بیدار که شدم سرم را روی بالش چرخاندم و همه کتابهایی را که روی زمین انداخته بودم نگاه کردم. بعد هم چشمم را دوختم به سقف و رفتم به سراغ رشته فکری که مغزم را دیگر کاملا از همه طرف سوراخ کرده است. از جایم بلند شدم و نشستم و چانه ام را گذاشتم روی زانوهایم. دلم می خواست صدای پای آشنایی را بشنوم که از بیرون در اتاقم می آید. لبخند سردی زدم و صدای پای بابای علا را شنیدم که بیدار شده بود. زیاد آشنا نبود. غریبه. خداحافظی که می کردیم برایم دعا می کرد. برمی گشت عربستان و حرف آخرش هم این بود که زیاد فکر نکنم و هوای دخترش را هم داشته باشم. وقتی هم که رفت با خودم گفتم که دخترش هم که دو روز دیگر می رود و من می مانم و این خانه زیادی بزرگ و یک دنیا تنهایی و سکوت و فکر. و همراهی کتابهایی که مانده اند روی زمین و باید بخوانمشان. صامی رسید که با ما چایی بخورد. خیره مانده بودم به فنجان چایی اش و به حرفهایی که به عربی نامفهومی با علا می زد گوش می کردم. بعد سعی کرد یک کمی به ایتالیایی حرف بزند و قبل از من خودش زد زیر خنده و دستهایش را به علامت تسلیم برد بالا و گفت: به خدا نازی امروز درس می خوانم. من هم نگفتم صامی جون٬ هفت ماه است که اینجایی و تنها جمله ای که می توانی درست و حسابی به ایتالیایی بزنی این است: "من صامی هستم. اهل عربستان. ۲۶ سالم است و چند ماهی است که ایتالیا هستم". فقط بهش گفتم که تا شب اگر هر سوالی داشت بیاید سراغم و تعارف نکند بلکه فرجی شد و برای بار سوم یک ترم را تکرار نکرد. خندید. رفت. قبلش البته گفت که برادر من است اینجا...من هم دلم برایش سوخت که بیشتر به عنوان بارکش در خریدهایمان ازش استفاده می کنیم. و برای سر حال آمدن او را می گذاریم سرکار. نمی دانم معرفتش را چه طوری اندازه بگیرم. یک روزی جلوی پایم تف کرد و گفت همه چیز تقصیر ایران است. امروز می گوید برای ماه عسلش با زنی که برایش در جده گرفته اند و او فقط یک بار صورتش را دیده است به ایران می آید و من می گویم خرجان ماه عسل می روند پاریس و ونیز و نه تهران. صامی رفت و علا رفت سر درسش. من آمدم به اتاقم و نشستم سر یکی از کتابها...نوشته یکی از استادها. سیلی محکمی دوسه روز پیش به من زد. بیدارم کرد. تکانم داد. شبیه سازی یکی از امتحانها بود. جواب را برایش ایمیل زدم. نیم ساعت بعد برایم نوشت: "نازنین کارت عالی بود. ولی بین همه خطهایی که نوشته ای سایه پررنگ ترس هست و اضطراب. ترست بی مورد نیست و اما ربطی به درس ندارد. جدایش کن. دور بیندازش. یا اگر می توانی مثل دلتنگی با ترس هم نوعی همزیستی مسالمت آمیز راه بینداز. همه ما به یادت هستیم. دوستت داریم و به تو نزدیک هستیم". لازم نیست که بگویم چند لیتر اشک ریختم. قدرت خدا این چشمه اشک که خشکی ناپذیر است.
امروز دستم خورد به کتاب پترارک. قلبم گرفت. پیش درآمدش را فوسکولو و لئوپاردی نوشته اند. بازش کردم...گفتم می روم آرتزو...بعد یادم افتاد که در این مملکت چکمه مانند جایی هست که وقتی به آن می رسی نفست می گیرد و برمی گردی به همان روزهایی که یکی به دنبال سایه ای برای خلوتگاه شبانه با اندیشه شاعران قدیمی. یا همان جایی که طاعون که آمد یکی آنقدر شجاع و خوش روحیه بود که صدتا داستان نوشت اسمش را گذاشت دکامرون.
رفتم سراغ کامپیوتر. استاد برایم ایمیل زده بود. ازش یک سوال کرده بودم. فقط یک سوال و او نوشته بود: "جوابت را در قلبت داری". سوال حرفه ای. فرض کنید بر سر این که آیا تئوری نسبیت واقعی می تواند باشد یا خیالبافی. خیلی جدی. "اگر بخواهیم به تئوری های انتخاب متون ادبی برای اهداف آموزشی فکر کنیم به جایی می رسیم که ارزش کار را و ذوق ادبی را از دست می دهیم. من چکار کنم. بمانم بر سر همین مسیر؟".
جواب توی قلبم است. در تمام زندگیم شاید یکی دوبار به ندای قلبم گوش کرده ام. این دفعه اما گوش کردم. یعنی می خواهم گوش کنم.
ایمیل استاد را دوباره می خواندم. علا آمد: نازنین چهارشنبه برویم فلورانس. "نه. یعنی برو. من نمی آیم. درس دارم". نگاهم کرد و گفت: بیا.
مائوریتزیو گفته بود که به قلبم گوش بدهم. یاد تخیل خودم و خوردن دستم به کتاب پترارک و حوس فلورانس افتادم. گفتم: می آیم. علا بغلم کرد. صامی برای ناهار آمد پیشمان. گفت که او هم می آید. خب...بارکش خریدهای علا هم پیدا شد. همین طور آدمی که من سرکارش بگذارم و بخندم. شاید اگر سر کیف بودم می گویم دخترک چینی که عاشق دل خسته صامی هم شده بیاید...می روم. شاید کمتر فکر کردم. شاید کمتر ترسیدم و بی خوابی کشیدم.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:50  توسط نازنین
|