاهرخ آتش می زند به جانم. صدایش را که می شنوم قلبم تکه تکه می شود. دلم می خواهد فرناز هم مثل من بود و وراجی می کرد ولی نیست. حداقل وقتی من می خواهم اینطوری باشد ساکت است. بعد خلاصه اینکه وضع بدی است دیگر. یعنی بد است. دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو بعد ببینم شاهرخ داماد شده است من عمه شده ام یا شاهرخ و فرناز پیش من تورینو هستند با هم می رویم گروم بستنی می خوریم یا می پریم بغل رود پو قایق می گیریم. یا اینکه اصلا من وفرناز می رویم انگلیس به شاهرخ و گلناز سر بزنیم.
اینقدر این وضع بد است که حتی نمی خواهم بدترین آدمها به آن دچار شوند...یعنی بد بد است. حالا اگر یک روزی مردم و رفتم آن دنیا اولین کاری که می کنم این است که دق دلی همه این چند روزه را سر خدا در می آورم و اینقدر سوال پیچش می کنم که نتواند جوابم را ندهد. کفر می گویم؟ نه! فقط دلم می خواهد بفهمم چرا...
دیشب برایش از دوره دبیرستان خودم و فرناز می گفتم. آن موقع که فراست در سعدآباد بود. خانه سفیر مصر قبل از انقلاب را کرده بودند دبیرستان فراست. برایمان آنجا درس خواندن معادل بود با به رسیدن به ته دنیا و شاخ قول را شکستن و هرکسی هم می پرسید کدام دبیرستان می رفتیم با کلی اعتماد به نفس می گفتیم فراست. بعد فکر می کردیم که طرف الآن در ذهنش چقدر کف می کند...خام بودیم و خر. البته خب واقعا دبیرستان خوبی بود...سوای درس یادم نمی آید هیچوقت مثل آن چهار سال خلاف بوده باشم و شده باشم فرزند ناخلف بابا...سر خوردن از پله ها و فرود آمدن روی سر و کله معلمها٬ سر ظهر به جای کلاس رفتن سر از میدان تجریش درآوردن٬ سرازیری خیابان سعدآباد را به دنبال توپ دویدن٬ بدترین تقلبهای زندگی و فوتبال تماشا کردنها سر کلاس زیست شناسی یا اصلا اینکه سر از در ورود دبیرستان پسرانه صدر در آوردن. ساعت ۲ هم که بابا می آمد دنبالم می شدم نجیب و آرام و می شنیدم که معلمها می گفتند صدا از سنگ در می آید اما این نازنین شما صدایش در نمی آید. چقدر خر بودند. همین حرفها را تحویل مامان و بابای تارا می دادند.
بعد اجلاس سران کشورهای اسلامی شد و همه خیابان را گرفتند تا آن ساختمانهای عجیب و غریب را بسازند. برایمان یک مدرسه تازه اول پاسداران ساختند....سال سوم و پیش دانشگاهی را آنجا بودم. همچنان خلاف بودیم اما محدودیت مکانی باعث شده بود بیشتر سرمان به درسمان باشد. آن هم روی پشت بام مدرسه سر ساعتهای درسهای مزخرف مثل تاریخ. یک بار معلم جبر تحلیلی به من و تارا و صنم و نازنین مرتضوی و آزاذه گفت که حماقتهایمان را نمی بیند و می گذارذ به حساب نمره های خوبمان: "کسی که زیاد آن هم زیر آفتاب درس می خواند جنونش می زند بالا". به نظرم شنیده بود که صدایش می کردیم احمد لولو٬ فامیلی اش احمدخانلو بود.
خلاصه امروز با یاسی رفتم فراست. ته همان کوچه دراز و باریک. یکی از ناظمها راهم نمی داد. گفت همین جا بنشین ببینم خانم آشتی (مدیر مدرسه) شما را می پذیرند یا نه. من هم گفتم شما برو من خودم همزمان با شما خدمت خانم آشتی می رسم. نمی دانست که می دانم پشت اتاق مستخدم یک سوراخ به قول تارا مال رو است که ازش می توانی به سختی رد بشوی و همه را دور بزنی و برسی به دفتر مدیر. زودتر از خانم ناظم شدیدا قشری و متهجر رسیدم. فکش افتاد وقتی رسید و دید خانم آشتی دستم را گرفته و با هم می خندیم. یادش رفت که بگوید خانه دایی خارج از محدوده است. و وقتی هم یاسی را بردم کلاسها را ببیند دنبالمان آمد که مبادا خدای ناکرده دست از پا خطا نکنیم. خاطره های زیادی به ذهنم می رسیدند و نمی دانم حرفهای من بود یا معجزه مدرسه که یاسمن خوشش آمد و فکر کنم او هم به امید خدا فراستی بشود.
