تبليغاتX
زندگی یعنی همین - از یک سلام تا بی نهایت

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

از یک سلام تا بی نهایت

اینجا می گویند اگر یک ساعت در میدان کامپو بنشینی محال است که با کسی دوست نشوی.

 من همیشه نسبت به آشناییهای جدید خوش بین بوده ام٬ چون تا به حال از یک سلام ساده و یک لبخند در جواب سلام به جاهایی رسیده ام که شاید در خواب هم نمی دیدم. بعضی مواقع هم شاید حتی یک سلام ساده هم در کار نبوده است و فقط کسی را دیده ام. بعد همان آدم در یک لحظه خاص آنقدر در زندگیم نقشش پر رنگ می شود که خودم می مانم که چرا این زندگی غیر قابل پیش بینی است و چرا این همه بازیهای جالب و زنگ به رنگ دارد.

داستانش تکراری است. باز هم اما می روم سر خط. آخر ماه فوریه یک روز استثنائا آفتابی نشسته بودم در میدان کامپو و بی خیال از دنیا سرم به کتابم بود. صدایشان را شنیدم که حرف می زدند و می خندیدند. اول فکر کردم مراکشی هستند و بلند شدم که جایم را عوض کنم که دیدم لهجه شان به مراکشی ها نمی خورد. عرب عربستانی و شیعه وسنی. از همان اول شیعه هایشان عاشقم شدند: ایرانی هستم و ایران برایشان سرزمین موعود است. اولش البته برای شوهرهایشان زیادی مدرن بودم و زیاد دوست نداشتند که زنهایشان دور و بر من باشند.

کار آموزیم که شروع شد همه شان آمدند زیر دستم. یواش یواش یخ بدبین هایشان آب می شد. گشت و گشت تا روزهایم را با عنود سر می کردم و با علا (Ola) درس می خواندم. شیعه ها قبل از امتحانهایشان تمام شارژ تلفنم را تمام می کردند و واسطه سوالهای شوهرهایشان بودند.

امروزم اما همه چیز فرای یک دوستی ساده رفته است: به اصرار علا آمده ام و با او زندگی می کنم. دیروز اسباب کشی کردم. عنود بالا و پایین می پرد و دیگر برای زندگی در٬ به قول خودش٬ سوراخ نمور و مغموم٬ فحشم نمی دهد. نمی دانم چرا آن خانه اینقدر اوراق بود. مامان تا واردش شد زد زیر گریه و بابا هم شدیدا ناراحت شد و درجا گفت باید جایت را عوض کنی. این وسط هم علا پایش را کرد توی یک کفش که باید بیایی پیش خودم. آمده ام اینجا بین همه شان. همه شان اینجا هستند و در یک طبقه هستیم و بعد از چند ماه وقتی می خوابم چشمهایم را که باز می کنم واقعا صبح شده است.

خلاصه اینکه از یک سلام ساده رسیده ام به جایی که دیگر پسرهای شیعه دیگر نسبت به من بدبین نیستند: شده ام وکیل مدافع محمد بیچاره که چپ و راست اینجا استادها در حقش نامردی می کنند. دنبال کارهای پذیرش دانشگاه علی هستم. با صامی دنبال هدیه برای نامزدش می روم. از سایه تورکی و سلطان فرار می کنم. حالم خوب است و آرامش دارم. مامان و بابا هم هستند...خدا را شکر می کنم. میدان کامپو را دوست دارم...سیه نا را هم دیگر دوست دارم...خدا را شکر!

اما بازی روزگار را ببین...من ضد عرب کجا افتاده ام و چقدر هم خوشحال هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:44  توسط نازنین  |