تبليغاتX
زندگی یعنی همین

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

قورمه سبزی

قبل از ناهار:

فروزان: نازنین خری اگر شوهر بکنی.

من: خاطرت جمع! حماقت و خریت از من به دور است. فاااااااااااتحه!

او: این چه حرفی است یاد بچه می دهی؟

فروزان: دروغ می گویم؟ ماها که شوهر کردیم چه گلی به سرمان زدند؟

فیروزه: حالا تو نازنین برای خودت یک شوهر از ایتالیا وارد کن.

من: در دست اقدام است.

نگاه سنگینش روی صورتم می افتد بعد هم می گوید: الکی کار یاد بچه ندهید.

من: ایرادی دارد....؟؟؟؟

داغ می کند. داد می زند. موعظه می کند. درسا فارسی ۱ تماشا می کند. یک سریال احمقانه کره ای و یک پسری مست قول ازدواج به یک دختری می داد. همانطور که موعظه ام می کرد و من با موهایم را می پیچیدم دور انگشتم تلویزیون را نشان داد و گفت همین چیزها را می بینید و این افکار به سرتان می زند. درسا گفت: واااااااااااااااااااااااا!! جواب داد: والا. من هم گفتم: آخر من از درسا هم بچه تر هستم. در سن عاشق شدن خفن هستم و ممکن است گول بخورم و خامی کنم. درسا خندید و گفت: نازنین جوووون. شما که این همه از من بزرگتر هستید.

خلاصه اینکه همه جرف من و فروزان و فیروزه شوخی بود و او جدیش کرد و دوباره رسید به جایی که همیشه می رسد و کوتاه هم نمی آید و من هم کرمم گرفت که اذیتش کنم. بهتر از این بود که بخواهم عصبانی بشوم.

 

سر ناهار:

من: پنج شنبه می خواهم بروم موهایم را صاف صاف کنم. یعنی صاف دایم. بعد هم شرابی اش می کنم.

قشنگ می بینیم که غذا توی گلویش گیر می کند و چپ چپ نگاهم می کند برای همین ادامه می دهم:

"شاید هم رفتم این گوشه های پلکم را دادند بکشند به سمت بالا. در این شرایط به یک کمی تغییر احتیاج دارم". بعد هم ظرف سالاد را دادم به فروزان و چشمک زدم. او هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت: هر چیزی همان طوری که خدا داده است قشنگ است. من هم جواب دادم که تغییر لازم و ضروری است. درسای بیچاره گفت: نازنین جون حالا شرابی نکنید. اما هایلایت قهوه ای به شما خیلی می آید. گفتم: نه دیگر...فعلا هوس موهای شرابی کرده ام. باز هم چپ چپ نگاهم می کرد. موبایلم زنگ زد. بابا بود از آلمان. می خواست ببیند کجا هستیم و حالمان چطور است. ۳۰ ثانیه بیشتر حرف نزدیم و از حرفهای من بقیه این چند تا کلمه را شنیدند: سلام به روی ماهت. ببببععععععله. عالی. قربونت برم من. خیلی خری. عاشقتم. گوشی را که قطع کردم پرسید کی بود؟ گفتم: دوستم. گفت: صدای مرد می آمد. من هم جواب دادم: دوستم بود!

