<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی یعنی همین</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/</link>
<description>هست زیبا!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 12:49:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نقطه جوش</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>حواستان را جمع کنید که از خانه تان که می روید یک علی آباد دیگری نسبت به ارتفاع علی آباد جدید نسبت به سطح دریا نقطه جوش فرق می کند. و اگر این نقطه جوش پایین بیاید مواظب باشید که هر چیزی حتی نخود نپز زود زود زود می پزد و سیم ثانیه می سوزد و بوی گند همه جا را بر می دارد...خیر سرمان خواستیم ناهار را ما بپزیم یک قسمتی از غذایمان سوخت...!!! حالا غذا را بی خیال...با این بوی سوختگی و هوای سرد چکار کنم که اگر درها را باز کنم سرما می میرم!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 12:49:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارشنبه سوری</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>دیروز که از ماشین پیاده شدم بوی دود خورد به دماغم. رفتم به شبهای عید و بوی چوب و چلهای خیس که راهی ندارند به جز سوختن. یا عصرهای پاییز که مشدحسین برگ خشکها را جمع می کرد ته باغ و توی آن گودالی که بهش می گفتیم باتلاق می سوزوند. گودال هنوز هم هست و برگ هم درش می سوزد! اما اینجا چوبی ندیدم که بسوزد. بعد فهمیدم بوی شومینه هاست که از دودکش می زند بیرون. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز خوب است. همه چیز عالی است. همه چیز هست. همه چیز. چیزی کم ندارم. حتی هم نشین. هوا ابری است و بارانی. دلم گرفت؟ نه!!! باران باران است. اینجا و آنجا ندارد. چایی مان دم است و وسایلمان هم جمع. پس خانم بفرمایید خرتان را بزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم با فرناز حرف می زنم. می گوید ایران اینترنت بدتر از بد است. از من خبر می گیرد. یادم می افتد که الآن دلم می خواست خانه باشم. بعد می گویم حالا گیرم که خانه هم بودم. گیرم که از سرخوشی قلبم می لرزید. اما بعدش چی؟ آخرش که چی؟ دور زدن حول یک محور...حالا اگر می شد در ایران هم پرید و شکوفا شد آن حرف دیگری بود...این است که خانه را می آوریم اینجا. حداقل تا زمانی که بشود در ایران هم پرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهان...همه خاطره می گویند از ۱۳ آبانهایشان...من هم بگویم که کلاس اول بودم. موشک باران بود و دبستان شهید سلیمانی که توی کوچه صالح ، خیابان شریعتی، بود را برای ساختن پناهگاه بسته بودند و ما بعد از ظهرها می رفتیم یک دبستان پسرانه که توی کوچه صالح بود و الآن شده است دانشگاه آزاذ زبانها...۱۳ آبان فکر کنم بود. بعد یک پرچم آمریکا سر صف آتش زدند و گفتند بگویید مرگ بر آمریکا. من هم که اصلا چه می دانستم دنیا دست چه کسی. داد زدم مرگ بر آمریکا. فرناز کلاس سوم بود و تارا کلاس پنجم. دیدم هر دو با دوستهایشان دارند هرهر به من می خندند. شدیدا بهم برخورد و با شدت بیشتری گفتم مرگ بر آمریکا...آنها هم بیشتر خندیدند. شب شام خانه دایجان بودیم. تارا و فرناز می خندیدند و ادایم را موقع شعار دادن در می آوردند. بعد نیکو برایم تعریف کرد که خنده دار ماجرا چی بوده است...آن موقع اصلا خنده ام نگرفت. بیشتر دلم برای خودم می سوخت. الان اما خنده ام می گیرد. همان یک بار بود. فقط یک بار. آن هم جدا از روی نفهمی کودکانه ام!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 14:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزن باران</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>باران می آید. امروز زیر باران به دنبال آدرس دست نیافتنی بودم. لذت می بردم از برگهای روی زمین و خیس خیس از باران. