تبليغاتX
زندگی یعنی همین - بازی آرزو

زندگی یعنی همین

هست زیبا!

بازی آرزو

خب...راستش زیاد از این بازیهای وبلاگی خوشم نمی آید. البته بدم هم نمی آید...اما خیلی بستگی به موضوع بازی و حال و روز خودم دارد. مثلا امروز حسابی درب و داغونم ولی به هر حال من اینجایم که به بازی آرزم بپردازم:

بچه که بودم به قول "سنجد" هوارتا آرزو داشتم: دلم می خواست دکتر بشوم. این آرزویی بود که در دوران راهنمایی و دبیرستان با خواندن درسهای زیست شناسی ملغی شد! دوست داشتم که پیانیست بشوم و هنوز هم بدم نمی آید که یک روزی یک پیانوی گنده بخرم٬ هر چند که آرزوی بزرگم نیست. دوست داشتم که در و دیوار اتاقم شکلاتی باشد. در دوران دبیرستان دلم می خواست فیزیکدان بزرگی بشوم ولی بعد که دانشگاه قبول شدم دیدم که یکی از آرزوهایم که زیاد هم برایم مهم نبود خود به خود برآورده شد و همین آرزوی نه چندان مهم اینقدر برایم شیرین و موفقیت آمیز بود که هنوز هم ۴ سال دانشگاه برایم بهترین روزهای زندگی هستند و الآن هم از زندگیم خیلی راضی هستم. ولی خب٬ الآن در این مقطع زمانی آرزوهای دیگری هم دارم که برایم خیلی خیلی مهم هستند...ظاهرا باید برای سال ۸۷ آرزو کنم. نمی دانم محدودیت دارم یا نه. به هر حال ولی همه شان را می نویسم:

۱. همه می زنید زیر خنده الآن یا شاید بگویید: بسه دیگه بابا!!! به هر حال٬ آرزوی شماره یک این است که در آزمون ارشد قبول شوم. ترجیحا دانشگاه تهران یا شهید بهشتی!

۲. دلم برای شهره حسابی تنگ شده است. دلم می خواهد یا او بیاید ایران٬ یا من بروم پیش او و بچه هایش. دوباره دیدن و با هم هر روز خرید کردن و آشپزی کردن و تا نیمه شب بیدار ماندن برایم واقعا آرزو است.

۳. خب...دلم برای کتاب خریدن در ایتالیا ضعف می رود. دلم می خواهد با یک جیب پر از پول بروم در همان کتابفروشی بزرگ که با شهره می رفتیم و هر چی که می خواهم بخرم و خودم را خفه کنم.

۴. می خواهم یک دوچرخه داشته باشم٬ یک کوله پشتی و یک دوربین و هر جا که می خواهم بروم و عکس بگیرم.

۵. کسانی که این وبلاگ را مرتبا می خوانند و یا من را می شناسند می دانند که آرزوی بزرگم این بود و هست که دکترای ادبیات ایتالیایی بگیرم و مترجم بزرگی بشوم. اولی را نمی دانم چی می شود. ولی امیدوارم که دومی سال آینده به مرحله ظهور برسد.

۶. از آنجایی که یک دختر دایی خیلی کم است و از آنجایی که من برای این دوردانه یاسی که دیگر کم کم بزرگ می شود حاضرم بمیرم دلم یک بچه دایی دیگر می خواهد که بشود دوباره گازش گرفت و لهش کرد و هر بلایی سرش آورد. گفتم دایی. خب برای خود این دایی که بیشتر برادر بزرگ هست هم خیلی آرزوها دارم.

۷. آرزوی بزرگ دیگرم این است که ببینم مامان و بابا دیگر برای خودشان زندگی می کنند و دست از غصه بیخود خوردن برای بقیه بر می دارند.

۸. بی زحمت یک نفر هم پیدا بشود که یک ویزای اتریش به من بدهد که یک سر بروم سالزبورگ و برگردم!

حالا باید چند نفر را دعوت کنم! خیلی سخت است. یک کار دیگر می کنم. هر کسی این پست را خواند و دوست داشت بازی کند٬ از طرف من خودش را دعوت کرده حساب کند و فقط بعدش به من خبر بدهد که بازی کرده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:22  توسط نازنین  |