فکر کنم غذا از گلویش که پایین نرفت هیچ٬ شب تا صبح هم کابوس از راه بیراه شدن من را ببیند. اگر هم ازم باز بپرسد که شوهر خواهم کرد یا نه٬ دوست پسر ایتالیایی دارم٬ با مردی اینجا دوست هستم٬ موهایم را می خواهم شرابی کنم و....یادش می آورم که آن موقعی که سن خام شدنم بود شرترین موجود روی زمین بودم و همه شیطنتهایم با پسرهای همسایه وقتی که وسط کوچه فوتبال بازی می کردند بود. یادش می آورم که متاسفانه زندگی را خیلی از آن چیزی که هست جدی تر می گیرم و حاضر نیستم سر خیلی از مسایل ریسک کنم. یادش می آورم که این کله ام خام رویاهای دیگری است که به هر چیزی می رسد به غیر از رمانتیک بازی. یادش می آورم که اگر اهل جنگولک بازی٬ از هر نوعش٬ بودم الآن آدمی که هستم نبودم و تا حالا هزار بار دست به صورتم زده بودم و احتمالا موهایم الآن رنگ خردل بود. یادش می آورم که هیچ ایرادی در عاشق شدن دختربچه هایی همسن درسا نمی بینم و اگر بشود خودم برایشان یک دوست پسر آدم هم پیدا می کنم. برایش می گویم که در گلوی یک ایتالیایی گیر کرده ام که دو روز مانده به برگشتنم باعث شد چند ده شاخ روی سرم در بیاورم و گیج و منگ برگردم و هنوز هم نمی دانم بد منظورش را فهمیدم یا جدی حرف می زد. چون فعلا به درک واصل شده و خبری ازش نیست و من هم با این حال و روزم حوصله ندارم در اینترنت و تلفن دنبالش بگردم. اگر دلش خواست خودش می آید سراغم. بعد هم برایش توضیح می دهم که به همان دلایلی که بالا گفتم (و نگفتم) اگر یک روزی به این نتیجه رسیدم که به قول فیروزه اقدام به وارد کردن شوهر بکنم آن بابا را قبل از بله گفتن  چند ده باری از چرخ گوشت رد می کنم ببینم چقدر آدم است. دست آخر هم می گویم بابا به خدا ناهاری که قورمه سبزی باشد و خوب هم پخته شده باشد باید در آرامش خورده شود و به خدا من و فروزان و فیروزه ۹۰ درصد حرفهایمان شوخی است و چرت و امروز هم اگر حرفی زدیم فقط برای این بود که  یک کمی بخندیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:6  توسط نازنین  | 

خنده و گریه

من نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شد. یعنی این وسط ۶ ماه را از دست دادم. وقتی می رفتم یک دختربچه ۱۴ ساله با همه مسایل خاص این سن بین بچگی و نوجوانی بود و وقتی برگشتم شده بود یک خانم به تمام معنا. یعنی دیگر نمی شد بغلش کرد و سربه سرش گذاشت و همان شوخیهایی را کرد که قبلا باعث می شد بخندد. کلا عوض شده بود. دیشب دیدم نه٬ صد برابر بیشتر از چیزی که فکر می کردم عوض شده است. یک جور خوب. دیگر یک دختر دایی فسقلی نمکدون نیست. یعنی هست. هنوز هم که می بینمش تا له و لورده اش نکنم دلم آرام نمی شود. اما الآن دختردایی واقعی است که وارد دنیای بزرگترها شده است. که سوالهای جدی در مورد آینده اش می کند. که نگران ناراحتی های من است و همه چیزهای عجیب و غریبی را که برایش تعریف می کنم تا ته گوش می کند و خلاصه برایش مهم نیست که ۱۳ سال اختلاف سنی داریم.

دیشب من شدم دختر ناخلف بابا و خواهرزاده "بی مسوولیت" دایی...شدم یک آدم بی فکر. وسط خیابان فقط با صدای بلند می خندیدم. دلم هم می خواست با آن سر و وضع احمقانه یکی بیاید و بگیردم تا دق دلی این چند وقت را سرش خالی کنم. اما فقط خندیدم. الکی...بعد خانم صراف زاده زنگ زد به موبایلم: نازنین جان سلام. عیدت مبارک. کی آمدی ایران؟ مامان و بابا نیستند؟ موبایلهای هیچکدام جواب نمی داد٬ گفتم شانسی شماره تو را بگیرم شاید جواب دادی. مامان و بابا کجا هستند؟!

