تبليغاتX
زندگی یعنی همین - نمی دانم کجاست

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

نمی دانم کجاست

پارسال تابستون یک بعد از ظهر سرخوش که تازه یک مستند خیلی قشنگ در مورد میکلانژ دیده بودم. یکی برایم اس ام اس زد و ازم پرسید که حاضرم با او سر یک پروژه کار کنم یا نه. من گفتم باشه. خریدمش. خواندمش. خوشم آمد. درجه انتقادم کم نبود. خیلی هم تند بودم. دوستمان را دو سه باری دیدیم و بحث کردیم که چکارش بکنیم و من استارت کار را زدم. فرناز خیلی منتقد بود. می گفت وقتت را حرام کار نکن که یارو کلا از بیخ عرب است و چیزی بارش نیست. عصبی است و معلوم نیست چی می خواهد بگوید. من ولی گوش به حرف نبودم و با این دوست عزیز آرام آرام جلو می رفتیم.

قبل از اینکه بیایم...دقیقا یک ساعت قبل از رفتنم به فرودگاه کوله پشتی ام را باز کردم و چپاندمش بین آنهمه باری که داشتم و وزنش ۴۰۰ گرمی اضافه شد. مامان گفت: برای چی می بری. گفتم مامان باید رویش کار کنم.

رسیدم ایتالیا. سر جمع شاید ۴ یا ۵ ساعت رویش کار کردم اینجا. جلد زرد استفراغی اش جلویم بود. انتقادم هی بیشتر می شد. چون وقتی موشکافانه روی چیزی کار می کنی خیلی باید نکات مثبتش سر سخت باشند که جاهای بد و خط خطی توی ذوقت نزنند. شاید کار خدا بود که بیشتر رویش وقت نگذاشتم.

ماه پیش که مامان و بابا اینجا بودند و باید اسباب کشی می کردم گرفتمش و پرتش کردم قاطی چیزهایی که می خواستم دور بریزم. مامان بلندش کرد و گفت پول دادی برایش و حیف است. نگاه کردم مامان را و گفتم مامان حیف همه پولی که برایش این همه آدم داده اند. حیف همه کاغذی که حرامش شده است. حیف همه ساعتهایی که حرام خواندنش کرده اند  آخرش گفته اند "که چی؟؟" حیف انرژی من و شما است که الآن بخواهیم وزن این را هم بگذاریم روی بارمان. بابا همه آشغالها را برد و خالی کرد.

نمی دانم الآن کجاست. تویش پربود از یادداشتهای قرمز من. پر از نوت برداریهایم و علامتهای سبز. یک جایش با ماژیک قرمز نوشته بودم: آخرش که چی ای آدم هذیان باف عصبی.

آخرش این شد که الآن نشسته ام و فکر می کنم که همه آن تاریخ ادبیات که خوانده ام و دارم می خوانم الکی نوشته نشده است. هر چند که اگر اسم کارش را بخواهیم در ردیف آثار ادبی بگذاریم٬ باید یک سنگ قبر برای کل واژه ادبیات و هزاره های عمرش سفارش بدهیم.

نمی دانم کجاست. مال من رفت قطی زباله جات. شما هم جنب بخورید و اگر بین کتابهایتان است از شرش خلاص شوید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:10  توسط نازنین  |