آه کشیدم «امان از این ایرانیها...» برای بیشتر هزاره ای ها ایران از خیلی نظرها یک جود مامن بود- حدس می زنم به این دلیل که بیشتر ایرانیها مثل هزاره ای ها شیعه بودند.
بادبادک باز/خالد حسینی/نرجمه زیبا گنجی٬ پریسا سلیمان زاده/ ص ۶۷/انتشارات مروارید
مامن...ای وای! ما ایرانیهای نژاد پرست... دهانمان همیشه برای شکم پرهای غربی باز است و خدا نکند کسی از شرق برسد وآنوقت له و لورده اش می کنیم. یادم است که تا همین چند سال پیش "افغانی" برای همه ما یک فحش بود. نمی خواهم خیلی راه دوری بروم و از چیزهای صحبت کنم که تصورش سخت باشد. موقعی که کتاب را می خواندم به خیلی از افغانهایی که در تهران شناختم و سر سفره شان نشستم فکر می کردم. به نژاد پرستهای دماغ سربالای فامیل خودمان. و هر چقدر جلوتر می رفتم احساس می کردم که ما ایرانیها شاید افغانیها را آدم حساب نمی کنیم. درست همانطور که امروز در غرب فکر می کنند که مسلمانهای دیوهای بی شاخ و دم خون آشامی هستیم که همه کاری ازمان بر می آید. یادم است پسر افغانی بود بور با چشمهای آبی و نجیب. می آمد به ما کمک می کرد. شب سال اول دایحان جعفر (دایی بابام) را قرار بود خانه مادربزرگم بگیرند. من سال دوم دانشگاه بودم. یک روز قبل از آن مهمانی دهان پر کن که ازش همه چیز بیرون می آمد به غیر از خیرات و فاتحه برای آن مرحوم، با عمه ام رفته بودم توی حیاط. میز و صندلی آورده بودند و چند نفر هم داشتند سیم برق می کشیدند. هارون دنبال ما راه می آمد و به حرفهای عمه ام گوش می داد که می گفت او باید چکار بکند و نکند. نمی دانم چی را از هارون پرسید که هارون گفت: عباس گفت که نمی خواهد. این عباس پسردایی بابام است. عمه ام آنچنان چپ چپ به هارون نگاه کرد که بیچاره تمام صورن بلوریش شد رنگ خون و بعد با تحکم گفت: "عباس آقا". من رویم را کردم به سمت چمنها تا هارون خجالت نکشد. عمه ام هنوز خیره نگاهش می کرد. من هم پایم را کوبیدم زمین و رفتم داخل ساختمان. از آن به بعد هارون هر وقت من را می دید دیگر حتی برای سلام کردن هم سرش را بلند نمی کرد و زیر لب فقط می گفت سلام خانم. و من حال تهوع می گرفتم. این هارون پسر دایی احمد شاه مسعود بود و حتما اگر ما جای او بودیم و ما پناهنده افغانستان می شدیم هارون باید به عمه من تحکم می کرد که بگوید آقا صاحب هارون. بعد از یکی دو سال رفت دوبی و در آنجا موقعیتی برای خودش دست و پا کرد. دختر عمه هارون، صابره یک زن دردکشیده بود که شبانه با شوهرش و 3 تا بچه اش فرار کرده بودند به ایران. پسر بزرگش را پدرشوهرش به زور در افغانستان نگاه داشته بود. نمی دانم صابره دقیقا چند سالش بود. سی و خورده ای...تمام موهایش سفید بود و چشمهایش کاسه خون. دختر دومش منیژه توی همان فرار شبانه هزار جور مرض گرفته بود و دختر بچه بیچاره تا قبل از نه سالگی چند تا عمل سخت در ایران کرد. طالبان که سقوط کردند صابره قسم خورد که پرویز را می آورد ایران. در افغانستان نبود...فرستاده بودنش در پاکستان در یک زیر زمینی فرش ببافد. وقتی به هزار بدبختی آوردش ایران، همانجایی که زندگی می کردند و شوهرش که مهندس برق بود سرایداری می کرد همه اعضای آن موسسه نیکوکاری را ناهار دعوت کرد و خودش همه غذا را پخت. بیچاره پرویز را در مدرسه در تهران کتک می زدند و به خاطر لهجه اش دست می اندختند. البته افغانیها که در ایران مدرسه نمی روند. به زور و قاچاقی با پول کلان چهار تا بچه کریم و صابره فقط می رفتند سر کلاسهای درس و جالب هم بود که همیشه شاگرد اول بودند. یادم است که ماه رمضان پرویز و خواهرش پروانه می آمدند پیش فرناز ریاضی می خواندند...