زدم زیر گریه! یاسی در گوشم می گفت: نانا گریه نکن. بدتر گریه ام گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:20  توسط نازنین  | 

بسه دیگه به خدا

لعنت به این انتظار احمقانه. و لعنت به این تلفنها که پشت سر هم چپ و راست زنگ می زنند که احوالپرسی کنند. شماره هایی را که نمی شناسم جواب نمی دهم. دیروز از ساعت 9 صبح تا 2 بعد از ظهر دنبال زنگ تلفن می دویدم. همین توضیح دادن چیزی که نمی دانی از همه بدتر است. بدبختی آن وسط هم با مامان و بابا و شاهرخ حرف زدم و دفعه سوم که بابا پرسید چه خبر دادم در آمد که صد دفعه گفته ام از  این سوال بدم می آید. اگر خبری باشد می گویم و اگر هم چیزی نگویم یعنی خبری نیست. بیچاره از آن طرف گفت ببخشید دخترم. خاک بر سر من بکنند با این اخلاق گندم. اما از انتظار بدم می آید. کاری ندارد برایم. می توانم همین الآن زنگ بزنم به نیکو بگویم پسر خوب برایم یک بلیط رزرو کن از هالیدی و بعد خودم بروم و بلیط را بگیرم و با پاسپورتم بروم پیش شاهرخ. ولی خب نمی شود که...دیشب که دایی برای افطار آمد تلفنها را انداختم گردنش. بیچاره. او هم کلافه شد. تازه امیرعلی هم حال نداشت و نگاههای بی حالش وقتی بغلش می کردم که بازی کنیم حالم را می گرفتند. یاسی هم شب پیشمان نماند. الآن آنجا ساعت نه صبح است و می دانم که صبح وقت دکتر دارند...دیشب باز با مامان حرف زدم و گوشی را که قطع کردم گفتم تف به این زندگی. شاهرخ گفت که پاسپورتها را اگر بشود می فرستد ایران که برویم ویزای آمریکایش را بگیریم و بعد من برایشان پاسپورتها را ببرم. گفتم خودت می آیی و می روی ویزایت را می گیری. گفت محال است دیگر ایران بیاید...چقدر این مام وطن را دوست داریم همگی که برایش می میریم. همین جمله را نوشتم برای چند نفر و ایمیل کردم و هنوز واصل نشده دیشب 5 نفر از ایتالیا زنگ زدند که همدردی کنند. گفتم ایمیل...ایمیلهایم را نمی خوانم. جواب هم نمی دهم. خنده دارش اینجاست که این چند روزه از آدمهایی ایمیل می رسد که تا حالا یکبار هم ندیدمشان و فقط دورادور می شناسم و ایمیل می زنند تا ازم یک سری سوالهای احمقانه بپرسند. مثلا یکی از همین ها یک ایمیل زده بود با عنوانی به زبان لاتین و بعد پرسیده بود "می دانم که شما دکترا قبول شده اید (جانم؟؟؟؟). می خواستم ببینم کجا و کدام دانشگاه و چطور اقدام کردید". من جوابش را ندادم. چون تا اطلاع ثانوی ممه دکترا را لولو برده است. همین که هنر کنم و برای امتحانهای خودم و پایان نامه ام کار کنم شق القمر می شود. ولی جوابش را ندادم چون حوصله ندارم. جواب هیچ کسی را که نخواهم نمی دهم. و امیدوارم اینقدر شعور داشته باشند که بفهمند و دوباره مزاحمم نشوند. حالا صبح جی میلم را کنترل کردم دیدم 4 تا از استادها ایمیی زده اند و گفته اند کجا هستم...جواب آنها را متاسفانه باید بدهم. ورونیکا هم یک سری سوال نمونه دکترا فرستاده که فقط خواندنشان باعث شد بد نفسم تنگ بشود...البته گفتم که آن ممه را لولو برد

قسمت خوب ماجرا آدریانو است که روزی سه بار ایمیل می زند و شب به شب هم به موبایلم زنگ می زند و بمب خنده برایم می فرستد و خوشبختانه برای چند دقیقه ای هم که شده یادم می رود که چقدر عجول و احمق و ناراحتم.

خدایا می شود این سریال احمقانه زودتر تمام شود؟! لطفا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:43  توسط نازنین  | 

خدا به همراهت

داداشم را سحر راهی کردیم به سمت آلمان. با مامان و بابا و دایجان. دعا می کنم موقع برگشتن ۱۰۰ برابر امروزش خندان و شاد باشد و ۱۰۰ برابر امروز برایم مسخره بازی در بیاورد.