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب اگر روزی به میلان برسید چیکار می کنید؟! من وقتی رسیدم پریدم بغل آنا و مائورو و از خستگی ولو شدم توی ماشینشان. از فرودگاه رفتیم بازار دست دوم!!! از آنجا هم رفتیم یک جایی که مزرعه بود و پر از گاو و گوسفند و بز و الاغ و اسب برای اینکه می خواستند پنیر بخرند...از نوع بزی کپک زده اش! ها ها!! که در ضمن خیلی هم خوشمزه است...الکی آن قیافه را به خودتان نگیرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناهار پنیر کپک زده بزی و اسفناج پخته خوردم...عصر رفتم کلیسا و شمع روشن کردم برای شاهرخ. شام پیتزای بادنجان و فلفل. قیافه نگیرید که خیلی هم خوشمزه است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینها که باشید زندگی را ساده می گیرید. حالا مهم نیست که مائورو رییس بانک است و خانه شان وسط شهر میلان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم باید می رفتم دنبال کارهایم. زیر باران و آدرسی که پیدا نمی شد. آدرس را که پیدا کردم کارم را انجام دادم. رفتم یک کتابفروشی و دو ساعتی فقط کتاب نگاه می کردم. بعد رفتم بریوش با نوتلا خوردم. از همان جا هم رفتم کلیسای سانت آمبروجو و باز هم برای شاهرخ شمع روشن کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 345px; HEIGHT: 255px&quot; height=315 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aeroportomalpensa.it/milano/immagini/milano_basilica%20di%20sant%27ambrogio.jpg&quot; width=366 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هوا اینجا بارانی است و ما هم سرگرم در خانواده فوماگالی...فردا روز دیگری است و پیش به سوی خرخونی! خدایا خودت بخیر کن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 17:59:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالش را می بریم</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>حالش را می برم به خاطر شاهرخ. گریه بی گریه...الکی...یعنی مثلا گریه بی گریه. آدم می شوم. یعنی سعی ام را می کنم. آمدم اینور آب. خسته ام و له. آهای فرناز خانمی...الهی قربونت برم من! همین. تا بعد!</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:12:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دم رفتن</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>نمی دانم این چه مرض لاعلاجی است که وقتی به جان آدم می افتد نفس آدم را می گیرد. باز اسم رفتنم می آید و بعد از چند هفته بلیط را به عقب انداختن ظاهرا این بار باید همه چیز را اوکی کنم و به زودی بپرم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عین یک دیو می ماند که از داخل به جان آدم چنگ می زند. عشق به ایرانت بالا می زند و دوباره می شوی عاشق وجب به وجب خاکت. حالا مهم نیست که روزی چند بار داد می زنی که این هم شد مملکت؟ بعد هم جو خدمت به مملکت محکم می چسبد بیخ ریشت و باز هم مهم نیست که همین چند روز پیش برای لطفی که داری در حق همین مملکت می کنی چقدر بی محلی دیدی! یعنی اصلا یادت می رود که همین کاری را که در دست داری موقع اتمامش کسی حتی حاضر نیست که بر روی آن آب دهن پرت کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه عاشق اتاقم بوده ام. عاشق تختم. عاشق کتابهایم. عاشق میز گرد جلوی ایوانم. عاشق تنه درخت کاجی که دور تا  دورش پاپیتال پیچیده است و چشمهایم را که باز می کنم با رنگ سبزش ذوق می کنم. عاشق همه گنجشکهایی هستم که هر روز دوبار بین همین پاپیتالها برایم معرکه می گیرند. حالا وای به حال اینکه یک نفر هم گفته باشد که اتاقم پر است از انرژی مثبت و آرامش - که البته این مساله زیاد به وجود من ربطی ندارد (مسلما)!