<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی یعنی همین</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/</link>
<description>هست زیبا!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 18:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>امروز</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به دنبال وصول اخبار نه چندان دلچسب از آریزونا و یک شب بیخوابی و لجبازی با خدا صبح زود بلند شدم و حیاط پر از برفی دیدم که جان می داد برای پارو شدن. بعد آدریانو گفت نه...این کار مردهاست. ۳ بار گفتم بابا من حرفه ای هستم و هر سال از بابایم جلو می زدم. اما قبول نکرد. فکر می کنم ملاحظه ام را کرد. دیشب سر شام ده بار خیره شدم به شیشه روغن زیتون و رفتم به هپروت. لابد تابلو بود که کسل هستم. خلاصه گفت نه که نه. پارو کار دختر جماعت نیست. زنش هم بدتر از خودش اصرار که اگر من به پارو دست بزنم نمی داند بعدا چطوری جواب بابا را بدهد. البته بمانیم که بعدا خود آدریانو هم پشیمان شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنده هم برگشتم سرجایم. یک چیزی مثل صبحانه خوردم و دور و برم را نگاه کردم که از شلوغی گریه می کرد. اما حوصله نداشتم...دوباره رفتم سراغ تختخواب به قصد کتاب خواندن بلکه یک ذره از سرم عصبانیت پرید. اما فقط یک مشت خط جلوی چشمم بالا و پایین می شد. حتی کلمه ها را هم دنبال نمی کردم چه برسد به خود کتاب.. خلاصه عصبانیت به طرز فزاینده ای افزایش یافت و دست آخر شال و کلاه کردم که بروم بیرون ببینم روز برفی مردم چطور است. بعد هم باید می رفتم کتابخانه و دو تا کتاب را پس می دادم. کلیسای شهر بغل کتابخانه است و از راه نرسیده دیدم یک عدد ماشین حمل و نقل جنازه جلوی در کلیساست و مردم هم در حال بیرون آمدن. شانس است دیگر. خنده دارش اینجا بود که اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که ۷۷۲۰ نفر شدند ۷۷۱۹ نفر. خلاصه برای رو به رو نشدن با خانواده مغموم متوفی و فرار از دیدن تابوت با آن حال و روزم شروع به دویدن روی برف کردم و شانس آوردم که پایم فقط جلوی در آهنی پارکینگ کتابخانه لیز خورد و دستم را به در گرفتم که خودم سر نخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ناقوس کلیسا تک زنگ می زد و من وارد کتابخانه شدم. مسوول اصلی نبود و جایش یک پسر بیست و هفت هشت ساله نشسته بود که عقب مانده بود و بیچاره اینقدر خوشگل بود که حال و روزم دوباره بد شد. کارم را که انجام داد یک کارت تبریک کریسمس داد دستم: این کارتها را خودم درست کرده ام...!!! جگرم کباب که هیچی٬ جزغاله شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مسیر برگشت یکی از همین اهالی را دیدم که دوست لوری است و از یک سلام ساده رسید به اینکه خواهرش تازه متوجه شده است که شوهرش رفته است با یک زن دیگر و این وسط شیزوفرنی خواهر زاده اش هم زده بالا و من بیچاره که مانده بودم گوش بدهم یا بگویم عجله دارم و بروم رد کار خودم. خوب که درد دلهایش را کرد حال شاهرخ را پرسید. من فقط گفتم بهتر است. بعد او گفت که صبح لوری را دیده است و لوری برایش گفته است که الآن آمریکاست و برایش درمان تازه نوشته اند و من حس می کردم بخارات مخی ام بالا می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی بالاخره رسیدم خانه دیدم یکی از استادها ایمیل زده است تا بگوید که حال و روز مادرزنش خراب است و نمی رسد روی مقاله ام کار کند. بسیار عالی! کریسمس مبارک!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تنها نکته مثبت این بود که از دانشگاه برایم نامه درخواست تمدید اقامت را با سلام و صلوات فرستاده اند. به این می گویند شانس طلایی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با خدا هم تا همین یکی دو ساعت پیش شدیدا مشکل داشتم. بعد خود منطقی ام به صدا درآمد که ای عقل ناقص پر از ادعا تو از کجا می دانی که این خبر تازه بد است و کلی هم خوب است و برو خدا را شکر کن که امکانش هست که شاید سریعتر همه چیز تمام شود!