من هم خوبم. یک جوری احساس می کنم که خالی هستم...دیشب مامان یک عالم با من حرف می زد. یادم نمی آید چی ها گفت. حال کسی را دارم که هم خوشحال است و هم عصبانی از تمام دنیا. شاهرخ که از هواپیما زنگ زد و سر به سرم می گذاشت دیدم این وزن دانستن من و ندانستن او چقدر سنگین است. چون همیشه با این که از من کوچکتر بود اولین نفری بود که می دانست مشکلم چیست و چرا ناراحتم.

این هم خیلی بد است که رابطه خانوادگی آدم اینقدر قوی باشد که هیچ کس نتواند جای اعضای خانواده ات را بگیرد. منظور این که با این همه نفرتم از تنهایی می خواهم این چند وقت را با فرناز تنها باشم. بدون مزاحم. بدون شنیدن نصیحتهای کیلویی که حالم را به هم می زنند و بدون فکر کردن به اینکه نمی دانم چرا عمه ام دیشب آمد و بعد آنقدر عصبانی رفت و مامان و بابا را با دل شکسته و ناراحت راهی کرد. می خواهم فکر کنم که مجبور نیستم ببینمش یا با او حرف بزنم چون خیلی چیزها را باید با سکوت مگاه کنی و بگذری. و گرنه آن وقتی که مجبور شوی حرفی بزنی آنوقت حرفهایی گفته می شوند که نباید. آدمها زود یادشان می رود٬ خیلی چیزها را. برای همین حرف نمی زنیم که یادشان نیاید...خب راستش ملامت هم نکوهش شده است. برای همین ترجیح می دهم ملامت بشوم تا ملامت بکنم.

به هر حال شاهرخ عزیز عزیز عزیز عزیزم زود خوب شو و زود برگرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:26  توسط نازنین  | 

دعای قبل از مهمانی

خدایا گیر آدمهای وراج و یاوه گو نیفتم. خدایا همانی که خودت می دانی نمایش گریه های رقت بار و نعره وار سرمان در نیاورد چون ممکن است خفه اش کنم. خدایا کسی زیاد با من حرف نزند. خدایا کلا بچه های لوس و ننر زیاد به پر و پایم نپیچند. خدایا یک کمی هم حوصله بده که ضایع بازی در نیاورم. و در مورد همان کسی که می دانی کاری بکن که از من احوالپرسی نکند چون ممکن است علیرغم تمام تذکرات مبنی بر نگه داشتن جانب ادب هوس کنم یک چیزی بارش کنم که بد بسوزد.

خلاصه اینکه خیلی سگ هستم. دلم نمی خواهد برود. اما باید بروم چون مهمانی مادربزرگه است و عمه ها ناراحت می شوند و هزار تا عواقب بد و افتضاح دامنم را می گیرد. اما خدایا تو بدان که من خیلی سگم. اعصابم را هم نمی توانم ببندم. یعنی اگر خانه بمانم کلی هم کیف می کنم. پیش مامان و بابا و شاهرخ. اما آنجا که بروم سگ می شوم. اما خب فروزان هست. فریده جون هم شب می آید...بچه های کورش هم هستند...مریم هم هست. خود کورش هم هست...دایجان هم هست. شاید کمتر سگ شدم. اما خدایا وای به حالت اگر گیر آدم وراح من را بیندازی. ممکن است روی سر و کله شان بالا بیاورم. به خاطر دل بابا هم یکی دوساعت دیگر می روم که کمک عمه ها بکنم. خدایا به خیر بگذرون!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:36  توسط نازنین  | 

استعداد آدمی

خب امروز باز هم درس می خواندم...رسیدم به یک جایی که حرف از پترارک بود و در نامه ای به بوکاچو نوشته بود:

"هیچگاه نمی توان راه دانش و تحقیقات جدید را بر روی تیغ برنده  قریحه خارق العاده آدمی بست".