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق خانه مان هستم و چایی و غرغرهای خودم به جان همه. عاشق لم دادن جلوی تلویزیون و این کانال و آن کانال کردن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گفتن ندارد که عاشق مامان و بابا و فرناز و شاهرخ...که این آخری آتش زده است بر جانم! . گفتن ندارد که عاشق دایی هستم و مرجان و یاسی و آن فسقلی یک سال و سه روزه شان. اما سخت است گفتن اینکه یک جفت چشم تازه پیدا شده اند که نگاهشان قند را در دلم آب می کند. کیمیا را می گویم...شاید حماقت می کنم اما همین دو ساعت که پیشم که حرف رفتنم را می زدم نگاهم کرد و گفت: اگه بری قهر می کنما...! بعد هم بغض کرد. بغلش کردم و نشاندمش روی کابینت و بوسش کردم و گفتم بابا برمی گردم خب! دستش را زد به کمرش و گفت: آخه بچه!! درس خوندن مهمتره یا کار و زندگی؟! ....خلاصه اینکه این دو تا چشم مال دختر یک خاله ای است که تازه دوباره پیدایش کرده ایم. خاله ای که پریروز دم غروب وقتی رسید و چشمهای قرمزم را دید زد زیر گریه و بغلم کرد و گفت که خودش هم توی ماشین تا صدا داشته جیغ زده است و خدا را صدا کرده است که شاهرخ زودتر خوب بشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهرخی که همیشه خوب بود و الآن خوب بودن و مهربان بودنش هزار برابر شده است و پاکتر از آبی ترین آسمانها و نگاهش آنقدر مظلوم شده است که قلب آدم را از جا می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عاشق هزار و صد چیز دیگر هستم...به خیلی چیزها که عادت نداشتن بدجوری این چند وقت عادت کرده ام. مثل شنیدن صدای فروزان حداقل یک بار در روز و سر به سر پارسا گذاشتن. به ساعت چهار صبح بیدار شدن و در اتاقم خلوت کردن و صدا کردن امام حسین و منتظر صدای اذان شدن که از دور به کوچه مان برسد. عادت کرده ام به درس نخواندن و فکر کردن به اهداف نزدیک و دور. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار دلیل دارم برای نرفتن و ماندن. اما یک دلیل دارم برای رفتن. یک به هزار نمی چربد. اما این یک دلیل برایم اینقدر مهم است که هزارتای دیگر می توانند منتظرم بمانند. دفعه پیش که می رفتم بابا در آخرین لحظه بغلم کرد و گفت به من افتخار می کند. حالا این افتخار باید صدبرابر بشود و مشترک بین همه. باید آنقدر بزرگ شود که خستگی این همه ناراحتی این چند وفت از تن همه مان در برود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می گیرد وقتی به رفتن فکر می کنم. اما می دانم که بالاخره من مال این زمین هستم. مال این خانه. مال این خانواده. جایم همین جاست. و می دانم که برمی گردم. هرچند که زمینم اشغال است و نفس کشیدن در آن حرام! میدان خالی کردن خطاست و من به هر حال مال این زمینم و از جنس همین مردم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان کسی که از انرژی اتاقم می گفت برایم گفته است که مسیرم درست است و راهم صحیح. پس این همه تردید بی معناست و این من و این میدانی که مسلما خالیش نمی کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این همه اسم رفتن که می آید تمام بدنم می لرزد و این میل به گریه کردن امانم را می برد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 18:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگی خدا</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>مامان و بابا و شاهرخ دیشب برگشتند. چشممان خیلی روشن شد. یعنی نورانی. شاهرخ ما را که دید گریه اش گرفت...! من ولی طبق معمول جایی که باید گریه ام بگیرد می شوم سیب زمینی!!! خلاصه اینکه برادرمان برگشت. صحیح و سالم. البته خب هنوز جا دارد که مثل روز اولش بشود. یک دوره درمان دارد و امروز حس می کردم که خیلی کسل است. انگار که بخواهد یک حرفی بزند اما حرف توی دلش مانده باشد...