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه اینکه این بازار شام را مرتب کردم و آدریانو از راه رسید که کمرش درد گرفته و خواهش که من شام درست کنم...من هم روی هوا پیشنهادش را زدم. کلا الآن خوش اخلاقترم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 18:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>برایش نوشتم: وقتی که بچه هستی به همه آنهایی که می گویند قدر کودکیت را بدانی می خندی و نمی فهمی چی می گویند. بعد بدون اینکه بدانی چرا و چطوری خودت را می بینی که جای بزرگترهای دیروز ایستاده ای و همان حرف را به کودکان امروز می زنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایم نوشت: و تو می دانی که زمان وجود ندارد. آن چیزی که هست بغضی در گلوست. ملافه های پهن شده بر زیر نور آفتاب. و دختربچه ای با مشتی برف در دستانش. زمان را تو ساخته ای. پرداخته ذهن من است. قراردادی است که بتوانی با آن رخدادهای اطرافت را سامان دهی. خطی را متصور شده ایم که در طول آن اتفاقهایی می افتند که آنها را به دیروز و امروز و فردا نسبت می دهیم. اما اینها همه ساخته ذهن من و تو است. ساخته ای که خارج از ذهن ما وجودی خارجی نمی تواند داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایش نوشتم: اگر نبود ذهن بشر و قراردادهایش شاید امروز به مشتی برف در دو دست دختربچه غبطه نمی خوردم. و اگر نبود ذهن بشر در این لحظه نمی رفتم تا کتابی بردارم که امضای کانت پای آن خورده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیس بوک است و مکاتبات استاد و شاگرد که امروز می نویسد: شنیده ام دیشب یکی از ایرانیهای عزیز مرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من برایش می نویسم: و زمان ساخته ذهن بشر است که در طول آن می آید و می رود. خارج از ذهن بشر این رفتن ها٬ رفتن نیستند. آغاز و بلکه ادامه هستند. و ببین که او می رود تا راهی ادامه یابد و بلکه دوباره آغاز شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 21:45:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کریسمس ارکیده</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>برای بابا خریدمش. خودمان در خانه داریم. با گلهای صورتی. اینجا چند رنگ دیگرش هم هست. بابا دنبال قرمزش است. اینجا هم که آمده بودند پیشم گلدانش را توی ایوان همسایه شهره دیده بود. دلش می خواست برود در خانه شان را بزند و یک شاخه اش را بگیرد. ولی خب نمی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه دیدمش. گلهای سفید دارد با یک سایه صورتی. دفعه قبل یک کاکتوس گنده را بردم ایران. این را هم می برم. قاچاق گل و گیاه. هر روز که بیدار می شوم نگاهش می کنم. به گلهایش دست می کشم. و می گویم که می خواهم ببرمش ایران. پیش بابا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم دارد می ترکد از زور یک عالم سوال بی جواب که هیچ کس نمی تواند جواب بدهد. از نگرانی برای بابا و مامان دارم خل می شوم. امروز رفته بودم بیرون. پیاده. در این سرمان استخوان سوز یک دفعه نفسم بند آمد و مجبور شدم بنشینم روی زمین. بعد زدم زیر گریه. خوب است که این شهر ۷۷۲۰ نفری آنقدر خالی است که کسی نباشد نگاهت کند. فقط یک پیرزن از بغلم رد شد و پرسید حالم خوب است یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۶ بود که لوری آمد سراغم و گفت حالش خوب نیست و گوشش درد می کند. خلاصه کلی ناراحتی و بی حوصلگی برای گوش درد. و من هم کلی دلداری و توصیه که برو بخواب که شاید خوب شدی. خب گوشش درد می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من روحم درد می کند. عصبانیم. هیچ درمانی هم ندارم. مهم هم نیست که چقدر می نشینم این دعا و آن دعا را می خوانم و خدا را صدا می کنم. دارم خل می شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینکه گلها را خریده ام برای بابا. امشب می گفت تو که خوب باشی ما هم خوب هستیم. من می دانم که