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط نازنین  | 

زدم سرتو شکستم

آقا اینها را دیده اید که مثلا می روند یک ردیف آجر تا سقف یک مغازه می کشند بالا و نان آجر می کنند؟ یا مثلا تا حالا شده که بروید با عشق نان سنگک بخرید و سنگی برود زیر دندان و تقی دندان مبارک بشکند؟ یا شده که یک نقشه بکشید و یکی از راه نرسیده به آب بزندش؟ یا اینکه دیده اید یک نفر با سنگ بزند و شیشه ابر رویاهای بالای سرتان را بشکند؟ شده یا نشده؟ برای من که شده...پول و عمر و سختی  و دوری و غیره غیره که برسی به یک آرزو که حالا ممکن است درش تخته شود. خلاصه اینکه فکر می کنم بنده هم دارم می پیوندم به دسته نجاسات. قربتا الی الله. می شکست دستم اگر سال 78 می رفتم کامپیوتر آزاد را می خواندم؟! نه. دستم که نمی شکست. نخواستم. نشان به آن نشانی که اگر باز هم زاییده شوم همین راهی که تا الآن آمده ام را می پیمایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:59  توسط نازنین  | 

اندر یاد ایام

امشب را بدعادتی کردیم. بعد از یک ماه و شش روز شام را در خانه مان نخوردیم. به اصرار عمه جان افطار را خانه مادربزرگه بودیم. یادم است دانشگاه سر درس نقد ادبی یک بار مجبور بودیم نقد عادت نکردنها را بنویسیم و من نوشتم که در تهران عادت کردن خطای بزرگی است چون هیچ چیز ثابت و پابرجا نیست. همان موقع که آن متن را نوشتم کاجهای اتوبان چمران را از بیخ و بن می کندند و پل گیشا را به بهانه درست کردن ابرو کور و کورتر می کردند و هر روز که می رسیدیم دانشگاه انگار وارد دنیای دیگری می شدیم.

حال و روز آدمها خب عادت پذیر نیست. یعنی عادت کرده ایم به اینکه سن که بالا می رود خیلی چیزها تغییر می کند. مثل هوش و حواس مادربزرگه که البته جای شکر دارد. چون حداقل الآن حالیش نیست که شاهرخ بدحال است و یادش می رود که بابا هفته به هفته هم نمی رسد سری به او بزند. ما هم بعد از یک سال و اندی عادت کرده ایم به کم حواسی اش. راضی هستیم به اینکه ما را می شناسد و حواسش به مسایل اساسی هست٬ مثل خوردن قرصهایش. حالا اگر پای تلفن ده بار ازم می پرسد کجا هستم فدای سرش. تنش سالم باشد.

اما یک چیزهایی هست که عوض شدنشان هویت آدم را عوض می کند. این که برسی به خیابان خلیلی که یک وقتی خالی خالی بود و امروز برای پیدا کردن جا پارک باید یک چیزی نذر کنی. یا از ماشین پیاده بشوی و ببینی بغل دیوار چسبیده به استخر ۱۴ طبقه ساختمان نکره ساخته اند و استخری که تمام تابستانهای زندگیت را بغلش خورده ای و خوابیده ای و از راه نرسیده تویش پریده ای و کر کر خنده ات و داد زدنهای جقدر سرد است به آسمان می رسیده است دیگر جای تو نیست بد حالت را می گیرد. همان ساختمان ۱۴ طبقه ای چاه را هم به گل رسانده است.

امشب که رسیدم دلم از آن شامهای روی تختهای کنار استخر می خواست و گوشهای پر از آب استخر. از آن شامهایی که برنجش بوی کره می داد و خورشهایش داع بودند و بغلش سرکه شیره و یخ فراوان. یا از عصرهایی که باغبان می رسید و ما هنوز توی استخر بودیم و داد می زدیم که برود از ته باغ شروع کند و دست آخر با دست و پای سر شده با دادهای عمه از آب بیرونمان می کردند و بعد گرسنه و خیس یک لقمه نان و پنیر می چپاندیم توی دهانمان و می دویدیم می رفتیم آقا باقری دو تا توپ پلاستیکی٬ از همان صورتی و سفید ها٬ می خریدیم و می پریدیم وسط چمنها یا وسطی بازی می کردیم و یا هفت سنگ و استپ هوایی. دو تا توپ می شد ده تومن. خسته هم که می شدیم می رفتیم سر وقت درخت شاتوت و گند می زدیم به کل هیکل و لباسهایمان. باغبان که می رفت پمپ را می زدیم که استخر دوباره پر شود و اگر خیلی پر رو بازی در می آوردیم دوباره می پریدیم وسط آب و مسابقه که کی می تواند بیشتر جلوی آب سرد و تگری پمپ دوام بیاورد. عزا می گرفتیم اگر عمه می گفت برویم فرشهای روی تختها را پهن کنیم و سیخ و سه پای چایی و میوه را ببریم تو حیاط. ولی یک سماور نفتی هم بود...چقدر چایی آلبالو می خوردیم و مشت مشت قند کش می رفتیم.

