تبليغاتX
زندگی یعنی همین - بزن لامذهب من که کم نمیارم

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

بزن لامذهب من که کم نمیارم

مسابقه بوکس تا حالا دیده اید؟ اینقدر مشت می کوبند توی صورت حریف که بیچاره گیج می شود. مات می ماند. تا پای کما هم شاید رفت. بعد مربی اش بلندش می کند. به گوشه تشک می بردش. آب می پاشد توی صورتش. سرش داد می زند که مبادا کم بیاورد. آن بیچاره هم گیج گیج می خورد. دنیا جلوی چشمش تار می شود. ولی بعد یک نفس عمیق می کشد و بعد لنگان لنگان راه می افتد و یکی محکم می خواباند توی گوش حریف لاکردارش.

بار اولی که سنگینی زندگی را درک کردم وقتی بود که خاله جان فوت کرد. لحظه به لحظه همه چیز را یادم است. زیاد دور نیست. ۳ سال پیش. جوری بود که می خواستم فرار کنم ولی باید می ایستادم. یادم است که گریه هایم یواشکی و شب بود که می رسیدم خانه و سرم را می گذاشتم روی بالش. صبح هم که می رسید محکم بیدار می شدم و می رفتم خانه مادربزرگ. عید بدی بود. مراسم طولانی. یک شب ساعت ۲ بود که برمی گشتیم خانه و شاهرخ برایمان بستنی خرید. مزه اش هنوز زیر دهنم است. روزهایی بود که از خودم می پرسیدم یعنی زندگی از این سخت تر هم می شود. بعد از مراسم هفتم یک روز که همه ناهار خورده بودند نشسته بودم و فکر می کردم. بعد دیدم دارم گریه می کنم. فروزان بغلم کرد و گفت حالا که گریه همه تمام شده خودت را اذیت نکن.

پریروز صبح بدی بود. سیاه بود. یکی زنگ زد. من بودم که باید دلداریش می دادم. ولی تا گفت: نازی چی شده؟ من بود که زدم زیر گریه و گفتم خورد شدم.له شدم. کسی من را نزد. ولی کاشکی همه دردها مثل کتک خوردن بود. "کلمه" در لغت عرب یعنی چیزی که ایجاد جراحت می کند. و کلمات مثل دشنه ای تمام تنم را پاره پاره کردند و بعد هم ولم کردند روی خاک...پریروز دایجان بعد از چند ماه زنگ زد به موبایلم و تا گفت: سلام پدرسوخته٬ من زدم زیر گریه ای که آن بنده خدا فقط هق هقش را می شنید.

من یک سیلی محکم خوردم. خیلی سخت بود. خیلی گیجم کرد. هنوز هم که یادش می افتم جلوی چشمم سیاه می شود. اما بلند شدم. یادم افتاد که سه سال پیش از خودم پرسیده بودم که آیا زندگی از این هم سخت تر ممکن است بشود. الآن می دانم که سخت تر هم خواهد شد و اگر یادم برود که باید یک زره آهنی تنم باشد ممکن است کار دست خودم بدهم.

امروز فکر می کردم که همه ما این چند وقت گذشته سیلی محکمی خورده ایم و همه دچار رخوتیم. سهم من یک سیلی دیگر بود که بی ربط با سیلی اول نیست. اگر بخواهم دیگر سیلی نخورم باید قدم را صاف کنم و سرم را بالا بگیرم. درد زخم کلمات تا ابد می سوزاند و همه مان هم تا دلمان بخواهد از این زخمها همه جای تنمان داریم.

ولی می دانم که قسم خورده ام که جواب این همه دشنه بازی را بدهم. نه. تسویه حساب شخصی نمی کنم. من اهلش نیستم. اما انتقام جمعی می گیرم. خلاصه این که فلان ابن فلان تو بزن...من کم نمیارم. حواست را جمع کن که فقط گیجی از سرم پریده است و ممکن است آنچنان بخوری که نفهمی از کدام طرف باید بیفتی...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:42  توسط نازنین  |