دیشب حالم خیلی بد بود. اول گرما همیشه من باید یک سرمای درست و حسابی بخورم تا گرما دو برابر اذیتم کند. به قول مامان بزرگم "عرق چا" می شوم. شب قرص خوردم و خوابیدم چون این هفته خیلی سرم شلوغ است و اگر بخواهم هم نمی توانم مرخصی بگیرم. نمی دانم چه ساعتی بود چون اصلا از خواب بیدار نشدم. یک خواب خیلی بدی دیدم. خیلی بد بود. آنقدر بد بود که توی خواب از شدت استیصال گلویم درد گرفته بود و احساس خفگی می کردم. ولی از خواب نپریدم. یادم نمی آید کی بود ولی یک نفر گفت چیزی که تو فکر می کنی نیست و به خیر گذشت و دیگر چیزی یادم نیست. صبح که بیدار شده بودم چیزی یدم نبود. صبحانه که می خوردم بابایم آمد توی آشپزخانه و یک دفعه خوابم یادم آمد. تنم هم لرزید. رفتم و از توی کیفم پول در آوردم و گذاشتم روی صدقه ها. مامان همیشه می گوید خواب بد که می بینید صدقه بگذارید. صبحمان خیلی خوب بود. من یک سر رفتم دانشگاه برای یک کاری که اگر نتیجه گرفتم بعدا اعلام می کنم. بعد هم رفتم اتاق بازرگانی. سرم به کار گرم بود که ساعت ۱۰ موبایلم زنگ زد. شماره را نمی شناختم. "سلام نازنین...چطوری؟". سلام کردم و در این فکر بودم که کی است شنیدم که می گوید: "نشناختی؟ سهیلم!" نمی دانستم کدام سهیل است. تا اینکه خودش گفت دوست داییم است. حیران بودم که با من چکار دارد و شماره ام را از کجا آورده و همین طوری بدون فکر حال خودش و مریم زنش و دو تا پسرش را پرسیدم و می گفتم که هنوز نرسیده ام که بروم پسر دومش را که چند ماهش است بپرسم. احوالپرسی که تمام شد. گفت: "نازنین ببین من دیشب ساعت ده و نیم زنگ زدم به موبایل محمد. انگار بیمارستان بودند...هر چی هم ازش پرسیدم چی شده و کجایی حرفی نزد و گفت بعد خودش با من تماس می گیره. از صبح هم هر چی زنگ می زنم هم موبایل خودش خاموشه هم مال مرجان...شماها خبر ندارید؟؟؟" دلم یک جوری شد و بلند گفتم "یا علی!"...بعد هم یادم افتاد که داییم دیشب اس ام اسهایم را جوب نداد و شروع کردم با صدای بلند فکر کردن: "نکنه مرجان طوریش شده باشه...چند روز پیش فشارش بالا بود. حامله است و خطرناک است...دکتر هم نرفت". خلاصه اینکه قرار شد خبر بگیرم و به سهیل هم زنگ بزنم. موبایلها خاموش. خانه شان کسی جوب نداد. تلفن مادرزنش را هم کسی جوب نداد. تا اینکه زنگ زدم خانه و از فرناز شماره خواهر زنش را گرفتم. دختر خواهرش گفت که مرجان دیشب بیمارستان بوده چون فشارش رفته بوده بالا...یاسی هم شب خانه خاله اش مانده بوده و صبح هم رفته اند آزمایشگاه که ببینند مشکل چیه. قانع نشدم. با خود یاسی حرف زدم که مدرسه نرفته بود و گفت: "وااااااا....چیزی نشده که"! یک دو ساعتی طول کشید که سرحال بیایم و تنم دیگر نلرزد. تازه باید جواب همکارانم را هم که دلیل این خانواده دوستی زیاده از حدم را می دادم. ساعت دو بود که با پدرم بر می گشتم خانه. موبایل بابا زنگ زد. داییم بود. جواب دادم. صدایش می لرزید و گفت که می خواهد با بابایم صحبت کند. بابایم رنگش پرید و گفت: "ما ۵ دقیقه دیگر خانه ایم". وقتی که پرسیدم چی شده گفت: "می گه که داد نزنید. چیزی هم به گسی نگویید. یک مشکلی پیش آمده و جواز کسب و یا حکم استخدام رسمی یک کارمند دولت را می خواهم". دلم آمد توی دهنم. بابام می گفت شاید مرجان با کسی تصادف کرده. رسیدیم خانه. بابام توی حیاط ماند. داییم دو سه دقیقه بعدش رسید. مامانم رنگش عین گچ دیوار بود. داییم توی کوچه جلوی ماشینش ایستاده بود. یاد خوابم افتادم. سرم گیج رفت. دایی تو نیامد. با بابا یک ساعت توی کوچه حرف می زدند و مامان هم که دو بار رفت دم در٬ دایی گفته بود برو تو...همه خوبند. من مشکل دارم. من از پنجره اتاقم نگاه می کردم. داییم کلافه بود و بابام هم رفته بود توی فکر. مامان شده بود عین جوجه ها و صورتش سفید سفید. بعد هم بابام زنگ زد و گفت ما می ریم جایی و بر می گردیم. هر چی هم مامان پای آیفون گفت که دارد خل می شود و قسمشان داد بگویند چی شده حرفی نزدند. سرم دارد می ترکد. بابا هنوز هم نیامده. می ترسم بلایی سر مرجان آمده باشد...اینکه نمی دانیم چی شده از همه چیز بدتر است. دلم شور پدربزرگ را می زند. خدایا رحم کن! تازه از این می ترسم که وقتی هم برگردند نگویند چی شده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا عقل بده به این زن و شوهر. مامان ۱۰۰۰۰۰۰ بار به مرجان گفته حامله ای رانندگی نکن. می خنده می گه باشه باز کار خودش را می کند. دیروز پشت فرمان بوده و زده به یک موتوری. مچ پای موتوری شکسته. آخه این چیزیه که به کسی نگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان بدبختم سکته کرد. یعنی که چه؟؟؟ این همه قایم موشک بازی برای چی؟ خدا عقل بده. من تمام تنم هنوز دارد می لرزد.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط نازنین
|