اما روی هم رفته بد نیست و من خیالم تقریبا دیگر برایش راحت است و کم کم باید جول و پلاسم را جمع کنم و بروم رد کارم. گفتنش راحت است و انجامش سخخخخت! مخصوصا با این همه کار عقب مانده من! اما خدا بزرگ است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این گفتن بزرگی خدا گاهی اوقات برای آدم یک معنی دیگر پیدا می کند. یعنی می رسی به جایی که بزرگی اش را از نزدیک و با تمام وجود حس می کنی. ما هم سر این جریان دوزاریمان افتاد که الکی نگوییم خدا بزرگ است. وقتی می گویی خدا بزرگ است نه باید یک رفع تکلیف باشد و نه یک ورد عادت وار. آنوقتی که گفتی خدا بزرگ است باید ایمان داشته باشی که انجام غیر ممکن برایش امر حتمی و یقین است و اگر توکلت  را به خدا بکنی دیگر معنی ندارد که دل نگران باشی! مورد توجه خودم البته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال این مدت خیلی برایم سخت بود و اگر حمایت خیلی ها نبود شاید از پا در می آمدم. آن هم با این اخلاقی که من دارم...شاید تا آخر عمر مدیون همه شان باشم. اول از همه هم فروزان و شوهرش که نمی دانم دیگر چکاری ماند که برای من و فرناز نکردند...بقیه هم هر کدام به نوبه خودشان هر کاری که می توانستند برایمان کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید همه انرژیم را جمع کنم و همه تلاشم را برای بالا بردن روحیه ام بکنم. سر بالایی کار و درسم باقی مانده است و اول دوری دوباره است و باید بشوم از جنس آهن...و در سرم یک سری تصمیم جدید دارم که امیدوارم خود خدا کمک کند و به نتیجه برسد. گاهی اوقات در زندگی نمی شود بر روی یک پاشنه بچرخد. باید جربزه داشته باشی که وقتش که رسید جهت چرخش در و پایه اش را با هم عوض کنی. آنوقت شاید شدی یک قطب قوی برای حانواده...عین همه آدمهای دیگری که می شناسی و تحسینشان می کنی! خلاصه اینکه خدا بزرگ است و خودش از دل ما خوب خبر دارد!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 17:47:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی ربط</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>چه خوشگل شدی!! ای وای...چقدر جوون شدی!!!...خیلی عوض شدی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟ یعنی بی ربط تر از این نمی شد. قیافه داغون. بعد از نیم ساعت گریه بد. صورت خسته. قیافه کج و کوله...بعد می گویند خوشگل شدی!!! ها ها!  پس به این نتیجه می رسیم که دیشب که قیافه ام صدبرابر بدتر از امروز بود میستر خوش تیپی که خیره شده بود به ما دلیلش این بود که با این ظاهر درب و داغون خوشگل به نظر می رسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 15:53:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیفال به سر</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پروپوزالم قبول شد. نمی دانم بگویم هورا یا داد بزنم یا ابالفضل. هیچ کاری نکرده ام. یعنی صفر صفر. از یک چمدان و نصفی کتاب که باید می خواندم تکه واتکه شاید 50 یا حداکثر صد صفحه خوانده باشم که کلا ربط زیادی هم بین چیزهایی که خوانده ام نیست. از همه بدتر این ذهن کنکاشگر است از وقتی می رسم به کتابهایی که استادهایم نوشته اند دایم قیافه هایشان جلوی چشمم است و صدایشان در گوشم و حواسم پرت پرت است، چون مدام یاد کلاسهایشان می افتم. کتابی هم که مال استادهایم نباشد آنچنان اضطرابی به جانم می اندازد که حس می کنم الآن ممکن است این کتاب پرتم کند گوشه اتاق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیروز یک چیزهایی می خواندم که خیلی جالب بودند اما مانده بودم حیران در قدرت ذهن آدمیزاد که به تحقیق در مورد مسایلی این چنین می افتد. بعد از دست خودم عصبانی می شوم که هنوز هیچ غلطی نکرده ام و اندر خم یک کوچه مانده ام. تازه این چند روز گذشته هم یک مهمانی داشتیم که چند سالی از مامان بزرگتر است و دایم می گفت اضطراب دارد و دلشوره و من باید دلداریش می دادم. حالا هم که رفته است من مانده ام و اضطرابهای او و