مثلا خوب هستم. بابا هم می داند که مثلا خوب است. مامان هم این را می داند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه که بودم بابا که نبود من می رفتم بغل دایجان. الآن دلم دایجان را می خواهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرناز امروز می گفت روز ام آر آی نیکو هم بوده است و زیر لب یک چیزی می خوانده است. بچه که بودم دعوا که می شد می رفتم پشت سر نیکو قایم می شد. پسر خوبی بود و دعوا را یک جوری تمام می کرد. شاهرخ صدایش می کرد دیگو دیگو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین خدا. یا زودتر تمامش می کنی. یا من دیوانه می شوم. فهمیدی یا نه؟ مهم هم نیست که چقدر سرم را بکنم توی کتابهایم و تئورهای زبانشناسی و ادبی بخوانم. فهمیدی یا نه؟ یعنی اصلا نمی توانم بفهمم که چرا اینقدر معطل می کنی. چی را می خواهی بشنوی؟ که من بگویم گه خوردم. آره...گه خوردم. هر کاری که کردم گه خوردم. اما تو بس کن. خدایی کن و بس کن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای به حالت اگر فردا شب باز هم صدای شاهرخ ناراحت باشد و به من بگوید زیاد چیزی نمی فهمد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کسی که هم اینجا را می خواند و حالش بد می شود نیاید و نخواند. من نه روانیم و نه افسرده. شاید هم باشم. اصلا برایم مهم نیست. مهم این است که برادرم زود خوب شود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 21:48:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سناریو</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>بیدار می شویم. با زنگ تلفنی از توی هواپیما. من سرم را قایم می کنم توی بالش که گریه ام نگیرد. بعد می روم توی آشپزخانه. چایی درست می کنم. فرناز می آید. به زور با هم دو کلمه حرف می زنیم. بعد هی مثلا صدایمان را صاف می کنیم که یعنی ما خوبیم و از این حرفها. خانه به هم ریخته است. راه می افتم به جمع و جور. فرناز به طوطی اش می رسد. یا من یا فرناز ضبط را روشن می کنیم. یا صدای تلویزیون را بلند می کنیم. از ساعت ۱۰ به بعد تلفنها پشت سر هم زنگ می زنند: مرجان. عمه جان. دایجون. فروزان. افسانه خانم. همسایه ها. بقیه فامیل. یکی یکی. که هم بگویند جایشان خالی نباشد. هم بگویند اگر کاری داشتیم رو در بایستی نکنیم و پیششان برویم و از این حرفها. یک کمی ولو می شویم جلوی تلویزیون و کامپیوتر. بعد موقع ناهار همه چیز را می گذاریم وسط میز. هر کی هر چی بخواهد می خورد. اگر تلویزیون فیلم جالب داشته باشد٬ بشقاب به دست می دویم جلوی تلویزیون. شاید بعدش من بروم توی اتافم ولو شوم روی تخت یک کتابی چیزی بخوانم. فرناز هم همین طور. حرف می زنیم. دعوا می کنیم. داد می زنیم. دعوای بد می کنیم. بلند بلند حرف می زنیم. دوباره داد می زنیم. من می گویم خفه شو. فرناز می گوید خیلی احمقی. بعد مثلا قهر می کنیم. هر کسی می رود سر کار خودش. ۵ دقیقه بعدش انگار نه انگار دعوا کرده ایم. دوباره حرف می زنیم. شاید چایی خوردیم. دوباره کنترل به دست ولو جلوی تلویزیون هستیم. تلفن زنگ می زند از آنطرف آب که بگوید رسیده اند مسافرهایمان. از بعد از غروب دوباره سیل تلفنها جاری می شود.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از خواب شاید باز دعوا کردیم. من داد می زنم. بد اخلاقی می کنم سر نامرتب بودن خانه. همه چیز را می اندازم گردن طوطی بیچاره و دو سه دفعه هم بد و بیراه نثارش می کنم. شام می خوریم. یا شاید هم نخوردیم. باز می خندیم و حرف می زنیم. شاید هم با دعوا خوابیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه اینطوری دق دلیمان را سر تنهایی خالی می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها همه یک سناریوی واقعی است که چندین بار اتفاق افتاده است. اما امروز فرناز دارد یک سناریوی تازه را برای خودش تجربه می کند. نازنین نیست که دیوانه اش کند و فرناز داد بزند که کاشکی تنها بودم. نمی دانم چقدر این تنها بودنش را دوست دارد. می دانم که