بیچاره بابا فهمیده بود که قاطی ام و زیاد سراغم نمی آمد و دلم برایش سوخت. تا ۱۲ شب ناهار امروز را درست می کردم و آشپزخانه را جمع می کردم و او حتی از جلوی آشپزخانه هم رد نمی شد. صبح که بیدار شدم نماز بخوانم آمد توی اتاقم و نگاهم کرد و من خندیدم بهش به خاطر موهایش. او هم مطمئن شد که قاطی نیستم دیگر...برای همین از وقتی بیدار شده ام خاطرش جمع است که هر چی کار بریزد روی سرم صدایم در نمی آید.
خلاصه این که تا اطلاع ثانوی آدم شده ام. یعنی تا ساعت فکر بعدی که نمی دانم کی از راه می رسد فعلا افکار و برنامه هایم مرتب است.
- بچه که بودم یادم است که مادربزرگم برای هر چیزی یک دعایی حفظ بود. یا بلند یا کوتاه. یک مفاتیح سبز بزرگ هم داشت که گوشه تمام صفحاتش تا خورده بود و من نمی فهمیدم که مادربزرگم چطوری می توانست بدون نگاه کرده به فهرست و بدون اشتباه دقیقا همان دعایی را که می خواست بیاورد. یک کمی هم برایم خنده دار بود. این چند روزه خودم شده ام درست عین مادربزرگم. سرم را که می چرخانم باید یک دعایی یا ذکری یا چیزی بخوانم. به دعای جدید که می رسم قلبم می لرزد و با کلی عجز و لابه خدا را بزرگی خودش قسم می دهم دعا می خوانم و بعد گوشه صفحه اش را تا می زنم. و دوباره که می خواهم آن را بخوانم بدون اشتباه کردن مفاتیح را که باز می کنم همان دعا را پیدا می کنم. مادربزرگم امروز حافظه درستی ندارد. برایش تسبیح را گره زده ایم و گفته ایم برای یک مریض هفتاد تا حمد بخواند. اما من کارم را از او یاد گرفته ام...از روزی که شاهرخ مریض شده است او را ندیده ام. یعنی روی هم دوبار از وقتی که رسیده ام ایران دیدمش...دلم نمی آید به دیدنش بروم چون می دانم گریه ام می گیرد و آنوقت او هول می کند و اوضاع به هم می ریزد.
- دیروز که آمدند خانه مان دستش را گرفتم و بردمش جلوی کمد اسباب بازیهای خودمان. من دراز کشیده بودم و نگاهش می کردم. هر بازی را که بیرون می آورد برای من یک دنیا خاطره از خودم و فرناز و شاهرخ و گلناز زنده می شد که می نشستیم و با هم بازی می کردیم. با خودش و با من حرف می زد و می گفت بروم با او بازی کنم. حوصله نداشتم. نگاهم کرد و گفت: پس چرا دیشب اینقدر امیرعلی را بغل می کردی و بازی می کردی؟ بیشتر از من دوستش داری؟. بلند شدم و نشستم پیشش. شاهرخ صدایش می کند کیمی. می گویند شکل من است. با موهایش بازی می کنم و به صدای مامان و خاله جون که از آشپزخانه می آید گوش می دهم. کیمیا می گوید دلش برای گلناز تنگ شده است. من را هم دوست دارد اما می داند که من هم دوباره می روم...شاید برای همین است که فرناز را ترجیح می دهد. قبل از رفتن می پرد بغلم و سفت بوسم می کند و می گوید: دیگر هر روز می خواهم بیایم خانه خاله جونم تا من را هم اندازه امیرعلی دوست داشته باشی. او پسرداییت است، اما من دختر خاله ام. دخترخاله را یک کمی می کشد و می خندد. خاله جون را دوست دارم...خیلی زیاد.
- از همه کسانی که می دانند که ایرانم و شاکی اند که چرا تماس نمی گیرم عذرخواهی می کنم. اما بدانید که نه حوصله دارم و نه می خواهم که از برادرم یک لحظه هم جدا شوم. باید خانه باشم و کمک مامان و بابا. راستش ایران آمدم فقط به خاطر آنها و متاسفانه خورد به این جریان. این است که اگر زنگ نمی زنم و جوابی هم نمی دهم به این خاطر است که می خواهم فقط پیش شاهرخ باشم.