یک مشت دلشوره الکی که ریخته است به جانم. دوباره نفس تنگی می گیرم و طپش قلب دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه دیشب هم در خواب پیشانی ام محکم خورده است به دیوار!!! حالا این دیوار این وسط چطوری با آن فاصله خورده است توی پیشانی ام نمی دانم. یعنی وقتی از صدایش از خواب پریدم یک لحظه فکر کردم یکی دیوار را جا به جا کرده است. خلاصه اینکه سرم از درد در شرف ترکیدن است. عذاب وجدان شدید دارم. دلشوره چند صد کیلو. عدم تمرکز به حد بی نهایت. و در این میان پروپوزالم هم قبول شده است. جناب استاد که در این عکس مشاهده می کنید هم کم لطفی نکرده و بعد از کلی حمد و ثنا در رسای ایده بنده 18 صفحه مبسوط پیوست ایمیلش کرده است تا بنده مو به مو کلیه موارد و دستورات مندرج را اطاعت کرده تا اثری جاودان خلق کنم. خط اول همان 18 صفحه کافی بود که چند ساعتی به اغما بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://gif.italicon.it/manager/img/5/2008/diadori.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای مش ممد ایمیل زدم ببینم اوضاع او در چه حالی است. وقتی فهمید با کی پایان نامه برداشته ام گفت مگر مریضی برای خودت دردسر درست می کنی؟ حالا می خواهم جوابش را بدهم و بگویم من اگر از اول بلد بودم همیشه راه ساده را انتخاب کنم که الآن اینقدر دردسر نداشتم. خلاصه اینکه جناب استاد ضرب العجلی تعیین فرموده اند که بنده سرفصل مطالب و فهرست منابع اولیه را برایشان بفرستم. من هم اصلا نمی دانم چه کار باید بکنم چه برسد به اینکه بخواهم سرفصل بفرستم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 07:56:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد و زن بودن!!!</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;با عرض پوزش خدمت کلیه دوستان و همکاران و بالاخص اقوام ذکور! قصد توهین ندارم. اما:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز به این نتیجه رسیدم که برای اینکه زودتر کارتان در صف یا مغازه یا اداره به عنوان یکی از اناث محترم راه بیفتد کافی است که موهایتان را به عجیبترین رنگ ممکن در بیاورید و به صدبرابر عجیبترین حالت ممکن از زیر روسری بیرون بگذارید. بعد چند صد گرمی ریمل روی مژه هایتان بکشید و خلیجی ترین سایه و خط چشم را هم روی پلکهایتان نقاشی کنید. البته قبلش هم حتما چند لایه کرم پودر روی پوستتان بمالید. به لبهایتان آنقدر سیلیکون تزریق کنید که دیگر جای قلنبه تر شدن نداشته باشد و بچسبد به دماغ سربالای عمل کرده تان. بعد هم رویش محیر العقول ترین رژ ممکن را بمالید. تنگ ترین مانتویی را هم که دم دستتان می آید بپوشید. بعد بروید خارج از نوبت هی جلوی بقیه را بگیرید که کار خودتان راه بیفتد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که صدایم در نمی آید. اما امروز که آن مردک خیره سر که خیر سرش حلقه هم دستش بود وقتی نوبت من شد که فیش خریدم را بنویسد وسایلم را پرت کرد تا روی زمین تا به &quot;امورات&quot; یکی دو سه تا از اناث فوق الذکر بپردازد اول بهش لبخند عاقل  اندر سفیه زدم که بفهمد خیلی خر است و بعدش هم که وقاحت را به حد اعلا رساند که به نفر چهارم برسد، همه چیزهایی را که می خواستم بخرم برداشتم و دادم دست نفر چهارم. مردک ابله نگاهم کرد. سرخ شد. گفت: خانم ببخشید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تازه اینجا بود که همه آقایان محترمی که پشت سر بنده در صف بودند صدایشان درآمد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 16:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آی مادرجان</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>چهارشنبه شب تلفن نزدیک به صدبار زنگ خورد. به صد نفر دیگر خودمان باید تلفن می زدیم. فکر کنم همه گریه می کردند به غیر از من. همه دنبال ادا کردن نذرهایشان بودند. نذری که نیکو کرده بود بیشتر از همه منقلبم کرد. هنوز ندیدمش که بگویم پسرجان حلال کن که اینقدر این چند وقت اذیت شدی و خدا خیرت بده!!! نمی دانم چرا، ولی توقع نداشتم که او هم نذر کرده باشد. خلاصه...