امروز که با هم پای کامپیوتر حرف می زدیم من باز شاکی شدم. فرناز را نمی دانم. الآن پای تلفن می گفت که باید خانه را جمع و جور کند. دلم برایش سوخت. خلاصه اینکه چند باری به خودم گفته ام: خاک تو سرت کنن. خاک تو سرت کنن. بعد از دست همه چیز حرصم گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خب. بعد خودم را می گذارم توی دل شاهرخ که چقدر خوشحال است الآن که یک آرزوی دور را برآورده می کند. ولی با این همه باز می گویم ای خاک تو سرت نازنین که فرناز تنهاست. مهم هم نیست که چندین بار فرناز گفته باشد می خواهد تنها باشد. خب...من کرم دارم که از تنهایی فرار کنم. مسلما اگر الآن جای فرناز بودم - که البته من هم اینجا تنهایی خودم را دارم و شاید خیلی تنهاتر از فرناز باشم که یک لشکر دوست و فامیل و همسایه دم دستش هستند - دلم می خواست سرم را توی بالش قایم کنم و گریه کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه فرناز اگر واقعا عشق تنهایی داری حالش را ببر. دهه اول محرم کوفتت نشود ولی جون نازنین خر بازی در نیاوری!!! بعدشم خواهر بزرگه هستی و احترامت واجب. ولی خیلی خری. خیلی زیاد. یک ذره بد باش! فهمیدی؟ اینطوری عذاب وجدان من کمتر می شود. ماچ!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 12:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باقالی پلو</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>اینجا شنبه ها و یکشنبه ها من غذا می پزم. چون با هم هستیم و یک چند دقیقه ای بیشتر وقت داریم با هم بنشینیم و بعد هم درست نیست که این آدریانوی بیچاره هر روز و هر شب بخواهد برای من هم آشپزی کند...وگرنه صدای زنش هم در می آید. خلاصه اینکه امروز قرعه به باقالی پلو افتاده بود...اینقدر ذهنم مشغول بود و فکرم درگیر هزار تا چیز مختلف که فقط حواسم به این بود که برنج را خیس کنم. وط کارهایم با مامان حرف زدم و شاهرخ که باز هم زد زیر گریه...و همان یک ذره حواسی هم که برنج داشتم از سرم پرید. مخصوصا که این دفعه برگشت گفت دلم برایت تنگ شده است و بعد هق هق گریه. خودم هم نمی دانم چه جوری موقع حرف زدن با او جلوی گریه ام را می گیرم و خل بازی در می آورم که بلکه یک کمی هم بخندد. بعد از خداحافظی تازه سیل اشکم سرازیر می شود و حالا خر بیار و باقالی بار کن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد یاد حرفهای یکی از استادهایم افتادم که می گفت آن روزی که تو ازدواج کنی آن آدمی که شوهر تو می شود باید خیلی مرد باشد که به این همه محبت تو به برادرت حسودی نکند...شاید راست بگوید چون وقتی که حالش خوب بود همه فکر و ذکرم شاهرخ بود. چه برسد به الآن که حال و روزش این است. همین قدر می گویم که شب اول بعد از عملش در ایران اینقدر مشت به در و دیوار کوبیدم و داد زدم که هنوز مچ دست راستم درد می کند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها فکرهایی بودند که در حال گذاشتن برنج روی گاز از سرم می گذاشتند. بعد دستم رفت به سمت بسته شود و باقالی خشک. شودها را با شاهرخ و فرناز خریده بودم. همان روزی که رفته بودیم شهروند. من برای شاهرخ چند تا بسته آب میوه خریدم و دم صندوق که باید پول می دادم دستم را گرفت و گفت: نازنین ببخشید. نمی دانم از کی اینهمه عذاب وجدان پول خرج کردن دارد. بابا می گوید آلمان که بوده اند یک چیزهایی در مورد هزینه بیمارستان شنیده بوده و از همان موقع یک کمی حساس شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باقالی را دو سه روز قبل از آمدنم با بابا خریدم. یکی از آن روزهایی بود که دلم می خواست عین بچگیهایم خودم را بغل بابا قایم کنم. مثل آن موقعهایی که دستم می سوخت و یا سرم می شکست (که در مورد من تقریبا سالی یک بار دو سه جای سرم بخیه خورده بود)...بابا برایم حرف می زد و می گفت که باید بروم و شاهرخ هم حالش خوب است و من هم زل زده بودم به شیشه ماشین که مبادا پلک بزنم و اشکی سرازیر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین شد که بنده باقالی را همران برنج نریختم در آب جوش و تازه موقعی که برنج را آب کش کردم دیدم که ای بدبختی حالا این باقالی قاقاله خشک که نمی پزد. راه حل زیاد داشتم...