تبليغاتX
زندگی یعنی همین - هذیان

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

هذیان

وقتی این ترمز را برداری اینقدر راحت می نویسی و حرف می زنی و آنقدر احساس رضایت می کنی که جایی برای فکر برای خودت نمی گذاری. هزار و صد بار وقتی حرف بی ربط می شنوی خودت را می زنی به کوچه علی چپ. و هزار و صد بار وقتی می خواهی بنویسی جلوی خودت را می گیری. همین الآن سر نوشتن همین چیزها هزار بار مجبور شدم هر کلمه را سبک و سنگین کنم.

وقتی حرفی سر دلت سنگینی می کند و می خواهی ولش کنی ترجیح می دهی حرف توی دهانت بماسد و یادت می افتد که پدربزرگ هزار بار بهت گفته است که نجابت زیادی نکبت میاورد.

دست خودت نیست که زیادی جدی هستی و در عین حال با همه سر شوخی داری. دست خودت نیست که از بازیهای عاشقانه و رمانتیک بازی دلت به هم می خورد و نه می توانی دنبال کسی بدوی و نه خوشت می آید به کسی التماس کنی و دلت می خواهد همانی باشی که هستی و بگویی و بخندی و دنبال جنبه جدی زندگی باشی. دلت می خواهد زیر سایه یک درخت بنشینی و یک سیب گاز بزنی و یک کتاب بخوانی و هر کسی را از آن دور و بر رد می شود بگذاری سر کار و سرت گرم بشود. دلت می خواهد بنشینی گوشه یک بار و سرت به یک روزنانه گرم باشد و با قهوه چی ها شوخی کنی. دلت می خواهد بروی یک کتابفروشی و بنشینی روی زمین و کتاب بخوانی و بقیه را نگاه کنی و ببینی فلان دختر با عینک سراغ چه کتابهایی می رود. دلت می خواهد هر وقت خواستی آهنگ جواد گوش بدهی و هر وقت خواستی بروی سراغ آهنگهای سنگین. دلت می خواهد روزی صدبار بروی توی سایت یوتیوب و بنشینی غرور و تعصب نگاه کنی و مست قیافه کالین فرت بشوی. دلت می خواهد هر وقت خواستی حرف نزنی و هر وقت خواستی چرت و پرت بگویی. دلت می خواهد آنطوری که می خواهی نماز بخوانی و حوصله هم نداری به کسی بگویی که چرا اصلا نماز می خوانی و چرا نمازت را تند یا کند می خوانی.

دلت برای فرناز٬ سپیده و سحر و ساناز و پریسا و یا شاید حتی بنفشه تنگ شده است. دلت می خواهد بروی کیش میش و مثل ندید بدیدها سراغ شهروز را با ساناز و پریسا بگیری و اصلا هم ندانی که این شهروز اصلا چه شیخی است.

از همه بدتر این است که می دانی چه کسانی اینجا را می خوانند. ای بدبختی. من دلم می خواهد هر چی می خواهم بنویسم. اما نمی شود که...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:7  توسط نازنین  |