یک روز صابره یک غذایی پخته بود و وقتی آمد دنبالشان غذا را داد به مامان. ما همان شب مهمانی افطار داشتیم. بعد از اذان که داشتیم غذا می خوردیم یکی از فامیلهای افاده ای مان به آشپزخانه آمد و ظرف غذای صابره روی میز دید. یک کمی از آن را خورد و گفت خوشمزه است، چیه؟ عمه ام گفت که یک غذای افغانی دست پخت صابره زن کریم است. بلافاصله شاهزاده خانم پرنسس بالاخص هر چی توی دهانشان بود تف کردند . گفتند اه اه...نمی دانم چی شد که من حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم. یک بار منیژه یک نقاشی کشیده بود و من و عمه ام در آن موسسه نیکوکاری بودیم...منِِیژه از اتاقشان دوید بیرون و گفت نازنین....عمه ام باز از آن نگاههایی که خودش خیلی به آن می نازد به بچه بدبخت انداخت و گفت نازنین خانم. من هم یک نگاه بدتر از مال خودش تحویلش دادم و به بچه بدبخت که بغض کرده بود گفتم هر جوری دوست داری صدایم کن. صابره به من می گفت نازنین جان، از آن به بعد منیژه من را نازنین جان صدا می کرد. همان روز عمه ام در راه برگشت به خانه گفت: واقعا متاسفم که خودتان برای خودتان ارزش قایل نیستید. من هم فقط یک نفس عمیق کشیدم. با این همه عمه ام جزو کسانی بود که خیلی برای مدرسه رفتن بچه های کریم حرص و جوش می خورد و خودش را به این در و آن در می زد. یک سال سیزده به در که داشتیم در آشپزخانه با هم غذا می پختیم عمه ام گفت کریم می خواهد صابره و بچه ها را بفرستد اتریش. بعد هم سری تکان داد و باز شروع کرد به گفتن همان حرفهای همیشگی در مورد مهاجرت و خارج رفتن. من یادش انداختم که بچه های کریم اینجا نابغه هم که باشند نه می توانند دیپلم بگیرند و نه به دانشگاه بروند...و آخر سرش می شوند سرایدار و کارگر خانه های مردم. و در اتریش حداقل امکان تحصیل داشتند. دفعه آخری که صابره و بچه هایش را دیدم تابستان چند سال پیش بود که بعد از یک سال آمده بودند به کریم سر بزنند. من و خواهرم داشتیم با ماشین از خیابان ولیعصر پایین می رفتند و من آنها در پیاده رو دیدم. شیشه را دادم پایین و داد زدم صابره...هر 5تایشان ما را دیدند و برایمان دست تکان دادند...ترافیک تهران چند ثانیه ای به دردمان خورد و در همان چند ثانیه کلی حرف زدیم...چند ماه بعدش به کریم تهمت دزدی زندند و از آنجا بیرونش کردند. نمی دانم الآن کجاست و زن و بچه اش چه می کنند. شماره صابره را از کریم گرفته بودم...با روان نویس طلایی وسط یک دفترچه یادداشت. شماره را هنوز هم دارم...اما شاید خانه شان را عوض کرده باشند. به هر حال کتاب را که می خواندم به همه شان فکر کردم. حتی به خواهر های صابره که از خوشگلی بی همتا بودند و اما بی سواد شوهر کردند...و آن یکی خواهرش که زنده زنده در آتش سوزی در کابل سوخت و بعد از آمدن پرویز به ایران دوباره صابره را چند سال پیر کرد. دلم برای کریم آقا تنگ شده. دلم برای چیزهایی که از افغانستان تعریف می کرد تنگ شده. بیچاره دزد نبود.کاشکی این کتاب را همه ایرانیها بخوانند...آنوقت همه عاشق افغانیها می شویم و از خودمان خجالت می کشیم.