چاه که خشک شده است تختهای کنار استخر هم نیستند. سماور نفتی هم نمی دانم سر از کجا در آورده است. همه اینها در یکی دو سال زیر و رو شدند...

 شام افطار امشب عمه مزه همان شبها را می داد. فرقش این بود که توی ساختمان بودیم. عمه می گفت شب ۲۱ام ماه رمضان همه چیز را می بریم توی حیاط کنار استخر. بد نیست. اما یک عالم آدم می آیند که هیچ ربطی به بچگی هایمان ندارند...تازه شبهای ۲۱ ام هم باید یک جور دیگر باشد...پر از خنده هایمان و چند نفری که بگویند به خاطر خنده هایمان می شویم سوسک پای اجاق جهنم. اما دل خوش سیری چند!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:41  توسط نازنین  | 

28 سالگی!

از ده سال پیش که 18 سالم شد هیچ چیز یادم نیست. یعنی اصلا یادم نمی آید چکار کردم. برایم یک روز خیلی عادی بود، بدون هیچ هیجانی خاص شاید. یادم نمی آید ولی احتمالا در تب و تاب قبول شدن دانشگاه و این برنامه ها بودم. بر عکس تولد 22 سالگی ام را خوب خوب یادم است...3 روز بعدش برای اولین بار پریدم ایتالیا. پیارسال با سپیده و سحر بودم...خیلی هم خوش گذشت، البته از بابت خل بازی. پارسال هم شهره ایران بود و شب تولدم با سارا و سروش و فرناز بیرون بودم و شام هم رفتیم سر لادن بنده خدا خراب شدیم، سر شام هم لوییجی که آمده بود ایران یک اس ام اس تبریک برایم فرستاد و هنوز مانده ام از کجا می دانست که تولد من است!!! فردایش هم باز با سپیده و سحر بودم و باز هم خل بازی. حالا امسال که 28 سالمان می شود هم حتما یادم می ماند دیگر...آن هم به هزار و صد دلیل. شاهرخ شبها در اتاق من می خوابد. دیشب قبل از اینکه خوابش ببرد بهش سر زدم تا ببینم چیزی می خواهد یا نه که فقط گفت تولدت مبارک. سحر هم مامان بیچاره را گذاشتم سر کار و هی خیره نگاهش کردم. گفت: چیه؟ گفتم: حدس بزن. بیچاره گیج و گنگ مانده بود. خلاصه بعد از چند دقیقه ای یادش افتاد که امروز زادروز مصیبت عظما است و خندید.

دیشب سر افطار که نشسته بودم و مانده بودم که یک چایی دیگر هم بخورم یا نه، یکدفعه حواسم رفت به اینکه ای بابا! خدا چقدر مهربان است و من چه گاگول که اصلا حواسم به این نبود که یکی از دعاهای هفته پیشم کاملا مستجاب شده است و خلاصه گل از گلم شکفت و یاد سعدی افتادم:

فراموشت نکرد ایزد در آن حال

که بودی نطفه مدفون و مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراک

جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده انگشتت مرتب کرد بر کف

دو بازویت مرکب ساخت بر دوش

کنون پنداری ای ناچیز همت

که خواهد کردنت روزی فراموش

 

هیچوقت اهل گرفتن مهمانی تولد و دعوت شوسمس نفر آدم نبودم. خوشم نمی آید...اما عاشق همین کادوهای اینطوری هستم که یا از جانب خدا می رسد یا از طرف بقیه (حالا مثلا اگر کسی خواست و برود برای ما دی وی دی کلاه قرمزی و پسرعمه زا را بخرد اصلا از قصدش منصرف نشود چون شدیدا در خماری ندیدنش هستم!!!)