مثل جوشاندن باقالی ها و بعد دم کردن برنج. اما در همان لحظه ذهنم به این هم نمی رسید و با سلام و صلوات بافالی خشک را با شود ریختم لا به لای برنج تا بلکه بپزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ساعت بعدش که توی آشپزخانه لوری و آدریانو بودم زن و شوهر ته سوپ جو را در آورده بودند و ریخته بودند سر دیس باقالی پلو و می گفتند به به! من هم جرات نداشتم به باقالی ها دست بزنم که مبادا عین پاره آجر باشند...اما نرم شده بودند. چون آدریانو باقالی ها را جدا می کرد و می خورد. یک نفس راحت کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بعد یاد خودم و شاهرخ افتادم که یک روز خانه مادربزرگه که عمه کوچیکه باقالی پلو پخته بود و باقالیهایش خام بود٬ آنها را ریخته بودیم توی جیب شلوارمان و مامان بعدا می گفت که نمی داند چرا توی ماشین لباسشویی باقالی جمع شده است!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 15:49:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد بی نشان و بی درمان</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>این یک درد جانکاه است. درد خودم را می گویم. نگرانیم. دغدغه هایم. بی خوابی هایم. از خواب پریدنهایم. صدای لرزان برادرم را شنیدن. فکر کردن به همه خاطراتی که در هر لحظه عین یک فیلم روی دور تند از جلوی چشمهایم می گذرند و قلبم را فشار می دهند و تمرکزم را می گیرند و نمی گذارند که نه درس بخوانم و نه بخندم و نه حرف بزنم و نه هیچ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ایکاش درد فقط مال من بود. نشد که یک روز صبح بیدار بشوم و دلم خوش باشد به اینکه خبری نخوانم. دلم خبر خوش نمی خواهد. برعکس خوش است به اینکه خبری نشنود. اما عین هر روز می شنوم از دردی تازه برای مادری و خواهری و مردی. دردی برای جوانی که داد می زند فغان برادر را و جوانی که لباس زنانه بر تنش می کنند و مجبورش می کنند که جلوی دوربین بایستد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم اینها که چنین درد می آفرینند خود طعم درد چشیده اند یا نه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما به درد تنها نمانده ایم. در خانه تنها نیستیم. درد مشترک داریم و شانه به شانه هم ایستاده ایم تا این درد جدا جدا درمان نپذیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این دردی هم که نفس همه مان را بریده است هم تنها نمانده ایم. همراهیم و می دانیم که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دردآفرینان را نمی دانم در روز درد خدا چه خواهد کرد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 10:34:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند نفر؟</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>مشغول خواندن کتابی هستم که شاید در مطلب آینده در موردش صحبت بکنم. از همان خط اولش اولین چیزی که خیلی بی اختیار به ذهنم رسید - که شاید ناشی از حربه بی بدیل نویسنده است - این بود که چند نفر در آن واحد ممکن است یک کتاب را در نقاط مختلف دنیا به زبانهای مختلف بخوانند؟ واقعا فکر می کنم این سوال را خود نویسنده به عمد در ذهن خواننده می گذارد. یا اگر عین همین سوال هم نباشد باعث می شود که خواننده به مسایلی این چنین فکر کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر حرف از یک کتاب پرفروش باشد تصور اینکه ممکن است چند هزار نفری در آن واحد صفحاتش را ورق بزنند زیاد هم اغراق آمیز نیست. مثلا هری پاتر هنوز خوانندگان خودش را دارد. در ایران تابستان سال ۸۷ همه به دنبال &quot;کافه پیانو&quot; بودند. پارسال در ایتالیا همه تشنه خواندن &quot;تنهایی اعداد اول&quot; بودند که بدتر از کافه پیانو هیچ چنگی به دل نمی زند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگر کتابی باشد چاپ سال ۱۹۷۹؟ یا اگر عقب تر برویم برسیم مثل به قرن ۱۹ و ۱۸ و ۱۷؟ کتاب که باز می شود نویسنده اش زنده می شود. دوباره جان می گیرد. اما این حس کنجکاوی که این نویسنده در حین بازگویی کتابش برای من چند جای دیگر به همان کار مشغول است دو روز است که حسابی ذهنم را درگیر کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الآن هم از خودم می پرسیدم چند نفر مثل من چنین تصویری را در ذهن خود دارند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sampy.it/wp-content/uploads/2009/03/903.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 17:43:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگویید گریه نکن</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>عنوان ندارد. خسته ام. تازه برگشته ام. الآن با خانه صحبت می کردم. زنگ زدم که بگویم رسیده ام به خانه خودم. با شاهرخ حرف زدم. برای بار سوم بود که صدایم را می شنید و می زد زیر گریه. من منطقی می گوید خیلی خوب است که گریه می کند. من احساسیم داغون شده است. الآن یک ربعی می شود که همین طوری ماتم برده است به مانیتور. یعنی زل زده ام. از این صفحه به آن صفحه می روم و روی هر چیزی کلیک می کنم محض اینکه فقط کلیک کرده باشم. گریه ام هم نمی آید. یعنی می آید. دیروز تمام راه را تا میلان گریه کردم. توی متروی میلان هم هق هق گریه می کردم. نگویید گریه نکن. گفتنش راحت است. اما شدنی نیست. خودتان را بگذارید جای خواهری که همه زندگیش برادرش است. یعنی همه زندگیش خانواده اش است. بعد توی این خانواده برادری هست که زیاد حال خوشی ندارد. یعنی انشاالله همه چیز دارد به خیر و خوشی تمام می شود و این حال گریه اش هم برای این است که دوران نقاهتش طولانی شده است و خب گریه کردن هم برایش خوب است. اما من خواهری هستم که دورم...نیستم وقتی گریه می کند دلقک بازی دربیاورم و بخندانمش. نیستم برایش بالا و پایین بپرم و ماچش کنم و حواسش را پرت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیستم که اگر مامان و بابا ناراحت دیدن گریه اش شدند برایشان مسخره بازی در بیاورم. نیستم که گریه هایم را برای فرناز بکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الآن با مادربزرگه حرف زدم. زنگ زدم که تبریک عید بگویم. عمه بزرگه گوشی را برداشت. گفت: نازنین الهی فدات بشم. منم زدم زیر گریه. مادربزرگه می گفت مادر تو خوب باش من هم خوبم. آخ که اینقدر دلم می خواست بگویم مادرجون من خوب نیستم. من چند ماه است که خوب نیستم. چند ماه است که دلم می خواهد بیایم برایت حرف بزنم. اما حیف که تو حافظه ات یاری نمی کند. پس فکر کن که من خوب هستم. شاید که برایم دعا کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگویید گریه نکن. بگذارید گریه کنم. الآن که سوار قطار بودم سه تا پسربچه بیست و یکی دو ساله کنارم بودند. بوی الکل بودند. همه صورتشان سوراخ بود و دست و گوش و گونه شان پر از خالکوبی بود. دلم خیلی گرفت. دلم برای شاهرخ سوخت. خیلی زیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگویید که گریه نکنم. احساس بیهودگی می کنم. اصلا نمی دانم آمده ام اینجا چه غلطی بکنم. یعنی اصلا گه خوردم که آمدم. کاشکی اصلا می ماندم ایران پیش مامان و بابا و شاهرخ و فرناز. ای خاک بر سر من بکنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگویید گریه نکن. نگویید که می گذرد. چون حالم را نمی فهمید. محال است حالم را بفهمید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خدا...