شب رفتیم خانه فروزان...دم در من و فرناز را بغل کرده بود و گریه  می کرد. من باز گریه ام نمی آمد. گریه نداشت آخر. خوشحال بودم. آنقدر زیاد که می توانستم دور تهران بدوم. اما گریه ام نمی آمد. گریه نداشت که!!! ولی آنقدر سست شده بودم و وارفته بودم که از حال رخوت خودم خنده ام می گرفت. بعد از دوماه استرس خفن یک خبر خوب خوب خوب رسیده بود و شاهرخ جانمان خوب خوب است. دیگر می توانستم عکسهایش را نگاه کنم و بخندم و حالم بد نشود. همان شب لم داده بودم روی مبل و پارسا هم از خداخواسته سرش را گذاشته بود روی پای من و خوابیده بود و همه چیز برایم عین یک خواب بود. همه چیز را تار می دیدم. حرفهای بقیه را هم می شنیدم هم نمی شنیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با مامان که حرف زدم صدایش دیگر گرفته نبود. خوب بود. خوشحال بود. مطابق معمول بحثم با پدرجانم سرجایش بود. یعنی اگر ما با هم بحث نکنیم و نخندیم روزمان روز نمی شود. وزنه های هزار کیلویی را از پایم باز کرده بودند و مغزم هم باز شده بود و تازه می توانستم فکر کنم. به خودم. به کارهایم و به یک دنیا درس نخوانده و پایان نامه فراموش شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه شاهرخمان خوب است. خوب خوب خوب!!! دیشب که با هم حرف می زدیم دلم دوباره آمد که شوخیهای قدیمی را با هم بکنیم و خب رابطه مان شاید ۱۰۰۰ برابر صمیمی تر از قبل شده است. یعنی یک جوری شاید شورش را درآوردیم. من که همیشه برایش می مردم. اما خب شنیدن اینکه او بگوید &quot;قربونت برم&quot; برایم خنده دار است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما المهم!!! نمی دانم از استرس این چند وقت است یا چیز دیگر. از دیروز بعدازظهر کله پا شده ام. اینقدر حالم بد بود که یادم نمی آید هیچوقت اینطوری شده باشم. شب فروزان و خانواده محترم آمدند دنبال من و فرناز و به زور من را بردند دکتر که گفت چیزی نیست و محض خالی نبودن عریضه یک نسخه هم نوشت که ما نپیچیدیم. بعد هم ولگردی...این بی انصافها جلوی من هم سیب زمینی و پنیر خوردند و هر چی می گفتم ببرینش کنار حالم را به هم می زند هی می گفتند حالا تو فقط یکی بخور که از گلوی ما پایین برود. تازه بعدش هم با پیتزا آمدند خانه مان و باز التماس که تو هم باید بخوری و من شدیدا سعی می کردم که بوی غذا حالم را به هم نزند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح تا ۱۱ خواب بودم...یعنی این هم برای اولین بار در زندگیم بود. حال عجیبی است این که بدانی دیگر نباید زیاد نگران باشی و ذهنت ناخودآگاه دنبال اضطراب می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلیط برگشتم را دیروز رزرو کردم. هیچ کاری نکرده ام. امروز برای استاد راهنمایم ایمیل زدم و پروپوزال دادم. اصلا نمی دانم جوابم را می دهد یا نه. خدایاااااا!!! شوخی نداریم که...باید بچسبم به کار خودم دیگر. بگذریم که الآن بابا پای تلفن یک چیزی گفته که بد حالم گرفته شده است. البته گفت که شوخی کرده است اما به قول فرناز به خدا ظرفیتمان از همه چیز پر است...من شوخی سرم نمی شود وقتی دارم از دلتنگی برای هرسه شان می میرم!! جواب شوخی بابا را هم اینطوری دادم: خب من هم می روم ایتالیا و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم.بابا هم گفت: &quot;بیخود می کنی&quot;!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرجان دیوانه شدم...اما خداییش خدای شکرت!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 16:01:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
