نمی دانم کجاست
قبل از اینکه بیایم...دقیقا یک ساعت قبل از رفتنم به فرودگاه کوله پشتی ام را باز کردم و چپاندمش بین آنهمه باری که داشتم و وزنش ۴۰۰ گرمی اضافه شد. مامان گفت: برای چی می بری. گفتم مامان باید رویش کار کنم.
رسیدم ایتالیا. سر جمع شاید ۴ یا ۵ ساعت رویش کار کردم اینجا. جلد زرد استفراغی اش جلویم بود. انتقادم هی بیشتر می شد. چون وقتی موشکافانه روی چیزی کار می کنی خیلی باید نکات مثبتش سر سخت باشند که جاهای بد و خط خطی توی ذوقت نزنند. شاید کار خدا بود که بیشتر رویش وقت نگذاشتم.
ماه پیش که مامان و بابا اینجا بودند و باید اسباب کشی می کردم گرفتمش و پرتش کردم قاطی چیزهایی که می خواستم دور بریزم. مامان بلندش کرد و گفت پول دادی برایش و حیف است. نگاه کردم مامان را و گفتم مامان حیف همه پولی که برایش این همه آدم داده اند. حیف همه کاغذی که حرامش شده است. حیف همه ساعتهایی که حرام خواندنش کرده اند آخرش گفته اند "که چی؟؟" حیف انرژی من و شما است که الآن بخواهیم وزن این را هم بگذاریم روی بارمان. بابا همه آشغالها را برد و خالی کرد.
نمی دانم الآن کجاست. تویش پربود از یادداشتهای قرمز من. پر از نوت برداریهایم و علامتهای سبز. یک جایش با ماژیک قرمز نوشته بودم: آخرش که چی ای آدم هذیان باف عصبی.
آخرش این شد که الآن نشسته ام و فکر می کنم که همه آن تاریخ ادبیات که خوانده ام و دارم می خوانم الکی نوشته نشده است. هر چند که اگر اسم کارش را بخواهیم در ردیف آثار ادبی بگذاریم٬ باید یک سنگ قبر برای کل واژه ادبیات و هزاره های عمرش سفارش بدهیم.
نمی دانم کجاست. مال من رفت قطی زباله جات. شما هم جنب بخورید و اگر بین کتابهایتان است از شرش خلاص شوید.