دلم می خواهد بمیرم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 17:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و لیدا</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>-لیدا: ببینم نمی دونم چیکار کنم. اعصابم خورده. اصلا دوباره همه فکرم ریخته به هم. دست خودم هم نیس. دیشب تا صبح فقط گریه کردم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من: صد دفه گفتم واسه اون دیوونه نمی خواد عین دیونه ها گریه کنی. صد دفه گفتم تو یه سیب سرخ بودی که افتاده بودی دست یه گرگ. گور باباش. ولش کن. پسره دیوونه بود. از اولم بهت گفتم. از همون اول که ذوق زده می شستی می گفتی عاشقشی. دختر ایتالیایی پسر ایرونی. جور در نمیاد. حداقل اونایی که تو می ری می گردی پیدا می کنی شدیدا از تو زردی گندیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-لیدا: آره...بسه. گورباباش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://profile.ak.fbcdn.net/object3/169/2/n16250211590_356.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من: بهت گفتم دیروز برگشته چی می گه؟  اول خودش می گه رییس کتابخونه رو توی بانک دیدم به نظرم عاشقت شده. من بهش می گم کارلو؟ اون که یه پاش لب گوره. بعد می گه حالا تو دور بر ندار. زیاد هم عاشق به نظر نمی رسید. به جون خودم اصلا به من چه که کی چی می گه. یعنی حالا نرم کتابخونه درس بخونم می گه چرا نمیای کتابخونه. بخوام هر روز برم کتابخونه می گه جدی فکر کردی کارلو عاشقت شده. حالا مهم هم نیست که من چند بار بگم کارلو ۱۱۰ سالشه هپلیه خله چله دندون نداره. اگه هم یه چیزی گفته که مثلا اون دختر ایرونیه دختر خوبیه واقعا منظورش در همون حد خوب بودنه و نه چیز بیشتر. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-لیدا: نازنین. صد دفه گفتم زنها بعضیاشون یهو الکلی الکی سر یه چیزای بی خودی هوس می کنن رقابت کنن. حتی به بچشون. بی خیال شو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من: آره راس می گی. بی خیال بابا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این حرفها رو دوباره و سه باره و صدباره و هزار باره برای هم می زنیم و تکرار می کنیم. البته چیزهای دیگر هم می گوییم. اما باز خوب است که یکی را داریم که غرهایمان را سرش خالی کنیم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 17:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنده پای تلفن</title>
<link>http://carinanazi.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=161 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sottolalente.net/wp-content/uploads/2009/02/sorriso.jpg&quot; width=244 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم می آید پارسال یکی از دوستانم که زنگ می زد به من صدای خنده اش را بقیه از فاصله ده متری از تلفن می شنیدند. خودم بعضی  وقتها که زیادی می خندید می گفتم: کوووووووفففتتت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر چیزی می خندید. با هر سلامی که می کرد و هر حرف خنده دار و مسخره ای که می زد به دنبالش چند ثانیه صدای غش غش خنده اش می آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا شده است قصه خودم. زنگ که می زنم خانه هر کسی که گوشی را بردارد صدای داد و خنده من را می شنود و برای هر چیزی که می گویند یک جوابی آماده دارم و می خندم. حالا مهم نیست آن حرف چقدر ممکن است در حالت عادی برایم بی تفاوت و یا حتی تا حدودی حرص درآور باشد. مثل خواسته ای که بابا چند دقیقه پیش ازم داشت. چیز زیادی که نیست. برای من کار ۵ دقیقه است و هزینه اش هم ۴۵ سنت و حالا شما بگویید یک یورو و حالا اینکه بعدش اعصابم چقدر به هم می ریزد هم مهم نیست. ارزش شاد کردن بابا را که دارد. بقیه اش به درک!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بابا راضی خواهد بود. بغلش دل دو نفر دیگر هم شاد می شود. می خندند. من هم می خندم. حالا حتی اگر بگویند تو نخند. من می خندم. خوشم می آید صدای اکوی خنده ام را در سیمهای تلفن بشنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 16:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=carinanazi&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>carinanazi</dc:creator>
<guid>http://carinanazi.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
