تبليغاتX
زندگی یعنی همین - به خیر گذشت؟

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

به خیر گذشت؟

چیزی که این دو سه روزه دارم بهش فکر می کنم اینه که ما ایرانیها چقدر بدبختیم. در حال حاضر دارم ۳ جا کار می کنم اما بیمه نیستم. در دو روزی که بین مطب چند تا اورتوپد می چرخیدم که خاطرم جمع بشه تا آخ عمرم چلاق نمی مونم الکی الکی کلی پول دادم. حالا اگر یک بیچاره ای بود که پول نداشت چی؟ دکتر اول که خیلی با حال بود. حتی به پام دست هم نزد. یک نگاهی کرد و حتی نگذاشت که من توضیح بدهم که چی شده و کجا درد می کنه. تا خواستم حرف بزنم گفت: شما لازم نکرده طبابت کنید. بعد هم بعد از ۱۰ ثانیه گفت باید گچ بگیری و فلان قدر اگر دفترچه هم نداری باید بدهی. من هم توی دلم گفتم vaffanculo (بی خیال معنی باشید). بالاخره یک دکتری پیدا شد که مثل انسان حرفهایم راگوش کرد. هزار و صد جور پایم را چرخاند و کشید و بعد هم گفت پاشو برو خانم جان. الکی قرص هم نخور. فقط پایت را ببند و زیاد هم رویش راه نرو. همین! از مطبش که آمدم بیرون می خواستم برقصم...از هول اینکه مجبور بشم گچ بگیرم و مامان و بابا من را با پای بسته بندی شده ببینند داشتم می میردم. ظاهرا که به خیر گذشت. جناب دکتر فرمودند روی پایت زیاد راه نرو. ۳ شنبه شب مهمان داشتیم. از دکتر که آمدم دلم به حال فرناز جان سوخت. اول از همه رفتگر بازی در آوردم و رفتم حیاط را جارو کنم. بعد هم مسابقه دو در آماده کردن بقیه چیزها من جمله شام. ساعت ۱۱ که تشریفشان را بردند پایمان بلند بلند گریه می کرد. دیروز صبح رفتم سر کار. ۵ دقیقه مانده به پخش زنده که داشتم لنگان لنگان از پله ها پایین می رفتم سرور صدایم کرد که بیا مدیر جان پای تلفن کارت دارد. به بدبختی برگشتم بالا...می خواست بگوید اگر یکی از برنامه ها به درد نمی خورد آب ببندیم به خبرها. خواستم بگویم نابغه ۵ دقیقه مانده به خبر من چه خاکی به سرم کنم؟ بعد از ناهار با سرور رفتیم طبقه هفتم ساختمان سیما که نماز بخوانیم آقای از کاه کوه ساز زنگ زده به موبایلم که بدو بدو بدو مدیر پای تلفن کارت دارد. آسانسور ها اشغال بود و هفت طبقه را با سرعت مخصوص چلاقها رفتم پایین و بعد هم بدو به سمت ساختمان خودمان. بگذریم که مدیر جان حسابی عصبانیم کرد و اکر دم دستم بود خفه اش می کردم. آدم نحس عنق مودی! بی تربیت! مریضی که مریضی! مگه تقصیر منه که با من بداخلاقی می کنی؟! بعد هم آن موقع که همه کارها را خودت می خواهی بکنی باید فکر روزهای مریضی ات را هم بکنی. از شدت عصبانیت با سرور زود کارهایمان را تمام کردیم و از سازمان زدیم بیرون. مثلا می خواستیم برویم جام جم قهوه بخوریم ولی من بستنی خوردم و سرور هم شیر با کیک. منتظر فرناز بودم که بریم برای مامان و بابا خرید کنیم. برای مامان باید کادوی تولد هم می خریدیم. با سرور اینقدر الکی الکی حرف زدیم که عصبانیت از سر جفتمون افتاد. سه تایی کلی در طول خیابان ولیعصر بالا و پایین رفتیم و بالاخره هم چیزهایی را که می خواستیم خریدیم. شب دایی و مرجان و یاسی و دختر خاله ام شام پیش ما بودند. در هفته گذشته اصلا درس نخوانده ام. خاک بر سرم...امروز هم که کارگر داریم که خانه را تمیز کند. هیچی!!!! من اگر با این درس خواندن مسخره ام قبول شوم به همه شام می دهم...! الآن هم بروم به داد ناهار برسم...دیگه کم کم دارم از نبودن مامان و بابا کلافه می شوم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:12  توسط نازنین  |