می گویند که وقتی شمع تولدت را فوت می کنی (فرناز جان بی زحمت کیک قهوه بی بی باشد!!)  آرزوهایت برآورده می شوند...این است که جناب آقای خدا از آنجایی که اولین بار است که میلاد ما می خورد به ماه رمضان شما هم آقایی کن و آرزوهای ما را برآورده کن. جان خودت دو سه تا بیشتر هم نیستند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:41  توسط نازنین  | 

idiota

دست و دل کسی نه به خواندن می رود و نه به تفریح و نه به هیچی. سر افطار هم که صدای ربنای شجریان به دلمان چنگ می زند باز در دل می گوییم که این شیره دیگر آنقدر شیرینی ندارد که بخواهیم روی سرمان بمالیم و دل خوش کنیم به نمی دانم چی.

حالا وای به روزی که با این همه غم٬ دلت نگران چیز دیگری هم باشد . مغزت دیگر بشود به اندازه یک نقطه کوچک که فقط در ذهنت صدا می زند نگرانم٬ نگرانم. این است که این ایمیلهای هزار سطری دوستانم که می رسد و می گویند بخوان. درس بخوان. زندگی نرمالت را ادامه بده و رو به امید داشته باش برایم خنده است.

دیروز اما بابا آمد و پرسید چقدر درس می خوانم. گفتم بی خیال. گفت نمی شود و بیخود وقتم را هدر ندهم.

دم غروب رفتم نشستم که بخوانم. بابا را نمی شود نا امید کرد. دانته می خواندم و De Vulgari Eloquentia و دستم به این بود که ببینم کدام کلمه از لاتین چی شد و کدام یکی از یونانی به کجا سر در آورند و ذهنم کم کم شیرین می شد. بعد رسیدم به Idiota...از یونانی می رسد به لاتین. معنی؟ کسی که به غیر از زبان خودش هیچ زبان دیگری را نمی فهمد و قدرت درک هیچ نوع idioma دیگری را ندارد. واژه ای تحقیر آمیز در دوران قرون وسطی که در آن از لاتین با عنوان زبان grammatica  یاد می شده است و نشانه اوج فرهیختگی و روشنفکری بوده است.

قصه امروز ماست همین فقط یک زبان را فهمیدن. بگذریم که فکر می کنیم idiota یعنی ببو٬ احمق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:49  توسط نازنین  | 

التماس دعا

بقیه روزه می گرفتند و ما از ماه رمضان عاشق آن موقعی بودیم که نمی فهیدیم آن بابایی که صدایش از رادیو بیرون می آید منظورش از دهانی که باز و بسته می شود چی است. بچه بودیم و ماه رمضان تابستان بود. فکر کنم مرداد و تیر بود. یا شاید تیر و خرداد. گرم گرم و سر سفره هایمان گرمک هم بود. یک کمی که بزرگتر شدیم و عقلمان می رسید عمه جان ماه رمضان ما را می برد خانه خانم قندهاری برای قرآن.

کم کم صدای ربنا که بلند می شد و ما هم بزرگتر می شدیم می فهمیدیم چرا بابا بعضی وقتها سر سفره افطار اشک در چشمهایش جمع می شود یا مامان که دم افطار حلوا می پزد می گوید ساکت باشیم و بگذاریم دعا بخواند.

الآن دلم یک سفره افطاری بزرگ بزرگ می خواهد. آن هم از نوع سبزش. سبز و بزرگ که رویش برای امام حسن و برای خیلی های دیگر شله زرد و حلوا و آش گذاشته باشند. یا آنقدر سبز باشد که بشود روی شله زردهایش نوشت "یا ابالفضل". بعد مامان سرم داد بزند که دخترجان چه نشسته ای که مردم روزه اند و من سینی چایی بریزم و بدهم دست شاهرخ که ببرد و تعارف کند.

دارند اذان می گویند...قبول باشد! یاد من هم اگر افتادید دعا کنید برادرم را با مامان و بابا! دعا کنید برادرم اینقدر خوب باشد که توی سینی چایی برایش 100 تا چایی بگذارم و بعد سرش را بگیرم و بوسش کنم و در گوشش بگویم داداشی قبول باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:6  توسط نازنین  |